س 213- دوزخ را برايم وصف كن.
ج: هزار سالش افروزند تا سرخ شود و هزار سال ديگر تا سپيد شود و هزار ديگر تا سياه گردد، يك سياهى تيره آغشته بخشم خدا تعالى، شرارش فرو نكشد، جرقهاش خاموش نگردد، اى پسر سلام اگر يك جرقهاش بدنيا افتد ميان مشرق و مغرب شعله گيرد از بس بزرگ است هفت طبقه دارد يكم از آن منافقانست دوم از گبرها سوم از ترسايان چهارم از يهود پنجم سقر است ششم سعير، پيغمبر از ذكر هفتم دم بست و گريست تا اشكش بريشش ريخت و گفت: هفتمش كه آسانتر است از مرتكبان كبيره امت منست، راست گفتى اى محمّد.
س 214- از قيامت بگو كه چگونه بر پا شود؟
ج: چون روز قيامت شود خورشيد بگيرد و سياه شود اختران خموش شوند، كوهها از جا در روند، شتران آبستن بيصاحب مانند، زمين جز اين زمين گردد راست گفتى اى محمّد، فرمود: مردم براى دادگرى برخيزند، صراط را بكشند، ميزان را بر پا دارند، نامهها منتشر شوند، مردم براى محاكمه بر آيند، راست گفتى اى محمّد.
س 215- بگو بمن چگونه خدا خلق را در قيامت بميراند؟
ج: ملك الموت را فرمايد تا بر صخره بيت المقدس بايستد و دست راست بر آسمانها نهد و دست چپ بر زمين و يك فريادى كشد و هيچ فرشته و آدمى و پرى و پرنده نماند جز مرده افتد و همه آسمانها بىسكنه و زمين ويران، و شتران آبستن بىصاحب و درياها خشكيده ماهى، كوهها از هم پاشيده، خورشيد گرفته، و اختران خاموش گردند، راست گفتى اى محمّد.
س 216- بگو خود ملك الموت مرگ را بچشد يا نه؟
ج: چون خدا همه خلق را بميراند و جاندارى نماند به ملك الموت فرمايد از خلقم كه را بجا نهادى؟ با اينكه او داناتر است- گويد: پروردگارا تو از من داناترى كه كى بجا مانده كسى نمانده كه مرگ را بچشد جز اين بنده ناتوانت ملك
الموت، خدا عزّ و جلّ فرمايد: اى ملك الموت به همه بندههايم و پيغمبرانم و رسلم مرگ را چشاندى، در علمم گذشته- من داناى هر نهانم- كه هر چيزى نابود است جز ذات من، اكنون نوبت تو است- گويد معبودا، سيدا رحم كن ببندهات ملك الموت كه ناتوانست، خداى عزّ و جلّ فرمايد: اى ملك الموت دست راست زير گونه راست بنه ميان بهشت و دوزخ و بمير.
س 217- پدر و مادرم بقربانت يا رسول اللَّه ميان بهشت و دوزخ چند است؟
ج: 30 هزار سال بسال دنيا- ملك الموت بسمت راستش بخوابد و دست راست زير گونه راست خود نهد و دست چپش را بر چهره خود، و فريادى كشد كه اگر همه اهل آسمانها و زمين زنده بودند از هول آن بمردند، راست گفتى.
س 218- بفرمائيد خدا با آسمانهانى كه ساكنانش مردند چه كند؟
ج: مانند كاغذ سند آنها را بهم نوردد، سپس فرمايد: جل جلاله و تقدست اسمائه لا اله غيره، و لا معبود سواه- كجايند شاهان، كجايند شاهزادگان، كجايند زورگويان و زورگوزادگان، كسى پاسخ ندهد، فرمايد امروز پادشاهى كرا است؟ كسي پاسخ ندهد و خود بخود گويد: پادشاهى از آن يگانه قهار است، امروز هر كسى بسزاى خود رسد، امروز ستم نيست، چون كه خدا زود بحساب رسد، راست گفتى اى محمّد.
س 219- بمن بگو: خدا خلق مرده را در قيامت چگونه محشور كند.
ج: نخست خدا اسرافيل را زنده كند و او نخست پاسخگوى خدا است از خدمتكارانش و صور دار است، و خدا عزّ و جلّ باو فرمايد تا در صور بدمد.
س 220- بگو اسرافيل در صور چه گويد؟
ج: گويد: اى استخوانهاى پوسيده، اندام پراكنده، مويهاى ريخته، بشتابيد براى سان برابر خدا پادشاه جبار آفريننده آسمانها و زمين و بدمد در صور بار ديگر بناگاه همه بر پا و نگرانند.
س 221- درازاى هر باد دميدن چند است؟
ج: مدت 40 هزار سال، راست گفتى اى محمّد.
س 222- اسرافيل چند كلمه گويد؟
ج: شش كلمه.
س 223- آن كلمهها چيستند؟
ج: در كلمه يكم مردم گل باشند و در دوم صورتگرى شوند، و در سوّم تن آنها درست شود، و در چهارم خون برك آنها روان شود، و در پنجم مو برآرند و در ششم گويد بر خيزيد، و بناگاه همه بر پا و نگران باشند، راست گفتى اى محمّد.
س 224- بگو مردم در قيامت چگونه از گور برايند؟
ج: پا برهنه و لخت و گرسنه ديده تيره و هراسان مردان بآسمان نگرند و زنان بمردان، فرمود: اى پسر سلام هيهات، آن روز هر كه سرگرم خودش است از سختى هراس قيامت. راست گفتى اى محمّد.
اينجا ابن سلام دم بست از سخن و پيغمبر فرمود: اى پسر سلام هر چه خواهى بپرس، گفت: سپاس خدا را كه بر من منت نهاد بديدن چهره نمكين تو.
س 225- بگو بمن، در روز قيامت مردم كجا محشور شوند؟
ج: بسوى بيت المقدس محشور شوند س 226- و آن چگونه انجام شود؟
ج: خدا عزّ و جلّ آتشى را فرمايد تا گرد جهان را بگيرد و بروى مردم زند و از آن بچهره خود بگريزند و در بيت المقدس گرد آيند، راست گفتى اى محمّد س 227- بگو: خدا با كودك خردسال و پير كهن چه كند؟
ج: هر كه بخدا ايمان دارد فرشتههايش ببرند و آتش از رويش باز گيرد و هر كه كافر است رويش بسوزاند تا او را ببيت المقدس رساند، راست گفتى اى محمّد س 228- بگو صفوف خلائق چند است؟
ج: 120 صف
س 228- درازى هر صف و پهنايش چند است؟
ج: درازاش 40 هزار سال و پهنايش 20 هزار سال. راست گفتى اى محمّد س 229- صف مؤمنان چند تا است وصف كافران چند تا؟
ج: از مؤمنان 3 و از كافران 117، راست گفتى س 230- وصف مؤمنان چيست و وصف كافران كدام؟
ج: مؤمنان درخشان و روسفيد بر اثر وضوء و كافران سيهرويند و آنها را بر كنار صراط آرند س 231- درازى صراط چند است؟
ج: 30 هزار سال، راست گفتى اى محمّد س 232- مردم چگونه بر صراط گذرند؟
ج: خدا بخلائق نورى فرا دارد، نور مسلمانان و مؤمنان از نور عرش است و نور فرشتهها از نور كرسى و نور بهشت و هرگز خاموش نشود، و نور كافران از زمين و كوهها است.
س 233- بگو نخست كس كه از صراط گذرد كيانند؟
ج: مؤمنين، راست گفتى اى محمّد س 234- آن را برايم وصف كن ج: از مؤمنان كسانيند كه تا 20 سال بر صراط گذرند و چون سرشان ببهشت رسد كافران روى صراط برايند تا چون بميان آن رسند خدا نورشان را خاموش كند و بىنور مانند و مؤمنان را فرياد زنند بما نگاه كنيد تا از نور شما برگيريم، بآنها گفته شود: ميان شما پيغمبران و اصحاب و برادران نبودند؟ ما در دنيا با شما نبوديم، گويند چرا ولى شما خود را بفتنه افكنديد و وامانديد و ترديد كرديد و آرزوها شما را فريفتند تا فرمان خدا رسيد و گول زن شما را گول زد، امروزه از شما عوض نگيرند و نه از كافران جاى شما دوزخ است آن يار شما است و چه بد سرانجامى است و خدا عزّ و جلّ دوزخ را فرمايد تا بروى آنها فرياد
كشد و سرگردان در دوزخ افتند و پشيمان باشند و مؤمنان نجات يابند ببركت خدا و ياريش. راست گفتى اى محمّد س 235- بمن بگو: خدا با مرگ چه كند؟
ج: چون اهل بهشت در بهشت شدند و اهل دوزخ بدوزخ مرگ را كه گويا بصورت يك چپش خاكستريست بياورند، و ميان بهشت و دوزخ وادارند، و باهل بهشت گفته شود:
اى دوستان خدا اين مرگ است آن را مىشناسيد؟ گويند آرى، بآنها گويند سر او را ببريم؟ گويند: آرى اى فرشتههاى پروردگار ما سرش را ببريد تا هرگز مرگ نباشد، و باهل دوزخ گويند اى دشمنان خدا اين مرگ است او را ميشناسيد؟
گويند: آرى، فرشتهها گويند سرش را ببريم؟ گويند اى فرشتههاى پروردگار نه او را وانهيد، شايد خدا ما را مرگ دهد و راحت شويم پيغمبر فرمود: مرگ را ميان بهشت و دوزخ سر برنده، و دوزخيان از بيرون شدن از آن نوميد گردند و دل بهشتيها از خلود در بهشت مطمئن شود، و بنظرم برايت خوب است كه مسلمان شوى گفت:
راست گفتى اى محمّد و روى دو پا برخاست و گفت: دست شريفت را بده، من گواهم كه نيست شايسته پرستشى جز خدا يگانه است شريك ندارد و گواهم كه تو رسول خدائى و باينكه بهشت حق است، ميزان حق است، حساب حق است، روز قيامت آمد نيست شكى ندارد، و خدا زنده كند هر آنكه در گور است، اصحاب در اينجا اللَّه اكبر گفتند، و پيغمبر او را عبد اللَّه بن سلام ناميد و از اصحاب گرديد و نقمت يهود شد.
توضيح: من اين روايت را نقل كردم چون ميان خاصّه و عامّه مشهور است، و صدوق و ديگران از اصحاب بيشتر تيكههايش را بسندهاى خود در جاهائى نقل كردند كه برخى از آنها گذشت و همانا براى آنش در اين مجلد آوردم كه بيشتر تيكههايش با ابواب آن مناسب است، برخى از آن با اخبار ديگر مخالف است و بايد حمل شود كه موافق كتب يهود باو پاسخ داده تا سبب مسلمانى او شود يا توجيه
ديگر گردند كه وجوه آن بر ناقد بصير نهان نيستند. و تصحيف هم دارد و اميد است نسخه ديگر بدست آيد تا تصحيح شود.
اينكه گفته آدم نبى مرسل بود يعنى در بهشت براى فرشتهها كه مأمور شد آنها را از اسماء آگهى دهد و شمردن ابراهيم رسول عربى خلاف مشهور است.
قوله «اربعة كتاب» اين اجمال با تفصيل موافق نيست و شايد در يكى از آنها خطا يا تصحيف باشد و اينكه پس از فرموده او فرقان بر من نازل شد، باز پرسيد كتابى بر تو نازل شده است؟ بىاشكال نيست و شايد از كلام پيغمبر6فهميده كه بعد نازل مىشود، اينكه گفته: پايان قرآنصَدَقَ اللَّهُاست ... يعنى بايد آن را باين جمله پايان داد نه اينكه اين جمله جزء قرآنست، در قاموس گفته: بيسان دهى است در شام و دهى در مرو و جايى در يمامه، گويم: در برخى نسخهها نيسان بنون است و يكم اظهر است، و شواهدى دارد.
اينكه فرمود «لانّ اللَّه واحد» يعنى روز يك شنبه روز خدا است «لانه يوم» يعنى اول روز است با اينكه وجه نامگذارى نبايد مطرد باشد، «و علمه تحت التحت» يعنى دانش او بهر چيز احاطه دارد، و علو او بر همه چيز منافات ندارد با احاطه علمش بهمه چيز از فراز عرش تا زير ثرى ...[1].
[1]در صدر حديث ابن سلام 10000 و 400 و 4 پرسش در دو جا نامبرده شده است و در برگردان آن بفارسى پرسشها را شماره نهاديم و از 235 بيشتر نشد و بنا بر اين اندكى از سؤالات در حديث ضبط شدهاند و براى اين چند وجه ميتوان گفت:
1- چون جواب اين پرسشها براى عبد اللَّه بن سلام مايه يقين براستى دعوى پيغمبر6شد از طرح پرسشهاى ديگر خوددارى كرد و بمسلمانى شتافت.
2- پرسشهاى ديگر را شايسته طرح در خدمت پيغمبر6ندانست و از آنها صرف نظر كرد.
3- همه پرسشها مطرح و پاسخ داده شدهاند ولى ضبط نشدهاند و در نقل بنقل حديث فراموش شدند و كاسته شدند( مترجم)
ابواب آدمى، روح، بدن، اجزاء بدن، قواى روح و تن، احوال روح و تن
باب سى و هشتم چرا بآدمى انسان گويند و بزن مرأه و به زنان نساء
- در علل (ج 1 ص 14): بسندى از امام ششم7كه آدمى را انسان گفتند براى اينكه فراموشكار است و خدا عزّ و جلّ فرمود «و البته سفارشى از اين پيش بآدم كرديم و فراموش كرد، 115 طه».
بيان: بصريان انسان را از ماده انس دانند و كوفيان از ماده نسيان و اين خبر دلالت بر عقيده كوفيان دارد و عامه هم آن را از ابن عباس روايت كردند، خليل در كتاب العين گفته: انسان از نسيان گرفته شده و اصلش انسيان است چون جمعش اناسى و مصغرش انيسيان آمده و ياءش بتكرار حذف شده.
شيخ در تبيان از ابن عباس آورده كه آدم را انسان ناميدند زيرا باو سفارشى شد و فراموش كرد، خدا تعالى فرموده استوَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماًراغب در مفرداتش گفته: انسان نام آدمى شده بقولى براى اينكه زندگى او وابسته بهم نوع است و از اين رو گفتهاند انسان بطبع خود اجتماعى است كه قوام زندگى آنها بيكدگر است و نتواند تنها همه وسائل زندگى را فراهم كند و گفتهاند براى آنست كه بهر چه خوشش آيد انس ميگيرد و گفتهاند بر وزن افعلان است از نسيان چون باو سفارشى شد و فراموش كرد.
2- در علل (.. ص 16): بسندى از امام ششم كه بزن مراة گفتند براى آنكه از مرء و مرد آفريده شد يعنى حوّاء از آدم.
3- در معانى الاخبار بىسند: معنى انسان اينست كه فراموش كند، معنى
نساء اينست كه آرامش مردانند، معنى مراه اينست كه از مرد آفريده شده (45).
4- در منثور (ج 1 ص 52) از ابن عباس كه خدا آدم را از پوسته زمين آفريد در روز جمعه پس از عصر و او را آدم ناميد، و آنگه باو سفارشى كرد و او فراموش كرد، و انسانش ناميد، ابن عباس گفت: بخدا آفتاب همان روز غروب نكرد كه از بهشت فرو شد، گفته: زن را مراه گفتند چون از مرء و مرد آفريده شد و او را حوّاء ناميدند چون مادر هر زندهايست.
5- در علل محمّد بن على بن ابراهيم است كه: آدم نيم ساعت در بهشت ماند و بزمين فرود شد در پايان ساعت نه روز جمعه، هنگام نماز عصر، و آن را عصر گفتند چون آدم در فشار بلاد افتاد در آن، گفته خدا خواب را بآدم افكند و دنده كوتاه سمت چپ او را بر گرفت و حواء را از آن آفريد و آزارى نديد و اگر آزار ديده بود هرگز باو مهر نميورزيد، آدم گفت: اين چيه فرمود: اين مراة است چون از مرء آفريده شده، گفت: نامش چيست؟ گفت: حوّاء چون از چيز زنده آفريده شده ابن عباس گفته: حواء نامش شد چون مادر هر زندهايست، جعفر گفته: نساء ناميده شدند چون آدم وقتى بزمين فرو شد بحواء انس گرفت و آرامش جز باو نداشت.
يك فائده [در باره نخستين بشر]
سخن دينداران از مسلمان و يهود و ترسا يكى است كه آدم نخست بشر است و ديگران در آن خلاف دارند بر چند قول:
1- فلاسفه پندارند نوع بشر و انواع پديدار ديگر را آغازى نيست.
2- هنديها كه با فلاسفه موافق نيستند و گويند اجسام حادثند بآدم معتقد نيستند و گويند خدا تعالى افلاك را آفريد و طبع حركت آورى در ذات آنها نهاد و چون حركت كردند و درون آنها بناچار اجسامى بودند چون خلاء نشدنيست و اجسامى كه يك طبع داشتند بحركت فلك مختلف شدند و آنچه نزديكتر بفلك بود گرمتر و لطيفتر بودند و دورتر سردتر و درهمتر، سپس عناصر با هم آميختند و مركبات از آنها تركيب شد.