بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 18

يكم: قول خدا تعالى «نباشيد چو آنان كه فراموش كردند خدا را و خداشان خود فراموش كرد، 19- الحشر» و معلوم است كه هيچ خردمندى تن خود را فراموش نكند و اين خودى كه بشرش از فرط نادانى فراموش كند جز تن است.

2- قول خدا «برآريد نفس خود را، 92- الانعام» و اين صريح است كه نفس جز تن است.

3- خدا مراتب آفرينش تن آدمى را يادآور كرده و فرموده «آفريديم آدمى را از سلاله‌اى از خاك- تا فرموده- پس پوشانديم استخوانها را گوشت، 13- المؤمنون» و شكى ندارد كه همه اين مراتب احوال تنند، سپس چون خواسته دمش روح را ذكر كند فرموده «سپس برآورديمش آفريده ديگرى و اين صريح است كه آنچه بروح وابسته است جداست از دگرگونيهاى جسمانى و دليل است كه روح جز تن است.

اگر گويند: اين آيه دليلى است بر خلاف شما زيرا خدا فرموده «البته آفريديم آدمى را از سلاله‌اى از گل» و اين دلالت دارد كه آدمى جزئيست از گل گوئيم اين بيان آغاز آفرينش آدمى است كه از گل بوده و ما هم آن را قبول داريم چون خدا نخست مزاج سازد و آنگه روح در آن دمد و آغاز خلق آدمى از سلاله است.

4- قول خدا «و چون ساختمش و دميدم در آن از روح خود، 72- ص» خدا دميدن روح را از درست كردن تن جدا كرده كه آفرينش اجزاء و تيكه‌هاى آنست و روح بخود وابسته و اين دليل است كه جوهر روح جدا از جوهر تن است.

5- قول خدا تعالى «و نفس و آنچه درستش كرد، و باو الهام كرد هرزگى و پرهيزكاريش را، 7 و 8- الشمس» و اين آيه صريح است در وجود نفس بهمراه ادراك و تحريك هر دو، زيرا الهام همان ادراك است، و فجور و تقوى كارند و صريح است در اينكه آدمى يكى است داراى ادراك و تحريك و باز هم موصوف است يك بار بكار فجور و يك بار ديگر بپرهيزكارى، و معلوم است كه همه تن اين دو وصف را


صفحه 19

ندارند، و نه عضوى از آن، و بايد يك جوهرى باشد كه همه اين اوصاف را شايد.

6- قول خدا تعالى «راستى ما آفريديم آدمى را از نطفه‌اى آميخته بيازمائيم او را پس بگردانيمش شنوا، بينا 2- الدهر» و اين صريح است در اين كه آدمى يك چيز است و هم او است آزمون شده بتكاليف الهيه و امور ربّانيه و هم موصوف بشنود و ديد، و مجموع تن چنين نيست و نه عضوى از آن، و نفس جز تن است و هم او است كه اين اوصاف را دارد.

و بدان كه اخبار در باره وصف ارواح پيش از وابستن به تنها و پس از جدا شدن از آنها بسيارند، و همه دليلند كه نفس جز تن است، و عجب است از كسانى كه اين آيات بسيار را ميخوانند و اين اخبار بسيار را روايت ميكنند و باز گويند رسول خدا6در گذشت و روح را نشناخت و اين شگفت آور است.

سپس اين آيه را براى تأييد مذهب خود بدين تفسير تقرير كرده كه اگر روح جسم بود و از حالى بحالى و وضعى بوضعى دگرگون ميشد برابر بدن بود در اينكه پديده از اجسام دگرگون اوصاف است و چون از رسول خدا6پرسش ميشد پاسخ دهد جسمى است كه چنين بوده و چنان شده تا روح شده چنانچه در شرح تولد بدن فرمود: نطفه بوده و علقه شده و مضغه شده.

و چون چنين نفرمود و فرمود كه «آن از فرمان پروردگار من است» و هستى ندارد بجز اينكه خدايش فرموده «باش و بوده است» خود دليل است كه جوهريست نه از جنس اجسام، بلكه جوهرى قدسى و مجرّد، و بدان كه بيشتر عرفاء كامل كه مرتاض و اهل كشف و شهودند اصرار دارند بدين عقيده و يقين دارند بدين مذهب.

سپس گفته: منكران تجرد روح بوجوهى تمسّك كردند.

1- اگر چون ذات خدا نه جسم است و نه عرض مانند او است در حقيقت و اين نشدنيست.


صفحه 20

2- بقول خدا تعالى «كشته باد آدمى كه چه ناسپاس است، از چه‌اش آفريد- تا فرموده- سپس چون خواهد او را زنده كند، 16- 23- عبس» و اين صريح است كه انسان آفريده از نطفه است بميرد و بگور رود، و آنگه خدايش از گور برآورد، و اگر آدمى اين تن نبود، احوالى كه در اين آيه ياد شدند در باره او درست نبود.

3- قول خدا تعالى «و مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مرده‌گانند- تا فرموده- روزيخورند شادمان، 189- آل عمران» و اين دليل است كه روح جسم است، زيرا روزى خوردن و شادى صفت جسمند.

و پاسخ از يكم اينست كه برابرى با خدا در لا مكانى برابرى در اوصاف سلبيه است و آن مايه مانندى با خدا نيست، و بدان كه گروهى نادان گمان كردند چون روح لا مكانست بايد مانند خدا يا جزء خدا باشد، و اين نادانى رسوا و غلط زشتى است، و تحقيق همانست كه گفتيم و اگر برابرى در وصف سلبى مانندى آورد بايد همه مختلفات مانند گردند زيرا در اوصاف سلبى بسيار با يك ديگر شريكند.

و پاسخ از دوم اينست كه چون انسان در عرف و ظاهر تن او است نام انسان بر او نهاده شده بعلاوه بپذيريم كه انسان نام اين تن است ولى ما دليل آورديم كه جاى علم و قدرت تن نيست.

و پاسخ از سوم اينست كه روزى ياد شده در آيه خوراك معنوى آنها است كه شناخت و دوستى خداست بلكه گوئيم خود اين دليل روشنتريست بر گفته ما زيرا تن آنها زير خاك پوسيده و خدا فرمايد روح آنان در قنديلهاى آويزان زير عرش جا دارند، و اين خود دليل است كه روح جز تن است و در باره قول خدا سبحانه «فرود آمد روح الامين، بر دلت، 193- الشعراء» گفته در آن دو وجه است:

يكم: همانا فرمود «بر دلت» و گرچه مقصود جز اين نيست كه بر او فرود


صفحه 21

آورده تا تأييد كند كه آنچه فروشده محفوظ است نزد پيغمبر و در دلش جا دارد و تغييرپذير نيست، و از او پيمان ستاند براى انذارى كه از او صادر است و خدا آن را بيان كرده كه فرموده «تا باشى از بيم دهنده‌ها».

دوم: اينكه بحقيقت دل طرف خطابست چون تميز بخش و جاى اختيار است و اعضاء ديگر همه در فرمان اويند و دليلش قرآن و حديث و عقل است، اما در قرآن چند آيه است، يكى در سوره بقره «فرودش آورد بدلت، 98» و در اينجا هم فرمود «فروآوردش روح الامين، بر دلت» و فرمود «راستى در اين ياد آوريست براى كسى كه دل دارد، 37- ق» دوم اينكه حق داشتن بپاداش همانا بر تلاش دل است كه فرمود: «باز خواست نكند شما را خدا بسوگندهاى بيهوده ولى باز خواست كند شما را بدان چه كسب كند دلهاتان، 225- البقره» و فرمود «نرسد بخدا گوشتهاى آنها و نه خونهاشان ولى بدو رسد تقواى شما، 27- الحج» و تقوى در دل است، زيرا خدا تعالى فرموده «آنانند كه خدا دلهاشان را بتقوى آزموده، 3- الحجرات» و خدا فرموده «و محقق است آنچه در سينه‌ها است، 10- العاديات» و سوّم قول خدا از زبان دوزخيان «اگر بوديم شنوا و انديشمند نبوديم در أهل دوزخ فروزان 10- الملك».

و معلوم است كه عقل در دل است و گوش منفذ آنست، و فرموده «راستى گوش و ديده و دل همه مسئوليت دارند، 36- الاسراء» و معلوم است گوش و چشم فائده‌اى ندارند جز آنچه بدل رسانند، و باز خواست از آنها همان باز خواست از دل است، و فرمود «ميداند چشمك زدن را و آنچه در سينه نهانست، 19- غافر» و خيانت ديده جز بنهادى در دل براى چشم‌انداز نيست، و چهارم: قول خدا «و ساخت براى شما گوش و ديده‌ها و دلها كم است كه شكر گزاريد 19- السجده» اين سه را بالزام حجت و خواست شكر مخصوص كرد، و گفتيم فائده‌اى در گوش و ديده‌ها نيست جز رساندن بدل تا او قضاوت كند.


صفحه 22

و خدا تعالى فرمود «و البته آنها را تمكين داديم در آنچه اگر شما را تمكين داده بوديم در آن، و ساختيم براشان گوش و ديده‌ها و دلها و سود نكرد براشان گوششان و نه ديده‌هاشان و نه دلهاشان بهيچ وجه، 26- الاحقاف» هر سه را وسيله اتمام حجت دانست و منظور همان دل است كه در آنچه گوش و ديده بدو رسانند حاكم است.

و اما حديث، روايت نعمان بن بشير است كه شنيدم ميفرمود6هلا در تن پاره گوشتى است كه اگر به باشد همه تن به است و اگر تباه شود همه تن تباه است هلا كه آن دل است.

و امّا از نظر عقل وجوهى است: يك، اگر دل بيهوش شود و اعضاء ديگر را ببرند فهم نشود، و اگر دل بهوش باشد هر آفتى بهر عضو رسد فهم شود، و اين دليل است كه همه اعضاء پيرو دلند، و چون دل شاد يا غمين شود اعضاء ديگر دگرگون شوند و همچنين است در اعراض نفسانيه ديگر.

دوم: دل مركز خواسته‌ها است كه باعث بر كارهاى ديگر اعضاء است و چون خواستن منشأ كارها است و مركز آن دل است پس فرمانده مطلق همان دل است.

سوم: اينكه معدن عقل دل است و بنا بر اين فرمانده مطلق او است گرچه در مقدمه يكم گفتگو است زيرا گروهى از قدماء معتقدند مركز عقل مغز است و آنچه دليل گفته ما است چند وجه است.

الف: قول خدا تعالى «آيا نگردند در زمين تا دلى داشته باشند و با آن تعقل كنند، 46- الحج» و فرموده «دلها دارند كه با آنها نفهمند 178- الاعراف» و فرموده «در اينست ياد آورى براى كسى كه دل دارد، 37- ق» يعنى عقل دارد و آن را دل گفته چون مركز آنست.

ب: خدا هر چه ضدّ عقل است بدل وابسته كه فرموده «در دلشان بيماريست 10- البقره» «مهر نهاد خدا بدلهاشان، 7-.» «و گفتند دلهاى ما بسته‌اند


صفحه 23

بلكه خدا چاپ كيفر بدانها زده، 88-.» و «حذر دارند منافقان كه فرود آرى بر آنها سوره‌اى تا آگاهشان كنى بدان چه در دل دارند، 65- التوبه»، «بگويند با دهانشان آنچه در دل ندارند، 167- آل عمران، «نه هرگز، بلكه زنگ گرفته دلهاشان، 14- المطففين»، «آيا بينديشند در قرآن يا بر دلهاشان قفلها است، 24- محمّد»، «پس آنها نابينا نيستند ولى چشم دلشان كور است- 49- الحج».

اين آيه‌ها دليلند كه جاى نادانى و غفلت دل است و بايد جاى تعقل و فهم هم دل باشد.

ج: چون خود را بيازمائيم دانشهامان را در ناحيه دل دريابيم، و از اين رو چون كس پرانديشد تنگدل و متنفر شود تا گويا آزار كشد، و همه اينها دليلند كه جاى عقل دل است و بنا بر اين بايد مكلف هم دل باشد چون تكليف منوط بعقل و فهم است.

د: دل نخست عضويست كه پديد آيد و آخر عضوى كه بميرد و اين در تشريح ثابت است و چون در سينه است كه ميانه تن است و شأن شاهان نيازمند بخدمتكار اينست كه در ميان كشور باشند و رعايا همه در اطراف او تا از آفات محفوظ مانند.

آنكه گفته عقل در مغز است چند دليل آورده، يكم: حواسيكه ابزار ادراكند در مغزند نه در دل دوّم: اعضائى كه ابزار حركت اختياريند در مغزند نه در دل سوم چون بمغز آفت رسد عقل مختل شود چهارم عرف در وصف كم خردى گويند سبك مغز است پنجم: عقل اشرف و جاى اشرف خواهد كه مغز است نه دل.

و پاسخ يكم اينست كه چرا نگوئيم حواسّ اثر خود را بمغز دهند و مغز آن را بدل رساند، مغز ابزار نزديك دل است و حواسّ ابزار دور آن، حسّ خدمتكار مغز است و مغز خدمتكار دل، و تحقيقش اينست كه ما در خود دريابيم كه چون فلان كار را بايد بكنيم و يا نكنيم، و در اين هنگام اعضاء بجنبند و ما تعقل را از


صفحه 24

[از جانب قلب دريابيم نه از جانب‌] مغز در يابيم.

و از دوم اينكه دور نيست اثر دل بمغز رسد و مغز بوسيله اعصاب روئيده از او اعضاء را بجنباند.

و از سوم اينكه دور نيست سلامت مغز شرط رسيدن اثر دل باعضاء ديگر باشد.

و از چهارم اينكه اين عرف براى آنست كه مزاج دل بوسيله كمك از خنكى مغز معتدل شود، و چون مغز از اعتدال بيرون شود دل هم اعتدال خود را از دست دهد بفزودن حرارت يا كاستى آن از اندازه لازم، و در اين هنگام عقل دل هم مختلّ شود.

و از پنجم باينكه اگر گفته شما درست باشد بايد جاى دل كاسه سر باشد و فساد گفته آنها از اينجا روشن است- پايان- (تفسير رازى ج 23 ص 168).

من گويم: پس از پذيرش مقدمات دليلهاى او و صرف نظر از انتقاد آنها همه دلالت دارند كه روح جز تن است و اجزاء تن و حواس بيرونى و درونى، و دلالت بر تجرّد آن ندارند و چرا روا نباشد روح جسمى لطيف و ملكوتى باشد وابسته بتن يا درون تن، و در مرگ برآيد و بماند تا قيامت چنانچه ما آن را ثابت كنيم ان شاء اللَّه تعالى.

قول خدا تعالى «خدا است كه بگيرد جانها را هنگام مرگ آنها» طبرسى قدس سرّه در (ج 8 ص 500) تفسيرش گفته: مقصود هنگام مرگ تن است «و آنها كه نميرند در خوابشان» و آن جانى كه در خواب بگيرد آنست كه عقل و تميز بدانست و از كسى كه خواب رود جدا شود، و آنچه در مرگ گيرد خود زندگى است كه جان با آن برود ولى خواب رفته نفس كشد، و فرق ميان گرفتن در خواب و گرفتن در مرگ اينست كه اولى ضدّ بيداريست و دومى ضدّ زندگى و در اولى جان بهمراه دارد و در مرگ جان از تن رفته «پس نگهدارد آن را كه محكوم بمرگ است» تا


صفحه 25

رستاخيز «و بفرستد ديگرى را» كه محكوم بمرگ نيست يعنى جان خوابيده را «تا سررسيد نامبرده» مرگ او «راستى در آن نشانه‌ها است» بر يگانگى خدا و كمال قدرتش «براى مردمى كه انديشند» در دليلها زيرا جز خدا كسى نتواند جانها را يك بار در خواب بگيرد و بار دگر در مرگ.

ابن عباس گفته: در آدميزاده نفسى است و روحى و ميان آنها مانند پرتو خورشيد است، نفس آنست كه عقل و تميز بدانست و روح مايه نفس كشيدن و حركت است، و چون بخوابد خدا نفسش را بگيرد و روحش را نگيرد، و چون بميرد خدا نفس و جانش را بگيرد.

و مؤيد آنست آنچه عياشى بسندش از أبى جعفر7روايت كرده كه: كسى نخوابد جز اينكه نفسش بآسمان برآيد و روحش در تنش بماند و ميان آنها پيوستى باشد مانند پرتو خورشيد، و چون خدا بقبض روح فرمان دهد نفس و روح بروند و چون ببرگشت روح فرمان دهد نفس و روح بپذيرند و آنست فرموده خدا «اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها» و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها بيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين بيند خيال شيطانيست و تعبير ندارد.

رازى در (ج 26 ص 384) تفسيرش گفته: نفس آدمى جوهريست تابان و روحانى و چون بتن وابسته شد در هر عضوى بتابد و همانست زندگى و گوئيم در مرگ از برون و درون تن ببرد، و در خواب از برون تن ببرد و ثابت شد كه مرگ و خواب يك قماشند جز اينكه مرگ بريدن كامل است و خواب از برخى وجوه ناقص.

چون اين ثابت شد روشن است كه توانا و داناى قديم حكيم تعلق جوهر نفس را بتن بر سه وجه نموده يكى اينكه بتابد در همه برون و درون تن و آن بيداريست دوم اينكه ببرد از تن بكلى و آن مرگ است و سوم اينكه از برون تن ببرد نه از درون و آن خواب است.