بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 243

نساء اينست كه آرامش مردانند، معنى مراه اينست كه از مرد آفريده شده (45).

4- در منثور (ج 1 ص 52) از ابن عباس كه خدا آدم را از پوسته زمين آفريد در روز جمعه پس از عصر و او را آدم ناميد، و آنگه باو سفارشى كرد و او فراموش كرد، و انسانش ناميد، ابن عباس گفت: بخدا آفتاب همان روز غروب نكرد كه از بهشت فرو شد، گفته: زن را مراه گفتند چون از مرء و مرد آفريده شد و او را حوّاء ناميدند چون مادر هر زنده‌ايست.

5- در علل محمّد بن على بن ابراهيم است كه: آدم نيم ساعت در بهشت ماند و بزمين فرود شد در پايان ساعت نه روز جمعه، هنگام نماز عصر، و آن را عصر گفتند چون آدم در فشار بلاد افتاد در آن، گفته خدا خواب را بآدم افكند و دنده كوتاه سمت چپ او را بر گرفت و حواء را از آن آفريد و آزارى نديد و اگر آزار ديده بود هرگز باو مهر نميورزيد، آدم گفت: اين چيه فرمود: اين مراة است چون از مرء آفريده شده، گفت: نامش چيست؟ گفت: حوّاء چون از چيز زنده آفريده شده ابن عباس گفته: حواء نامش شد چون مادر هر زنده‌ايست، جعفر گفته: نساء ناميده شدند چون آدم وقتى بزمين فرو شد بحواء انس گرفت و آرامش جز باو نداشت.

يك فائده [در باره نخستين بشر]

سخن دينداران از مسلمان و يهود و ترسا يكى است كه آدم نخست بشر است و ديگران در آن خلاف دارند بر چند قول:

1- فلاسفه پندارند نوع بشر و انواع پديدار ديگر را آغازى نيست.

2- هنديها كه با فلاسفه موافق نيستند و گويند اجسام حادثند بآدم معتقد نيستند و گويند خدا تعالى افلاك را آفريد و طبع حركت آورى در ذات آنها نهاد و چون حركت كردند و درون آنها بناچار اجسامى بودند چون خلاء نشدنيست و اجسامى كه يك طبع داشتند بحركت فلك مختلف شدند و آنچه نزديكتر بفلك بود گرمتر و لطيف‌تر بودند و دورتر سردتر و درهم‌تر، سپس عناصر با هم آميختند و مركبات از آنها تركيب شد.


صفحه 244

و در اين ميانه نوع بشر هم پديد شدند بمانند كرمى كه در ميوه و گوشت پديد شوند، و پشه‌اى كه در دشتها و جاهاى بدبو پديد گردد، سپس بشر از يك ديگر متولد شدند، و آفرينش نخست خود را فراموش نمودند، و ممكن است گفت برخى آدميان در سرزمينهاى دور دست بتوالد آفريده شدند و تولد خود بخود از ميان رفت چون طبيعت وقتى راهى براى پديده خود يافت از راه ديگر بى‌نياز مى‌شود.

3- گبرها نه آدم را شناسند، نه نوح نه سام، نه حام و نه يافث و نخست آدمى نزد آنها كيومرث است و لقب او كوهشاه است. چون در كوهستان بوده و برخى او را گلشاه خوانند چون در آن زمان آدمى نبود كه شاه آنها باشد، گفته‌اند:

معنى كيومرث: زنده، گويا مرده است، گفتند خاصيتى داشت كه هر جانور باو نگاه ميكرد واله و بيهوش ميشد، پندارند از اينجا پديد شد كه يزدان نخست صانع نزد آنها در باره اهرمن بانديشه شد تا آنجا كه پيشانيش عرق كرد، و آن را پاك كرد و انداخت و از آن كيومرث بر آمد.

و ناهنجار بسيارى دارند در اينكه چگونه اهرمن از انديشه يزدان پديد شده يا از خود بينى او و يا از هراس تنهائى او بوجود آمده، و اختلاف دارند در اينكه اهرمن قديم است يا حادث و در مدت هستى كيومرث هم اختلاف دارند، بيشترشان گويند 30 سال و كمترشان گويند 40 سال و گروهى از آنها گويند: كيومرث در بهشت دنيا كه در آسمانست 3 هزار سال زيست، هزاره حمل و هزاره ثور و هزاره جوزاء، و آنگه بزمين فرو شد و 30 هزار سال در آرامش بود از هزاره سرطان تا هزاره سنبله و سپس 30 تا 40 سال بجنگ با اهرمن دچار شد تا هلاك گرديد.

در اينكه كشته شده يك قولند ولى چگونه؟ بيشتر گويند: پسرى از اهرمن بنام «جزوذ» كشت و اهرمن داد خواهى بيزدان برد و او براى پيمانها كه با اهرمن داشت چاره نديد جز كيومرث را قصاص كند و او را بسزاى پسر اهرمن كشت و چنين گزارش كرديد كه نخست كيومرث بر اهرمن چيره و بر دوش او سوار شد و


صفحه 245

گرد جهان ميگردند تا اهرمن از او پرسيد از كدام چيز ترسانتر است و بيشتر هراس دارد؟ گفت از دوزخ.

و چون اهرمنش بدان جا رساند سركشى كرد و او را در آن افكند و نتوانست خوددارى كند و روى او افتاد و گفت: از كجايت تو را بخورم گفت از پاهايم تا فرصتى باشد و زيبائى جهان را تماشا كنم ولى اهرمن او را از سر بخورد تا بخايه و ظروف منى او رسيده و از او دو قطره منى بزمين چكيد و از آنها در كوه دو تپه ريواس روئيد در اصطخر و بر آن دور يواس اندام آدمى پديد شدند در آغاز ماه نهم و اجزائشان كامل شدند و از آنها دو بشر صورت گرفتند نر و ماده بنام ميشاء و ميشانه كه بجاى آدم و حواء ديندارانند.

و گبرهاى خوارزم آن دو را مرد و مردانه ناميدند، و پندارند كه 50 سال بى‌نيازى از خوردن و نوشيدن زيستند خوش و بى‌آزار تا اهرمن بصورت پيره مردى كهن بر آنها پديد شد و آنها را بخوردن ميوه درختان واداشت و ديدند كه او خود از آنها خورد و جوان شد و آنها هم خوردند و گرفتار شدند و حرص درشان پديدار شد تا با هم ازدواج كردند و فرزندى آوردند و از حرص از را هم خوردند.

تا خدا تعالى مهر در دل آنها افكند و از آن پس شش شكم دو قلو زائيد يك پسر و يك دختر كه در كتاب زردشت نامهاى معروفى دارند، و شكم هفتم «سيامك» بود و «فراواك» كه با هم زناشوئى كردند و از آنها نخست پادشاه پيدا شد كه هوشنگ است و او جانشين جد خود كيومرث شد و تاجگذارى كرد و بر تخت نشست و دو شهر بابل و شوش را ساخت.

گويم: اين ياوه‌ها است كه بافته‌اند و آيات و اخبار بحق آشكار گويايند و گفته‌هاى گمراهان را ابطال كنند.


صفحه 246

باب سى و نهم فضل آدمى برترى او بر فرشته و برخى كليات احوال او

آيات قرآن مجيد

1- البقره (30- 34) چون پروردگارت بفرشته‌ها گفت: راستى من جايگزينى در زمين گذارنده‌ام و تا فرمود- و بود از كافران.

2- الانعام (98) و او است كه شما را از يك نفس آفريده پايدار و سپرده، البته شرح كرديم آيات را براى مردمى كه ميفهمند.

3- الحجر (26) و البته آفريديم آدمى را از گلى خشكيده از خرّه سالخورده.

4- الاسراء (70) و البته گرامى داشتيم آدميزاده را و بر آورديمشان بر خشكى و دريا و روزى داديمشان چيزهاى پاكيزه و بخوبى برترى داديم آنها را بر بسيارى از آنچه آفريديم.

5- الأنبياء (37) آفريده شده آدمى از شتاب.

6- الفرقان (54) او است كه از آب آفريد بشر و نمودش نژاد و داماد و پروردگارت بوده توانا.

7- الروم (54) خدائى كه آفريد شما را ناتوان و بداد پس از ناتوانى توان سپس آورد پس از توان ناتوانى و پيروى، مى‌آفريند هر چه خواهد و او است بسيار دانا و توانا.

8- الاحزاب (72- 73) ما پيشنهاد كرديم سپرده را بر آسمانها و زمين و كوهها و نشدند پذيرا و نگران شدند از آن و پذيرفت آن را آدمى كه ستم پيشه و نادان بود تا شكنجه دهد خدا مردان منافق و زنان منافق را و مردان بت پرست و زنان بت‌پرست را و توبه پذيرد از مؤمنين و مؤمنات و بوده خدا پر آمرزنده و مهربان.

9- فاطر (27) و از مردم و جانورانند و برنگهاى گوناگون همچنين.


صفحه 247

10- يس (36) منزه باد خدا كه آفريده همه همگنانى از آنچه زمين روياند و از خودشان و از آنچه ندانند.

11- الصافات (11) البته آفريديمشان از گلى چسبنده.

12- الزمر (4) آفريدتان از يك تن و ساخت از او همسرش را.

13- المؤمن (64) و صورتگرى كرد شما را و خوب ساخت صورتهاتان را و روزى داد بشما از پاكيزه‌ها.

14- الرحمن (3- 4) آفريد آدمى را آموختش زبان- 14- آفريد آدمى را از خشكيده چون سفال.

15- التغابن (3) اوست كه آفريدتان: از شما است كافر و از شما است مؤمن و خدا بدان چه كنيد بينا است.

16- البلد (1- 10)* نه، سوگند بدين شهر، و توئى در اين شهر، و سوگند بپدر و آنچه زايد، البته انسان را در رنج آفريديم، آيا پندارد توانا نيست بر او كسى، ميگويد نابود كردم مالى اندوخته. آيا پندارد نبيندش كسى، آيا نداديمش دو ديده، و يك زبان و دو لب، و رهبريش كرديم بدو بلندى.

17- التين (4 و 5) البته آفريديم آدمي را در بنيادى هر چه بهتر، سپس بر گردانيديم او را بفروتر از فرود.

18- العلق (1- 5) بخوان بنام پروردگارت كه آفريد، آفريد آدمى را از خون بسته، بخوان سوگند بپروردگارت كه ارجمندتر است، آنكه آموخت با قلم آموخت آدمى را آنچه نميدانست‌[1]

تفسير

وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِاين آيات را دليل آوردند بر برترى آدمي بر فرشته و وجه استدلال بدانها بيايد (نَفْسٍ واحِدَةٍ) يعنى آدم7كه خدا همه ماها را از او آفريد، و حوّاء را از فزونى گل او يا يك دنده او و اين منت بر ما

[1]با دقتى كه مؤلف رحمه اللَّه بجمع آيات در هر باب باندك مناسب دارد چرا آيه يكم سورة النساء را نياورده كه از هر جهت با مطالب اين باب مناسب است( شرح مترجم)


صفحه 248

از اينست كه چون همه از يك ريشه باشند بالفت بهم نزديكترند.

«فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ‌» يعنى پايدار در رحم تا بزايد و سپرده در گور تا برآيد، يا پايدار در رحم مادرها و سپرده در پشت پدرها، يا پايدار در روى زمين در دنيا و سپرده بخدا در آخرت، يا پايدار در زندگى و سپرده پس از مرگ و در حشر، يا پايدار در گور و سپرده در دنيا، يا پايدار در ايمان و ناپايدار در آن كه از او سلب شود چنانچه در خبر وارد است.

«مِنْ صَلْصالٍ‌» گل خشكيده كه چون بر آن زنند آواز كند يا گنديده و بدبو، «مِنْ حَمَإٍ» گلى كه در آب مانده تا سياه شده (مسنون) صورت دار و قالب شده يا گنديده و سالخورده.

«و البته آدمى را گرامى داشتيم» رازى در (ج 21- ص 12- 16) تفسيرش گفته:

بدان كه آدمى جوهريست مركّب از جان و تن و نفس آدمى اشرف نفوس عالم فرودين است، زيرا نفس نباتى را سه نيروى اصلى است غذا گرفتن، نمو، زايش و نفس حيوانى دو تا ديگر هم دارد، حس، و حركت اختيارى، وانگه نفس آدمى نيروى ديگرى هم دارد كه عقل دريابنده حقائق اشياء است بحقيقت آنها و آنست كه پرتو شناخت خدا در آن جلوه كند و تابش كبرياش در آن بتابد، و هم اوست كه برازهاى دو عالم خلق و امر آگاه شود، و هر بخشى از آفريده‌هاى خدا را از روح و جسم بحقيقت فرا گيرد.

و اين نيرو از سنخ جوهرهاى قدسى است و ارواح مجرد الهى و اين نيرو در شرف، نسبتى با آن پنج نيروى نباتى و حيوانى ندارد، و چون مطلب چنين است روشن است كه نفس آدمى اشرف نفوس اين جهانست، و اما اينكه تن آدم هم اشرف اجسام اين جهانست مفسران را در آن چند وجه است:

1- ميمون بن مهران از ابن عباس در قول خدا آورده‌وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ‌كه هر چيزى بدهانش ميخورد جز آدمى‌زاده كه با دستش ميخورد، از رشيد حكايت است كه خوان گستردند نزد او و قاشق خواست، ابو يوسف باو گفت: در تفسير قول خدا تعالى‌وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ‌وارد است كه براى آنها انگشتانى ساختيم كه با آنها


صفحه 249

غذا ميخورند، و رشيد قاشقها را پس داد و با انگشتانش خورد.

2- ضحاك گفته: بگويائى و تشخيص است، و تحقيق سخن اينست كه هر چه چيزى را فهمد يا نميتواند فهم خود را بديگرى بفهماند يا ميتواند بخش يكم جانوران جز آدميند كه چون در درون خود دردى يا خوشى يابند نميتوانند بدرستى آن را بديگرى بفهمانند و بخش دوم آدمى است كه ميتواند هر چه را كه فهميد بديگرى بفهماند و مقصود از گويائى اينست و گنگ هم در اين تعريف وارد است، زيرا اگر چه زبانش بسته است ولى با اشاره و نوشتن و جز آن ميتواند بفهماند، و طوطى داخل آن نيست زيرا گرچه ميتواند اندكى بفهماند ولى همه احوال درونى خود را بطور كامل نميتواند فهماند.

3- عطاء آن را راستائى اندام دانسته و اين سخن ناتمام است، زيرا اشجار را قامتى رساتر از آدمى است و بايد بدان شرطى افزود و آن كمال نيروى عقل و حسّ و حركت است.

4- يمان گفته بزيبائى صورتست و دليل او فرموده خداست «صورت بست شما را و زيبا صورت بست» و چون خدا آفرينش آدمى را ياد كرده فرموده‌فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ‌فرموده «رنگ آميزى خدا است و چه كس از خدا رنگ آميزتر است 129- البقره» در يك عضو آدمى خوب بينديش كه چشم او است مردمك سياه و گردش سفيدى چشم و گرد آن مژگان سياه و بر آن مردمك سياه سفيدى پلكها احاطه دارند، و بالاى آن پلك ابروان سياه است و بالاى آن سياهى سفيدى پيشانى و باز بالاى آن موى سياه و اين نمونه‌ايست از زيبائى صورت آدمى.

5- برخى كرامت آدمى را بنيروى نويسندگى تعبير كرده، و حق سخن در اينجا اينست كه: دانشى كه يك آدمى ميتواند استنباط كند اندك است ولي اگر آن را بر آورد و در كتابى ثبت كرد و دومى از آن كمك گرفت و از خود هم بر آن افزود و بدنبال هم پيوسته افزودند بدانش گذشته‌ها بسيار شود و فضائل و معارف نيرو گيرند و بررسيهاى عقلى و مطالب شرعى ببالاتر پايه رسند، و معلوم است كه اين بنياد جز با خط و كتاب بر پا


صفحه 250

نشود و بر اين فضيلت كامله است كه خدا فرمود: «بخوان سوگند بپروردگار ارجمندترت آنكه آموخت، با قلم، آموخت بآدمى آنچه نميدانست».

6- اجسام اين جهان يا بسيطند يا مركب، بسائط: زمين است و آب و هوا و آتش و انسان بهر يك آنها سود برد، زمين براى ما چون مادر پرستاريست، خدا تعالى فرموده «از ان آفريديم شما را و در آن شما را برگردانيم و از آنتان بار ديگر برآريم» و خدا آن را بتناسب با ما بنامهائى خوانده چون: بستر، گهواره، آسايشگاه، اما سود ما از آب در نوشيدن و كشت كار و زرع روشن است و نيز دريا را مسخر كرد تا از آن گوشت تازه بخوريم و زيورها بپوشيم و كشتى را دريا شكاف بنگريم، و اما هوا كه مايه زندگى ما است و اگر باد نبود البته بوى گند بر همه معموره چيره ميشد، آتش كه وسيله پخت غذاها و نوشابه‌ها و رسيدن آنها است، در شبهاى تار جانشين خورشيد و ماه است و جلوگير زيان سرما.

مركبات يا آثار (آباء خ ب) علويه‌اند يا معادن يا گياه يا جانور و آدمى بر همه اينها تسلط دارد و از آنها بهره‌گير و فراهم‌آور هر بخشى است و سراسر جهان چون دهى است آباد و خوانى سربسته (آماده خ ب) و همه سود و صلاحش صرف آدمى است و آدمى در آن چون سرورى است مخدوم و پادشاهى مطاع و همه جانوران در بر او چون بنده‌ها و همه اينها دليل است كه آدمى از طرف خداوند مخصوص بكرامت و برترى فراوانيست.

7- آفريده‌ها 4 بخشند: آنكه عقل و حكمت دارد و شهوت ندارد چون فرشته‌ها و آنكه بر عكس است چون بهائم و آنكه هيچ كدام را ندارد چون گياه و جماد و آنكه هر دو را دارد چون آدمى و ترديد ندارد كه آدمى براى اينكه نيروى عقل قدسى و شهوت حيوانى و خشم درنده‌ها دارد بهتر از درنده و بهيمه است و ترديد ندارد كه باز بهتر از اجسام تهى از هر دو نيرو است مانند گياه و معادن و جماد و چون اين روشن شد معلوم شود كه خدا تعالى آدمى را بر بيشتر آفريده‌هاش برترى داده تنها اين بحث ميماند كه‌