مالك شدى برخى از آنچه ديدى هست؟ گفت: سوگند بخداى داناى آشكار و نهان، نه.
گفتند: همه اينها در دست ما هست و دل ما بهيچ كدام رو ندارد و به همانچه ما را به عبادت پروردگار خالق نيرو دهد قناعت داريم، و هر كه براى خدا چيزى را وانهد خدايش بهتر از آن دهد، از بر ما برو و ما را بخود واگذار، خدا ما را و تو را رهبرى كند، سپس او را وداع كردند و از او جدا شدند، و باو گفتند اين وادى جواهر در اختيار تو است هر چه خواهى از آن بردار، او چيزى از آن نخواست.
گفته: سپس ذو القرنين بجزيره بزرگ ديگر رفت و در آن مردمى ديد جامه از برك درخت دارند، و در غارهاى سنگى جا دارند، و از آنها مسائلى از حكمت پرسيد بهترين پاسخ با لطيفترين باو گفتند، بآنها گفت: نيازمنديهاى خود را بخواهيد تا بر آورده شود.
گفتند: ما از تو خواستار جاويدان ماندن در دنيا هستيم، گفت من خود بدان توانا نيستم، كسى كه يك نفس فزون از عمرش نتواند كشيد چگونه بشما جاويدانى تواند داد.
بزرگشان گفت: ما از تو تندرستى دوران زندگى خواهيم، گفت مرا بر آن هم قدرتى نيست، گفتند: بگو بدانيم چند از عمر مانده است، گفت: عمر خود را هم ندانم تا برسد بعمر شماها، باو گفتند پس ما را واگذار تا از كسى بخواهيم كه بر همه اينها و بالاتر توانا است.
و مردم ببخشش فراوان و عظمت مركبش نگاه ميكردند و پيره مرد مستمندى بود كه سر بالا نميكرد، ذو القرنين باو گفت: چرا تو تماشا نكنى، گفت: من از آن پادشاهى كه پيش از تو بود خوشم نيامد تا بتو و شاهيت نگاه كنم، گفت چگونه بود؟
پير گفت: ما پادشاهى داشتيم و مستمندى و هر دو در يك روز مردند و من بر سر آنها رفتم و تلاش كردم. پادشاه را از مستمند و گدا بشناسم و نتوانستم گفته: ذو القرنين آنها را وانهاد و برگشت.
73- در عيون (ج 2 ص 260): بسندى از ابى صلت هروى كه نزد امام رضا7بودم و مردمى نزد او آمدند از اهل قم و بر او سلام دادند و جواب داد و آنها را بخود نزديك كرد و بآنها گفت: خوش آمديد، شما بدرستى شيعه مائيد، و روزى براى شما آيد كه قبر مرا در طوس زيارت كنيد، هلا هر كه مرا زيارت كند با غسل از گناهانش بدرايد چون روزى كه از مادرش زاده.
74 و از همان (..) از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسني كه شنيدم امام دهم7ميفرمود: مردم قم و آبه آمرزيدهاند كه جدّم امام رضا7را در طوس زيارت ميكنند، هلا هر كه زيارتش كند و در راه قطرهاى باران بر او افتد خدا تنش را بر آتش حرام كند.
75- در كافى (ج 8 ص 70): بسندى از امام پنجم كه روزى رسول خدا6بيرون شد تا اسبها را سان بيند- حديث را كشانده تا فرموده- باسبى گذشت و عيينة بن حصين بوى گفت: اين اسب چنين و چنانست فرمود: وانه من داناترم باسب از تو، او گفت: من مردشناسترم از تو، رسول خدا در خشم شد تا در چهرهاش خون نمودار گرديد و باو فرمود: كدام مردها بهترند؟ عيينة گفت: مردان نجد كه شمشير بر شانه نهند و نيزه بر شانه اسب خود و بزنند و پيش روند، رسول خدا6فرمود: دروغ گفتى بلكه مردم يمن برترند، ايمان يمانى است، حكمت يمانى است و اگر هجرت نبود من مردى از مردم يمن بودم.
جفا و سخت دلى در مردم جنجالى است كه رمه دارند ربيعه و مضر از آنجا كه پره خورشيد بر آيد، مذحج بيشتر تيرهاند كه ببهشت روند، حضرموت به از عامر بن صعصعه است. و در روايت برخى، به از حرث بن معاويه است، بجيله به از رعل و ذكوانند و اگر لحيان نابود شوند باك ندارم، سپس فرمود: خدا چهار پادشاه را لعنت كند جمدا، مخوسا، مشرح و ابضعه و خواهرشان عمرّده- و حديث را كشانده تا قول او- خدا لعنت كند رعل و ذكوان و عضل و لحيان و جذيميهاى از اسد و غطفان را و ابو سفيان بن حرب و شهبل صاحب دندان و دو پسر مليكة بن جزيم و مروان و
هوذه و هونه را.
76- در كتاب جعفر بن محمّد بن شريح گفته: يك روز رسول خدا6اسبها را سان ديد در نزد عيينة بن حصين بن حذيفه بدر، رسول خدا6باو گفت: من اسبشناسترم از تو، عيينة گفت من مردشناسترم از تو. پيغمبر فرمود: چطور؟ گفت:
بهتر مردان آنانند كه تيغ بر دوش نهند و نيزهها بر شانه اسبهاشان از مردم نجد، پيغمبر فرمود: دروغ گفتى بهترين مردان مردم يمن باشند، ايمان يمانى است و منم يمانيم و بيشتر تيرهاى كه روز قيامت ببهشت روند مذحج باشند حضرموت به از حرث بن معاويه تيرهاى از كنده باشند. اگر لحيان نابود شوند باكى ندارم، خدا چهار پادشاه را كه جمد، مخوسا. مشرح و أبضعهاند لعنت كند و خواهرشان عمرّده را.
بيان: در نهايه گفته: در حديث است كه ايمان يمانى است چون از مكه آغاز شد و مكه از تهامه است و تهامه از زمين يمن است و از اين رو گفتند: كعبه يمانيه است، و گفتند: اين را بحساب انصار فرموده چون يمانى باشند و ايمان و مؤمنان را يارى كردند و جا دادند و ايمان بدانها وابسته شد. در شرح سنت گفته اين ستايش از مردم يمن براى آن بود كه زود ايمان پذيرفتند و در آن پايدار ماندند.
قوله «لولا الهجرة» شايد مقصود اينست كه اگر هجرت نكرده بودم در مكه بودم كه از يمن است، يا مقصود اينست كه اگر مدينه دار هجرت نشده بود بيمن ميرفتم و وطن ميساختم يا مقصود اينست كه اگر هجرت اشرف نبود خود را انصار ميشمردم (فدادين) آنها كه دنبال رمههاى خود جنجال كنند يا شتر بسيار دارند و گفتهاند شتربانان و گاوداران و خررانان و شبانها باشند.
اصحاب و بر، بيابان نشينها باشند كه از مو چادر سازند و شايد مقصود اين دو قبيلهاند كه در شرق مدينه جا دارند در شرح سنة بسندى آورده كه رسول خدا6با دست اشاره بيمن كرد و فرمود: ايمان يمانى است آنجا جز اينكه
سخت دلى و جفا در فدادين است دنبال شتران آنجا كه دو شاخ شيطانست در ربيعه و مضر.
و بسندش از ابن عمر كه ديدم رسول خدا6بخاور اشارت كرد و ميفرمود:
راستى فتنه آنجا است راستى فتنه آنجا هست از آنجا كه شاخ شيطان بر آيد نووى گفته دو شاخ شيطان سوى مشرق است يعنى دو گمراهكننده يا دو پيروان كافر او در مشرقند و در آن تسلط دارد و ان در زمان پيغمبر6بوده و هم چون كه دجال از مشرق خروج كند و آن در اين ميانه منشأ آشوبهاى بزرگ است و انگيزه گاه تركان سركش- پايان- و دور نيست در اين خبر هم قرن الشيطان بوده و تصحيف شده ...
جوهرى گفته: مخوس چون منبر و مشرح و جمد و ابضعه پسران معدى كرب چهار شاه بودند كه رسول خدا بهمراه خواهرشان عمرده آنها را لعن كرد با اشعث بحضور پيغمبر6آمدند و مسلمان شدند و سپس مرتد شدند و در جنك نجير كشته شدند و نوحهگرشان گفت «يا عين بكى للملوك الاربعه».
گويم: اخبار بسيارى در نكوهش بصره در كتب فتن گذشت، و اخبارى در ستايش كوفه، غرى كربلاء طوس مكه و مدينه در كتاب مزار بيايد و در كتاب حج كه براى حذر از تكرار در اينجا نياورديم.
77- در اكمال الدين: بسندى از أبو القاسم بصرى كه براى ابن طولون گنج بسيارى در مصر كشف شد كه كسى را روزى نشده بود پيش از وى و او را بخراب كردن دو هرم تشويق كردند ولى مشاوران و اطرافيان و رازدارانش باو اشاره كردند كه بويرانى اهرام نپردازد كه كسى بدان دست نزده است و عمرش دراز شده باشد.
و او بدان اصرار ورزيد و هزار كارگر گماشت تا در آنها را بجويند و يك سال گرد آن كار كردند تا خسته شدند و چون آهنك برگشت كردند و نوميد شدند سردابى يافتند و گمان كردند همان دريست كه دنبالش بودند و چون بپايانش رسيدند
در آنجا آستانه مرمرى يافتند و گمان بردند در همانست و نقشه كشيدند تا آن را بر آوردند ديدند بر آن نوشتهاى يونانى نقش است.
حكماء و دانشمندان مصر را گرد آوردند و بدان راه نبردند و در ميان آنها مردى بود بنام ابى عبد اللَّه مدائنى كه يكى از حافظان جهان و دانشمندان بود و او بابن طولون گفت: در حبشه كسى را ميشناسم كه 360 سال دارد و اين خط را ميداند و ميخواست آن را بمن بياموزد و من از حرص بر دانش عرب پاى آن نايستادم و او هنوز زنده است.
أبو الحسن ابن طولون نامهاى بپادشاه حبشه نوشت و از او خواست كه آن اسقف را بدو فرستد و پاسخ داد كه گذشت سن او را شكسته و بهمان هواى حبشه زنده است و از رفتن او بهواء و اقليم ديگر نگران است و بسا از رنج راه تلف شود و وجود او براى وى غنيمت است و سرفرازى و اگر از او پرسشى در باره نوشتهاى يا چيزى داريد آن را بفرستيد و آن گاه را با كشتى باسوان بردند و از آنجا با عراده بكشور حبشه رساندند كه نزديك اسوان بود و اسقف آن را خواند و بزبان حبشه برگرداند و از زبان حبشه بعربى برگرداندند و در آن نوشته بود كه:
من ريان پسر دومغ از ابو عبد اللَّه سؤال شد ريان كيست؟ گفت پدر عزيز پادشاه زمان يوسف و عمر عزيز 700 سال بوده و عمر پدرش ريان 1700 سال و عمر دومغ 3000 سال و در آن نوشته بود:
منم ريان پسر دومغ در بررسى علم رود نيل بيرون شدم تا سرچشمه آن را بدانم و 4000 مرد با خود بر داشتم و هشتاد سال راه رفتم تا بظلمات و درياى محيط رسيدم و ديدم نيل درياى محيط را قطع ميكند و از آن گذر ميكند و راه بيرون شدن ندارد.
مرگ و مير در يارانم در گرفت و با چهار هزار مرد ماندم و بر كشورم نگران شدم و بمصر برگشتم و اهرام را ساختم و بيرونى آنها را و گنجها و پسانداز خود را در آنها نهادم و اين شعر را سرودم.
دانشم دريافت برخى ز آنچه هست
نى نهان را و خدا داناتر است
آنچه را خواستم محكم نمودم ساختش
سخت بنيادم خدا محكمتر است
خواستم من تا بدانم مبدأ اين نيل را
ليك درماندم و زان هر مرد زان عاجزتر است
راه ببريدم بصحراء دو چهل سال تمام
با بنو حجر و سپاهى بيكران كان لشكر است
تا گذشتم سر بسر از هر پرى و آدمى
تا جلوگيرم يكى درياى تيره در بر است
شد يقينم راه آنجا نيست تا من بگذرم
نه پس از من را گذر باشد ته آن كو پيشتر است
بازگشتم من بسوى كشورم با جارچى
جار زد در مصر دنيا گاه بد گه خوشتر است
صاحب اهرام اندر مصر سر تا سر منم
صاحب گل پختههايش و آنچهشان اندر بر است
بر نهادم اندران نقشى ز كف و حكمتم
تا بماند روزگاران بىحفاظ و سرپرست
اندر آنها گنجهائى و شگفتيها بود
دهر گاهى تلخ و گاهى هم هجوم آورتر است
بر گشايد فعلهايم راز هر امر عجيب
والى از پروردگارم چون زمان در آخر است
در كنار كعبه اظهار امامت ميكند
امر او بالا بگيرد حكم حىّ داور است
8 و 9 با 2 ديگر با 4 يد دنبال آن
با 90 آيد كه خونست و زبانها بند و بست
بعد از آن نه با نود چون بگذرد از روزگار
اين بناها در فرود و در خرابى اندر است
مىشود پيدا سراسر گنج من جز اينكه من
بينم آنها سر بسر در خون و ماتم اندر است
گفتهام را رمز آوردم بر اين يك تيكه سنگ
كان فنا و من فنا و آنگه نبودم در بر است
در اينجا بود كه ابن طولون گفت: اين كاريست كه كسى را چاره آن نيست جز قائم آل محمّد7را و آن تخته سنگ در گاهى را چنانچه بود بجاى خود بر گرداندند.
سپس يك سال بعد طاهر خادم ابن طولون او را در مستى بر بستر خود كشت و از آن روز خبر اهرام و كسى كه آنها را ساخته است دانسته شد و اين درست گزارشى است در باره نيل و اهرام.
بيان: اسوان: شهريست در صعيد مصر هرمان دو ساختمانند از ديرين كه ادريس براى نگهدارى نوشتههاى علم از طوفان آنها را ساخته و برخى آنها را از سنان بن مشلشل دانند يا از قدماء كه از روى ستارهشناسى طوفان را دانسته بودند و در آنها است كتب طب و طلسم و در آنجا اهرام كوچكى هم باشند- پايان- سخن قاموس. ابو ريحان بيرونى در كتاب آثار باقيه گفته: پارسيان و همه گبرها طوفان را يكسره منكرند و معتقدند شاهى از زمان «كيومرث گل شاه» كه آدم نخست است نزد آنها پيوسته بوده است و هند و چين و اصنافى از ملل مشرق در اين انكار با آنها موافقند برخى پارسيان بدان معترفند ولى نه بشرحى كه در كتب انبياء است.
و گفتهاند طوفانى جزئى در شام و مغرب در زمان طهمورث پديد شده و سراسر معموره را نگرفته و جز امتهاى اندكى را غرق نكرده و از گردنه حلوان گذر نكرده و بكشورهاى مشرق نرسيده و گفتهاند: مردم مغرب پيرو بيمي كه حكماء آنها از طوفان دادند ساختمانها محكم ساختند چون اهرام مصر و گفتند: اگر آفت از آسمان آيد درون آنها رويم و اگر از زمين بر امد بدانها برآئيم، و معتقدند كه آثار آب طوفان
و امواج آن تا نيمه اهرام روشن است و از آن بالاتر نرفته.
گفتهاند اهرام را يوسف ساخت و گندم سالهاى قحط را در آن انبار كرد، و گفتند: چون خبر طوفان 231 سال پيشتر بطهمورث رسيد فرمان داد در كشورش جايى خوش زمين و هوا برگزيده شود و بهتر از اصفهان نيافتند، و فرمود تا كتب را در جلد نهند و در سالمترين جاى آن دفن كنند، و گواهش اينست كه در زمان ما در جى شهر اصفهان تپههائى شكافت و در آنها اتاقهائى پر از بستههاى پوست درختى بود كه از آن كمان و سپر سازند و آن را (توز) نامند، و بر آنها نوشتهها است كه دانسته نشد آن چيست- پايان.
78- در مناقب (ج 4 ص 236): ابو جعفر دوانيقى از امام صادق7پرسيد كه ميدانى اين چيست؟ فرمود: چيست؟ گفت: آنجا كوهى است كه در سال از آن قطرهها فروچكد و ببندند و براى سفيدى كه در ديده با ديد آيد خوبست از آن سرمه كشند و برود بفرمان خداى تعالى فرمود: آرى آن را ميشناسم و اگر خواهى نامش و حالش را بتو گزارش دهم، اين كوهى است كه بر آن يكى از پيغمبران بنى اسرائيل از قوم خود گريزان بود، و خدا را بر آن عبادت ميكرد، و قومش دانستند و او را كشتند و آن كوه بر آن پيغمبر ميگريد و اين قطرهها اشك گريه او است، در سوى ديگرش چشمهايست كه شبانه روز از اين آب ميجوشد و دسترسى بدان چشمه نيست.
79- در در المنثور (ج 3 ص 97): بسندى از عبد اللَّه بن عمرو بن عاص كه عجائب دنيا 4 است آئينهاى كه بر مناره اسكندريه آويخته است و هر كه زيرش نشيند تا قسطنطنيه را كه آنور دريا است بيند، ديگر اسبى از مس در زمين اندلس كه مشتش گشوده است روبرو گويا است كه دنبال من راهى نيست، و كسى بلاد دنبال او را گام ننهد جز اينكه مورچهها او را بخورند، سوّم منارهاى مسين كه بر آن سوارى است از مس در زمين عاد و چون ماههاى حرام رسند از آن آب سرشارى جوشد كه بنوشند و حوضها را پر كنند و چون ماههاى حرام بگذرند آب بندايد.