پديد نشود، اگر گوئى چگونه لرزش زمين بر اثر بخار درونش بمردم پديد شود هنگام زمين لرزه گوئيم بخارها در يك تيكه كوچك زمين حبس شوند و چون فشار آرند حركت آن پديد شود مانند جنبش عضوى از تن آدمى ولى اگر همه زمين بجنبند پديد نشود نبينى كشتى سوار حركت كشتى را حسّ نكند هر چه هم تند باشد (پايان).
و ممكن است پاسخ از اعتراض يكم باينكه طبع آن ميل بمركز است ولى چون سبك باشد موج آب بفشار آن را حركت دهد و از جاى طبيعى خود بگرداند و بلرزه افتد و تيكهاى از آن فرو شود و تيكهاى بر آيد، و چون خدا آن را با كوهها سنگين كرد تا امواج آب مقاومت كرد و آنها چون ميخش بر جا داشتند.
و از اينجا جواب اعتراض دوم هم دانسته شد زيرا توقف لنگر گرفتن زمين با كوه بر اينكه آب در جاى مشخصى آرام باشد ممنوع است و جواب اعتراض سوّم اينست كه منظور از منتى كه خدا بر نهاده تنها اين نيست كه حركت پديد نشود تا گفته شود، حركت كلى زمين براى مردم پديد نشود بلكه منظور اينست كه سبب غرق برخى تيكههاى زمين نشود بعلاوه ظاهر اينست كه حركت نامحسوس در صورتيست كه در يك سو و بيك وضع باشد چون حركت وضعى پيوست يا حركت كشتى بيكسو بىپريشانى و اگر حركت در چند سو باشد و پريشان باشد مانند كشتى متلاطم احساس مىشود.
و اينست فرق ميان حال زمين لرزه و حركت همه زمين در پديدارى و ناپيدائى و اگر فرض كنيم يك تيكه زمين هم بيكسو رود و پريشان نباشد احساس نشود چنانچه حركت همه زمين بيكسو بهر حال اگر حركت بچند سو و پريشان باشد احساس شود خواه در تيكهاى باشد يا در همه زمين.
2- آنچه خود اين فاضل در (ج 20 ص 9) تفسيرش گفته و برگزيده آنجا كه گفته: آنچه در اينجاى مشكل نزد من است اينست كه گفته شود بدلائل يقينى ثابت
شده كه زمين كره است و كوهها در سطح آن چون پره و دندانه است.
و اگر اينها نبود و صاف بود بكمتر سببى ميچرخيد و ميلرزيد زيرا جرم بسيط مستدير گر چه بذات خود حركت را نبايد ولى باندك سبب بحركت آيد و چون اين كوهها دندانه دار بر گرد آنند و بطبع خود بمركز كشيده شوند براى سنگيني بمانند ميخ كره زمين را نگهدارند و اين كوهها چون ميخهاى كوبيده بر كرهاند كه مانع حركت آنند و از لرزش زمين بطور حركت مستدير جلوگيرند، اينست آنچه در اين باره بخاطرم رسيد (پايان).
بدان اعتراض شده كه سخنش دچار پريشانيست زيرا آغازش اينست كه خود دندانههاى كوهين زمين وسيله پايدارى و آرامش آنست براى آنكه آب ميان اين دندانهها مانع حركت زمين است و جابجا شدن آن بنا بر اين علت آرامش همان كوههاى درون دريا است به آنچه در ربع بىآب مسكونست، و اين خلاف امتنان در آفرينش كوهها است و خلاف قول خدا كه «نهاد بر آن لنگرها از بالايش» و گفت اينكه كوههاى درون آب هم بالاى زمينند دور است، با اينكه بسا كوههاى درون آب كمك بحركت زمين باشد نه سبب آرامش چنانچه اگر همه كره آب بموج افتد يا آنچه نزديك بآنست.
و بسا كه در موقع حركت تيكههائى از آب مانع حركت آن گردند و يا اينكه هواء مقارن كوههاى ربع ظاهر مانع شوند كه امواج آب زمين را حركت دهند و ميخهاى هوائى آن باشند چنانچه كوههاى درون آب مانعند از اينكه باد آن را بجنباند، بنا بر اين كوهها در خشكى و دريا گاهى كمك حركت زمين باشند و گاهى مانع آن، و سنگين بودن كوهها و شكل آنها در آرامش زمين اثرى ندارند.
ولى از اينكه گفته «جرم بسيط- الخ- بر آيد كه ساده بودن سبب حركت زمين است و شايد براى اين باشد كه اجزاء بسيط و ساده متناسبند با اجزاء مكان و طبع خواستار انطباق مركز ثقل زمين است بر مركز عالم بهر وضع باشد و آب نميتواند كره زمين را جابجا كند ولى ميتواند آن را بچرخاند بخلاف جسم مركب و دندانه
دار كه هر جزئش بايد وضع خاصى داشته باشد چون برابر بودن يكى از دو قطب مثلا و اين فائده از تركيب اجزاء زمين برآيد گرچه كوه و برآمدگى هم در ميان نباشد.
و منتگذارى بآفرينش خود كوه نيست بلكه از جهت تركيب است مگر اينكه منظور اين باشد كه سبب سكون حالت تركيبى و دندانهداريست، و ظاهر توصيف كوهها ببلندى اينست كه ارتفاع در اين مقصود اثر دارد مگر اينكه وصف از نظر فائدههاى ديگر باشد كه بر آن بار شود و بنا بر اين سنگينى كوهها در آرامش زمين اثر ندارند چنانچه از دنباله كلامش برآيد كه هر كدام از اين كوهها بطبع خود متوجه مركز عالمند و سنگينى كوه با سختى آن چون ميخى است كه مانع گردش كره زمين است، و با اين حال مانع از حركت شرقى و غربى نيست بلكه كمك آنست.
و بسا مقصودش اينست كه سبب آرامش مستند بكوه هر سه امر است، و بسا كه طبع زمين را براى استقرارش در جاى خود بس دانسته ولى مانعى از گردش وضعى آن خواسته، و از اين رو در پايان گفته: و مانع باشند از لرزش و پريشانى زمين يعنى از چرخيدن آن.
3- آنچه بخاطر من رسيده كه اثر كوهها در آرامش زمين براى درهم شدن ريشههاى درونى آنها است در ژرفاى زمين با يك ديگر بطورى كه نميگذارند از هم بپاشند و پراكنده شود، و بمانند ميخها هستند كه در تيكههاى چوبين در ميكوبند تا آنها را بهم ميچسبانند و نگه ميدارند و اين براى كسانى كه چاههاى عميق در زمين ميكنند روشن است كه بسنگهاى سخت بر ميخورند.
و ملاحظه ميكنى كه بيشتر تيكههاى زمين ميان كوههائى باشند كه بر گرد آنند و گويا با پيوست آنها با تيكههاى سنگى از زير چون ظرف آنهايند كه نميگذارند از هم بپاشند و جدا شوند.
4- يكى از محققان گفته سود ميخ اينست كه در برخى موارد چيزى را از حركت نگه مىدارد و آرام ميسازد و لازمه اين آرامش استوار بودنست و صحت تصرف در آن، و سود كوهها و دندانههاى زمين اينست كه زير آب نرفته و جانوران بر آن
استوارند و گردش دارند.
و از اين رو با ميخ وجه مشترك دارند كه سبب استوارى و مانع از بيقراريند و ميخ گفتن صخور و كوهها خوبست و تعبير بلرزش و نفى آن از اين نظر است كه صحيح است گفت اگر جانوران دچار غرق شوند استقرارى بر زمين ندارند در صورتى كه كوهها نباشند و بر زمين هم نسبت لرزش و بىقرارى در اين صورت صحيح است و توان گفت اگر كوهها در روى زمين نبودند زمين دچار لرزه و اضطراب بود نسبت بجانوران خود.
5- مقصود از كوههاى بلند پيغمبران و اوصياء و علماء است و مقصود از زمين دنيا و تعبير از اينان بكوه بلند براى اينست كه مانند كوه سنگين و استوار و پناه مردمند و چون ميخ وسيله آرامش امور جهان و آسايش و جلوگيرى از لرزش دلها و لغزش نوع انسانند و مرجع مهمات و حوائج، دانشمندان در زمين ميخهاى خدا باشند.
6- مقصود از اينكه كوهها ميخ زمينند اينست كه وسيله راه جستن و بمقصود رسيدنند و از لرزش در اشتباه و گرفتارى بگمگاه جلوگيرند، اين سه جهت را برخى ناهنجار گويان كه شيوه او تاويل بلا سبب و دليل آيات و اخبار است بيان كرده، و اين دليرى بر مالك روز جزاء و افتراء بحجج پروردگار جهانيان است.
7- مقصود از زمين تيكههاى آنست نه كلّ آن و كوهها ميخ و نگهدار هر تيكه زمينند از لرزش بدنبال حبس بخار بفرمان خدايا باسباب ديگر كه آفريننده داند و اين وجه نزديك بباور است و آنچه راجع بزمين لرزه در حديث ذو القرنين آيد مؤيد آنست.
[كلامى در باره ذو القرنين]
گويم: اما حديث ذو القرنين و سدّ و جز آن از احوال او در مجلد پنجم در شرح حالش گذشته. و در اينجا برخى از گذشته را بروايت ديگر بياوريم.
ثعلبى در عرايس از قول اهل كتب آورده كه: ذو القرنين رومى و پسر يگانه پيره زنى بود و نام او اسكندروس بود، يا «عياش» بنده خوبى بود و چون پادشاه شد خدا بدو وحى كرد كه اى ذى القرنين منت بر سراسر مردم مبعوث كردم و حجت بر آنها ساختم: اين تعبير خواب تو است.
در روى زمين هفت امت بهفت زبان باشند كه تو بر همه مبعوثى، ميان دو امت پهناى زمين فاصله است و ميان دو امت درازى زمين و 3 امت در ميان زمين باشند و آنها پرى و آدمى و ياجوج و مأجوجند، دو امت در دو طرف طول زمين آنكه در مغربست «ناسك» خواننده و آنكه در مشرق است «منسك» و امتى كه در كناره جنوب زمين است «هاويل» باشد و آنكه در كناره شمال است «قاويل».
چون خدا چنين فرمود: ذو القرنين گفت معبودا مرا بكار بزرگى واداشتى كه اندازهاش را جز خودت نداند، بمن بگو با اين همه مردم با چه نيرو برترى جويم، با چه سپاه سرورى كنم، با چه صبرى بسازم، با چه زبانى سخن كنم، چگونه زبانشان را بفهم؟ و با چه گوشى بشنوم؟ با چه ديدى بنگرم؟ با چه دليلى با آنها مرافعه كنم؟ با چه خردى بر خرد آنها چيره شوم؟ با چه دل و حكمتى آنها را اداره كنم؟ با چه فرمانى ميان آنها دادگسترى كنم؟ با چه بردبارى با آنها شكيبا باشم؟
با چه معرفتى ميان آنها قضاوت كنم؟ با چه دانشى كارشان را انجام دهم؟ با چه دستى بر آنها بتازم؟ با چه پائى سرزمين آنها را گام زنم؟ با چه توانى شمارهشان كنم؟ با چه لشكرى بجنگ آنها روم؟ با چه نرمشى با آنها الفت گيرم؟
معبودا از آنچه گفتم چيزى ندارم توئى مهربانى كه كسى را جز بآنچه تواند فرمان ندهى خدا فرمود: من تاب همه آنچه بدوشت نهادم بتو ميدهم، گوشت را باز كنم تا هر چه را شنوى، فهمت را باز كنم تا هر چه را بفهمى، زبانت را بهر چه گويا سازم و چشمت را بهر كه بينا، برايت شمار گيرم و بازويت را توانا سازم تا بهراس نيفتى و پايهات محكم سازم تا چيزى بر تو چيره نشود و دلدارت كنم و پهلوان تا بر هر چه بتازى و چيزى نبازى، هيبت بتو دهم تا از چيزى نترسى، و تاريكى را برايت مسخر نمايم، چون باو چنين گفته شد خود در مقام حركت برآمد و مردمش او را به اقامت ميخواندند با اصرار و او گفت چارهاى جز طاعت خدا نيست.
و بآنها فرمود: مسجدى بدرازاى 400 ذارع برايش بسازند و در آن ستونها بر پا دارند، گفتند: چگونه آن را بسازيم؟ گفت: چون ديوارها
ساختيد آن را تا برابر سر ديوارها پر از خاك كنيد، آنگه از توانگر و درويش باندازه توانشان طلا بگيريد و تيكه كنيد و ميان خاكها بريزيد، و با تختههاى چوب و مس و الواح مسين سقف را بزنيد، در ازاى هر تخته چوب 224 ذراع و فاصله دو ديوار 200 ذراع و بلندى ديوار 22 ذراع، سپس مستمندان را بخوانيد تا خاكها را بيرون كشند و خرده طلاهاى آن را براى خود بردارند و البته بسرعت آن را انجام دهند براى طلاها.
اين كار را كردند مستمندان خاكها را بيرون بردند و سقف بر پا ماند و مستمندان توانگر شدند و 40 هزار لشكرى از آنها فراهم كرد و بچهار بخش نمود و هر لشكرى 10 هزار، و آنها را سان ديد 1400000 تن بودند، 800000 از خودش و 600000 از لشكر دارا، و 40 هزار از مستمندان، و حركت كرد بسوى ملت مغرب زمين و اينست قول خدا تعالى «تا چون رسيد بفرودگاه خورشيد يافتنش در چشمهاى از لجن فرو ميرود» يا در چشمهاى داغ بنا بر قرائت ديگر.
و چون بمغرب رسيد مردى ديد كه جز خدا شمار آنها را نداند و جز خدا تعالى برابرى نيرو و دليرى آنها را نتواند، زبانهاى چندى داشتند و نظرهاى مختلفى و اينست قول خداى تعالى «يافت نزد آن مردمى» يعنى مردم بسيارى كه بدانها گفته شود «ناسك».
و چون چنين ديد آنها را ظلمتگير كرد و با سه لشكر آنها را محاصره كرد و آنها را بطاعت خداى يگانه دعوت كرد برخى گرويدند و برخى سرباز زدند و رو گردانيدند و ظلمت را بر آنها مسلط كرد تا در دهان و بينى و گوش و چشم و درون آنها رفت و ميان خانهها و اتاقهاشان در آمد و از بالا و هر سو آنها را فرو گرفت و در آن بجنبش آمدند و سرگردان شدند.
و چون نگران شدند از اينكه نابود شوند هم آواز باو ناليدند و ظلمت را از آنها برداشت و بازور آنها را گرفت، و يك سپاه بزرگ از ملتهاى عظيم تشكيل داد و آنها را بدنبال خود كشانيد و ظلمت از پس آنها آنان را ميراند و پاسبانى ميكرد
و نور در جلو رهبر و رهنماى آنها بود و بسمت راست زمين ميرفتند تا بملت جنوب بنام (هاويل) برسند.
و خدا دل و دست و رأى و خرد و نظر او را مسخر كرد، در هيچ كارى خطاء نميكرد و بپيشروى امتها روان شد و همه بدنبالش، و چون بدريا يا آبگاهى ميرسيد كشتيها ميساخت از تختههاى كوچك مانند استر و آنها را رده ميكرد در يك ساعت و همه همراهان خود را با آنها ميگذرانيد و چون از درياها و رودها گذر ميكرد كشتيها را باز ميكرد و هر تختهاى را بدست يكى از همراهان ميداد كه بردنش آسان مينمود و بدين شيوه خود را به «هاويل» رسانيد، و كار آن را مانند «ناسك» يكسره كرد.
و از آنجا بسوى منسك كه در مشرق بود رفت و آن را هم مسخر كرد و لشكرى هم از آن فراهم نمود و از سمت شمال بسوى «قاويل» رهسپار شد كه ملتى در برابر «هاويل» بودند، و همه پهناى زمين ميان آنها فاصله بود، و چون بدان رسيد كار آن را هم ساخت و لشكرى هم از آن فراهم كرد و اينست قول خداى تعالى «تا چون بمطلع خورشيد رسيد يافت كه بر مردمى بر آيد كه نساختيم براشان جز آن پردهاى» يعنى مسكنى كه در آن باشند.
قتاده گفته: يعنى ميان آنها و خورشيد پرده نبوده براى آنكه در مكانى بودند كه ساختمان بر آن استوار نميشد و در سردابها بسر ميبردند تا شب كه بر مىآمدند براى زندگى و كشت، حسن گفته: سرزمين آنها ساختمان را نگه نميداشت و چون خورشيد بر مىآمد زير آب ميرفتند و چون غروب ميكرد برون مىآمدند و ميچريدند مانند چهار پايان ابن جريج گفته؛ و يك بار سپاهى بر سر آنها آمدند و مردم آن بدانها گفتند مبادا خورشيد بر شما بتابد در اينجا گفتند ما بمانيم تا خورشيد بر آيد و آن را بنگريم، و همه مردند، و گفتند: همه از آنجا گريزان شدند.
كلبى گفته: مردمى بودند لخت و نابينا بحق بنام منسك، گفته: مردى بنام عمرو بن مالك بن اميه باز گفت كه در سمرقند مردى ديدم كه در جمعى مردم گرد خود حديث ميكرد و از يكى پرسيدم چه ميگويد؟ گفت از حال مردمى كه خورشيد
بدانها بر آيد، گفت من از چين گذشتم و از حالشان پرسيدم گفتند يك شبانه روز با آنها فاصله دارى. رهنمائى را مزدور كردم و شبانه نزد آنها رفتم و ناگاه ديدم هر كدام يك گوش خود را فرش كردند و ديگرى را بروى خود كشيده و همراه من زبان آنها را ميدانست و بآنها گفت: آمديم بنگريم چگونه خورشيد برميآيد.
در اين ميان آواز زنجيرى بلند شد و من از هوش رفتم و چون بهوش آمدم ديدم مرا چرب كرده بودند و چون خورشيد روى آب برآمد بمانند روغن زيت بجوش آمد و گوشه آسمان چون خيمهاى نمود و چون خورشيد بر آمد مرا با يارم در سرداب خود در آوردند، و چون روز بر آمد بماهي گرفتن پرداختند و آن را در آفتاب ميانداختند و پخته ميشد.
ثعلبى گفته دانايان باخبار قدماء گفتند: چون ذو القرنين از كار امم اطراف زمين پرداخت و بشرق و غرب چرخيد بسوى امم ميانه زمين رو آورد از پرى و آدمى و يأجوج و مأجوج و در ميان راه در پايان شرقى سرزمين ترك امتي خوب از آدميان باو گفتند: اى ذى القرنين ميان اين دو كوه آفريدههائى از خدا باشند كه بآدمى نمانند و بجانوران مانند، گياه بيابان خورند و جانداران و وحوش را شكار كنند و همه حشرات زمين را از مار و عقرب و هر جانورى را ميخورند كه خدا آفريده، و خدا خلقى ندارد بمانند آنها فزون شوند، و اگر مدتى بگذرد آنقدر فزون شوند كه بىترديد روى زمين را پر كنند و مردم آن را بيرون كنند و بر آنها غلبه كنند و تباهى ببار آورند، و سالى نگذرد كه ما نگرانيم سر آنها از ميان اين دو كوه بر ما بتازد.
«آيا مالياتى برايت بعهده گيريم» كه مزد تو باشد «بر اينكه ميان ما و آنها سدى بسازى» كه جلوگير باشد و بما نرسند «ذو القرنين گفت آنچه خدا بمن داده بهتر است» از خراج شما ولى با من كمك كنيد با نيروى خود تا ميان شما و آنها ديوارى بسازم، گفتند: اين نيرو چيست؟ گفت كار كارگر و استاد كه خوب بسازد و