نشود و بر اين فضيلت كامله است كه خدا فرمود: «بخوان سوگند بپروردگار ارجمندترت آنكه آموخت، با قلم، آموخت بآدمى آنچه نميدانست».
6- اجسام اين جهان يا بسيطند يا مركب، بسائط: زمين است و آب و هوا و آتش و انسان بهر يك آنها سود برد، زمين براى ما چون مادر پرستاريست، خدا تعالى فرموده «از ان آفريديم شما را و در آن شما را برگردانيم و از آنتان بار ديگر برآريم» و خدا آن را بتناسب با ما بنامهائى خوانده چون: بستر، گهواره، آسايشگاه، اما سود ما از آب در نوشيدن و كشت كار و زرع روشن است و نيز دريا را مسخر كرد تا از آن گوشت تازه بخوريم و زيورها بپوشيم و كشتى را دريا شكاف بنگريم، و اما هوا كه مايه زندگى ما است و اگر باد نبود البته بوى گند بر همه معموره چيره ميشد، آتش كه وسيله پخت غذاها و نوشابهها و رسيدن آنها است، در شبهاى تار جانشين خورشيد و ماه است و جلوگير زيان سرما.
مركبات يا آثار (آباء خ ب) علويهاند يا معادن يا گياه يا جانور و آدمى بر همه اينها تسلط دارد و از آنها بهرهگير و فراهمآور هر بخشى است و سراسر جهان چون دهى است آباد و خوانى سربسته (آماده خ ب) و همه سود و صلاحش صرف آدمى است و آدمى در آن چون سرورى است مخدوم و پادشاهى مطاع و همه جانوران در بر او چون بندهها و همه اينها دليل است كه آدمى از طرف خداوند مخصوص بكرامت و برترى فراوانيست.
7- آفريدهها 4 بخشند: آنكه عقل و حكمت دارد و شهوت ندارد چون فرشتهها و آنكه بر عكس است چون بهائم و آنكه هيچ كدام را ندارد چون گياه و جماد و آنكه هر دو را دارد چون آدمى و ترديد ندارد كه آدمى براى اينكه نيروى عقل قدسى و شهوت حيوانى و خشم درندهها دارد بهتر از درنده و بهيمه است و ترديد ندارد كه باز بهتر از اجسام تهى از هر دو نيرو است مانند گياه و معادن و جماد و چون اين روشن شد معلوم شود كه خدا تعالى آدمى را بر بيشتر آفريدههاش برترى داده تنها اين بحث ميماند كه
فرشته برتر است يا بشر و مقصود اينست كه جوهر بسيط قدسى محض برتر است از بشر كه هر دو نيرو را دارد؛ و اين بحث ديگر است.
8- موجود يا ازلى و ابديست را آن خداست و بس يا نه ازلى و نه ابدى و آن عالم دنيا است و هر چه در آنست از معدن و گياه و جانور و اين پستتر اقسام است يا ازلى است نه ابدى و اين نشد نيست زيرا هر چه قدمش بايد عدمش نشايد و يا ازلى نيست ولى ابديست و آن آدمى است و فرشته و شك ندارد كه اين قسم به از قسم دوم و سوم است و بايد آدمى از بيشتر آفريدهها برتر باشد.
9- عالم بالا اشرف از عالم پائين است و جان انسان از جنس ارواح بالا و جواهر قدسى است و از عالم پائين چيزى نيست كه از عالم بالا باشد جز آدمى و بايد آدمى اشرف موجودات عالم پائين باشد.
10- اشرف موجودات خداست و هر موجودى بدو نزديك است اشرف است و نزديكتر موجودات اين جهان بخدا آدمى است زيرا دلش بنور معرفت او روشن است و زبانش بذكر او شرفياب و اندام و اعضايش بفرمانبرى او ارجمند و بايد اشرف موجودات اين عالم فرود آدمى باشد، و چون آدمى خود ممكن است و جز بايجاد واجب الوجود خودى و چيزى ندارد ثابت شود كه هر چه درجه و وصف شريف دارد از خدا دارد و احسان او است و از اين رو فرمايدوَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ.
و از كمال كرامتش اينست كه چون آدمى را آفريد خود را اكرم ناميد و فرمود «بخوان بنام پروردگارت كه آفريد، آفريد آدمى را از خون بسته، بخوان سوگند بپروردگارت كه كريمتر است، آنكه بقلم آموخت» و خود را بتكريم وصف كرد كه فرمودوَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَو كريم خواند در دنبال احوال آدمى و فرمود «ايا اى آدمى چهات فريفت بپروردگار كريمت» اين دليل است كه كرم خدا تعالى و تفصيل و احسانش بآدمى نهايت ندارد.
11- برخى گفته: مقصود از اين تكريم اينست كه خدا آدم را بدست خود آفريد و ديگران را بفرمان خود و آنكه بدست خدا آفريده شده عنايت
بدو اتم است و بايد اكرم و اكمل باشد و چون ما فرزندان اوئيم بايد آدميزاده اكرم و اكمل باشد.
«و بار كرديم آنها را بخشكى و دريا» ابن عباس گفته: يعنى در خشكى به پشت اسب و استر و خر و شتر و در دريا بر كشتى و اين هم تاكيد كرامت نخست است، زيرا خدا تعالى اين جانوران را بفرمان او در آورد تا بر آنها سوار شود و با آنها بار كشد و بغزوه رود و بجنگد و از خود دفاع كند، و همچنين خداوند آبها و كشتيها و جز آن را بفرمان او كرد تا سوار شود و جابجا شود و با آنها كسب كند كه مخصوص آدميزادهاند، همه اينها دليلاند كه آدمى در اين جهان چون سروريست متبوع و پادشاهى مطاع.
رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِبراى آنكه غذاها يا حيوانند يا گياهى و آدمى از هر دو بخش لطيفتر و بهتر آن را پس از پاك كردن كامل و پخت خوب و رسيدن بجا غذا سازد، و اين جز آدمى را نشايد «وَ فَضَّلْناهُمْ» فرق ميان تفضيل و تكريم اينست كه خدا آدمى را بر ديگر جانوران برترى داده در آفرينش و منش چون خرد، زبان گويا، خطّ چهره زيبا و قامت كشيده سپس خدايش بوسيله آنها آمادهاش كرده براى كسب عقائد حقه و اخلاق فاضله و نخست تكريم است و دوم تفضيل.
«بر بسيارى از آنچه آفريديم» نفرمود بر همه و اين دليل است كه در آفريدههاى خدا آفريدهايست كه آدمى از آن برتر نيست و هر كه اين قسم را ثابت داند گويد آن فرشته است و بايد گفت: فرشته برتر از آدمى است و اين قول عقيده ابن عباس است و بروايت واحدى در بسيط مختار زجاج.
و بدان كه سخن اينجا در دو مرحله است.
1- پيغمبران برترند يا فرشتهها و گفتار در باره آن در سوره بقره گذشت 2- عوام فرشتهها برترند يا عوام مؤمنان و برخى مؤمنان را بر فرشته برترى دادند و دليل از روايت زيد بن اسلم آوردند كه: گفت فرشتهها گفتند پروردگارا
بآدميزاده دنيائى دادى كه در آن ميخورند و بهره ميبرند و آن را بما ندادى در آخرت.
خدا تعالى فرمود: بعزت و جلالم سوگند نژاد آن را كه بدست خود آفريدم نسازم چون آنكه بفرمان خود آفريدم، ابو هريره گفت: مؤمن نزد خدا گراميتر است از فرشتهها كه در بر اويند، چنين آورده روايت را واحدى در بسيط، و آنان كه گويند فرشته برتر است از آدمى مطلقا استناد باين آيه كردند و استدلال آنها صراحت ندارد (پايان).
طبرسى در (ج 6 ص 426) مجمع گفته: برخى اين آيه را دليل گرفتند كه فرشتهها برتر از پيغمبرانند زيرا اينكه فرمود: بر بسيارى، دلالت دارد كه در اينجا چيزى هست كه آدمى از آن برتر نيست و آن جز فرشته نيست زيرا آدمى از همه زندهاى جز فرشته برتر است باتفاق و اين دليل باطل است از چند وجه.
1- مقصود از برترى در اينجا ثواب نيست زيرا در ثواب تفضيل ابتدائى بىسابقه عمل روانست بلكه مقصود برترى در نعمتها است كه برخى از آنها را شمرديم.
2- مقصود از كثير همه است و بجاى همه آمده و معنا اينست كه ما آنها را بر همه آفريدهها برترى داديم كه بسيارند (و از محاورات عرب و قرآن گواه بر آن آورده).
3- اگر بپذيريم كه مقصود فزونى ثواب است و معنا اينست كه آدميزاده بر برخى آفريدهها برترى دارد مانعى ندارد كه بگوئيم جنس فرشته برتر از جنس آدمى است چون فضل در فرشته عمومى يا اكثريست ولى فضل آدميزاده در كمتر افراد است و بنا بر اين نبايد انكار كرد كه خصوص پيغمبران برتر بر فرشتهها باشند و اگر چه جنس فرشته از جنس آدمى برتر است (پايان).
ميگويم: سخن او در اين آيه از سخن سيد مرتضى رضى اللَّه عنه گرفته شده كه ما آن را بزودى نقل كنيم.
«آفريده شده آدمى از شتاب» بيضاوى در (ج 2 ص 82) تفسيرش گفته: از بس شتابزده است مانند اينست كه از شتاب آفريده شده چون گفته تو: زيد از كرم آفريده شده
و طبع غالب را خود مطبوع تعبير كردند بر سبيل مبالغه و از اين رو گفتند وارونه تعبير شده (يعنى شتاب از آدمى خلق شده) و از شتابزدگى است كه كافر مىشود و در كيفر خود شتاب ميورزد (پايان).
در تفسير على بن ابراهيم است (429) كه چون خدا جان را از دو گام بتن آدم روان كرد و بدو زانويش رسيد خيز زد كه بپا ايستد و نتوانست و خدا فرمود (خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ).
«آفريد از آب بشر را» گفتهاند: مقصود آبى است كه گل آدم را سرشتند و آن را جزء مايه بشر ساخت تا گرد آيد و پى كشد و هر شكلى را بآسانى بپذيرد يا مقصود نطفه است و آن را دو بخش ساخت ذكور كه نژاد آرد و اناث كه داماد دارد ...
و از امام صادق7تفسير اين آيه پرسش شد، فرمود: خدا تبارك و تعالى آدم را از آب شيرين آفريد و جفتش را از جنس او و از پائينتر دندههايش آفريد و بدين دنده ميان آنها پيوندى و نژادى روانه شد و سپس او را بوى جفت ساخت و باين وسيله پيوست مصاهرت پديد آمد و اينست كه فرمود: «نَسَباً وَ صِهْراً» نسب بواسطه مردانست و صهر بواسطه زنان، و اخبار بسيارى در فضائل امير المؤمنين (ع) آورديم كه در باره پيغمبر و امير المؤمنين و تزويج فاطمه:نازل شده.
«خدائى كه شما را از ناتوانى آفريد» يعنى آغاز كرد شما را ناتوان يا از مايه ناتوانى شما را آفريد كه نطفه است. و پس از آن توان آورد كه رسيدن ببلوغ است و بدنبالش ناتوانى پيريست.
«ما پيشنهاد كرديم امانت را» اين آيه از متشابهات است و در تفسيرش اختلاف و روايات هم مختلفند بچند وجه:
1- مقصود از امانت تكليف است و مقصود از عرض بآسمانها و زمين و كوهها عرض باهل آنها است و منظور از عرض بيان اينست كه در تضييع امانت گناهى است بزرگ و هم در نافرمانى خدا و مخالفت احكامش و بيان كرد كه آدمي بر معاصى
دلير است و فرشتهها از آن ترسانند و معنا اينست كه امانت تكليف را بر اهل آسمانها و زمين و كوهها پيشنهاد كرديم و اهل آنها از كيفر و گناهش سرباز زدند و ترسيدند از تحمل گناه و انسان آن را تحمل كرد كه ستمكار بر خويش است بارتكاب گناه و نادانست بكيفر خيانت در امانت.
زجاج گفته: هر كه خيانت كند در امانت آن را بدوش گرفته و هر كه بدوش ندارد آن را پرداخته.
2- عرض بمعنى مقابله است و مقصود اينست كه امانت در عظمت اگر با آسمانها و زمين و كوهها برابر شود بر آنها بچربد و سنگينتر باشد و همه اينها از حمل آن ناتوانند و ترسان ولى آدمى آن را تحمل نمود و بگردن گرفت و حفظ نكرد بلكه ضايعش كرد براى ستم بر خود و نادانى باندازه ثواب و كيفر آن.
3- بيضاوى در (ج 2 ص 281) تفسيرش گفته: وعده سابق را در باره بزرگداشت طاعت تقرير نموده و امانتش ناميده چون پرداختش لازم است و مقصود اينست كه از بس بزرگ است اگرش بر اين اجرام بزرگ بفرض اينكه عقل و ادراك داشتند پيشنهاد ميشد زير بار حمل آن نميرفتند و آدمى با ناتوانى بنيه و سستى نيرويش آن را تحمل كرد و اگر بحق آن وفا كند و به خير دنيا و آخرت رسد ولى او ستمكار است كه بدان وفا نكرد و نادانست بسر انجام اين بيوفائى- پايان- طبرسى- قدس سره- گفته فرضى آورده و تعبير بواقع كرده براى مبالغه و مقصود اينست كه اگر آسمانها و زمينها و كوهها خردمند بودند و امانت كه وظائف دين است از اصول و فروع بر وجه اختيار بر آنها عرضه ميشد با بزرگى و شدت و نيروى خود آن را گران ميشمردند و از حملش امتناع مينمودند از ترس قصور در انجام آن ولى آدمى با ناتوانى تن آن را حمل كرد و از تهديد نترسيد براى ستم پيشگى و نادانى و بدين معنا حمل شود آنچه از ابن عباس است كه امانت بر خود آسمان پيشنهاد شد و از حملش امتناع نمود.
4- مقصود ظاهر كلام نيست بلكه بزرگداشت امانت است نه گفتگو با جماد
چنانچه عرب گويند از منزل پرسيدم و بخانه خطاب كردم و جواب نداند و اين زبان حال است و گوئيم فلانى دروغى گفت. كه كوه نتواند كشيد، و خدا هم فرموده «گفت بدان و زمين بيائيد بدلخواه يا ناخواه گفتند آمديم بدلخواه» و خطاب با آنكه نفهمند درست نيست و بنا بر اين معنى امانت دلائلى است كه خدا عزّ و جلّ در آسمانها و زمين و كوهها سپرده و بر يگانگى و پروردگارى خود و آنها پديدار كردند و آدم كافر نهانش داشت و منكرش شد چون ستم كار است.
و بدين معنا برگردد آنچه گفته شده كه مقصود از امانت طاعت است زيرا طاعت اعم از طبيعى و اختياريست و مقصود از عرض در خواست كه چه طلب فعل باشد چه اراده صدور از ديگرى و مراد از حمل خيانت است و نپرداختن كه گويند امانت را بگردن گرفت يعنى آن را نپرداخت و اباء انجام وظيفهايست كه از او بايد و ظلم و نادانى براى خيانت و تقصير است.
5- گفتهاند: خدا تعالى چون اين اجرام را آفريد فهمى بدانها داد و بآنها فرمود، من واجبى مقرر كردم و براى هر كه فرمانم برد بهشتى آفريدم و براى هر كه نافرمانى كند دوزخى، گفتند مسخريم براى هدف آفرينش خود ولى واجبى بگردن نگيريم و نه ثوابى خواهيم و نه كيفرى، و چون خدا آدم (ع) را آفريد همانا بوى پيشنهاد كرد و او پذيرفت و بخود ستم كرد در پذيرش رنج طاعت و نادان بود بسر انجامش 6- گفتهاند مقصود از امانت عقل است و تكليف كه بآمادگى آنها سنجيده شد و لياقت آن را نداشتند و آدمى كه لياقت آن را داشت آن را پذيرفت ولى بر اثر نيروى شهوت و خشم خود ستمكار و نادان بود و بنا بر اين توان آن را سبب تحمل آن آورد زيرا از فائده عقل است كه مسلط بر آن دو نيرو باشد و آنها را از تعدى و تجاوز نگهدارد، و عمده هدف تكليف تعديل آنها و شكستن شورش آنها است.
7- مقصود از امانت پرداخت امانت است ضد خيانت يا قبول امانت و باقى آيه
بيكى از وجوه گذشته توجيه شود.
8- مقصود از امانت امامت و خلافت كبرى است و مقصود از حمل آن دعوى بناحق آنست كه آسمان و زمين و كوه زير بار آن نرفتند و آدمى كه ابو بكر است آن را بگردن گرفت چون پر ستمكار و نادان بود، و اخبار بسيارى در اين باره رسيده است كه آنها را در كتاب امامت و جز آن آورديم و بچند سند از امام رضا7است كه امانت ولايت است، هر كه بناحق دعوى كرد كافر است.
على بن ابراهيم گفته: امانت امامت است و فرماندهى كه بر آسمانها و زمين و كوهها پيشنهاد شد و از حملش خوددارى كردند و از دعوى غضبش ابا كردند و از آن ترسيدند و يك آدمى ستمكار و نادان كه اولى باشد آن را بگردن گرفت، و از امام صادق7است كه امانت ولايت است و انسان ابو الشرور منافق، و از امام باقر7است كه آن ولايت است كه آنها همه از گردن گرفتنش كه كفر است رو گرداندند و انسانى بگردن گرفت و او ابو فلان است.
و يك دليل بر اينكه مقصود از امانت تكليف است روايتى است از على7كه هنگام نماز كه ميشد رنگش ميگرديد و از سببش پرسيدند فرمود: وقت امانتى رسيده كه به آسمانها و زمين و كوهها از طرف خدا پيشنهاد شد و از آن خوددارى كردند و ترسيدند.
و دليل اينكه مقصود از آن امانت معروف است نهج البلاغه است كه در ضمن سفارش بمسلمانان فرموده:
سپس پرداخت امانت كه هر كه نپردازد نوميد است زيرا بر آسمانهاى ساخته و زمين گسترده و كوههاى بلند واداشته پيشنهاد شد و درازتر و پهنتر و بزرگتر از آنها نبود، و اگر درازا و پهنا و نيرو و عزت سود داشت آنها بر ميگرفتند ولى از كيفرش ترسيدند و فهميدند و آنچه نفهميد ناتوانتر از آنها كه آدمى است زيرا او بسيار ستمكار و بسيار نادانست.
و روايت است كه پرسش شد امام صادق7از مرديكه ميفرستد نزد مردى و