بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 171

و با نبوت سنجيده شود كه از صالح باشد يا از فاسق و گفته‌اند باعتبار خواب روشن و مبهم تفاوت دارند، و گفته‌اند مقصود اينست كه خواب براى پيشگوئى كه دارد مانند نبوتست و؟؟؟ روشنگرى نبوت را دارد.

41- در كافي (90- روضه): بسندى از امام پنجم7كه مردى برسول خدا6قول خدا عزّ و جلّ را فرمود: كه «از آنها است مژده در دار دنيا» فرمودش آن خواب خوبست كه مؤمن بيند در دنيا و از آن مژده گيرد.

بيان: در شرح السنة بسندش از عبادة بن صامت روايت كرده كه از رسول خدا تفسير «لهم البشرى في الحياة الدنيا»را پرسيدم فرمود خواب خوبست كه مؤمن بيند يا برايش بينند، و منافات با اخبارى ندارد كه مژده هنگام مرگ است چه بسا اعم است.

42- در كافى (..): بسندش از امام ششم7كه خواب ديدن سه گونه است: مژده خدا بمؤمن، ترساندن شيطان، پرت‌وپلا.

بيان: شايد مقصود از ترساندن شيطان تهديد او بر كارهاى خوب است يا خوابهاى هراسناك و ظاهر اينست كه اصل كلمه تحزين است بقرينه آيه نجوى‌ليحزن الذين آمنوا10- المجادله و براى روايت محمّد بن اشعث كه آيد، و براى آنچه در شرح السنة بسندش از أبى هريره آورده كه رسول خدا6فرمود: چون آخر الزمان باشد بسيار باشد كه خواب مؤمن دروغ نباشد، و درست‌تر در خواب ديدن ميان آنها راستگوتر آنها است، خواب سه است، رؤياى مژده از خدا، و آنكه كسى با خودش سخن كند و رؤياى غم‌آور از شيطان، و چون يكى از شما خواب بد ديد بكسى نگويد و برخيزد و نماز گزارد و كند در خواب ثبات در دين تعبير دارد، و غلّ ناسازتر آنست.

سپس گفته: تعبير كند بثبات در دين براى اينست كه چون كند جلوگير از برخاستن است و جابجا شدن ورع هم مانع از مخالفت دين است، و اين تعبير خواب‌


صفحه 172

كند بودن در مسجد يا راه خير است، و اگر مسافر خواب بيند تعبيرش اقامت در سفر است، چنانچه خواب بيند دايه‌اش در كند است، و اگر بيمار يا زندانى آن را خواب بيند، گرفتاريشان بدراز كشد و اگر گرفتارى باشد طولانى گردد، و غلّ تعبير بكفر شود چه خدا فرمايد «غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا»«انّا جعلنا في اعناقهم اغلالا» و بسا تعبير ببخل شود چون خدا فرمايد «و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك‌» و بسا خوددارى از گناه باشد در صورتى كه از مرد صالحى است.

43- در مجالس ابن الشيخ: بسندى از على7كه رؤياى پيغمبران وحى است.

44- و از همان: بسندش از هارون بن حمزه كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: راستى از ما است آنكه نكته‌اى در دلش افتد، و آنكه بخوابش آيند، و از ما است كسى كه آواز را بشنود چون آواز كشيدن زنجير در طشت، و از ما است آنكه صورتى بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل نزد او آيد.

45- در مكارم است كه: رسول خدا پر خواب ميديد و خوابش چون سپيده دم روشن و گويا بود.

46- در مجالس صدوق: بسندى از عبد اللَّه بن منصور كه از امام ششم7مقتل حسين زاده رسول6را پرسيدم بنقل از پدرش داستان كربلا را تا آنجا كشاند كه: قصد كرد از زمين حجاز بزمين عراق آيد و چون شب رسيد بمسجد پيغمبر6رفت تا قبر را وداع كند، و ايستاد بنماز و طول داد تا خوابش برد در سجده و پيغمبر6بخوابش آمد و او را گرفت و بسينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و ميفرمود: پدر و مادرم بقربانت گويا بينمت بخاك و خون افتادى ميان گروهى از اين امت كه اميد بشفاعتم دارند، و نزد خدا بهره ندارند، پسر جانم تو نزد پدرت مادرت برادرت مى‌آئى كه همه بتو مشتاقند، و راستى برايت در بهشت درجاتى است كه نرسى بدانها جز با شهادت.

حسين گريه كنان از خواب بيدار شد و نزد خاندانش آمد و خواب را گفت‌


صفحه 173

و با آنها وداع كرد- و حديث را كشيده تا آنجا كه- پيش رفت تا به عذيب منزل كرد و در هنگام ظهر در آن استراحت نمود و از خواب برخاست گريه‌كنان و پسرش گفت پدر جان چه تو را گرياند؟ فرمود پسر جانم اين ساعتى است كه خواب در آن دروغ نباشد، در خوابم كسى رخ داد و ميگفت: بشتاب ميرويد و مرگتان با شتاب ببهشت ميبرد (الحديث).

47- در ثواب الاعمال: بسندش از امام ششم كه سه كس روز قيامت عذاب كشند: كسى كه صورت جاندارى سازد عذاب كشد تا در آن جان دمد و نتواند جان دمد، و كسى كه خواب دروغ سازد عذاب شود تا دو جو را بهم گره زند و گره زدن آنها ممكن نيست، و كسى كه گوش‌گيرى كند از سخن مرديكه نخواهندش، در گوش او سرب ريزند.

48- در كافى (183- روضه): بسندى از امام ششم7كه مردى در چند ميلى مدينه خواب ديد كه باو گفتند: برو نماز بخوان بر ابى جعفر7كه فرشته‌ها او را در بقيع غسل ميدهند، آن مرد بمدينه آمد و دريافت كه ابى جعفر7درگذشته.

49- در توحيد مفضل: اى مفضّل در باره خوابها انديش كه چگونه كار آنها پرداخته شده و درست و نادرست آنها بهم آميخته چه اگر همه درست بود همه مردم پيغمبر بودند، و اگر همه دروغ بودند سودى نداشتند و بى‌معنا بودند، ولى گاهى درستند و سودمند براى مردم در مصالحى كه بدان رهبرى كنند، يا زيانى كه از آن حذر كنند، و بسيار دروغ باشند تا مردم بدانها پر اعتماد نكنند.

50- در مناقب خوارزمى: هنگام سحر شبى كه حسين7محاصره شد چرتى زد و بيدار شد و فرمود: اكنون در خواب ديدم سگهائى بر من يورش بردند تا مرا بگيرند و ميانشان سگى سياه و سفيد بود كه بر من سخت‌تر بود، و گمانم كشنده من از اين مردم مردى پيس باشد (الخبر).

51- در دعوات راوندى: أبو عمر قاضى باز گفت كه: چون أبو يوسف‌


صفحه 174

بيمار شد گفت شبى خواب ديدم كه يكى ميگفت: لا بخور و لا بنوش كه به شوى، و فرستادم نزد أبى علي خيّاط، و او گفت: من عجبتر از اين را نشنيدم، و خوابها را بايد از روى قرآن و حديث تعبير كرد، بمن مهلت دهيد تا بينديشم، و فردا آمد و گفت: دى بر اين آيه برخوردم «شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية» ديدم لا بر آن چرخيده و آن درخت زيتون است روغن زيت بدو نوشانيد و زيت باو خورانيد گفت چنين كردم و بهبود يافت.

52- از سمرة بن جندب كه رسول خدا6پر بيارانش ميفرمود: آيا كسى از شما خوابى ديده و هر كه خدا خواستى بوى خوابى گفتى، و خودش بامدادانى بما فرمود: امشب در خواب دو كسم آمدند و گفتند: با ما بيا، با آنها رفتم، و مرا بسر زمين مقدس بردند، و رفتيم نزد مردى كه خواب بود و ديگرى با سنگى بالا سرش ايستاده بود و آن سنگ را بسر او ميكوبيد و سرش ميشكافت و سنگ اينجا و آنجا ميغلطيد و آن مرد بدنبالش ميرفت و برنميگشت تا سر آن خوابيده به شده بود چنانچه بود و باز ميكفت دوباره اين كار را با او ميكرد.

گفتم: سبحان اللَّه، اينها كيانند؟ گفتند: بيا و رفتيم تا بمردى رسيديم كه بپشت خوابيده و ديگرى با چنگكى آهنين بر سرش ايستاده و بيك سوى رويش فرومى‌برد و دهان و بينى و دو چشمش را به پشتش برميگرداند و بسوى ديگر چهره ميرفت و همين كار را ميكرد و از آن فارغ نشده كه نيم اول چهره بجاى خود بر گشته و درست شده و باز با آن همان كار را ميكند.

گفتم: سبحان اللَّه اينان كيانند؟ بمن گفتند: بيا رفتم و بر سر تنورى رسيديم كه از درونش جنجال و آواز شنيده ميشد، و سر در آن كشيديم و ناگاه در آن مردان و زنان برهنه‌اى بود، و شراره‌اى از فرود آنها بر آنها مى‌آمد و بر اثر آن شيون ميكردند، بآنها گفتم: اينان كيانند؟ گفتند: بيا.

رفتيم بر سر جوئى سرخ مانند خون، بناگاه در آن مردى شنا ميكرد و بر


صفحه 175

كنارش مرد ديگر كه سنگ بسيار نزدش بود، و آن شناگر تا هر چه شنا ميكرد نزد او مى‌آمد و او دهن ميگشود و او سنگى در دهنش ميگذاشت و او ميرفت و شنا ميكرد و نزد او برميگشت و باز دهن ميگشود و او هم سنگى بدهانش ميگذاشت بهمراهانم گفتم: اينان كيانند؟ گفتند: بيا.

رفتيم تا رسيديم بمردى زشت كه از او زشت‌تر نديده بودم و بناگاه پيش او آتشى بود كه آن را مى‌افروخت و گردش ميگشت، گفتم: اين چيست؟ بمن گفتند بيا، رفتيم تا ببستانى رسيديم انبوه و همه گلهاى بهار را داشت، و در ميان آن مردى دراز بود كه بسا سرش كه بآسمان بالا بود نميديدم، و ناگاه گردش كودكان فراوان بودند هر چه بيشتر كه هرگز آنها را نديده بودم، بآنها گفتم: اينان كيانند؟ بمن گفتند: بيا.

رفتيم و ببستان بزرگى رسيديم كه هرگز بزرگتر و زيباتر از آن نديده بودم بمن گفتند: در آن برا، برآمديم تا رسيديم به شهرى كه با خشتى از طلا و خشتى از نقره ساخته بود، و بدر شهر آمديم و در زديم و بروى ما گشوده شد و در آن درآمديم و بمردانى برخورديم كه نيمى زيباتر از آنچه ديدى بودند و نيمى زشت‌تر از آنچه ديدى بآنها كه زشت بودند گفتند برويد و در اين نهر افتيد، ناگاه نهر پهناورى بود و آبى بسيار سفيد داشت، رفتند در آن تن‌شوئى كردند و آمدند و زشتى آنها رفت و زيباروى شدند، بمن گفتند: اين بهشت عدن است و اينجا جاى تو است، و ديده بالا كردم و كاخى ديدم چون ابرى درهم و سفيد و بمن گفتند: اين خانه تو است، گفتم: خدا بشما بركت دهد بگذاريد در آن بروم، گفتند: اكنون، نه تو در آن خواهى رفت.

بآنها گفتم: من از اول امشب شگفتيها ديدم، اينها چه بودند؟ بمن گفتند:

البته بتو گزارش دهيم اما آن مرد نخست كه سرش را با سنگ ميكوفتند: آن مرديست كه قرآن را فراگيرد و آن را وانهد و از نماز واجب بخوابد با او تا روز قيامت چنين شود، و اما مرديكه ديدى چهره‌اش برميگشت به پشتش با بينى و چشم‌


صفحه 176

او آن كس است كه بامدادان از خانه‌اش بيرون رود و دروغى گويد كه در جهان پراكنده شود، و تا روز قيامت با او چنين شود، و اما آن مردها و زنهاى لخت تنورى زناكارانند، آن كس كه در جوى خون شناور است و سنگ در دهان گيرد رباخور است مرد زشت كنار آتشى كه افروزد، مالك دوزخ است مرد بلند بالا در بستان ابراهيم است، و كودكان گرد او نوزادان يگانه‌پرستند، آن مردمى كه نيمى زيبا و نيمى زشت بودند آنانند كه كار خوب و بد هر دو كردند، من جبرئيلم و اين ميكائيل.

تبيين: گويم اين روايت را خطابى آورده در كتاب اعلام الدين و پس از «يگانه پرست مردند» افزوده كه برخى مسلمانان گفتند: يا رسول اللَّه كودكان بت پرستان هم هستند رسول خدا6فرمود: و هم كودكان بت پرستان ... خطابى گفته ظاهرش اينست كه آنان در آخرت پيوست بكودكان مسلمانانند و اگر چه در دنيا در حكم پدرانند، كه چون از فرزند مشركان پرسيدندش فرمود: آنان از پدران خودند، و مردم در باره آنها اختلاف دارند، عامه أهل سنت آنان را در حكم پدرانشان كافر دانند، و گروهى از آنان گفتند: در سراى ديگر أهل بهشتند، و از چند تن صحابه اخبارى روايت شده، و در اين گفته: بحديث پيغمبر تمسّك كردند كه «كه هر نوزادى بسرشت يگانه‌پرستى است و پدر و مادرش او را يهودى و ترسا و گبر كنند» و دليل آوردند از قول خدا عزّ و جلّ «و چون از دختر زنده بگور بازپرسى شود كه بچه گناهى كشته شده، 9- 10- التكوير».

و دليل آوردند بقول خدا عزّ و جلّ «بگردند بر آنها پسر بچه‌هائى جاويدان 17- الواقعه» كه برخى أهل تفسير گفتند: كودكان كفارند، و دليل آوردند كه ولدان از ولادت است و در بهشت ولادت نيست و آنها بايد در دنيا زاده باشند، و برخى روايت كردند كه اگر اسير شده و در دنيا خدمتكار مسلمانان شدند، در بهشت هم خدمتكار آنان باشند.

53- در تفسير على بن ابراهيم (668) در قول خدا «انّما النجوى من الشيطان‌10- المجادله»: بسندى از امام ششم7در سبب نزول اين آيه كه فاطمه‌


صفحه 177

عليها سلام در خواب ديد كه رسول خدا6او را و علي و حسن و حسين:را از مدينه بيرون برد تا از باغها درآمدند و دو راه در برابرشان برآمد و رسول خدا از راه سمت راست رفت تا جايى كه نخل و آبى بود و يك گوسفندى كه دو گوشش نقطه‌هاى سفيد داشت خريد و فرمود: سرش را بريدند و چون خوردند همه درجا مردند، و فاطمه گريان و هراسان بيدار شد و گزارشى برسول خدا6نداد.

و بامدادان رسول خدا6خرى آورد و فاطمه را بر آن سوار كرد و فرمود تا امير المؤمنين و حسن و حسين:هم بيرون شدند و از مدينه درآمدند چنانچه فاطمه در خواب ديده بود و بيرون ديوارهاى مدينه دو راه شد و پيغمبر بسمت راست رفت تا آنجا كه نخل و آب بود، و گوسفند گوش نقطه‌دارى خريد و فرمود تا سرش را بريدند و كبابش كردند، و چون خواستند بخورند فاطمه برخاست و بگوشه‌اى رفت و ميگريست از ترس اينكه بميرند، و رسول خدا6بدنبالش رفت تا او را جست كه گريه ميكند.

فرمود: دختر جانم تو را چه مى‌شود؟ گفت: من ديشب چنين و چنان در خواب ديدم، و از شما كناره گرفتم تا مردن شما را نبينم، رسول خدا برخاست و دو ركعت نماز خواند و با پروردگارش مناجات كرد و جبرئيل فروآمد و گفت: اى محمّد اين شيطانيست بنام «دهار» و همانست كه اين خواب را بفاطمه3نموده و مؤمنان را در خوابشان آزار ميكند و اندوه ميخورند.

جبرئيل فرمود: تا او را نزد رسول خدا6آوردند و آن حضرت بدو فرمود:

تو اين خواب را بفاطمه نمودى؟ گفت، آرى يا محمّد، پس سه بار باو تف انداخت و سه جاى سرش را شكاند، و آنگاه جبرئيل بمحمّد6فرمود: اى محمّد چون خواب بدى ديدى يا مؤمن ديد، بگويد پناهم بدان كه پناهند فرشته‌هاى مقرب خدا و پيغمبران مرسل و بنده‌هاى خوبش از شرّ آنچه ديدم و از خوابم، و سوره حمد و معوّذتين وقل هو اللّه أحدرا بخوان و سه تف بسمت چپ بينداز كه آنچه در خواب ديدى بتو زيانى نرساند و خدا برسولش فروفرستاد «انما النجوى من الشيطان‌» تا


صفحه 178

آخر آيه.

بيان: تعرض شيطان بفاطمه3و خواب او كه همدوش وحى است شيطانى باشد دور از باور است، ولى باعتبار زود برطرف شدن و ترتب معجزه پيغمبر بر آن و سود پيوست براى مؤمنان و امت مسلمان آن را كم كند، اين حديث مشهور است و در اصول حديث مكرّر ثبت شده و اللَّه يعلم.

54- در بصائر: بسندش از محمّد بن فلان واقفى كه عموزاده‌اى داشتم بنام حسن بن عبد اللَّه، زاهد بود و أعبد هم‌عصرانش، شاه از او ديدن ميكرد: و بسا با سخنان درشت شاه استقبال مينمود تا پندش دهد و بكار خيرش وادارد و شاه براى صلاح خود تحمل ميكرد، و پيوسته بدين حال بود تا روزى امام هفتم7بمسجد آمد و او را ديد و باو گفت: اى أبو علي چه دوست دارم آنچه دارى و شادم بتو جز اينكه شناسائى ندارى، برو و شناخت بجو.

گفت: قربانت شناخت كدامست؟ فرمود برو چيزفهم شو و طلب حديث كن، گفت: از كه فرمود: از مالك بن انس و فقهاء مدينه و سپس آن حديث را بر من عرضه كن، و رفت با آنها هم سخن شد و آمد و همه را بآن حضرت خواند، و او هم پوچ دانست و باو فرمود برو دنبال معرفت و آن مرد بدينش توجه داشت و پيوسته مترصد امام هفتم بود تا روزى بمزرعه خود ميرفت و آن مرد دنبالش رفت و در راه باو رسيد و گفت: قربانت من در پيشگاه خدا بر تو حجت آورم، مرا بمعرفت رهنمائى كن، و او ويرا از امير المؤمنين7گزارش داد و باو گفت: او پس از رسول خدا6بوده. و وضع أبي بكر و عمر را هم برايش روشن كرد و او پذيرفت.

و سپس گفت: پس از امير المؤمنين7كيست؟ فرمود: حسن و آنگه حسين تا بخودش رسيد و خاموش شد.

گفت: قربانت امام امروز كيست؟ فرمود: اگرت گزارش دهم ميپذيرى؟

گفت آرى قربانت، فرمود: او منم، گفت: قربانت دليل چيست؟ فرمود برو نزد