بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 31

وصف كردم مايه از خون دارد، و رطوبت تن و خرمى رنگ و خوشى آواز و خنده بسيار همه از خونند و چون خون بخشكد روح از بدن جدا شود، گفت: روح سبكى و سنگينى و وزن دارد؟ فرمود: روح چون بادى است كه در مشك كنند بدميدن كه وزنش بيش نگردد و چون از آن برآيد كم نگردد، همچنانست روح سنگينى و وزن ندارد.

گفت بمن بگو جوهر روح چيست؟ فرمود: باد هوا است كه چون جنبد بادش نامند و چون آرام است هوا است، و قوام جهان بدانست و اگر سه روز باد بند آيد هر چه روى زمين است تباه شود و بگندد، چون باد بجاى بادبزنست كه دفع كند فساد را از هر چيزى و آن را پاكيزه كند، و آن چون روح است كه چون از تن برآيد تن بگندد و دگرگون شود،فتبارك اللّه احسن الخالقين‌.

گفت: روح كه از تن برآيد از هم بپاشد يا بماند؟ فرمود: بماند تا صور دمد، آنجا است كه همه چيز نابود شود، نه جسمى ماند و نه محسوسى، سپس مدبر جهان همه چيز را از سر گيرد، و 400 سال خلق همه خشكيده شوند و آن ميان دو نفخه صور است، گفت: از كجا زنده شود با اينكه تن پوسيده و اندام از هم پاشيدند تيكه‌اى در دره مانده و درنده‌هايش خورند و تيكه در ديگر جاى و خزنده‌هايش پاره و پاره كردند، اندامى خاك شده و از گلش ديوار ساختند؟ فرمود آنكه از هيچ آن را برآورد و بى‌نمونه پيش صورت كشيد توانا است بازش گرداند چنانچه آغازش كرد.

گفت: اين را برايم شرح بده فرمود: روح در جاى خود پايدار است، روح نيك در روشنى و وسعت، و روح بدكار در تنگى و ظلمت و تن خاك شود چنان كه از آن آفريده شده، و آنچه را درنده و خزنده در خود گرفته و خورده و دريده خاكش بجا است نزد كسى كه باندازه يك ذره در تاريكيهاى زمين از دانش او نهان نيست و شماره و وزن همه چيز را ميداند، و خاك روحانيان چون طلا است در خاك.

و چون هنگام بعث شود، زمين باران نشور را بخود گيرد، و چون مشك‌


صفحه 32

سقاء بجوشد و خاك آدمى چون طلاشوئى شسته گردد و چون كره از دوغ جدا شود و خاك هر تنى جا بجا شود بفرمان خداى توانا تا آنجا كه روح او است، و صورتها باذن صورتساز بهيئت خود باز گردند و روح در آنها در آيد و چون درست شوند كسى ناشناس خود نباشد.

بيان: ظاهر خبر اينست كه روح جسمى است لطيف، و برخى معتقدان تجرّد آن تأويلش كردند بدان چنانچه اشارت ببرخى آيد، و همچنان روايت از امام صادق7را كه در وصف روح فرموده است: «و بدانست كه تن امر و نهى شود و پاداش و كيفر بيند و ما از آن جدا شويم و خداى سبحان بدان كالبد ديگر پوشاند چنان كه حكمتش مقتضى داند» را هم بتجرّد تأويل كردند.

و برخى گفتند: جمله «از او جدا شويم و خدايش بديگرى پوشاند» صريح است در اينكه مجرد است و جدا از تن است، و مقصود از آن روح بخارى نيست و اما اينكه آن را جسم خوانده براى اينست كه نشئه ملكوت هم جسمانيست از نظر صورت نه از نظر ماده.

8- در علل (ج 1 ص 90) و عيون (ج 1 ص 65): بسندى از امام نهم7كه: روزى امير مؤمنان7آمد بهمراه فرزندش حسن7و سلمان فارسى- ره- كه بدست او تكيه داشت و بمسجد الحرام درآمد و ناگاه مردى خوش سيما و خوش‌جامه پيش آمد و بامير المؤمنين7درود گفت و پاسخ شنفت و نشست و سپس گفت: يا امير المؤمنين 3 مسأله از تو پرسم كه اگر پاسخ درستم دهى بدانم اين مردم بناحق مقام تو را گرفتند و در دنيا و آخرت آسوده نيستند، و اگر نه بدانم تو با آنها برابرى، فرمود: هر چه خواهى بپرس.

گفت: بگو بمن: چون مرد بخوابد روحش بكجا رود؟ و آدمى چگونه بياد آورد و فراموش كند؟ و آدمى چگونه بعموها و دائيها مانند شود؟

امير المؤمنين7رو بامام حسن7كرد و فرمود: اى ابا محمّد پاسخش را


صفحه 33

بده، او فرمود اما اينكه پرسيدى كسى كه بخوابد روحش بكجا رود، البته روحش وابسته بباد است و باد وابسته بهواء تا گاهى كك بجنبد و بيدار شود صاحبش و اگر خدا عزّ و جلّ فرمان برگشت روحش را دهد آن روح باد را بكشاند و باد هوا را بكشاند و روح برگردد و در تن صاحب خود جا گيرد، و اگر خدا فرمان برگشت روح را ندهد هواء باد را كشد و باد روح را و تا قيامت بتن برنگردد.

و اما در باره ياد آورى و فراموشى كه گفتى راستش دل آدمى در حقه‌ايست و بر حقه سر پوشى است، و چون آدمى هنگام توجه بخاطره‌اى صلوات فرستد بر محمّد و خاندانش كاملا آن سرپوش از حقه دل برداشته شود و دل روشن گردد و بيادش آيد آنچه بياد ندارد و اگر صلوات كامل نفرستد بر آنان روپوش بر آن حقه افتد و دل تيره شود و فراموشى آيد.

و در باره نوزاد كه بعموها ماند يا دائيها راستش چون مرد با همسرش با دل آسوده و رگهاى آرام بى‌پريشانى خاطر جماع كند نطفه در رحم جا كند و فرزند بپدر و مادرش ماند، و اگر با نگرانى و دل پريشانى باشد نطفه پريشان گردد و بيك رگى ريزد و اگر رگ عموها باشد بدانها ماند و اگر رگ دائيها باشد بدائيها ماند.

آن مرد گفت: من گواهم كه معبود بحقى جز خدا نيست، و پيوسته بدان گواهم، و هميشه گواهم كه محمّد6بنده و رسول خدا است، و گواهم كه تو اشاره بامير المؤمنين7كرد- وصى رسولش و كار پرداز او هستى، و گواهم كه تو اشاره بامام حسن كرد- وصى او و قائم بحجت اوئى، و گواهم كه حسين بن علي وصى پدر تو است و حجت بعد از تو، و گواهم كه علي بن حسين امام پس از حسين است و گواهم كه محمّد بن على امام پس از او است- امامها را شمرد تا امام حسن عسگرى7.

و گفت گواهم بر مردى از فرزندان حسن بن علي كه نام و كنيه‌اش برده نشود تا ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور شده كه او است امام پس از حسن بن على، و السّلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته، سپس‌


صفحه 34

برخاست و رفت و امير المؤمنين بامام حسن8گفت: دنبالش برو ببين كجا ميرود بدنبالش رفت و فرمود: چون پايش را بيرون مسجد نهاد ندانستم بكدام سر زمين خدا عزّ و جلّ رفت.

برگشتم و بامير المؤمنين7گزارش دادم، فرمود: اى ابا محمّد او را شناختى؟ گفتم: خدا و رسولش و امير المؤمنين داناترند، فرمود: او خضر بود.

در احتجاج (142) و در محاسن (232) مانندش آمده.

بيان: «روحش وابسته بريح است» بسا مقصود روح حيوانى است و ريح تنفّس انسانى كه هواى برون را ميكشد، يا مقصود از روح نفس انسانيست مجرد باشد يا مادى و ريح روح حيوانى كه در لطف و حركت چون باد است و در نفوذ بهمه مجارى تن و هواء نفس كشيدنست، و سخن مثلى است كه آورده چون صلوات بر محمّد و آلش وسيله قرب بخدا و آمادگى نفس است براى افاضه علوم و گويا مشاغل نفسانيه دور كن از خدا سرپوشى است بر آن و صلوات آن را بردارد و دل را روشن كند و آن را آماده فيض‌يابى سازد ببرگشت صورى كه داشته يا صورى كه در خزانه است.

9- تفسير على بن ابراهيم (405) همين مضمون روايت گذشته را آورده با اختصار و اختلافى و اهم اختلافش دو جا است.

1- در پاسخ سؤال 2 «مرديكه چيزى را فراموش كند و يادش آيد، كسى نيست جز بر سر دلش حقه سربازيست و چون چيزى را شنود در آن افتد و چون خدا خواهد فراموشش كند آن را ببندد و چون خواهد يادش باشد آن را گشايد و اين دليل الهيّت (الهام خ ب) باشد.

2- در پاسخ سؤال 3 كسى كه نوزاديش آيد اگر آب مرد بر آب زن پيشى گرفته فرزند بپدر و بعموها ماند و اگر آب زن پيشى گرفته بمادر و دائيها ماند.

بيان: «اين دليل الهيت است» يعنى ياد و فراموشى كه بدست خدا است‌


صفحه 35

دليل وجود صانع است چنانچه امير المؤمنين7فرمود: شناختم خدا را به شكست تصميمها، و بنا بر نسخه الهام يعنى نشانه اينست كه علوم همه از الهام خدا است و رواست كه بهر كه هر چه خواهد الهام كند و اولى روشنتر است.

10- در توحيد (219): بسندى كه امير المؤمنين7فرمود: تن را شش حالت است: صحت، بيمارى، مرگ، زندگى، خواب و بيدارى، و روح هم چنين است، زندگيش دانش است و مرگش نادانى، بيماريش شك و صحتش يقين، خوابش غفلت و بيداريش ياد آورى.

11- در منتخب البصائر: بسندى از امام ششم7كه روح مؤمن و تنش چون گوهريست در صندوقى كه چون گوهر از آن بدرآيد و صندوق را بدور اندازند و بدان اعتناء نشود، فرمود: ارواح با تن نياميزند و بدان واگذار نيستند درون آن نيستند (خ ب) و همانا چون كنگره گرد تنند.

در بصائر: بسندى مانندش آمده (463) بصائر الدرجات.

بيان: آخر اين روايت را دليل تجرّد روح دانستند زيرا كسى نگفته جسم است و بيرون تن است و ممكن است كه بيان حال روح باشد پس از مرگ زيرا ظاهر آغاز خبر اينست كه درون تن است.

12- در مناقب (ج 3 ص 357) از ابن شهراشوب كه: دو ترسا از أبى بكر پرسيدند ميان دوستى و دشمنى چه فرقى است با اينكه معدنشان يكى است؟ ميان خواب راست و دروغ چه فرقى است با آنكه مركز هر دو يكى است؟ و او بعمر اشاره كرد و چون از او پرسيدند به على7حواله كرد و چون از آن حضرت دوستى و دشمنى را پرسيدند فرمود: راستش خدا ارواح را دو هزار سال پيش از تنها آفريد و در هواشان جا داد و هر كدام آنجا با هم آشنا شدند در اينجا بهم الفت و مهر دارند و هر كدام آنجا ناشناس هم شدند در اينجا مخالف و دشمن يك ديگرند.

سپس او را از حفظ و فراموشى پرسيدند، فرمود خدا آدميزاده را آفريد و براى دلش پرده‌اى ساخت، و هر چه بدل گذرد و پرده بالا باشد حفظ كند و آمار


صفحه 36

نمايد، و هر چه بدل گذرد و پرده افتاده است نه حفظ كند و نه بشمارد.

سپس از او خواب راست و دروغ را پرسيدند، فرمود: خدا روح را آفريد و سلطانى بر او گماشت كه نفس است و چون بنده‌اى بخوابد روحش در آيد و سلطانش بماند، و گروهى فرشته و گروهى پرى بدو گذرند، و هر آنچه خواب راست است از فرشته‌ها است و هر خواب دروغ از پريان، و بدست او مسلمان شدند و در جنگ صفين بهمراه او كشته شدند.

بيان: بسا مقصود از پرده خيالات فاسده و تعلقات بيهوده است كه نگذارند نفس علوم و معارف را چنانچه شايد بياموزد و حفظ كند چنانچه گذشت و منظور از نفس در اينجا يا روح بخارى حيوانى است يا نفس ناطقه انسانى و سلطنت آن بروح براى آنست كه شرط تعلق او است بتن و بدنبال او است و چون روح حيوانى نابود شود پيوند ناطقه از تن ببرد يا از آن بدرآيد، و عكس هم محتمل است.

پس مقصود از خروج روح خروج از ظاهر اعضاء و گرايش بدرونست، و تسلّط ناطقه بر حيوانيه روشن است چه او مدبّر تن و همه اجزاء آنست، و اينكه فرمود بدو گذر كنند بهر دو توجيه ظاهر است زيرا براى ماندن سلطان در بدن زندگى همه نرفته، و حواسّ درونى با ادراك بجا هستند، و الهام فرشته‌ها و وسوسه ديوان هم بجايند.

13- عياشى: از زراره كه پرسيدم از امام پنجم7از قول خدا «پرسندت از روح بگو: روح از امر پروردگار منست» فرمود: يعنى يكى از آفريده‌هاى خدا است و خدا فزايد در خلق هر چه خواهد (تفسير عياشى (ج 3 ص 316).

بيان: ممكن است حمل اين خبر بر سؤال از روح آدمى گرچه ظاهرش جواب بفرشته يا خلقى بزرگتر از آنست چنانچه گذشت.

14- عياشى (. ص 317) از أبى بصير كه يكى از دو امام در پاسخ پرسش از همين آيه فرمود: روحى است كه در دوابّ و در مردم است، گفتم آن‌


صفحه 37

چيست؟ فرمود: از ملكوت است، و از قدرت.

15- از اسباط بن سالم كه امام ششم7فرمود: آفريده ايست بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل و او با امامها است بدانها فقه آموزد، و او از ملكوت است.

16- در مناقب (ج 4 ص 256): كه ابن أبى عوجاء از امام ششم7پرسيد چرا دل به سبزه از ديگر چيز مايل‌تر است، فرمود: از آنجا كه خدا دل را سبز آفريده و هر چيزى بهم شكل خود مايل‌تر است.

17- در جامع الاخبار: أبو بصير بامام ششم7گفت: مرد يا زن در اينجا خوابند و در خواب بينند كه در مكّه يا شهرى از شهرهايند روحشان بيرونست از تنشان؟ فرمود: نه، اى أبى بصير، روح كه از تن رفت باز نگردد اين چون خورشيد است كه خود در آسمانست و پرتوش در جهان.

18- از أبى جعفر7كه چون بنده‌ها خوابند ارواحشان بآسمان دنيا بر آيد، آنچه روح در آسمان دنيا بيند درست است و آنچه در هوا بيند پرت و پلا است.

19- از أبى الحسن7روايت شده كه ميفرمود: چون كسى بخوابد روح حيوانى در تنش بماند و آنچه برآيد روح خرد است، عبد الرحمن اسلمى گفت:

خدا عزّ و جلّ فرمايد «خدا بگيرد جانها را هنگام مرگشان- تا گويد- تا سر رسيد نامبرده» آيا رأى ندهى كه همه ارواح بسوى خدا روند در خواب و نگهدارد آنچه را خواهد و بفرستد آنچه خواهد؟

فرمودش همانا ارواح عقول نزد او روند، و ارواح زندگى در تن بمانند و بيرون نروند جز با مرگ ولى چون مرگ كسى در رسيد روح عقلش هم گرفته شود و اگر روح زندگى بيرون بود تن بى‌حركت افتاده بود، و خدا براى آن در قرآنش نمونه آورده از أصحاب كهف آنجا كه فرموده «و بگردانيم آنها را براست و چپ» آيا نبينى كه روح داشتن آنها بنشانه حركات آنها است.


صفحه 38

توضيح:

ظاهرا مراد از روحى كه در خبر أبى بصير است روح حيات است يا مقصود از خروج روح در اخبار ديگر توجه آنها است بعالم اصلى و رو گردانيدن از تن و عالم اصلى آنها ملكوت است چنانچه از مثل زدن بخورشيد روشن است ...

20- در كافى (ج 1 ص 390): بسندش از أبي حمزه ثمالى كه شنيدم امام پنجم7ميفرمود: خدا ما را از اعلا عليين آفريده و دل شيعه‌هاى ما را از آنچه آفريده كه ما را آفريده، و تن آنها را از فروتر آفريده پس دل آنها شيفته ما است چه كه از مايه آفرينش ما است، سپس اين آيه را خواند «نه هرگز، راستى كتاب نيكان در عليين است و ندانى عليين چيست؟ كتابيست نوشته، گواهش مقربانند، 7- 9 المطففين».

و آفريده دشمن ما را از سجّين و دل شيعه‌شان را از همان و تن آنها را از فروتر آن پس دلشان شيفته آنها است چون از مايه آفرينش آنها است. سپس اين آيه را خواند «نه هرگز، راستى كتاب بدكاران البته در سجّين است ندانى سجين چيست؟ كتابيست نوشته.

بيان: مفسران را در باره «عليين» اختلاف است.

1- مراتب بلند محفوف بجلالت است.

2- لوحى است از زبرجد سبز زير عرش آويخته و كردارشان در آن نوشته.

3- آسمان هفتم است.

4- سدرة المنتهى است.

5- بهشت است.

6- بالاتر درجه بهشت، و سجّين 1- زمين هفتم 2- فروتر از آن 3- چاهى در دوزخ، و مقصود اينست كه نوشتن كارهاشان، يا آنچه از آنها نوشته شود در عليين است يعنى دفتر اعمال آنها يا مقصود اينست كه نامه اعمالشان در اين‌جاهاى شريف است.