بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 32

شما نموده.

بيان: «آب بر شما بام و شام كند» اشاره بمد و جزر است و به سازى زندگى سود آنست، زيرا اگر هميشه آب كم بود و بحد مدّ نميرسيد زراعت و نخلستان آنها سيراب نميشدند، و اگر هميشه فزون بود زمينهاى آنها غرق ميشد، و در كم و بيش آب سود ديگريست كه شستن پليديها و ازاله خبائث باشد از كناره نهرها و بسا سودهاى ديگر دارند و در حركت كشتيها اثر بخشند و جز آن.

6- در اعلام الورى: بسندى كه در آغاز خلافت عمر يك يهودى از نژاد هارون از امير المؤمنين7پرسيد از نخست قطره‌اى كه بر زمين چكيده و از نخست چشمه كه بر زمين روان شده و از نخست درخت كه بر آن جنبيده.

فرمود: اى هارون زاده شما ميگوييد نخست قطره كه بر زمين چكيد آنگاه بود كه يكى از دو پسر آدم ديگرى را كشت و چنين نيست ولى هنگام حيض حواء بود پيش از آنكه پسرها را زايد، و شما ميگوييد: نخست چشمه كه بر زمين روان شد چشمه‌ايست كه در بيت المقدس است، چنين نيست بلكه چشمه زندگانيست كه موسى و جوانش بهمراه ماهى شور خود بر سر آن رسيدند و ماهى در آن افتاده و زنده شد، اين آب بهيچ مرده نرسد جز كه زنده شود.

7- در اكمال الدين: بسندى از امام ششم مانند آن را آورده جز آنكه گفته يهودى گفت: بمن خبر ده از نخست درختى كه بر زمين روئيده و از نخست چشمه كه بر زمين روان شده، و از نخست سنگى كه بر زمين نهاده شده امير المؤمنين7فرمود: نخست درخت كه بر زمين روئيده بپندار يهود زيتونست و دروغ گفتند و همانا نخله عجوه است كه آدم7از بهشت با خود آورد و در زمين كشت و اصل همه نخله‌ها است نخست چشمه كه بر زمين روان شد يهود پندارند چشمه بيت المقدس است زير سنگ و دروغ گفتند آن چشمه زندگانيست كه كسى بدان نرسد جز كه زنده ماند و خضر در پيش قراول ذى القرنين بود كه چشمه زندگانى را ميجست و خضر آن را يافت و از آن نوشيد و ذو القرنين آن را نيافت.


صفحه 33

و نخست سنگ كه بر زمين نهاده شده يهود پندارند سنگ بيت المقدس است و دروغ گويند همانا حجر الاسود است كه آدم7آن را با خود از بهشت آورد و بر ركن نهاد و مردمش استلام كنند سپيدتر از برف بود و از گناهان و معاصى آدميزاده سياه شد.

گويم: هر دو خبر درازند و من با سندهاشان در باب نصّ امير المؤمنين بر 12 امام7در مجلد نهم آنها را آوردم در كتاب اقاليم و بلدان و انهار براى فرات فضائل بسيار است.

8- روايت است كه 4 نهر از بهشتند: سيحون و جيحون نيل و فرات.

9- و از على7فرمود: اى مردم كوفه در اين نهر شما دو ناودان از بهشت ميريزد.

10- روايت است از جعفر صادق7كه از آب فرات نوشيد و فزونى خواست و خدا را سپاس گفت و فرمود: چه بركت فراوانى دارد اگر مردم بركتش را ميدانستند بر دو كناره‌اش چادر ميزدند در آن فرو نرود دردمندى جز اينكه به شود.

و از سدّيست كه در زمان عمر بالا آمد و انار بزرگى بيرون انداخت چون انار دانه و عمر بمسلمانان گفت آن را ميان خود بخش كنند و معتقد بودند از انار بهشت است.

11- رسول خدا6فرمود: نيل از بهشت بر آيد و اگر در گاهى كه بر آيد بجوئيد برگ بهشت را در آن بدست آوريد و بنقل از كتاب عجائب الاخبار در وصف برخى درياها گفته: در اين دريا پرنده‌ايست كه پدر و مادر را ارجمند دارند و چون پير شوند و نتوانند خود را اداره كنند دو تا از جوجه‌هاى آنها بيايند و آنها را بدوش خود بجاى محكمى برند و برايشان آشيانه‌اى سازند و توشه و آب بدانها رسانند تا بميرنند و اگر يكى از جوجه‌ها پيش از آنها مرد از جوجه ديگرشان آيند و همين كار را بكنند و همچنين، اينست شيوه آنها.

22- در قرب الاسناد: بسندى كه فرمود:يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ‌يعنى از آب آسمان و از آب دريا چون ببارد صدفها دهن گشايند در دريا و آب‌


صفحه 34

باران در آنها ريزد و لؤلؤ خرد از قطره خرد است و لؤلؤ درشت از قطره درشت.

14- در كامل الزياره: بسندش از امام ششم، فرمود: دو نهر مؤمن باشند و دو نهر كافر، دو كافر نهر بلخ است و دجله و دو مؤمن، نيل مصر و فرات، فرزندان خود را با آب فرات كام برداريد.

بيان: جزرى در نهايه گفته: در حديث است كه: دو نهر مؤمنند و دو نهر كافر، اما دو مؤمن نيل است و فرات. و اما دو كافر دجله و نهر بلخ: اين دو را مؤمن گفته بتشبيه چون خودبخود و بيرنج بر زمين روان شوند و زراعت را سيراب كنند، آن دو را كافر دانسته براى آنكه سيراب نكنند جز با رنج و زحمت، و اين دو در خير و رحمت چون دو مؤمن باشند، و آن دو در كم سودى كافر (پايان).

من گويم: بسا اينكه فرمود «كام برداريد» اشاره دارد كه در ايمان و كفر اثرى دارند، و آن در فرات روشن است چنانچه دانستى، و اما در نيل مصر بسا شقاوت مردمش بر اثر خاك آن باشد كه بد است چنانچه در اخبار رسيده و اگر در جز آن روان بود چنين نبود.

نهر بلخ همان جيحونست، بيرجندى گفته: مايه‌اش از حدود بدخشانست در طول 99 درجه و عرض 37 درجه سپس نهرهاى بسيارى با آن گرد شوند و بسمت مغرب و شمال تا حدود بلخ برود، و از آن بگذرد تا ترمد و آنگه بمغرب و جنوب رود تا ولايت زمَّ در طول 89 درجه و عرض 37 درجه، سپس بهمان سو رود تا جايى كه 88 درجه طول 39 درجه عرض دارد سپس بگذرد تا بدرياچه خوارزم ريزد.

و نهر دجله مشهور است و سرچشمه آن از ميافارقين زير دو دژ ذى القرنين است و از شمال غربى بجنوب رود و بشهر آمد گذرد و به شهر موصل و سرَّمن‌رأى و بغداد سپس بواسطه آنگه بدرياى فارس بريزد 15- عياشى: بسندى از يكى دو امام كه چون خدا فرمود: «اى زمين آبت فروكش و اى آسمان واگير، 45 هود» زمين گفت من فرمانبرم تنها آب خودم را فرو دهم و نبايدم آب آسمان را هم فرو كشم و آب خود را فرو كشيد و آب آسمانى بجا


صفحه 35

ماند و درياى گرد زمين شد 16- در كافى (ج 1 ص 409): بسندش از امام ششم7كه: جبرئيل با پايش پنج نهر را كند و زبانه آب بدنبالش ميرفت، فرات دجله، نيل مصر، مهران و نهر بلخ هر چه را آبيارى كنند يا از آنها آبيارى شود از امام7است، و هم درياى گرد دنيا بيان: بيرجندى گفته، مهران نهر سند است از ناحيه ملتان، گذر كند و بجنوب منحرف شود و بمنصوره گذرد تا بدرياى «ديبل» ريزد، و آن رود بزرگى است و آبش بسيار گوارا چون نيل مصر و نهنگ هم دارد، و گفته‌اند چون بطول 107 درجه و عرض 23 درجه رسيد دو شعبه شود يكى بدرياى هند ريزد و ديگرى پيش رود و پس از مسافتى بدرياى هند ريزد.

و اين خبر را در فقيه (159) بسندى صحيح از ابى بخترى روايت كرده و بآخرش افزوده كه آن افسيكون است، و شايد از خود صدوق است و مايه اشكال شده چون معرب «آبسكون» است كه درياى خزر است و آن را درياى گرگان و درياى طبرستان و مازندران هم گويند بدرازاى 800 ميل و پهناى 600 ميل و رودهاى بسيارى در آن ريزد چون رود آتل (آمل) و اين دريا گرد جهان نيست بلكه گردش زمين است از هر سو و به بحر محيط پيوسته نيست، و شايد آن را چنين تفسير كرده براى آنكه از محيط چيزى بدست نيايد و آن هم مسلم نيست.

يكى از افاضل بهر مطيف بر وزن مفحم خوانده كه اسم مفعول يا اسم مكان باشد از طواف يعنى احاطه شده ولى سست است چون اسم مفعولش مطاف يا مطوف است يا مطاف بفتح ميم، و بسا خواندند «مطيف» بتشديد ياء فتحه‌دار و آن هم درست نيايد باب تفعيل آن طواف و اسم مفعولش مطوّف آمده و بايد «مطيّف به الدنيا» گفته شود.

آرى در قابوس طيّف بمعنى طوف آمده (پايان) ولى حملش بدين معنى هم تكلف دارد و آنچه در كافى است بهتر است و مقصود اينست كه درياى گرد دنيا هم از امام7است.


صفحه 36

16- نوادر راوندى: رسول خدا6فرمود: بدترين يهود يهود بيسانند و بدترين ترسا در نجران بهتر آب كه روى زمين جوشيد آب زمزم و بدتر آن آب برهوت. يك وادى در حضرموت كه جان كافران در آن وارد شوند.

بيان: در قاموس است كه بيسان دهى است در شام. و دهى در مرو و مكانى در يمامه و يكم در اينجا اظهر است، و نجران موضعى است در يمن. در نهايه است كه در حديث است «نه عدوى است و نه هامه» هامه سراست و نام پرنده است و مقصود حديث همين است، چون عرب بدان فال بد ميزدند و آن پرنده شب است و گفته‌اند: جغد است، و گفته شد: عرب معتقد بودند كه جان كشته‌اى كه خونخواهى نشده هامه شود و فرياد كشد: سيرابم كنيد، سيرابم كنيد، و چون خونخواهى شد پرواز كند گفته شده، پنداشتند استخوان مرده است، و گفته‌اند جان او است كه هامه شود و بپرد و آن را «صدى» ناميدند. و اسلام آن را نهى كرد و از آنشان باز داشت. در قاموس است كه صدى تن مرده آدمى است، و پرنده‌اى كه از سر كشته برآيد چون پوسيده گردد به پندار جاهليت.

17- كتاب غارات: از ابراهيم بن محمّد ثقفى كه آن را باصبغ بن نباته رسانيده گفت: پرسش شد امير المؤمنين7از نخست چيزى كه بر زمين ناليد، فرمود:

وادى يمن بود كه اول بار آب از آن جوشيد.

18- در كتاب النوادر از على بن اسباط: بسندى كه فرمود: اگر در فرات رعايت عدالت شود همه زمين را سيراب كند بيان: شايد مقصود همه زمينهاى كنار و نزديك بآنست 19- در منثور: از جابر بن عبد اللَّه كه شنيدم رسول خدا6ميفرمود: آب زمزم براى هر چه منظور شود سود دهد، هر كه آن را براى بيمارى نوشد خدا شفايش دهد، يا براى گرسنگى خدا او را سير كند. يا براى حاجت خدا آن را بر آورد.

حكيم ترمدى گفته: پدرم برايم باز گفت: شبى تاريك بطواف پرداختم و بسختى بولم گرفت و مرا برنج انداخت و ترسيدم اگر از مسجد بدر آيم پا بر پليدى گذارم‌


صفحه 37

چون وقت حج بود، و بياد اين حديث آمدم و بزمزم در آمدم و از آن نوش كردم و تا صبح آسوده شدم 20- و از همان (ج 6 ص 142) از ابن عباس «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ‌» يعنى فرستاد دو دريا را «وبَيْنَهُما بَرْزَخٌ‌» يعنى پرده ميانشان بود «لا يَبْغِيانِ‌» بهم نياميختند و از او هم روايت شده كه مقصود درياى آسمان و درياى زمين است كه هر سال بهم بر خورند، «لؤلؤ و مرجان از آنها برآيد» چون ببارد صدفها در دريا دهان گشايند و هر چه از قطره‌هاى باران در آنها فرو چكد لؤلؤ شود 21- از على بن ابى طالب است كه مرجان لؤلؤ درشت است و از ابن عباس هم مانند آن 22- در روايت ديگر از او مرجان لؤلؤ خرد است (.. ص 142) 23- از ابن مسعود: مرجان مهره سرخى است 24- از عمير بن سعد كه ما نزد على7بوديم كنار شط فرات. و كشتى گذشت و آن حضرت اين آيه را خواند «از او است كشتيهاى برافراشته در دريا بمانند كوهها (.. ص 163) 25- در مجمع البيان (ج 7 ص 102) بسندى از پيغمبر6كه راستى خدا تعالى 5 نهر از بهشت فرو آورد: سيحون نهر هند، جيحون نهر بلخ، دجله و فرات دو نهر عراق و نيل نهر مصر. همه را از يك چشمه فرو آورد و در زمين روان كرد و سود مردم را در هر نوع زندگى در آنها نهاد كه فرمود: «و فرو آورديم از آسمان آبى باندازه و در زمينش جا داديم و راستى با ببردن آن توانائيم».

26- در كافى: بسندى از يونس بن ظبيان يا معلى بن خنيس كه بامام ششم7گفتم: براى شما از اين نهرها چيست؟ لبخندى زد و فرمود: راستش خدا تعالى جبرئيل را فرستاد و فرمودش با انگشت بزرگ پايش هشت نهر در زمين بكند چون سيحان و جيحان كه نهر بلخ است و خشوع نهر شاش و مهران نهر هند، نيل مصر، دجله و فرات، هر آنچه آب دهند و يا از آنها سيراب شوند از ما است و هر چه از ما است‌


صفحه 38

از شيعه‌هاى ما است و دشمن ما را از آن بهره نيست جز اينكه غصب كند و بزور ببرد.

و راستى دوست ما را سعه و فراوانى بيش است از ميان آسمان و زمين! سپس اين آيه را خواند «بگو آن براى كسانيست كه گرويدند در زندگى دنيا» كه از آنها غصب شده «و مخصوص آنها است روز قيامت و دچار غصب نباشند»[1].

توضيح: شايد لبخند امام از اينست كه سهمى را از آن آنها دانسته نه همه را و برخى اين سخن را نمونه افسانه‌اى دانستند براى بيان پديد شدن نهرها در زمين و بيان اينكه بقدرت خدا تعالى است ردّ بر فلاسفه كه آنها را مستند به طبيعت دانند، در برخى نسخه‌ها جيحون بو او است و آن در نهر بلخ درست‌تر است و تعبير بجيحان از اشتباه راويانست و اگر از خود امام7باشد اشتباه از لغويين است و شاش طبق گفته قاموس شهريست در ما وراء النهر، و اين نهر چنانچه بيرجندى گفته است باندازه دو سوم جيحون و سرچشمه‌اش در بلاد ترك در عرض 42 درجه و طول 71 درجه است و از مغرب جنوبى به خجند گذرد وانگه بفاراب و بدرياى خزر بريزد و نام خشوع در كتب لغت و جز آن برايش نيامده.

«او استقت» يعنى آنچه اين نهرها از آن آب گيرند كه درياى گرد جهانست يا درياى آسمانست از ما است و مقصود اصل و فرع نهرها است يا مقصود اينست كه آنچه از آنها آب داده شود بوسيله ابزار و چاه و هر چه هم آب بر آنها روان شود و اين اظهر است.

و در مجمع البيان (ج 4 ص 413) در تفسير آيه گفته: ابن عباس گويد: يعنى مؤمنان شريك مشركانند در خوشيهاى دنيا و در آخرت خاص مؤمنان شود و مشركان را در آن بهره نباشد (پايان).

[1]بنا بر اين خبر هر دو عبارت آيه راجع بمؤمنانست و تعرض بحال كفار ندارد و با شركت آنها با مؤمنان در دنيا در نعمتها اشاره ندارد ولى در تفسير ابن عباس نعمت دنيا را مشترك دانسته و نعمت آخرت را مخصوص مؤمنان و روايت نظر باستحقاق دارد و تفيسر ابن عباس بدان چه شده است( شرح مترجم).


صفحه 39

و بدان كه يكى از دو نهر را شرح نداده براى آنكه در مقام تفصيل همه نبوده چنانچه واژه (منها) ميفهماند، و گفته شده چون سيحان نام دو نهر است يكى در شام و ديگرى در بصره از آن هر دو را اراده كرده، و لفظ مشترك را براى دو معنا آورده، و اين بعبد است و بسا كه يكى را راويان انداخته باشند، و لفظ خبر جيحان و جيحون باشد و برخى نسخه برادران يا راويان گمان كردند يكى فزونى است و آن را انداخته، و بنا بر اين شرح تمام است.

يك فائده. [در باره درياها]

نيشابورى در تفسير قول خدا تعالى‌وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ‌» گفته است: آبى كه گرد معموره زمين است و آن را درياى محيط گويند از سمت جنوب شرقى جدا از غربى چهار خليج بميان معموره زمين دارد.

1- خليج بربرى در حدود بربر از زمين حبشه (درياى مديترانه) با 160 فرسخ درازا و 35 فرسخ پهنا كه در گوشه غرب آن بلاد كفار حبشه و برخى زنگيانست و بر شرق آن بلاد مسلمانان حبشه.

2- درياى احمر بطول جنوب تا شمال 460 فرسخ و پهناى نزديك پايان 60 فرسخ، و ميان كناره آن تا فسطاط مصر بر شرق نيل سه روز راه خشكى است و در ضلع غربيش برخى بلاد بربر و حبشه و بر ضلع شرقى آن راه مدينه پيغمبر است براى كاروانهاى مصر و حبشه تا حجاز و تا سواحل يمن و عدن بر دنباله شرقى آن.

3- خليج فارس بدرازاى 460 فرسخ از جنوب بشمال و پهناى تقريبى 180 فرسخ و در كناره‌هاى ضلع غربيش بلاد عمان است ر از اين رو آن را درياى عمان گويند و همه ولايت عرب و تيره‌هايش از حجاز و يمن و طائف و جز آن و بيابانهاشان ميان گوشه غربى اين دريا و شرقى درياى سرخ است و از اين رو معموره ميانشان را جزيرة العرب خوانند كه مكه زادها اللَّه شرفا- در آنست، و سواحل شرقى آن بلاد فارس وانگه هرموز و مكرانست و سپس سواحل سند.