بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 17

هر چه بيشتر در تحصيل دانش بكوشد فهم و ادراكش بيفزايد، و ثابت شد كه پذيرش نفس براى صور عقليه بر خلاف صورت پذيرى جسم است، و بگمان آرد كه نفس جز تن است.

2- مواظبت بر انديشه‌هاى باريك اثرى در نفس دارد و اثرى در تن و اثرش در نفس اينست كه او را روشنتر و كامل‌تر كند و هر چه بيشتر انديشد كاملتر گردد تا بنهايت شرف و خرمى رسد ولى اثرش در تن اينست كه خشك شود و پژمرده گردد و اگر پيوسته باشد بسا او را دچار ماليخوليا و مرگ تن سازد، و بدان چه گفتيم معلوم شد كه افكار مايه زندگى و خرمى نفس باشند و مايه كاستى و مرگ تن و اگر نفس همان تن باشد، بايد يك چيز دو اثر ضد در يك چيز كند و آن محال باشد.

3- بسا آدمى ناتوان و لاغر را نگريم كه بر اثر تجلّى انوار معنويه پردلير شود و تسلّطى يابد كه بحضور بزرگتر پادشاهى اعتناء ندارد و برايش ارزشى نشناسد، و اگر نفس جز تن نبود و زندگى و بقايش بجز با آنچه تن نيرو گيرد نبود چنين چيزى نميشد.

4- مرتاضان هر چه بيشتر نيروهاى تن را بكاهند و بآن گرسنگى دهند نيروهاى روح آنان قوى شود و اسرار معارف الهيه در آنها تجلّى كند و هر چه آدمى بخوردن و نوشيدن و شهوترانى بيفزايد چون بهيمه گردد: و از انديشه و عقل و فهم و معرفت دور شود، و اگر نفس جز تن نبود چنين نبود.

5- نفس كارهاى مادى خود را با ابزار تن انجام دهد با چشم بيند و با گوش شنود، و با دست بگيرد و با پا راه رود، ولى در تعقل و ادراك مستقل است و از ابزار تن كمك نگيرد، و از اين رو آدمى با بستن چشم ميتواند نبيند و با بستن گوش نشنود ولى نتواند آنچه داند از دل براند، و از اينجا دانيم كه نفس خود بخود در علوم و معارف از ابزارهاى تن بى‌نياز است، و اين وجوه نشانه‌هاى نيرومند جدائى نفس از تنند سپس براى اثبات اينكه نفس جسم نيست دلائل سمعى آورده.


صفحه 18

يكم: قول خدا تعالى «نباشيد چو آنان كه فراموش كردند خدا را و خداشان خود فراموش كرد، 19- الحشر» و معلوم است كه هيچ خردمندى تن خود را فراموش نكند و اين خودى كه بشرش از فرط نادانى فراموش كند جز تن است.

2- قول خدا «برآريد نفس خود را، 92- الانعام» و اين صريح است كه نفس جز تن است.

3- خدا مراتب آفرينش تن آدمى را يادآور كرده و فرموده «آفريديم آدمى را از سلاله‌اى از خاك- تا فرموده- پس پوشانديم استخوانها را گوشت، 13- المؤمنون» و شكى ندارد كه همه اين مراتب احوال تنند، سپس چون خواسته دمش روح را ذكر كند فرموده «سپس برآورديمش آفريده ديگرى و اين صريح است كه آنچه بروح وابسته است جداست از دگرگونيهاى جسمانى و دليل است كه روح جز تن است.

اگر گويند: اين آيه دليلى است بر خلاف شما زيرا خدا فرموده «البته آفريديم آدمى را از سلاله‌اى از گل» و اين دلالت دارد كه آدمى جزئيست از گل گوئيم اين بيان آغاز آفرينش آدمى است كه از گل بوده و ما هم آن را قبول داريم چون خدا نخست مزاج سازد و آنگه روح در آن دمد و آغاز خلق آدمى از سلاله است.

4- قول خدا «و چون ساختمش و دميدم در آن از روح خود، 72- ص» خدا دميدن روح را از درست كردن تن جدا كرده كه آفرينش اجزاء و تيكه‌هاى آنست و روح بخود وابسته و اين دليل است كه جوهر روح جدا از جوهر تن است.

5- قول خدا تعالى «و نفس و آنچه درستش كرد، و باو الهام كرد هرزگى و پرهيزكاريش را، 7 و 8- الشمس» و اين آيه صريح است در وجود نفس بهمراه ادراك و تحريك هر دو، زيرا الهام همان ادراك است، و فجور و تقوى كارند و صريح است در اينكه آدمى يكى است داراى ادراك و تحريك و باز هم موصوف است يك بار بكار فجور و يك بار ديگر بپرهيزكارى، و معلوم است كه همه تن اين دو وصف را


صفحه 19

ندارند، و نه عضوى از آن، و بايد يك جوهرى باشد كه همه اين اوصاف را شايد.

6- قول خدا تعالى «راستى ما آفريديم آدمى را از نطفه‌اى آميخته بيازمائيم او را پس بگردانيمش شنوا، بينا 2- الدهر» و اين صريح است در اين كه آدمى يك چيز است و هم او است آزمون شده بتكاليف الهيه و امور ربّانيه و هم موصوف بشنود و ديد، و مجموع تن چنين نيست و نه عضوى از آن، و نفس جز تن است و هم او است كه اين اوصاف را دارد.

و بدان كه اخبار در باره وصف ارواح پيش از وابستن به تنها و پس از جدا شدن از آنها بسيارند، و همه دليلند كه نفس جز تن است، و عجب است از كسانى كه اين آيات بسيار را ميخوانند و اين اخبار بسيار را روايت ميكنند و باز گويند رسول خدا6در گذشت و روح را نشناخت و اين شگفت آور است.

سپس اين آيه را براى تأييد مذهب خود بدين تفسير تقرير كرده كه اگر روح جسم بود و از حالى بحالى و وضعى بوضعى دگرگون ميشد برابر بدن بود در اينكه پديده از اجسام دگرگون اوصاف است و چون از رسول خدا6پرسش ميشد پاسخ دهد جسمى است كه چنين بوده و چنان شده تا روح شده چنانچه در شرح تولد بدن فرمود: نطفه بوده و علقه شده و مضغه شده.

و چون چنين نفرمود و فرمود كه «آن از فرمان پروردگار من است» و هستى ندارد بجز اينكه خدايش فرموده «باش و بوده است» خود دليل است كه جوهريست نه از جنس اجسام، بلكه جوهرى قدسى و مجرّد، و بدان كه بيشتر عرفاء كامل كه مرتاض و اهل كشف و شهودند اصرار دارند بدين عقيده و يقين دارند بدين مذهب.

سپس گفته: منكران تجرد روح بوجوهى تمسّك كردند.

1- اگر چون ذات خدا نه جسم است و نه عرض مانند او است در حقيقت و اين نشدنيست.


صفحه 20

2- بقول خدا تعالى «كشته باد آدمى كه چه ناسپاس است، از چه‌اش آفريد- تا فرموده- سپس چون خواهد او را زنده كند، 16- 23- عبس» و اين صريح است كه انسان آفريده از نطفه است بميرد و بگور رود، و آنگه خدايش از گور برآورد، و اگر آدمى اين تن نبود، احوالى كه در اين آيه ياد شدند در باره او درست نبود.

3- قول خدا تعالى «و مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مرده‌گانند- تا فرموده- روزيخورند شادمان، 189- آل عمران» و اين دليل است كه روح جسم است، زيرا روزى خوردن و شادى صفت جسمند.

و پاسخ از يكم اينست كه برابرى با خدا در لا مكانى برابرى در اوصاف سلبيه است و آن مايه مانندى با خدا نيست، و بدان كه گروهى نادان گمان كردند چون روح لا مكانست بايد مانند خدا يا جزء خدا باشد، و اين نادانى رسوا و غلط زشتى است، و تحقيق همانست كه گفتيم و اگر برابرى در وصف سلبى مانندى آورد بايد همه مختلفات مانند گردند زيرا در اوصاف سلبى بسيار با يك ديگر شريكند.

و پاسخ از دوم اينست كه چون انسان در عرف و ظاهر تن او است نام انسان بر او نهاده شده بعلاوه بپذيريم كه انسان نام اين تن است ولى ما دليل آورديم كه جاى علم و قدرت تن نيست.

و پاسخ از سوم اينست كه روزى ياد شده در آيه خوراك معنوى آنها است كه شناخت و دوستى خداست بلكه گوئيم خود اين دليل روشنتريست بر گفته ما زيرا تن آنها زير خاك پوسيده و خدا فرمايد روح آنان در قنديلهاى آويزان زير عرش جا دارند، و اين خود دليل است كه روح جز تن است و در باره قول خدا سبحانه «فرود آمد روح الامين، بر دلت، 193- الشعراء» گفته در آن دو وجه است:

يكم: همانا فرمود «بر دلت» و گرچه مقصود جز اين نيست كه بر او فرود


صفحه 21

آورده تا تأييد كند كه آنچه فروشده محفوظ است نزد پيغمبر و در دلش جا دارد و تغييرپذير نيست، و از او پيمان ستاند براى انذارى كه از او صادر است و خدا آن را بيان كرده كه فرموده «تا باشى از بيم دهنده‌ها».

دوم: اينكه بحقيقت دل طرف خطابست چون تميز بخش و جاى اختيار است و اعضاء ديگر همه در فرمان اويند و دليلش قرآن و حديث و عقل است، اما در قرآن چند آيه است، يكى در سوره بقره «فرودش آورد بدلت، 98» و در اينجا هم فرمود «فروآوردش روح الامين، بر دلت» و فرمود «راستى در اين ياد آوريست براى كسى كه دل دارد، 37- ق» دوم اينكه حق داشتن بپاداش همانا بر تلاش دل است كه فرمود: «باز خواست نكند شما را خدا بسوگندهاى بيهوده ولى باز خواست كند شما را بدان چه كسب كند دلهاتان، 225- البقره» و فرمود «نرسد بخدا گوشتهاى آنها و نه خونهاشان ولى بدو رسد تقواى شما، 27- الحج» و تقوى در دل است، زيرا خدا تعالى فرموده «آنانند كه خدا دلهاشان را بتقوى آزموده، 3- الحجرات» و خدا فرموده «و محقق است آنچه در سينه‌ها است، 10- العاديات» و سوّم قول خدا از زبان دوزخيان «اگر بوديم شنوا و انديشمند نبوديم در أهل دوزخ فروزان 10- الملك».

و معلوم است كه عقل در دل است و گوش منفذ آنست، و فرموده «راستى گوش و ديده و دل همه مسئوليت دارند، 36- الاسراء» و معلوم است گوش و چشم فائده‌اى ندارند جز آنچه بدل رسانند، و باز خواست از آنها همان باز خواست از دل است، و فرمود «ميداند چشمك زدن را و آنچه در سينه نهانست، 19- غافر» و خيانت ديده جز بنهادى در دل براى چشم‌انداز نيست، و چهارم: قول خدا «و ساخت براى شما گوش و ديده‌ها و دلها كم است كه شكر گزاريد 19- السجده» اين سه را بالزام حجت و خواست شكر مخصوص كرد، و گفتيم فائده‌اى در گوش و ديده‌ها نيست جز رساندن بدل تا او قضاوت كند.


صفحه 22

و خدا تعالى فرمود «و البته آنها را تمكين داديم در آنچه اگر شما را تمكين داده بوديم در آن، و ساختيم براشان گوش و ديده‌ها و دلها و سود نكرد براشان گوششان و نه ديده‌هاشان و نه دلهاشان بهيچ وجه، 26- الاحقاف» هر سه را وسيله اتمام حجت دانست و منظور همان دل است كه در آنچه گوش و ديده بدو رسانند حاكم است.

و اما حديث، روايت نعمان بن بشير است كه شنيدم ميفرمود6هلا در تن پاره گوشتى است كه اگر به باشد همه تن به است و اگر تباه شود همه تن تباه است هلا كه آن دل است.

و امّا از نظر عقل وجوهى است: يك، اگر دل بيهوش شود و اعضاء ديگر را ببرند فهم نشود، و اگر دل بهوش باشد هر آفتى بهر عضو رسد فهم شود، و اين دليل است كه همه اعضاء پيرو دلند، و چون دل شاد يا غمين شود اعضاء ديگر دگرگون شوند و همچنين است در اعراض نفسانيه ديگر.

دوم: دل مركز خواسته‌ها است كه باعث بر كارهاى ديگر اعضاء است و چون خواستن منشأ كارها است و مركز آن دل است پس فرمانده مطلق همان دل است.

سوم: اينكه معدن عقل دل است و بنا بر اين فرمانده مطلق او است گرچه در مقدمه يكم گفتگو است زيرا گروهى از قدماء معتقدند مركز عقل مغز است و آنچه دليل گفته ما است چند وجه است.

الف: قول خدا تعالى «آيا نگردند در زمين تا دلى داشته باشند و با آن تعقل كنند، 46- الحج» و فرموده «دلها دارند كه با آنها نفهمند 178- الاعراف» و فرموده «در اينست ياد آورى براى كسى كه دل دارد، 37- ق» يعنى عقل دارد و آن را دل گفته چون مركز آنست.

ب: خدا هر چه ضدّ عقل است بدل وابسته كه فرموده «در دلشان بيماريست 10- البقره» «مهر نهاد خدا بدلهاشان، 7-.» «و گفتند دلهاى ما بسته‌اند


صفحه 23

بلكه خدا چاپ كيفر بدانها زده، 88-.» و «حذر دارند منافقان كه فرود آرى بر آنها سوره‌اى تا آگاهشان كنى بدان چه در دل دارند، 65- التوبه»، «بگويند با دهانشان آنچه در دل ندارند، 167- آل عمران، «نه هرگز، بلكه زنگ گرفته دلهاشان، 14- المطففين»، «آيا بينديشند در قرآن يا بر دلهاشان قفلها است، 24- محمّد»، «پس آنها نابينا نيستند ولى چشم دلشان كور است- 49- الحج».

اين آيه‌ها دليلند كه جاى نادانى و غفلت دل است و بايد جاى تعقل و فهم هم دل باشد.

ج: چون خود را بيازمائيم دانشهامان را در ناحيه دل دريابيم، و از اين رو چون كس پرانديشد تنگدل و متنفر شود تا گويا آزار كشد، و همه اينها دليلند كه جاى عقل دل است و بنا بر اين بايد مكلف هم دل باشد چون تكليف منوط بعقل و فهم است.

د: دل نخست عضويست كه پديد آيد و آخر عضوى كه بميرد و اين در تشريح ثابت است و چون در سينه است كه ميانه تن است و شأن شاهان نيازمند بخدمتكار اينست كه در ميان كشور باشند و رعايا همه در اطراف او تا از آفات محفوظ مانند.

آنكه گفته عقل در مغز است چند دليل آورده، يكم: حواسيكه ابزار ادراكند در مغزند نه در دل دوّم: اعضائى كه ابزار حركت اختياريند در مغزند نه در دل سوم چون بمغز آفت رسد عقل مختل شود چهارم عرف در وصف كم خردى گويند سبك مغز است پنجم: عقل اشرف و جاى اشرف خواهد كه مغز است نه دل.

و پاسخ يكم اينست كه چرا نگوئيم حواسّ اثر خود را بمغز دهند و مغز آن را بدل رساند، مغز ابزار نزديك دل است و حواسّ ابزار دور آن، حسّ خدمتكار مغز است و مغز خدمتكار دل، و تحقيقش اينست كه ما در خود دريابيم كه چون فلان كار را بايد بكنيم و يا نكنيم، و در اين هنگام اعضاء بجنبند و ما تعقل را از


صفحه 24

[از جانب قلب دريابيم نه از جانب‌] مغز در يابيم.

و از دوم اينكه دور نيست اثر دل بمغز رسد و مغز بوسيله اعصاب روئيده از او اعضاء را بجنباند.

و از سوم اينكه دور نيست سلامت مغز شرط رسيدن اثر دل باعضاء ديگر باشد.

و از چهارم اينكه اين عرف براى آنست كه مزاج دل بوسيله كمك از خنكى مغز معتدل شود، و چون مغز از اعتدال بيرون شود دل هم اعتدال خود را از دست دهد بفزودن حرارت يا كاستى آن از اندازه لازم، و در اين هنگام عقل دل هم مختلّ شود.

و از پنجم باينكه اگر گفته شما درست باشد بايد جاى دل كاسه سر باشد و فساد گفته آنها از اينجا روشن است- پايان- (تفسير رازى ج 23 ص 168).

من گويم: پس از پذيرش مقدمات دليلهاى او و صرف نظر از انتقاد آنها همه دلالت دارند كه روح جز تن است و اجزاء تن و حواس بيرونى و درونى، و دلالت بر تجرّد آن ندارند و چرا روا نباشد روح جسمى لطيف و ملكوتى باشد وابسته بتن يا درون تن، و در مرگ برآيد و بماند تا قيامت چنانچه ما آن را ثابت كنيم ان شاء اللَّه تعالى.

قول خدا تعالى «خدا است كه بگيرد جانها را هنگام مرگ آنها» طبرسى قدس سرّه در (ج 8 ص 500) تفسيرش گفته: مقصود هنگام مرگ تن است «و آنها كه نميرند در خوابشان» و آن جانى كه در خواب بگيرد آنست كه عقل و تميز بدانست و از كسى كه خواب رود جدا شود، و آنچه در مرگ گيرد خود زندگى است كه جان با آن برود ولى خواب رفته نفس كشد، و فرق ميان گرفتن در خواب و گرفتن در مرگ اينست كه اولى ضدّ بيداريست و دومى ضدّ زندگى و در اولى جان بهمراه دارد و در مرگ جان از تن رفته «پس نگهدارد آن را كه محكوم بمرگ است» تا