امين يعنى مكه شهر امنى كه پناهگاه هر ترسان بوده در جاهليت و اسلام و امين بمعنى آسوده بخش است و گفتهاند بمعنى آسوده است و مؤيد آنست كه فرمود «ما آن را شهر آسوده ساختيم (ج 10 ص 510 مجمع).
[روايات]
1- از كشّى: بسندى از امام ششم7كه چون على7خواست از بصره بكوچد، در اطرافش ايستاد و فرمود: خدايت لعنت كند اى بد بوترين خاك، و زودتر ويرانى و سختتر عذاب؛ در تو است درد پر ماجرا، گفته شد:
يا امير المؤمنين چه دردى؟ فرمود: گفتگو در باره قدر كه مايه دروغ بستن بر خدا و دشمنى با ما خاندان است، و در آنست خشم خدا، خشم پيغمبر خدا، و دروغ بر ما خاندان و مباح دانستن دروغ بر ما.
2- در معانى الاخبار (365) و خصال (105): بسندش تا رسول خدا6كه: خدا چهار شهر را برگزيده كه فرمودهوَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِتين مدينه است، زيتون بيت المقدس، طور سينين كوفه و بلد الامين مكه- الخبر- بيان: شايد تين را رمز مدينه آورده براى آنكه انجير در آن فراوانست و خوب، يا براى آنكه از شريفترين شهرها است چنانچه انجير از بهترين ميوهها است و دليل آن بيايد، و طور سينين را رمز كوفه آورده براى آنكه در پس آن نجف است كه مناجاتگاه سيد اوصياء بوده چنانچه طور مناجاتگاه كليم بوده، يا براى آنكه كوهى كه موسى بر آن ديدار خدا را خواست و تيكه تيكه شد يك تيكهاش آنجا است چنانچه در برخى اخبار است، يا براى آنكه چون پسر نوح خواست بكوه پناه برد از طوفان تيكه شد و برخى از آن بطور سيناء افتاد.
يا اينكه حقيقت كوه سينا همانست و مفسران و اهل لغت در تفسير آن بغلط رفتهاند چنانچه شيخ در تهذيب بيندش از ثمالى آورده كه امام پنجم7فرمود:
در وصيت امير المؤمنين7بود كه مرا بپشت كوفه بريد، و چون گام بر فراز نهاديد و بادى روبروى شما وزيد مرا بخاك سپاريد كه آنجا آغاز طور سينا است، و چنين كردند.
3- در مجالس ابن الشيخ: بسندى تا امام ششم7كه چون حسين7كشته شده هفت آسمان و هفت زمين و آنچه در آنها و ميان آنها بود بر او گريستند و هر كه در بهشت و يا دوزخ بود و آنچه ديده ميشد و ديده نميشد مگر سه چيز: بصره، دمشق و خاندان حكم بن عاص- الخبر- بيان: گريه شهرها و سرزمينها گريه اهل آنها است و نمود آثار اندوه در آنها.
4- در علل (ج 2 ص 382) در خبر شامى است كه از امير المؤمنين7پرسيده شده از گرامىترين بلاد بر روى زمينها فرمود: درّهايست بنام سرانديب كه آدم از آسمان در آن افتاد و او را از بدترين وادى زمين پرسيد، فرمود: درّهاى در يمن بنام «برهوت» كه از درّههاى دوزخ است.
بيان: در نهايه گويد: در حديث على است «بدترين چاه در زمين برهوت است» بفتح با و را چاهى است عميق در حضرموت كه نتوان بتكش فرو شد، و گفته شد باء ضمه دارد و راء ساكن است و تاء آن بنا بر اول زائده است و بنا بر دوم اصلى است، هروى آن را از على نقل كرده، و طبرانى در معجم از ابن عباس از پيغمبر6فيروزآبادى گفته: برهوت درّهايست و چاهى در حضر موت- پايان- و اينكه دره دوزخ تعبير شده براى شباهت است و براى اينكه ارواح كفار در آن عذاب ميشوند چنانچه در اخبار است، و بسا كه دوزخ راهى بدان دارد.
5- در خصال (96): بسندش تا امام ششم7كه: 16 صنف از امت جدّم ما را دوست ندارند و ما را محبوب مردم نسازند- تا فرمود- و مردم شهرى بنام سيستان كه دشمن و بدخواه ما هستند و بدترين آفريدهاند، بر آنها عذابى باد چون عذاب فرعون و هامان و قارون، و مردم شهرى بنام رى كه دشمنان خدا و رسولش و خاندان اويند، نبرد با خاندان رسول خدا6را جهاد شمارند و مالشان را غنيمت از آن آنها است عذاب خزى در دنيا و آخرت و از آنها است عذاب پاينده، و اهل شهرى بنام موصل بدترين مردم زمين، و اهل شهرى بنام زوراء كه در آخر الزمان ساخته شود و بخون ما درمان جويند، و بدشمنى ما تقرب خواهند، در راه دشمنى ما دوستى
كنند و نبرد با ما را واجب دانند و كشتن ما را لازم، اى پسرم بپرهيز از اينان و بپرهيز كه دو تن آنها بيكى از خاندانت خلوت نكنند جز اينكه قصد كشتن او كنند- تا آخر خبر- بيان: موصل با ميم فتحهدار و سكون واو معروف است و زوراء بر دجله بغداد و خود بغداد اطلاق شده زيرا درهاى درونى آنها از بيرون مزور است، و ممكن است احوال اين بلاد باختلاف زمان عوض گردند و آنچه در خبر ذكر شده وضع آنها بوده در آن زمان.
6- در علل (ج 2 ص 259): بسندى تا رسول خدا6كه چون مرا بآسمان بردند جبرئيلم بدوش راست برداشت و نگاه كردم بيك بقعه از زمين كوهستان كه سرخ بود، زيباتر از رنگ زعفران و خوشبوتر از مشك بناگاه بر آن پيرى بود و كلاه بلندى بر سر داشت با جبرئيل گفتم، اين بقعه سرخ زيبارنگتر از زعفران و خوشبوتر از مشك چيست؟
گفت: سرزمين شيعه تو و شيعه على7است گفتم اين پير كلاه دراز كيست گفت ابليس، گفتم از آنها چه ميخواهد، گفت ميخواهد آنها را از دوستى على باز دارد و بفسق و هرزگى وادارد، گفتم: اى جبرئيل ما را نزد آنها فرود آور، ما را تندتر از برق جهنده و ديده روشن بدانها فرود آورد و گفتم قم برخيز اى ملعون، و با دشمنانشان در مال و فرزند و زن شريك شو كه تو را تسلطى بر شيعه من و شيعه على نيست، و آنجا قم ناميده شد.
7- در اختصاص (101): بسندى كه رسول خدا6فرمود: چون مرا بآسمان چهارم بردند نگاه كردم بگنبدى از لؤلؤ كه 4 پايه و 4 در داشت و چون ديباى سبز بود، گفتم: اى جبرئيل اين گنبد چيست كه در آسمان چهارم بهتر از آن نديدم، فرمود:
دوستم محمّد، اين صورت شهريست كه بآن قم گويند كه مردمى با ايمان در آن گرد آيند، منتظر محمّد6و شفاعت او در قيامت و روز حساب، دچار اندوه و گرفتارى و بديها باشند، راوى گويد از امام دهم پرسيدم تا كى در انتظار فرج باشند؟ فرمود تا آنگاه كه آب روى زمين پديدار گردد.
در تاريخ قم، مانندش آورده.
بيان: مقصود پديد شدن آبست در خود شهر، يا اينكه در آن زمان در قم هيچ آب جارى نبوده چنانچه در تاريخ قم آغاز پيدايش رودخانه را در قم ذكر كرده و گفته پيش از آن در آنجا تنها كاريز بوده و آب جارى نبوده.
8- در تفسير على بن ابراهيم (596): بسندى كه چون خبر معاويه بامير المؤمنين7رسيد كه با صد هزار قشونست فرمود: از كدام مردمند؟ گفتند از اهل شام، فرمود: نگوئيد اهل شام بگوئيد اهل شوم، آنان از فرزندان مصرند كه بزبان داود لعن شدند و خدا از آنها ميمون و خوك ساخت (الخبر).
بيان: ممكن است جمع ميان اخبارى كه در مدح شام و مصر و ذم آنها وارد شده بدان چه پيش اشاره كرديم كه راجع باختلاف مردم آنها است در هر زمانى زيرا شام در آغاز جايگاه پيغمبران و نيكان بوده و از بلاد شريف و با بركت بوده، و چون مردمش شقىتر و كافرتر شدند از بدترين بلاد شد چنانچه روز عاشوراء از روزهاى با بركت بوده- چنانچه از پارهاى اخبار بر آيد- و چون امام حسين7در آن كشته شده از بدترين روزها شد.
9- در قرب الاسناد: بسندى از بزنطى كه بامام رضا7گفتم كه مردم مصر بلاد خود را مقدس پندارند فرمود: آن چگونه است گفتم: قربانت پندارند از قبيله آنها 70 هزار محشور شوند كه بيحساب ببهشت روند، فرمود: نه بجان خودم چنين نيست، خدا ببنى اسرائيل خشم نكرد جز اينكه آنها را بمصر در آورد، و از آنها خشنود نشد تا آنها را از آن بدر آورد، و البته خدا تبارك و تعالى بموسى وحى كرد كه استخوانهاى يوسف را از آن برآرد، و موسى رهنما خواست بكسى كه قبر را بداند و او را بزنى كور و زمينگير رهنمودند، و موسى از او خواست تا ويرا بدان رهنمايد و او ابا كرد مگر با دادن دو خصلت: دعا كند تا خدا او را شفا دهد و با او در بهشت همپايه باشد.
اين خواهش بموسى گران آمد، و خدا باو وحى كرد، اين چيست كه بر تو
گران آيد. آنچه خواسته باو بده و او انجام داد و آن زن بوى وعده كرد برآمدن ماه را، و خدا ماه را نگهداشت تا موسى سر وعده خود و رسيد و آن را در ميان صندوق مرمرى از نيل بر آورد و با خود برد، و البته كه رسول خدا6فرموده با گلش سر خود را مشوئيد و از كوزهاش آب ننوشيد كه مايه خواريست و غيرت را ببرد، باو گفتيم پيغمبر اين را گفته؟ فرمود: آرى.
عياشى از على بن اسباط از امام رضا7مانندش را آورده.
10- در بصائر: بسندى از امام ششم7فرمود: خداوند ولايت ما را بر شهرها عرضه داشت و جز كوفهاش نپذيرفت.
بيان: مقصود پذيرفتن كامل است چنانچه در خبر آينده است.
11- در بصائر: بسندى از ابى بصير كه شنيدم امام ششم ميفرمود: راستى ولايت ما عرضه شد بر آسمانها و زمين و كوهها و شهرها و بمانند پذيرش كوفه آن را نپذيرفتند.
12- در نهج البلاغه: در ضمن سخنى در باره كوفه است كه: گويا تو را بنگرم اى كوفه بمانند پوست عكاظى كشيده شوى، مصيبتها بكشى و لرزشها بينى، و راستى كه من ميدانم هيچ جبارى بتو سوء قصد نكند جز اينكه خدايش به مانعى گرفتار سازد و بكشندهاى دچار نمايد.
بيان: پوست عكاظى منسوبست بناحيه مكه كه عرب هر سال در آنجا جمع ميشدند و بازارى بر پا ميكردند و بهم ميباليدند و شعر ميخواندند، و پوست بسيار در آن بفروش ميرسيد، و پوست آن ساخت خوبى داشت و سختيها كه بكوفه و مردمش رسيد معروف است و در كتب تاريخ ثبت شده، و از امير المؤمنين7روايت است كه فرمود: اين كوفه شهر، و جايگاه، و قرارگاه شيعيان ما است، و از امام صادق7است كه: آن تربتى است كه ما را دوست دارد و دوستش داريم، و از او است7كه: بار خدايا به تير زن هر كه به تيرش زند، و دشمن دار هر كه دشمنش دارد.
و محمّد بن حسين كيدرى در شرح نهج گفته: از جبارانى كه خدايش بمانعى گرفتار كرد زياد بود، مردم را در مسجد گرد آورده بود تا على7را لعن كند ولى دربانش آمد و گفت برگرديد كه او گرفتار است و اكنون دچار بيمارى فلج شده و پسرش عبيد اللَّه بود كه بخوره دچار شد، و حجاج بن يوسف بود كه شكمش لانه مارها شد تا مرد، و عمر بن هبيره و پسرش يوسف بودند كه هر دو پيس شدند، و خالد قسرى بود كه براى بدهكارى زندانى شد تا از گرسنگى مرد، و آنان كه دچار كشنده شدند عبيد اللَّه بن زياد بود و مصعب بن زبير و ابو السرايا و جز آنان كه همه كشته شدند و يزيد بن مهلب ببدترين وضعى كشته شد.
13- در قصص: بسندى كه امام پنجم7. ميفرمود: چه خوب سرزمينى است شام و چه بد مردمى دارد امروزه، و چه بد سرزمينى است مصر، هلا راستى كه زندانى بود براى بنى اسرائيل از خشم خدا بر آنها، و بنى اسرائيل بمصر نرفتند جز از خشم خدا بر آنها و نافرمانى آنها از خدا زيرا خدا عزّ و جلّ بآنها فرمود: درآئيد بسر زمين مقدسى كه خدا براى شما نوشته است، يعنى شام و سرباز زدند از ورود بدان و نافرمانى كردند و چهل سال در بيابان گم شدند.
فرمود: بيرون شدن آنان از مصر و ورود آنها بشام نبود جز پس از آنكه توبه كردند و خدا از آنها خشنود شد، سپس امام پنجم7فرمود: راستش من بد دارم خوردن خوراكهائى كه در گل پختههاى مصر پخته شود و دوست ندارم سرم را با گلش بشويم از ترس اينكه خوارى بار آورد و غيرتم را ببرد.
عياشى: از داود مانندش را آورده.
14- در قصص: بسندى از ابي ابراهيم موصلى كه بامام ششم گفتم: پسرم با من در باره رفتن بمصر كشمكش دارد فرمود: تو را با مصر چكار؟ نميدانى شهر مرگ است، و جز اين نپندارم كه فرمود: كوتاهعمرتر مردم بدان رانده شوند.
15- و از همان بهمين سند: كه رسول خدا6فرمود: بمصر برويد و در آن نمانيد و گمانم فرمود: مايه ديوثى است.
16- در قصص: بسندى از ابى الحسن7، فرمود: در گل پخته آن نخوريد و با خاكش سر نشوئيد كه خوارى آرد و غيرت را ببرد.
17- در كامل الزياره: بسندى از امام ششم7ميفرمود: چون حسين بن على7در گذشت همه آنچه خدا آفريده بر او گريستند جز سه چيز، بصره دمشق و خاندان عثمان.
18- در كشى: از حماد الناب كه ما گروهى نزد امام ششم7بوديم كه عمران بن عبد اللَّه قمى نزد او آمد و آن حضرت از او احوالپرسى كرد و خوش باش گفت و خشنودى نشان داد و چون برخاست من بامام گفتم: اين چه كس بود كه با او چنين خوش باش كردى؟ فرمود: از خاندان نجباء بود يعنى مردم قم كه هيچ زورگوئى آهنگ آنها نكند جز آنكه خدايش بشكند و خرد كند.
19- و از همان: از ابان بن عثمان كه عمران بن عبد اللَّه بامام ششم7وارد شد و باو فرمود: چگونه و خانوادهات چگونهاند، عمو زادههات چگونهاند و اهل خانهات چگونهاند، و آنگاه، پر با او سخن گفت: و چون بيرون رفت من بامام ششم7گفتم: اين كى بود؟ فرمود: نجيبى از مردم نجيب كه هيچ زورگو دامى بر ايشان ننهد جز اينكه خدا خوردش كند، حسين گفت: اين دو حديث را بر احمد بن حمزه عرضه كردم گفت آنها را ميشناسم ولى راويان آنها را در خاطر ندارم.
20- در كتاب تاريخ قم تأليف حسن بن محمّد بن حسن قمى: بسندى از عبد اللَّه بن سنان كه پرسش شد از امام ششم بلاد جبل كجا است؟ كه بما روايت رسيده چون كار بشما بر گردد برخى از او بزمين فرو شوند فرمود: در آنجاها محلى است كه دريا گويند و قم نام دارد و معدن شيعيان ما است؛ و اما رى، واى بر او از دو پهلويش، آسودگى آن از سوى قم است و مردمش گفته شد دو پهلويش كدامند؟ فرمود: يكى بغداد و ديگرى خراسان كه راستش در آن تيغهاى خراسانيها و تيغهاى بغداديها بهم برخورند، و خدا در كيفر و هلاك آنها شتاب كند و مردم بقم پناه برند و مردم قم آنها را پناه دهند وانگه
بجائى كوچند بنام اردستان.
21- و بسندش تا انس بن مالك كه روزى نزد پيغمبر6نشسته بودم و على بن ابى طالب7بر او درآمد و فرمودش اى ابو الحسن پيش من بيا و او را در آغوش كشيد و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود اى على راستش خدا- عزّ اسمه- ولايتت را بر آسمانها عرضه كرد و آسمان هفتم بدان سبقت جست و او را با بيت المعمور زيور نمود، و سپس آسمان دنيا بدان سبقت جست و آن را با اختران زيور نمود، و آنگاهش بر زمينها عرضه كرد و مكه بدان پيشى گرفت و با كعبهاش زيور كرد و سپس مدينه بدان پيشى گرفت و آن را بمن زيور داد، سپس كوفه بدان پيشى گرفت و آن را بتو زيور نمود، سپس قم بدان پيشى گرفت و آن را با عرب زيور نمود و يك درى از بهشت در آن گشود.
22- و بسندى از امام ششم7كه خدا كوفه را حجت ديگر شهرها كرد و مؤمنانش را حجت بر مردم بلاد ديگر و قم را حجت شهرهاى ديگر نمود و مردمش را حجت بر اهل مشرق و مغرب از پرى و آدمى، و قم و مردمش را مستضعف وانگذاشت بلكه بآنها كمك كرد و توفيق داد سپس فرمود: دين و اهل دين در قم خوار و زبونند و گر نه مردم بدان شتافتند و قم ويران ميشد و مردمش از ميان ميرفتند و حجت بر بلاد ديگر نميشد، و آنگه آسمان و زمين بر پا نميماند و يك چشم بر همزدن مهلت نميداشتند و راستى كه بلاها از قم و مردم قم بدورند، و البته زمانى آيد كه شهر قم و مردمش حجت بر همه آفريدهها باشند و آن در زمان غيبت امام قايم7تا ظهورش، و اگر آن نباشد زمين اهلش را فرو برد.
و راستى كه فرشتهها بلاها را از قم و مردمش دور كنند، و هيچ زورگو بدان سوء- قصد نكند جز اينكه قاصم الجبارين او را خرد كند و بوسيله گرفتاري و مصيبت و دشمنى او را از آنها بازدارد، و خدا جباران را در دوران حكومتشان بفراموشى از قم و مردمش دچار كند چنانچه ياد خدا را فراموش كردند.
23- سپس گفته و بچند سند از امام صادق7روايت شده كه نام كوفه را برد