استوارند و گردش دارند.
و از اين رو با ميخ وجه مشترك دارند كه سبب استوارى و مانع از بيقراريند و ميخ گفتن صخور و كوهها خوبست و تعبير بلرزش و نفى آن از اين نظر است كه صحيح است گفت اگر جانوران دچار غرق شوند استقرارى بر زمين ندارند در صورتى كه كوهها نباشند و بر زمين هم نسبت لرزش و بىقرارى در اين صورت صحيح است و توان گفت اگر كوهها در روى زمين نبودند زمين دچار لرزه و اضطراب بود نسبت بجانوران خود.
5- مقصود از كوههاى بلند پيغمبران و اوصياء و علماء است و مقصود از زمين دنيا و تعبير از اينان بكوه بلند براى اينست كه مانند كوه سنگين و استوار و پناه مردمند و چون ميخ وسيله آرامش امور جهان و آسايش و جلوگيرى از لرزش دلها و لغزش نوع انسانند و مرجع مهمات و حوائج، دانشمندان در زمين ميخهاى خدا باشند.
6- مقصود از اينكه كوهها ميخ زمينند اينست كه وسيله راه جستن و بمقصود رسيدنند و از لرزش در اشتباه و گرفتارى بگمگاه جلوگيرند، اين سه جهت را برخى ناهنجار گويان كه شيوه او تاويل بلا سبب و دليل آيات و اخبار است بيان كرده، و اين دليرى بر مالك روز جزاء و افتراء بحجج پروردگار جهانيان است.
7- مقصود از زمين تيكههاى آنست نه كلّ آن و كوهها ميخ و نگهدار هر تيكه زمينند از لرزش بدنبال حبس بخار بفرمان خدايا باسباب ديگر كه آفريننده داند و اين وجه نزديك بباور است و آنچه راجع بزمين لرزه در حديث ذو القرنين آيد مؤيد آنست.
[كلامى در باره ذو القرنين]
گويم: اما حديث ذو القرنين و سدّ و جز آن از احوال او در مجلد پنجم در شرح حالش گذشته. و در اينجا برخى از گذشته را بروايت ديگر بياوريم.
ثعلبى در عرايس از قول اهل كتب آورده كه: ذو القرنين رومى و پسر يگانه پيره زنى بود و نام او اسكندروس بود، يا «عياش» بنده خوبى بود و چون پادشاه شد خدا بدو وحى كرد كه اى ذى القرنين منت بر سراسر مردم مبعوث كردم و حجت بر آنها ساختم: اين تعبير خواب تو است.
در روى زمين هفت امت بهفت زبان باشند كه تو بر همه مبعوثى، ميان دو امت پهناى زمين فاصله است و ميان دو امت درازى زمين و 3 امت در ميان زمين باشند و آنها پرى و آدمى و ياجوج و مأجوجند، دو امت در دو طرف طول زمين آنكه در مغربست «ناسك» خواننده و آنكه در مشرق است «منسك» و امتى كه در كناره جنوب زمين است «هاويل» باشد و آنكه در كناره شمال است «قاويل».
چون خدا چنين فرمود: ذو القرنين گفت معبودا مرا بكار بزرگى واداشتى كه اندازهاش را جز خودت نداند، بمن بگو با اين همه مردم با چه نيرو برترى جويم، با چه سپاه سرورى كنم، با چه صبرى بسازم، با چه زبانى سخن كنم، چگونه زبانشان را بفهم؟ و با چه گوشى بشنوم؟ با چه ديدى بنگرم؟ با چه دليلى با آنها مرافعه كنم؟ با چه خردى بر خرد آنها چيره شوم؟ با چه دل و حكمتى آنها را اداره كنم؟ با چه فرمانى ميان آنها دادگسترى كنم؟ با چه بردبارى با آنها شكيبا باشم؟
با چه معرفتى ميان آنها قضاوت كنم؟ با چه دانشى كارشان را انجام دهم؟ با چه دستى بر آنها بتازم؟ با چه پائى سرزمين آنها را گام زنم؟ با چه توانى شمارهشان كنم؟ با چه لشكرى بجنگ آنها روم؟ با چه نرمشى با آنها الفت گيرم؟
معبودا از آنچه گفتم چيزى ندارم توئى مهربانى كه كسى را جز بآنچه تواند فرمان ندهى خدا فرمود: من تاب همه آنچه بدوشت نهادم بتو ميدهم، گوشت را باز كنم تا هر چه را شنوى، فهمت را باز كنم تا هر چه را بفهمى، زبانت را بهر چه گويا سازم و چشمت را بهر كه بينا، برايت شمار گيرم و بازويت را توانا سازم تا بهراس نيفتى و پايهات محكم سازم تا چيزى بر تو چيره نشود و دلدارت كنم و پهلوان تا بر هر چه بتازى و چيزى نبازى، هيبت بتو دهم تا از چيزى نترسى، و تاريكى را برايت مسخر نمايم، چون باو چنين گفته شد خود در مقام حركت برآمد و مردمش او را به اقامت ميخواندند با اصرار و او گفت چارهاى جز طاعت خدا نيست.
و بآنها فرمود: مسجدى بدرازاى 400 ذارع برايش بسازند و در آن ستونها بر پا دارند، گفتند: چگونه آن را بسازيم؟ گفت: چون ديوارها
ساختيد آن را تا برابر سر ديوارها پر از خاك كنيد، آنگه از توانگر و درويش باندازه توانشان طلا بگيريد و تيكه كنيد و ميان خاكها بريزيد، و با تختههاى چوب و مس و الواح مسين سقف را بزنيد، در ازاى هر تخته چوب 224 ذراع و فاصله دو ديوار 200 ذراع و بلندى ديوار 22 ذراع، سپس مستمندان را بخوانيد تا خاكها را بيرون كشند و خرده طلاهاى آن را براى خود بردارند و البته بسرعت آن را انجام دهند براى طلاها.
اين كار را كردند مستمندان خاكها را بيرون بردند و سقف بر پا ماند و مستمندان توانگر شدند و 40 هزار لشكرى از آنها فراهم كرد و بچهار بخش نمود و هر لشكرى 10 هزار، و آنها را سان ديد 1400000 تن بودند، 800000 از خودش و 600000 از لشكر دارا، و 40 هزار از مستمندان، و حركت كرد بسوى ملت مغرب زمين و اينست قول خدا تعالى «تا چون رسيد بفرودگاه خورشيد يافتنش در چشمهاى از لجن فرو ميرود» يا در چشمهاى داغ بنا بر قرائت ديگر.
و چون بمغرب رسيد مردى ديد كه جز خدا شمار آنها را نداند و جز خدا تعالى برابرى نيرو و دليرى آنها را نتواند، زبانهاى چندى داشتند و نظرهاى مختلفى و اينست قول خداى تعالى «يافت نزد آن مردمى» يعنى مردم بسيارى كه بدانها گفته شود «ناسك».
و چون چنين ديد آنها را ظلمتگير كرد و با سه لشكر آنها را محاصره كرد و آنها را بطاعت خداى يگانه دعوت كرد برخى گرويدند و برخى سرباز زدند و رو گردانيدند و ظلمت را بر آنها مسلط كرد تا در دهان و بينى و گوش و چشم و درون آنها رفت و ميان خانهها و اتاقهاشان در آمد و از بالا و هر سو آنها را فرو گرفت و در آن بجنبش آمدند و سرگردان شدند.
و چون نگران شدند از اينكه نابود شوند هم آواز باو ناليدند و ظلمت را از آنها برداشت و بازور آنها را گرفت، و يك سپاه بزرگ از ملتهاى عظيم تشكيل داد و آنها را بدنبال خود كشانيد و ظلمت از پس آنها آنان را ميراند و پاسبانى ميكرد
و نور در جلو رهبر و رهنماى آنها بود و بسمت راست زمين ميرفتند تا بملت جنوب بنام (هاويل) برسند.
و خدا دل و دست و رأى و خرد و نظر او را مسخر كرد، در هيچ كارى خطاء نميكرد و بپيشروى امتها روان شد و همه بدنبالش، و چون بدريا يا آبگاهى ميرسيد كشتيها ميساخت از تختههاى كوچك مانند استر و آنها را رده ميكرد در يك ساعت و همه همراهان خود را با آنها ميگذرانيد و چون از درياها و رودها گذر ميكرد كشتيها را باز ميكرد و هر تختهاى را بدست يكى از همراهان ميداد كه بردنش آسان مينمود و بدين شيوه خود را به «هاويل» رسانيد، و كار آن را مانند «ناسك» يكسره كرد.
و از آنجا بسوى منسك كه در مشرق بود رفت و آن را هم مسخر كرد و لشكرى هم از آن فراهم نمود و از سمت شمال بسوى «قاويل» رهسپار شد كه ملتى در برابر «هاويل» بودند، و همه پهناى زمين ميان آنها فاصله بود، و چون بدان رسيد كار آن را هم ساخت و لشكرى هم از آن فراهم كرد و اينست قول خداى تعالى «تا چون بمطلع خورشيد رسيد يافت كه بر مردمى بر آيد كه نساختيم براشان جز آن پردهاى» يعنى مسكنى كه در آن باشند.
قتاده گفته: يعنى ميان آنها و خورشيد پرده نبوده براى آنكه در مكانى بودند كه ساختمان بر آن استوار نميشد و در سردابها بسر ميبردند تا شب كه بر مىآمدند براى زندگى و كشت، حسن گفته: سرزمين آنها ساختمان را نگه نميداشت و چون خورشيد بر مىآمد زير آب ميرفتند و چون غروب ميكرد برون مىآمدند و ميچريدند مانند چهار پايان ابن جريج گفته؛ و يك بار سپاهى بر سر آنها آمدند و مردم آن بدانها گفتند مبادا خورشيد بر شما بتابد در اينجا گفتند ما بمانيم تا خورشيد بر آيد و آن را بنگريم، و همه مردند، و گفتند: همه از آنجا گريزان شدند.
كلبى گفته: مردمى بودند لخت و نابينا بحق بنام منسك، گفته: مردى بنام عمرو بن مالك بن اميه باز گفت كه در سمرقند مردى ديدم كه در جمعى مردم گرد خود حديث ميكرد و از يكى پرسيدم چه ميگويد؟ گفت از حال مردمى كه خورشيد
بدانها بر آيد، گفت من از چين گذشتم و از حالشان پرسيدم گفتند يك شبانه روز با آنها فاصله دارى. رهنمائى را مزدور كردم و شبانه نزد آنها رفتم و ناگاه ديدم هر كدام يك گوش خود را فرش كردند و ديگرى را بروى خود كشيده و همراه من زبان آنها را ميدانست و بآنها گفت: آمديم بنگريم چگونه خورشيد برميآيد.
در اين ميان آواز زنجيرى بلند شد و من از هوش رفتم و چون بهوش آمدم ديدم مرا چرب كرده بودند و چون خورشيد روى آب برآمد بمانند روغن زيت بجوش آمد و گوشه آسمان چون خيمهاى نمود و چون خورشيد بر آمد مرا با يارم در سرداب خود در آوردند، و چون روز بر آمد بماهي گرفتن پرداختند و آن را در آفتاب ميانداختند و پخته ميشد.
ثعلبى گفته دانايان باخبار قدماء گفتند: چون ذو القرنين از كار امم اطراف زمين پرداخت و بشرق و غرب چرخيد بسوى امم ميانه زمين رو آورد از پرى و آدمى و يأجوج و مأجوج و در ميان راه در پايان شرقى سرزمين ترك امتي خوب از آدميان باو گفتند: اى ذى القرنين ميان اين دو كوه آفريدههائى از خدا باشند كه بآدمى نمانند و بجانوران مانند، گياه بيابان خورند و جانداران و وحوش را شكار كنند و همه حشرات زمين را از مار و عقرب و هر جانورى را ميخورند كه خدا آفريده، و خدا خلقى ندارد بمانند آنها فزون شوند، و اگر مدتى بگذرد آنقدر فزون شوند كه بىترديد روى زمين را پر كنند و مردم آن را بيرون كنند و بر آنها غلبه كنند و تباهى ببار آورند، و سالى نگذرد كه ما نگرانيم سر آنها از ميان اين دو كوه بر ما بتازد.
«آيا مالياتى برايت بعهده گيريم» كه مزد تو باشد «بر اينكه ميان ما و آنها سدى بسازى» كه جلوگير باشد و بما نرسند «ذو القرنين گفت آنچه خدا بمن داده بهتر است» از خراج شما ولى با من كمك كنيد با نيروى خود تا ميان شما و آنها ديوارى بسازم، گفتند: اين نيرو چيست؟ گفت كار كارگر و استاد كه خوب بسازد و
ابزار كار گفتند. ابزار كار چيست؟ گفت «تيكههاى آهن بياوريد» و مس بياوريد گفتند با چه نيرو آهن و مس را ببريم، معدن ديگرى از زير زمين براى آنها بر آورد بنام «سامور» كه سختتر و سفيدتر فلزيست كه خدا آفريده، و سليمان ستونهاى بيت المقدس و سنگهايش را با آن بريده و هم جواهرش را.
و آنگه ميان دو كوه را اندازه گرفت و آهن و مس را با آتش ذوب كرد، و تيكهها چون سنگهاى بزرگ ساخت، سپس مس را آب كرد و چون گل ملاط آن سنگهاى آهنين نمود و بساختن آن پرداخت و نقشه ساختمانش چنانچه مورّخان گفتهاند اين است، ميان دو كوه را اندازه گرفت 100 فرسخ بود و پايه آن را كند تا بآب رسيد.
و پهناى سد را 50 فرسخ گرفت، و آنگه، هيزم ميان دو كوه نهاد و آهن روى آن چيد و باز هيزم روى آن چيد و يك رده آهن و يك رده هيزم روى هم چيد تا برابر دو كوه دو سمت سد شد.
و آنگه آتش بر آن نهاد و گفت بدميد تا همه آتش شد و مس آب شده بر آن ريخت و آتش رده هيزمها را بلعيد و مس گداخته بجايش آمد تا آهن و مس با هم تركيب شدند. و چون پارچه برد يمنى نمودار شد از زردى و سرخى مس و از سياهى آهن و مس، و سد دراز و محكم و بزرگى شد چنانچه خدا فرموده «نتوانند بر آن برايند و نتوانند بر آن سوراخى پديد آرند».
قتاده گفته، مردى گفت: يا نبى اللَّه سد يأجوج و مأجوج را ديدى؟ براى من وصف كن فرمود: چون برد يمنى است يك رده سياه و يكى سرخ فرمود: من آن را ديدم، و گفتهاند: جاى سد پشت «ملاذجرد» نزديك مشرق تابستان و فاصلهاش تا خزره 72 روز راه است.
و از على بن ابى طالب7روايت شده كه فرمود: ذو القرنين از مشرق تا مغرب را مالك شد، دوستى از فرشتهها داشت بنام «رفائيل» بديدن او مىآمد، يك روز
در ميان گفتگو ذو القرنين گفت: اى رفائيل از عبادت خودتان در آسمان بمن بازگو گريست و گفت: اى ذو القرنين عبادت شما در برابر عبادت ما چه ارزشى دارد در آسمان فرشتههايند كه هميشه ايستاده و ننشينند، و برخى پيوسته بسجده و سر بر ندارند، برخي در ركوع و بلند نشوند هرگز، ميگويند: سبحان الملك القدوس رب الملائكه و الروح، ربنا ما عبدناك حق عبادتك.
ذو القرنين بسختى گريست و گفت: من ميخواهم زنده مانم، حق عبادت پروردگارم را ادا كنم رفائيل، گفت: راستى اين را ميخواهى؟ گفت: آرى، رفائيل، گفت: خدا را در زمين چشمهايست بنام چشمه زندگى و خدا با خود عهد بسته هر كه از آن نوشد نميرد تا خودش از خدا مرگش را خواهد، ذو القرنين گفت:
شما جاى اين چشمه را ميدانيد: گفت: نه، ولى در آسمان گويند: خدا را در زمين ظلماتيست كه پاى آدمى و پرى بدان نرسيده، و ما پنداريم آن چشمه در اين ظلمت است.
ذو القرنين همه علماء مدرس كتب و آثار نبوت را جمع كرد و بآنها گفت: شما در كتب خدا و احاديث انبياء و گفتار علماى پيش از خود يافتيد كه خدا را در زمين چشمهايست بنام چشمه زندگى؟ همه گفتند: نه، جز يكى از آنها بنام فتخير (خضر خ ب) كه گفت: من در وصيتنامه آدم يافتم كه خدا در زمين ظلمتى آفريده كه پاى آدم و پرى بدان نرسيده و در آن چشمه جاويد ساخته، ذو القرنين گفت:
راست گفتى، سپس فقهاء و اشراف و ملوك را بسيج كرد و بسوى مشرق رفت 12 سال تا بگوشه تاريكى رسيد و تاريكى ديد كه تاريكى شب نبود، و در آنجا لشكر گاهى بر پا كردند و همه دانشمندان لشكرش را گرد آورد و گفت: ميخواهم وارد اين ظلمت شوم.
گفتند پادشاها پيغمبران و شاهان پيش از تو قصد اين ظلمت نكردند تو هم آن را مخواه كه ميترسم برايت اتفاق بدى افتد و مردم زمين تباه شوند، گفت: ناچار بايد آن را بپيمايم، گفتند: اى پادشاه از ظلمت دست بردار و آن را مخواه زيرا
اگر ما دانستيم كه در آن بمقصود خود رسى و خدا بر ما خشم نكند بدنبالت مىآمديم ولى ما از خدا ترس داريم كه رنج آورد و زمين و آنچه در آنست تباه شوند، ذو القرنين گفت: من ناچارم از اينكه در آن بروم علماء گفتند: خود دانى.
ذو القرنين گفت: كدام مركبها تيز بين ترند؟ گفتند: اسب، گفت، چه اسبى تيزبينتر است؟ گفتند ماده، گفت: از مادهها كدام تيز بينترند؟ گفتند، نزائيدهها ذو القرنين فرستاد و 6000 هزار كره اسب ماده فراهم كرد و 6000 هزار مرد چالاك و خردمند از سپاه خود برگزيد و بهر كدام اسبى داد و خضر را فرمانده دو هزار نمود و ذو القرنين با 4 هزار ماند، و بباقى مردم گفت تا 12 سال در اينجا بمانيد اگر ما برگشتيم كه بسيار خوب و گر نه ببلاد خود بر گرديد، خضر گفت، پادشاها ما در ظلمت راه ميرويم و يك ديگر را نبينم و اگر گم شديم چه كنيم، ذو القرنين باو يك دانه سرخ داد و گفت: چون گرفتار گم شدن شويد اين مهره را بينداز تا فرياد زند و گمشدهها بدان باز آيند.
خضر يك منزل پيش از ذو القرنين بود از هر جا كوچ ميكرد ذو القرنين بار مينهاد، در اين ميانه كه خضر ميرفت بدرهاى رسيد و بدلش افتاد كه چشمه زندگى در آنست بر لب آن درهايست داد و بيارانش گفت: از اينجا حركت نكنيد، و آن مهره را انداخت و پس از مدتى طولانى بنك آن را شنيد و نزد آن رفت ديد در كنار چشمه است.
خضر جامه در آورد و در چشمه رفت و ديد سپيدتر از شير است و شيرينتر از عسل از آن نوشيده و در آن غسل كرد و وضوء ساخت و جامهها را پوشيد. و آنگه مهره را بسوى يارانش افكند و فرياد كرد و خضر بدنبال آوازش نزد ياران خود بر گشت و سوار شد و گفت: بنام خدا برويد.
ذو القرنين آن وادى را نيافت و از آن گذشت و 40 شبانه روز در تاريكى رفتند و بيك روشنائى رسيدند كه نه از خورشيد بود و نه از ماه، زمينى سرخ بود و ريگستان و در آن زمين كاخى بود يك فرسخ در يك فرسخ درى داشت.