بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 93

بدانها بر آيد، گفت من از چين گذشتم و از حالشان پرسيدم گفتند يك شبانه روز با آنها فاصله دارى. رهنمائى را مزدور كردم و شبانه نزد آنها رفتم و ناگاه ديدم هر كدام يك گوش خود را فرش كردند و ديگرى را بروى خود كشيده و همراه من زبان آنها را ميدانست و بآنها گفت: آمديم بنگريم چگونه خورشيد برميآيد.

در اين ميان آواز زنجيرى بلند شد و من از هوش رفتم و چون بهوش آمدم ديدم مرا چرب كرده بودند و چون خورشيد روى آب برآمد بمانند روغن زيت بجوش آمد و گوشه آسمان چون خيمه‌اى نمود و چون خورشيد بر آمد مرا با يارم در سرداب خود در آوردند، و چون روز بر آمد بماهي گرفتن پرداختند و آن را در آفتاب ميانداختند و پخته ميشد.

ثعلبى گفته دانايان باخبار قدماء گفتند: چون ذو القرنين از كار امم اطراف زمين پرداخت و بشرق و غرب چرخيد بسوى امم ميانه زمين رو آورد از پرى و آدمى و يأجوج و مأجوج و در ميان راه در پايان شرقى سرزمين ترك امتي خوب از آدميان باو گفتند: اى ذى القرنين ميان اين دو كوه آفريده‌هائى از خدا باشند كه بآدمى نمانند و بجانوران مانند، گياه بيابان خورند و جانداران و وحوش را شكار كنند و همه حشرات زمين را از مار و عقرب و هر جانورى را ميخورند كه خدا آفريده، و خدا خلقى ندارد بمانند آنها فزون شوند، و اگر مدتى بگذرد آنقدر فزون شوند كه بى‌ترديد روى زمين را پر كنند و مردم آن را بيرون كنند و بر آنها غلبه كنند و تباهى ببار آورند، و سالى نگذرد كه ما نگرانيم سر آنها از ميان اين دو كوه بر ما بتازد.

«آيا مالياتى برايت بعهده گيريم» كه مزد تو باشد «بر اينكه ميان ما و آنها سدى بسازى» كه جلوگير باشد و بما نرسند «ذو القرنين گفت آنچه خدا بمن داده بهتر است» از خراج شما ولى با من كمك كنيد با نيروى خود تا ميان شما و آنها ديوارى بسازم، گفتند: اين نيرو چيست؟ گفت كار كارگر و استاد كه خوب بسازد و


صفحه 94

ابزار كار گفتند. ابزار كار چيست؟ گفت «تيكه‌هاى آهن بياوريد» و مس بياوريد گفتند با چه نيرو آهن و مس را ببريم، معدن ديگرى از زير زمين براى آنها بر آورد بنام «سامور» كه سخت‌تر و سفيدتر فلزيست كه خدا آفريده، و سليمان ستونهاى بيت المقدس و سنگهايش را با آن بريده و هم جواهرش را.

و آنگه ميان دو كوه را اندازه گرفت و آهن و مس را با آتش ذوب كرد، و تيكه‌ها چون سنگهاى بزرگ ساخت، سپس مس را آب كرد و چون گل ملاط آن سنگهاى آهنين نمود و بساختن آن پرداخت و نقشه ساختمانش چنانچه مورّخان گفته‌اند اين است، ميان دو كوه را اندازه گرفت 100 فرسخ بود و پايه آن را كند تا بآب رسيد.

و پهناى سد را 50 فرسخ گرفت، و آنگه، هيزم ميان دو كوه نهاد و آهن روى آن چيد و باز هيزم روى آن چيد و يك رده آهن و يك رده هيزم روى هم چيد تا برابر دو كوه دو سمت سد شد.

و آنگه آتش بر آن نهاد و گفت بدميد تا همه آتش شد و مس آب شده بر آن ريخت و آتش رده هيزمها را بلعيد و مس گداخته بجايش آمد تا آهن و مس با هم تركيب شدند. و چون پارچه برد يمنى نمودار شد از زردى و سرخى مس و از سياهى آهن و مس، و سد دراز و محكم و بزرگى شد چنانچه خدا فرموده «نتوانند بر آن برايند و نتوانند بر آن سوراخى پديد آرند».

قتاده گفته، مردى گفت: يا نبى اللَّه سد يأجوج و مأجوج را ديدى؟ براى من وصف كن فرمود: چون برد يمنى است يك رده سياه و يكى سرخ فرمود: من آن را ديدم، و گفته‌اند: جاى سد پشت «ملاذجرد» نزديك مشرق تابستان و فاصله‌اش تا خزره 72 روز راه است.

و از على بن ابى طالب7روايت شده كه فرمود: ذو القرنين از مشرق تا مغرب را مالك شد، دوستى از فرشته‌ها داشت بنام «رفائيل» بديدن او مى‌آمد، يك روز


صفحه 95

در ميان گفتگو ذو القرنين گفت: اى رفائيل از عبادت خودتان در آسمان بمن بازگو گريست و گفت: اى ذو القرنين عبادت شما در برابر عبادت ما چه ارزشى دارد در آسمان فرشته‌هايند كه هميشه ايستاده و ننشينند، و برخى پيوسته بسجده و سر بر ندارند، برخي در ركوع و بلند نشوند هرگز، ميگويند: سبحان الملك القدوس رب الملائكه و الروح، ربنا ما عبدناك حق عبادتك.

ذو القرنين بسختى گريست و گفت: من ميخواهم زنده مانم، حق عبادت پروردگارم را ادا كنم رفائيل، گفت: راستى اين را ميخواهى؟ گفت: آرى، رفائيل، گفت: خدا را در زمين چشمه‌ايست بنام چشمه زندگى و خدا با خود عهد بسته هر كه از آن نوشد نميرد تا خودش از خدا مرگش را خواهد، ذو القرنين گفت:

شما جاى اين چشمه را ميدانيد: گفت: نه، ولى در آسمان گويند: خدا را در زمين ظلماتيست كه پاى آدمى و پرى بدان نرسيده، و ما پنداريم آن چشمه در اين ظلمت است.

ذو القرنين همه علماء مدرس كتب و آثار نبوت را جمع كرد و بآنها گفت: شما در كتب خدا و احاديث انبياء و گفتار علماى پيش از خود يافتيد كه خدا را در زمين چشمه‌ايست بنام چشمه زندگى؟ همه گفتند: نه، جز يكى از آنها بنام فتخير (خضر خ ب) كه گفت: من در وصيت‌نامه آدم يافتم كه خدا در زمين ظلمتى آفريده كه پاى آدم و پرى بدان نرسيده و در آن چشمه جاويد ساخته، ذو القرنين گفت:

راست گفتى، سپس فقهاء و اشراف و ملوك را بسيج كرد و بسوى مشرق رفت 12 سال تا بگوشه تاريكى رسيد و تاريكى ديد كه تاريكى شب نبود، و در آنجا لشكر گاهى بر پا كردند و همه دانشمندان لشكرش را گرد آورد و گفت: ميخواهم وارد اين ظلمت شوم.

گفتند پادشاها پيغمبران و شاهان پيش از تو قصد اين ظلمت نكردند تو هم آن را مخواه كه ميترسم برايت اتفاق بدى افتد و مردم زمين تباه شوند، گفت: ناچار بايد آن را بپيمايم، گفتند: اى پادشاه از ظلمت دست بردار و آن را مخواه زيرا


صفحه 96

اگر ما دانستيم كه در آن بمقصود خود رسى و خدا بر ما خشم نكند بدنبالت مى‌آمديم ولى ما از خدا ترس داريم كه رنج آورد و زمين و آنچه در آنست تباه شوند، ذو القرنين گفت: من ناچارم از اينكه در آن بروم علماء گفتند: خود دانى.

ذو القرنين گفت: كدام مركبها تيز بين ترند؟ گفتند: اسب، گفت، چه اسبى تيزبين‌تر است؟ گفتند ماده، گفت: از ماده‌ها كدام تيز بين‌ترند؟ گفتند، نزائيده‌ها ذو القرنين فرستاد و 6000 هزار كره اسب ماده فراهم كرد و 6000 هزار مرد چالاك و خردمند از سپاه خود برگزيد و بهر كدام اسبى داد و خضر را فرمانده دو هزار نمود و ذو القرنين با 4 هزار ماند، و بباقى مردم گفت تا 12 سال در اينجا بمانيد اگر ما برگشتيم كه بسيار خوب و گر نه ببلاد خود بر گرديد، خضر گفت، پادشاها ما در ظلمت راه ميرويم و يك ديگر را نبينم و اگر گم شديم چه كنيم، ذو القرنين باو يك دانه سرخ داد و گفت: چون گرفتار گم شدن شويد اين مهره را بينداز تا فرياد زند و گمشده‌ها بدان باز آيند.

خضر يك منزل پيش از ذو القرنين بود از هر جا كوچ ميكرد ذو القرنين بار مينهاد، در اين ميانه كه خضر ميرفت بدره‌اى رسيد و بدلش افتاد كه چشمه زندگى در آنست بر لب آن دره‌ايست داد و بيارانش گفت: از اينجا حركت نكنيد، و آن مهره را انداخت و پس از مدتى طولانى بنك آن را شنيد و نزد آن رفت ديد در كنار چشمه است.

خضر جامه در آورد و در چشمه رفت و ديد سپيدتر از شير است و شيرين‌تر از عسل از آن نوشيده و در آن غسل كرد و وضوء ساخت و جامه‌ها را پوشيد. و آنگه مهره را بسوى يارانش افكند و فرياد كرد و خضر بدنبال آوازش نزد ياران خود بر گشت و سوار شد و گفت: بنام خدا برويد.

ذو القرنين آن وادى را نيافت و از آن گذشت و 40 شبانه روز در تاريكى رفتند و بيك روشنائى رسيدند كه نه از خورشيد بود و نه از ماه، زمينى سرخ بود و ريگستان و در آن زمين كاخى بود يك فرسخ در يك فرسخ درى داشت.


صفحه 97

ذو القرنين قشون خود را در آنجا فرود آورد و تنها بدان كاخ در آمد و ديد يك ميله آهن بر روى ديوار كاخ است و پرنده سياهى از بينى بدان مهار شده و ميان آسمان و زمين آويزانست و چون خش و خش ذو القرنين را شنيد گفت:

اين كيست؟ گفت من ذو القرنينم گفت: آنچه پس خود دارى تو را بس نبود تا خود را بمن رساندى؟ آن پرنده گفت: اى ذو القرنين برايم حديث بگو، گفت بپرس.

گفت: ساختمان آجر و گچ در زمين بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پرى گشود و باد كرد تا يك سوم آن آهن را گرفت، گفت: اى ذو القرنين ساز و آواز بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پر زد و دو سوم آهن را پر كرد و گفت: آيا گواهى بدروغ فراوان شده؟ گفت: آرى و پرنده پرى زد و همه آهن را پر كرد و ميان دو ديوار كاخ را سد كرد و ترسيد (برد و زانو نشست خ ب).

ذو القرنين سخت ترسيد و پرنده گفت: نترس بمن حديث كن گفت: بپرس گفت: آيا مردم از شهادت بيگانگى خدا دست كشيدند؟ گفت: نه، پرنده تا يك سوم بخود پيوست، سپس گفت: اى ذو القرنين، مردم نماز واجب را ترك كردند؟

گفت: نه پرنده يك سوم ديگر جمع شد، سپس گفت: اى ذو القرنين مردم غسل جنابت را وانهادند؟ گفت: نه پرنده بصورت اول شد.

بعد گفت: پله‌هاى اين كاخ را بگير و بالا رو او ترسان بالا رفت و نميدانست چه در پيش دارد تا بالاى پله‌ها رسيد و در آنجا پشت بام پهنى بود كه پيكره مرد جوانى ايستاده با جامه سپيد در آن بود كه رو بآسمان برداشته و دو دست بر دهان نهاده و چون خش خش ذو القرنين را شنيد گفت: اين چيست؟ گفت: من ذو القرنين هستم گفت: اى ذو القرنين راستى قيامت نزديك است و من در انتظار فرمان پروردگارم كه در صور بدمم.

سپس صاحب صور از پيش خود چيزى برداشت مانند سنگ و بذوالقرنين گفت آن را بگير، اگر آن سير شد تو سير شوى و اگر گرسنه شد گرسنه گردى، ذو القرنين آن‌


صفحه 98

سنگ را گرفت و نزد يارانش فرود آمد، و هر چه ديده بود بآنها باز گفت سپس علماء قشونش را جمع كرد و گفت: بمن خبر دهيد از اين سنك كه چيست؟ گفتند: صاحب صور در باره آن بتو چه گفت؟ گفت: بمن گفت: اگر اين سير شود تو سير شوى و اگر گرسنه شود تو گرسنه شوى. علماء آن سنگ را در يك كفه ترازو نهادند و سنگى مانندش در كفه ديگر و ترازو را بلند كردند و سنگى كه ذو القرنين آورده بود سنگين‌تر بود، و باز سنگ ديگر گذاردند و سنك ديگر تا 1000 رسيد و آن از همه سنگين‌تر بود، و دانشمندان همه گفتند دانش ما بجائى نرسد.

و در اين ميان خضر رسيد و ترازو را بدست گرفت و سنگى باندازه آن سنگ در كفه ديگر نهاد و مشتى خاك بر رويش ريخت و ترازو را بلند كرد و برابر در آمد و همه دانشمندان روى بر خاك نهادند و براى خدا سجده كردند و گفتند: سبحان اللَّه دانش ما باينجا نرسيد هزار سنگ نهاديم و كم آمد.

خضر گفت: پادشاها سلطنت خدا عزّ و جلّ به آفريده‌هايش چيره است و فرمانش بر آنها روانست و حكمش جاريست، خدا خلق خود را بهم آزموده و گرفتار كرده، دانا را بدانا، و نادان را بنادان، دانا را بنادان و نادان را بدانا تو را بمن آزموده و مرا بتو ذو القرنين گفت: راست گفتى ما را از اين مثل آگاه كن.

گفت: اين مثلى است كه صاحب صور برايت زده: كه خدايت بر همه بلاد شاهى داده و بتو داده آنچه بكسى نداده و تو را بزمينهائى گامزن نموده كه ديگرى را نكرده، و تو سير نشدى، و هوست كشاند تا از كشور خدا بدان جا رسيدى كه قدم آدمى و پرى نرسيده، و اين مثل است كه آدميزاد هرگز سير نشود جز اينكه مشتى خاك گور روى او ريزند، ذو القرنين گريست و گفت: راست گفتى در شرح اين مثل از اين رو ديگر دنبال شهرى نروم پس از اين سفرم تا بميرم.

سپس برگشت تا چون بميانه ظلمات رسيد گام بر دره زبرجد نهاد و همراهانش‌


صفحه 99

چون خش خش زير پاى خود و اسبهاشان شنيدند، گفتند: پادشاها زير پاى ما چيست گفت: از آن برگيريد كه هر كه برگيرد پشيمانست و هر كه هم برنگيرد پشيمانست، برخى از آن برگرفتند و برخى نه، و چون از تاريكى بر آمدند زبرجد بود و گيرنده از كمى پشيمان شد و ناگير از اينكه چرا نگرفته.

گويد: رسول خدا پيوسته ميفرمود: خدا رحمت كند برادرم ذو القرنين را اگر در آغاز كارش بدرّه زبرجد رسيده بود چيزى از آن را وانميگذاشت تا همه را بدسترس مردم رساند چون دنيا طلب بود ولى وقتى بدان رسيد كه ترك دنيا كرده بود و نيازى بدان نداشت، سپس بعراق برگشت، و ملوك الطوائف را تأسيس كرد و در ميان راه در شهر زور مرد، و على بن ابى طالب7فرمود: تا دومه الجندل برگشت و در آنجا ماند تا مرد (پايان)

طبرسى- ره- در (ج 6 ص 494) مجمع گفته: در شرح قول خدا «راستى يأجوج و مأجوج مفسدند در زمين» كه: بمردم خروج ميكردند و آنها را ميكشتند و گوشت آنها و گوشت حيواناتشان را ميخوردند، گفته‌اند: در بهار خروج ميكردند و همه سبزه‌ها را ميخوردند و هر چه خشك بود ميبردند، از كلبى گفته‌اند مقصود اينست كه در آينده فساد خواهند كرد، و در خبر است از حذيفه كه پرسيدم از رسول خدا6از يأجوج و مأجوج فرمود: يأجوج يك امتند و مأجوج امت ديگر هر كدام 400 امتند كه نميرد از آنها تنى تا هزار مرد از نژاد خود را بيند كه اسلحه بر دوش است.

گفتم: يا رسول اللَّه وصف كن آنها را براى ما، فرمود: سه دسته‌اند يكدسته‌شان چون آذرند گفتم: يا رسول اللَّه، آذر چيست؟ فرمود: درختى است بلند در شام، و دسته‌اى درازا و پهناشان يكيست و اينانند كه هيچ كوه و آهنى برابرشان نايستد و دسته ديگرى باشند كه يك گوش خود را فرش كنند و ديگرى را لحاف و بفيل و هر وحش و شتر و خنزير بر نخورند جز آنكه آن را بخورند، هر كدامشان بميرد او را بخورند پيشقراولشان بشام رسد و دنباله‌شان در خراسان باشد، آب رودهاى مشرق‌


صفحه 100

را بنوشند و آب درياى خزر را.

وهب و مقاتل گفته‌اند: از فرزندان يافث بن نوح پدر تركهايند، سدى گفته تركها دسته‌اى غارتگر بودند از يأجوج و مأجوج و چون سد را ذو القرنين بست بيرون آن ماندند قتاده گفته: ذو القرنين سد را بروى 21 عشيره بست و يكى بيرون سد ماند و آنان تركند، كعب گفته: نژادى شاذّند از آدميزاده‌ها چون آدم روز محتلم شد و نطفه‌اش با خاك آميخت و خدا از آن آب و خاك يأجوج و مأجوج را آفريد از پدر بما پيوسته‌اند نه از مادر، اين دور از باور است.

...- او رحمه اللَّه در تفسير (ق) گفته (ج 9 ص 141) نام كوهى است گرد زمين از زمرد سبز و سبزى آسمان از آنست، از ضحاك و عكرمه، و در تفسير «و الطور» (ج 9 ص 163) گفته: خدا بكوهى سوگند خورده كه با موسى در زمين مقدس بر آن سخن گفته است، گفته‌اند: مقصود هر كوهى است چون خدا انواع نعمت بدو سپرده ...

[روايات‌]

- 1- در خصال (ج 2 ص 10) بسندش از امام صادق7كه: دنيا هفت اقليم است يأجوج و مأجوج، روم، چين، زنج، قوم موسى و اقاليم بابل بيان: شايد مقصود بيان اقاليم جهانست از نظر ساكنان آنها و بيان اختلاف صورت و رنگ و طبع آنها و اگر منظور حصر بشر در آنها باشد اقليم بابل شامل عرب و عجم است و اقليم چين شامل همه تركها و اقليم زنج شامل هنود و بسا مقصود بيان اصناف عجيب آدمى است و اين روشنتر است، و مقصود از قوم موسى اهل جابلقا و جابرسا است چنانچه گذشت.

2- در خصال (ج 2 ص 3): بسندش از پيغمبر6كه: از كوههائى كه در روز موسى (هنگام خواست ديد خدا) از جا پريدند هفت كوهند كه بحجاز و يمن پيوستند، در مدينه احد است و ورقان (بواو كسره‌دار) و در مكه: ثور، و ثبير، و حرى و در يمن، صبر (چون كتف) و حضور (چون صبور).