آسمانيست كه خدا تعالى نخست درّى سفيد آفريد و از هيبت بدان نگريست و آب شد «آبى كه بر آنست زمينها» يعنى درياى اعظم[1]«دگرگون كرده آن را گوهر» زمين كه از آن جوشيده «از گرمى زندگى» يعنى از جنس آنست، چون روح حيوانى و حرارت غريزيه مايه زندگيند و نبود آنها مايه مرگ است، و در اين حديث است اشارهاى بدان چه حكماء در باره پيدايش معادن گفتهاند، و بايد آنچه را در اين باره گفتند ياد آور شويم.
گفتهاند مركبات مزاجدار سه گونهاند بنام مواليد، و آنها معادن، گياهان، جاندارانند، و علت انحصار اينست كه اگر خوراك داشته باشند يا حس و حركت با اراده دارند يا نه اگر دارند جاندارند و اگر ندارند گياه و اگر خوراك ندارند معادنند، و بعضى گفتهاند شرط احراز حس و حركت در جاندار براى اينست كه گياه و معدن فاقد آنها باشند، بلكه ادعا شده كه گياه هم شعور و اراده دارد، و نشانههائى بر آن دلالت دارند چنانچه در ميل و عشق نخله ماده به نر مشاهده مىشود تا آنجا كه اگر گرد نر بر آن نريزند بر ندهد.
و هم توجه ريشههاى درخت بسوى آب و شاخههاى آن بفضاى آزاد، و اين از قواعد فلسفه هم بدور نيست، زيرا دورى مزاج از اعتدال حقيقى تدريجى است و نقصان استحقاق صور جانداران و خاصيت آنان در درجه پيشتر بايد بنهايت سستى و نهانى رسد، و همچنين صور و خواص گياهان، از اين رو اتفاق دارند كه برخى معادن بافق گياه رسند و برخى گياهان بافق حيوان كه از آنها است نخله خرما.
و برخى گفتند آخرين طبقه معادن پيوست است به نخست طبقه گياهان
[1]مقصود از آبها كه زمينها بر آنند آبهاى زير زمينى است كه چون درياچهها در درون زمينند نه آب درياى محيط زيرا فرمود: همه شيرين و خوشگوارند و آب درياى اعظم تلخ و شور است و بسيارى سرچشمه از سنگ بر آيند كه مايه زير زمينى دارند و وابسته بآب ياران نيستند( شرح مترجم).
چنانچه مرجان يكى از معادن در تك دريا قوه نماء دارد و نزديك است با گياهانى كه در فصل بهار برويند و پژمرده شوند و زود نابود گردند و آخرين طبقههاى گياه پيوست است بنخست طبقه جاندار چون نخل كه مانند جاندار اگر زير آب رود يا سرش را ببرند بميرد و اگر گرد نر بدان نپاشند بر ندهد و بوى گلش ببوى منى ماند و بيكديگر عاشق شوند و بر ندهند تا از گرد معشوق بدان ريزند.
و برخى بديگرى روى آرند و آنها نزديك بجاندارانند كه در زمينهاى نمناك پديد آيند چون كرم خراطين و مانند آن و آخرين طبقه جانداران بافق آدمى پيوندند مانند فيل و ميمون كه بزودى آموخته شوند و در بسيارى اوصاف بآدمى مانند و چون سودان و تركها باشند كه از آدميت جز خوردن و نوشيدن و خوابيدن و گائيدن ندارند.
سپس آنها گفتند بخار دودى كه درون زمين حبس شوند از آنها رجفه و زمين لرزه و چشمه پديد آيد و اگر فزون نباشند تركيبات بسيارى گوناگون در اندازه و كيفيت و مزاج بتناسب جا و زمان و آمادگى پديد آيند و بفرمان خدا اجسام معدنى از آنها پديد گردند و آنها نخست طبقه از مركبات عنصرى تام المزاج باشند و اگر بخار بر دود غالب باشد مانند يشم و بلور و زيبق و جز آن از جواهر زلال پديد گردند و اگر دود غالب باشد و زارع و كبريت و نوشادر برآيند و از آميزش برخى از اينها با ديگران معادن ديگر پديد گردند و اصناف معادن پنج است.
[أصناف معادن]
1- ذائب منطرق كه هم آب مىشود و هم كشيده مىشود، و آن جسمى است كه تر و خشك در آن منجمد شده بوجهى كه آتش نميتواند آنها را از هم جدا كند و مزاج روغنى نيرومند دارد كه جسم بواسطه آن كششپذير است و سايش بردار بواسطه انبساط و كششى كه بخود گيرد تا اندازهاى در طول و عرض بىآنكه چيزى از دست بدهد و آب شدن سيلان و روانى جسم است بواسطه ملازم بودن مايه ترى و خشكى آن كه همديگر را از دست ندهند و تحليل نروند و انواع آن هفت است: طلا،
نقره، قلع، سرب، آهن، مس، و خارصينى.
گفتهاند: خارصينى فلزيست مانند مس كه از آن آينهها سازند كه خواصّى دارد، و برخى گفته در زمان ما وجود ندارد و آنچه از آن آينه سازند آهن چينى و هفتجوش نام دارد و فلزيست مركب از برخى فلزات و خارصينى نيست، و آب شدن در جز آهن روشن است و آهن را با حيله صنعت آب كنند، و نشانهها هست كه مايه اين هفت فلز زيبق است و كبريت و اختلاف آنها باختلاف اوصاف آن در وضع آميزش و اثر پذيرى از همدگر پديد شود اما نشانهها اينست كه همه اينها خصوص قلع چون آب شوند نمايش زيبق دهند، و زيبق با بوى كبريت بشكل قلع شود و زيبق با همه اينها تركيب مىشود.
و اما چگونه اين فلزها از زيبق و كبريت تكوين شوند؟ اينست كه چون زيبق و كبريت زلال باشند و با هم كاملا پخته شوند و كبريت سفيد و نسوخته بجا ماند نقره پديد گردد و اگر كبريت سرخ باشد و رنگآميزى نيرومند و لطيف و نسوخته داشته باشند طلا پديد گردد، و اگر هر دو پاك باشند و كبريت نيروى رنگآميزى نيرومندى دارد ولى بيش از پخت كامل سردى خشك كن و بند كنى بدو رسد خارصينى پديد گردد.
و اگر زيبق زلال باشد و كبريت تيره و با اين وصف نيروى سوزندهاى داشته باشد مس پديد گردد، و اگر خوب با زيبق نياميزد و تركيب كامل بخود نگيرد بلكه رده رده درون آن در آيد قلع بوجود آيد، و اگر زيبق و كبريت هر دو تيره و بد باشند و خوب تركيب شوند و در خلال زيبق ماده زمينى باشد و در كبريت سوزندگى آهن پديد گردد و اگر تركيب سست باشد سرب شود و قلع سياه نام گيرد.
مؤلف مواقف پس از شرح اين تقسيم گفته: و تو دانائى كه اين تقسيم انحصارى نيست و پيدايش بدين روش يقينى نيست و صرف حدس و تخمين است، و اگر پذيرفته شود، دليلى نيست كه بر جز اين روش نشود، با اينكه هوسبازان كيمياگرى نسبت بجسد اين هفت فلز و روحى كه صورت طلائي و نقرهاى افاده كند فنونى دارند
و بعقيده ما همه از اثر خداوند فاعل مختار است بىوابستهگى بدان چه آنها ياد كردهاند- پايان- 2- ذوبشدنى شعلهگير و آن جسمى است كه رطوبت روغنى دارد با خشكى و مزاج نابرجا و از اين رو آتش ميتواند تر را از خشك جدا كند و شعله از آن بر آرد چون كبريت كه از مايه آبى خمير شده با زمين و هوا بوجود آيد و تخميرش با حرارت باشد تا مايه آبى روغنى گردد و با سرما بسته شود، و مانند زرنيخ جز اينكه مايه روغنى در آن كمتر است.
3- ذوبشدنى كه نه كشيده شود و نه شعله گيرد، و امتزاج تر و خشكش سست است و رطوبت آن كه بحرارت و خشكى بسته شده بسيار است چون زاغها كه از نمك و كبريت و سنك تركيب شوند و داراى نيروى برخى فلزهاى ذوبشدنى هستند، و مانند نمكها كه از آبى تكوين شوند كه دود گرم و لطيف و پر آتشى دارند و با خشكيدن بسته گردند و طبع زمينى و دودى بر آنها غالب است و از اين رو خاكستر سوخته بوسيله طبخ و تصفيه نمك بدست آرند.
4- آنكه نه ذوب شود و نه كشش دارد براى آنكه اجزاء فزونتر و اجزاء خشكش بسختى در آميختهاند تا آنجا كه آتش نتواند آنها را از هم جدا سازد و شعله برافرازد مانند زيبق كه تركيبى است از آب بسيار زلال و دودى كبريتى و لطيف كه خوب بهم آميختهاند و هيچ صفحه از آن جدا نگردد جز اينكه صفحه ديگر از آن ماده خشك جاى آن را پر كند، از اين رو بدست نچسبند و شكل كامل ظرفش را بخود نگيرد.
و نمونه آن قطرههاى آبيست كه روى خاك نرم بچكد كه بهر قطره غلافى از خاك احاطه كند بطورى كه قطره بشكل خود بماند بر روى خاك و چون دو قطره آن بهم بر خورد بسا پوست بتركد و بصورت يك قطره در غلاف بزرگتر پديد شوند، و سفيدى جيوه براى زلالى مايه آبى آنست و سفيدى مايه زمينى آن و آميختن با ذرههاى هوا.
5- آنچه نه ذوبشدنيست و نه كشش بردار براى خشكى و سختي امتزاج ميان اجزاء تر و اجزاء خشك زور دار آن بطورى كه آتش نميتواند آنها را از هم جدا كند با اينكه سردى آبى آنها مايه زمينى را تحليل برده و رطوبت زنده روغنى در آنها نمانده و از اين روكشش پذير نيستند، و چون بسته شدن آن با خشكيدنست آب شدنى نيست مگر به صنعتى حيلهگر بطورى كه ديگران آن گوهر بجا نماند بخلاف آهن آب شده چون ياقوت و لعل و زبرجد و مانند آنها از سنگهاى بهادار.
و آنگه برخى معدنيها هستند كه ميتوان با صنعت آنها را ساخت بآماده كردن مواد و تكميل استعداد، چون نوشادر و نمك مصنوعى و براى برخى مانند بدلى توان ساخت كه امتياز آنها از معدنى اصلى در نظر سطحى دشوار است مانند طلا و نقره و لعل و بسيارى از سنگهاى بهادار معدنى، و آيا ساختن حقيقت اين جواهر بىمعجزه بودن ممكن است يا نه؟ بسيارى از خردمندان معتقدند كه ساختن طلا و نقره واقع است.
و ابن سينا گفته امكانش دليلى ندارد تا چه رسد بوقوعش، زيرا شخصيت نوعي اين انواع دانسته نيست و نادانسته را نميشود بوجود آورد، آرى ممكن است مس را برنگ نقره كرد و نقره را برنگ طلا و نواقص قلع را زدود، ولى تغيير اين امور تغيير شخصيت نيست و صرفا تغيير عوارض است و لوازم و پاسخ او را دادند كه امتياز فلزات بشخصيت ذاتى آنها نيست بلكه ذات همه يكى است و اختلاف آنها بعوارض است كه تغيير پذيرند.
و اگر بپذيريم كه صورت نوعيه آنها مختلف است نپذيريم كه مجهول مطلق باشند و باعتبار خواص و لوازم آنها معلومند و گرچه تفصيل و ماهيت آنها دانسته نيست و دانستن آنها در ساخت و صنعت لازم نيست و همان دانستن موادى كه مايه گمان بافاضه صورت باشد كافى است.
چنانچه از مو مار سازند و از بادروج عقرب، و همان ساختن ترياق با خواص و آثارى كه دارد گواه امكان آنست، آرى سخن در وقوع است و دانستن همه
مواد و فراهم كردن استعداد و از اين رو است كه كيمياء نامى است و نامدارى ندارد و اسم بىمسمى است.
ميگويم: از برخى اخبار بر آيد كه ثابت است ولى معلوم نيست كسى جز معصوم آن را بداند، و هر چه كه را ديديم و شنيديم كه مدعى علم بدان بود نيرنگ باز و فريبكار بود و فريب خوردهها بدنبال آنهايند و صرف عمر در آن بيهوده و بىسود است.
13- در توحيد مفضل: امام صادق7فرمود: اگر خواستاران كيميا ميفهميدند آنچه در عذره است بگرانترين بهايش ميخريدند و بر سر آن دعوا ميكردند.
14- در كافى (ج 5 ص 207): بسندش از ثمالى كه بامام ششم7ببازار مس گذر كردم، گفتم قربانت اصل اين مس چيست؟ فرمود: نقره است جز اينكه زمين آن را فاسد كرده و هر كه تواند فسادش را بيرون آرد از آن سود برد.
15- در مجازات النبويه رضى است كه رسول خدا6فرمود: در باره كوه پشتش دژ است و درونش گنج.
سيد- ره- گفته: اين سخن مجاز گوئى نيست زيرا درون كوهها بطور حقيقت گنج باشند، و همانا اراده كرده است كه صاحبانش از آن تيكهها بر آرند كه مالشان فزايد و حالشان نيك شود، و پشت كوهها دژ است، يعنى نجات از هلاك است و پناهگاه هنگام گريز.
16- در خرائج: كه احمد بن عمر حلال گويد بابى الحسن دوم7گفتم قربانت: من از اين صاحب رقه بر تو نگرانم. فرمود: از او زيانى بمن نرسد، راستى خدا را سرزمينها است كه طلا ميرويانند و خدا آنها را بناتوانترين خلقش كه مورچه است حفظ كرده و اگر يك فيل بدان رو كند نتواند بآنها رسد، و شاء گفت: من از اين بلاد پرسيدم و پيش از پرسشم اين حديث را شنيده بودم، و بمن گزارش شده كه ميان بلخ و تبت باشند كه طلا رويند و در آنها مورچهايست بمانند سگها كه بر گردن قلّاده
دارند، پرنده بدان نگذرد تا برسد بديگرى، مورچهها شب در سوراخ خود بخوابند و روز بدرآيند.
و بسا با اسبهائى كه در شب 30 فرسخ راه روند بدان جا دستبرد زنند و بارهاى خود را پر كنند و بدر روند و ناگاه مورچهها بدنبال آنان بيرون شوند، و چون باد بدوند و بهر چه برسند آن را پاره پاره كنند، و بسا كه با تيكههاى گوشت آنها را سرگرم كنند و از آنها برهند و اگر بدانها رسند با اسبانشان آنها را تيكه تيكه كنند.
بيان: رقه شهريست كنار فرات و مقصود از صاحبش هارونست كه در آن روزگار آنجا بوده ...
17- در كافى: بسندى كه بامام رضا7گفته شد: چنين سخنى ميگوئى با اينكه شمشير خون ميچكاند؟ فرمود: خدا را درّهايست از طلا كه با ناتوانترين خلقش كه مورچه است آن را حمايت كرده و اگر شتران بختى قصد آن كنند نتوانند بدان رسند.
18- توحيد مفضل: امام صادق7فرمود: اى مفضّل بينديش در اين معادن و جواهر گوناگونى كه از آنها برآيند مانند گچ، ساروج، آجر، زرنيخ، مرداسنج، سنگ سرمه (توتيا خ ب) زيبق، مس، قلع، نقره، طلا، زبرجد، ياقوت زمرّد، و انواع سنگها و همچنين آنچه از آنها برآيد چون قير، موميا، كبريت و نفت و جز آنها كه مردم براى نيازهاى خود بكار برند، آيا بر خردمندى نهانست كه اينها همه ذخيرهها باشند كه براى آدمى فراهم شدهاند در زمين تا آنها را بر آرد و در نيازمنديهاى خود بكار برد، و حيله مردم با همه تلاش در آن بدان جا نرسيد كه آنها را بسازند.
زيرا اگر بعلم كيميا و فلز سازى دست يافته بودند بناچار ظاهر ميشد و در جهان شايع ميشد، و نقره و طلا فراوان ميشدند و از نظر مردم مىافتادند و ارزش خود را از دست ميدادند و ديگر در خريد و فروش و معاملات از آنها استفاده نميشد و سلطان از آنها خراج نميگرفت و براى بازماندهها پس انداز نميشدند، و با اين حال بمردم
عطا شده است صنعت مفرغسازى از مس و بلور سازى از ريگ، و نقره سازى از قلع، و طلا سازى از نقره و مانند آن كه زيانى ندارند.
بنگر چگونه در آنچه زيانى ندارد بآنها آزادى داده شده، و از آنچه زيان دارد منع شدند، و هر كه به بن معادن رسد بيك وادى بزرگى برخورد كه آبى خروشان دارد و بتك آن دست نرسد و گذر از آن ميسر نباشد، و در پس آن كوهها از نقره باشد.
از اينجا در تدبير خالق حكيم انديشه كن كه- جل اسمه- خواسته ببندههايش توانائى و وسعت خزائنش را بنمايد تا بدانند كه اگر خواهد بآنها كوههاى نقره بدهد تواند ولى در آن مصلحت نيست، زيرا در اين صورت از اعتبار ساقط ميشد و سودى نداشت، و از اينجا عبرت گير كه بسا چيز تازهاى ببازار آيد و تا اندك و كميابست نفيس و باارزش است و چون در دست مردم فراوان شد از نظر افتد و ارزش آن كم شود و نفيس بودن اشياء از كميابى آنها است.
تتميم پرسوديست [در باره اثر بخشى خدا در ممكنات]
بدان آنچه از آيات بسيار و اخبار متواتر بر آيد اينست كه اثر بخشى خدا در ممكنات نياز بمايه و آمادگى ندارد و همانا فرمانش اينست كه چون خواهد چيزى را گويد باش و ميباشد، خدا بهر چيز سودى و اثرى و خاصيتى سپرده و اثر بخشى آنها وابسته باذن خدا تعالى و جلو نگرفتن وى از آنست، چنانچه شيوه خدائيست كه آدمى را از آميزش مرد و زنى و نطفه در رحم و علقه و مضغه كردن آن آفريند، و چون جز آن را خواهد آدم بىپدر آفريند مانند عيسى و بىمادر نيز مانند آدم و حوّاء، و شب پره عيسى و پرنده ابراهيم و جز آن از معجزههاى ثابت پيغمبران در باره زنده كردن مردهها.
آتش را سوزان ساخته و چون جز آن خواهد باو گويد سرد و سلامت باش بر ابراهيم، سنگين را فرو شو در آب و بزير آن از هوا نموده، و قدرت نمائى كرده كه بسيارى بر روى آب راه روند و آنها را بآسمان بالا برده، آب بطبع خود فروگير است ولى حكم كرد تا كوهها از آن در هوا بر آمدند و بنى اسرائيل از دريا گذشتند،