كنند، و چون از آنها دليل خواهند كژ روند و منحرف گويند، تورات گفتارشان را تكذيب كرده و فرقانشان لعن نموده و پندارند با اين حال كه معبودشان هم كالبد عوض ميكند، و ارواح ازليه در آدم بودند و همانا تاكنون از كالبدى بكالبدى در آمدند بدنبال يك ديگر، و اگر خالق بصورت مخلوق باشد چگونه دليل آرند كه يكى آفريننده ديگريست.
گويند فرشتهها فرزندان آدمند، و هر كه در دين آنها باعلا درجه امتحان و پاكشدن برسد فرشته شود، در چيزهائى بنصارى مانند و از نظرى بدهريان، و گويند همه چيز نموديست و حقيقت ندارد، و بر آنها لازم است گوشت نخورند، زيرا دواب نزد آنان همه آدميزادهاند كه بدان صورت درآمدهاند و خوردن گوشت خويشان روا نيست- و حديث طولانى را كشانده تا گفته- بمن بگو چون چراغ خاموش شود پرتوش كجا ميرود؟ فرمود: ميرود و برنميگردد، گفت: چرا نگوئى آدمى هم بمانند آنست چون مرد و روح از تنش جدا شد هرگز بدان باز نگردد چنانچه نور چراغ كه خاموش شد هرگز بدان باز نگردد.
فرمود: درست نسنجيدى، آتش درون جسم است و جسم برجا است چون سنگ و آهن، و هر گاه يكى بديگرى زده شود از ميان آنها پرتوى برآيد كه چراغ از آن گرفته شود و روشن گردد، خود آتش در جسم بماند و پرتوش برود ولى روح جسمى رقيق است كه در كالبد تيرهاى پوشيده است و چون چراغ نيست كه تو گفتى، آنكه او را در رحم از آب زلالى جنينى ساخته و در آن انواع گوناگون از رگها و پى و دندانها و مو و استخوانها در هم بافته و جز آن، هم او است كه پس از نابوديش بازگرداند.
گفت: پس روح كجا است؟ فرمود: در درون زمين آنجا كه آرامگاه تن است تا هنگام زنده شدن، گفت: كسى كه بدار رفته روحش كجا است؟ فرمود:
در كف فرشتهاى كه آن را گرفته تا در زمينش بسپارد.
گفت: بمن بگو: كه روح جز خونست؟ فرمود، آرى، روح چنانست كه
وصف كردم مايه از خون دارد، و رطوبت تن و خرمى رنگ و خوشى آواز و خنده بسيار همه از خونند و چون خون بخشكد روح از بدن جدا شود، گفت: روح سبكى و سنگينى و وزن دارد؟ فرمود: روح چون بادى است كه در مشك كنند بدميدن كه وزنش بيش نگردد و چون از آن برآيد كم نگردد، همچنانست روح سنگينى و وزن ندارد.
گفت بمن بگو جوهر روح چيست؟ فرمود: باد هوا است كه چون جنبد بادش نامند و چون آرام است هوا است، و قوام جهان بدانست و اگر سه روز باد بند آيد هر چه روى زمين است تباه شود و بگندد، چون باد بجاى بادبزنست كه دفع كند فساد را از هر چيزى و آن را پاكيزه كند، و آن چون روح است كه چون از تن برآيد تن بگندد و دگرگون شود،فتبارك اللّه احسن الخالقين.
گفت: روح كه از تن برآيد از هم بپاشد يا بماند؟ فرمود: بماند تا صور دمد، آنجا است كه همه چيز نابود شود، نه جسمى ماند و نه محسوسى، سپس مدبر جهان همه چيز را از سر گيرد، و 400 سال خلق همه خشكيده شوند و آن ميان دو نفخه صور است، گفت: از كجا زنده شود با اينكه تن پوسيده و اندام از هم پاشيدند تيكهاى در دره مانده و درندههايش خورند و تيكه در ديگر جاى و خزندههايش پاره و پاره كردند، اندامى خاك شده و از گلش ديوار ساختند؟ فرمود آنكه از هيچ آن را برآورد و بىنمونه پيش صورت كشيد توانا است بازش گرداند چنانچه آغازش كرد.
گفت: اين را برايم شرح بده فرمود: روح در جاى خود پايدار است، روح نيك در روشنى و وسعت، و روح بدكار در تنگى و ظلمت و تن خاك شود چنان كه از آن آفريده شده، و آنچه را درنده و خزنده در خود گرفته و خورده و دريده خاكش بجا است نزد كسى كه باندازه يك ذره در تاريكيهاى زمين از دانش او نهان نيست و شماره و وزن همه چيز را ميداند، و خاك روحانيان چون طلا است در خاك.
و چون هنگام بعث شود، زمين باران نشور را بخود گيرد، و چون مشك
سقاء بجوشد و خاك آدمى چون طلاشوئى شسته گردد و چون كره از دوغ جدا شود و خاك هر تنى جا بجا شود بفرمان خداى توانا تا آنجا كه روح او است، و صورتها باذن صورتساز بهيئت خود باز گردند و روح در آنها در آيد و چون درست شوند كسى ناشناس خود نباشد.
بيان: ظاهر خبر اينست كه روح جسمى است لطيف، و برخى معتقدان تجرّد آن تأويلش كردند بدان چنانچه اشارت ببرخى آيد، و همچنان روايت از امام صادق7را كه در وصف روح فرموده است: «و بدانست كه تن امر و نهى شود و پاداش و كيفر بيند و ما از آن جدا شويم و خداى سبحان بدان كالبد ديگر پوشاند چنان كه حكمتش مقتضى داند» را هم بتجرّد تأويل كردند.
و برخى گفتند: جمله «از او جدا شويم و خدايش بديگرى پوشاند» صريح است در اينكه مجرد است و جدا از تن است، و مقصود از آن روح بخارى نيست و اما اينكه آن را جسم خوانده براى اينست كه نشئه ملكوت هم جسمانيست از نظر صورت نه از نظر ماده.
8- در علل (ج 1 ص 90) و عيون (ج 1 ص 65): بسندى از امام نهم7كه: روزى امير مؤمنان7آمد بهمراه فرزندش حسن7و سلمان فارسى- ره- كه بدست او تكيه داشت و بمسجد الحرام درآمد و ناگاه مردى خوش سيما و خوشجامه پيش آمد و بامير المؤمنين7درود گفت و پاسخ شنفت و نشست و سپس گفت: يا امير المؤمنين 3 مسأله از تو پرسم كه اگر پاسخ درستم دهى بدانم اين مردم بناحق مقام تو را گرفتند و در دنيا و آخرت آسوده نيستند، و اگر نه بدانم تو با آنها برابرى، فرمود: هر چه خواهى بپرس.
گفت: بگو بمن: چون مرد بخوابد روحش بكجا رود؟ و آدمى چگونه بياد آورد و فراموش كند؟ و آدمى چگونه بعموها و دائيها مانند شود؟
امير المؤمنين7رو بامام حسن7كرد و فرمود: اى ابا محمّد پاسخش را
بده، او فرمود اما اينكه پرسيدى كسى كه بخوابد روحش بكجا رود، البته روحش وابسته بباد است و باد وابسته بهواء تا گاهى كك بجنبد و بيدار شود صاحبش و اگر خدا عزّ و جلّ فرمان برگشت روحش را دهد آن روح باد را بكشاند و باد هوا را بكشاند و روح برگردد و در تن صاحب خود جا گيرد، و اگر خدا فرمان برگشت روح را ندهد هواء باد را كشد و باد روح را و تا قيامت بتن برنگردد.
و اما در باره ياد آورى و فراموشى كه گفتى راستش دل آدمى در حقهايست و بر حقه سر پوشى است، و چون آدمى هنگام توجه بخاطرهاى صلوات فرستد بر محمّد و خاندانش كاملا آن سرپوش از حقه دل برداشته شود و دل روشن گردد و بيادش آيد آنچه بياد ندارد و اگر صلوات كامل نفرستد بر آنان روپوش بر آن حقه افتد و دل تيره شود و فراموشى آيد.
و در باره نوزاد كه بعموها ماند يا دائيها راستش چون مرد با همسرش با دل آسوده و رگهاى آرام بىپريشانى خاطر جماع كند نطفه در رحم جا كند و فرزند بپدر و مادرش ماند، و اگر با نگرانى و دل پريشانى باشد نطفه پريشان گردد و بيك رگى ريزد و اگر رگ عموها باشد بدانها ماند و اگر رگ دائيها باشد بدائيها ماند.
آن مرد گفت: من گواهم كه معبود بحقى جز خدا نيست، و پيوسته بدان گواهم، و هميشه گواهم كه محمّد6بنده و رسول خدا است، و گواهم كه تو اشاره بامير المؤمنين7كرد- وصى رسولش و كار پرداز او هستى، و گواهم كه تو اشاره بامام حسن كرد- وصى او و قائم بحجت اوئى، و گواهم كه حسين بن علي وصى پدر تو است و حجت بعد از تو، و گواهم كه علي بن حسين امام پس از حسين است و گواهم كه محمّد بن على امام پس از او است- امامها را شمرد تا امام حسن عسگرى7.
و گفت گواهم بر مردى از فرزندان حسن بن علي كه نام و كنيهاش برده نشود تا ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور شده كه او است امام پس از حسن بن على، و السّلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته، سپس
برخاست و رفت و امير المؤمنين بامام حسن8گفت: دنبالش برو ببين كجا ميرود بدنبالش رفت و فرمود: چون پايش را بيرون مسجد نهاد ندانستم بكدام سر زمين خدا عزّ و جلّ رفت.
برگشتم و بامير المؤمنين7گزارش دادم، فرمود: اى ابا محمّد او را شناختى؟ گفتم: خدا و رسولش و امير المؤمنين داناترند، فرمود: او خضر بود.
در احتجاج (142) و در محاسن (232) مانندش آمده.
بيان: «روحش وابسته بريح است» بسا مقصود روح حيوانى است و ريح تنفّس انسانى كه هواى برون را ميكشد، يا مقصود از روح نفس انسانيست مجرد باشد يا مادى و ريح روح حيوانى كه در لطف و حركت چون باد است و در نفوذ بهمه مجارى تن و هواء نفس كشيدنست، و سخن مثلى است كه آورده چون صلوات بر محمّد و آلش وسيله قرب بخدا و آمادگى نفس است براى افاضه علوم و گويا مشاغل نفسانيه دور كن از خدا سرپوشى است بر آن و صلوات آن را بردارد و دل را روشن كند و آن را آماده فيضيابى سازد ببرگشت صورى كه داشته يا صورى كه در خزانه است.
9- تفسير على بن ابراهيم (405) همين مضمون روايت گذشته را آورده با اختصار و اختلافى و اهم اختلافش دو جا است.
1- در پاسخ سؤال 2 «مرديكه چيزى را فراموش كند و يادش آيد، كسى نيست جز بر سر دلش حقه سربازيست و چون چيزى را شنود در آن افتد و چون خدا خواهد فراموشش كند آن را ببندد و چون خواهد يادش باشد آن را گشايد و اين دليل الهيّت (الهام خ ب) باشد.
2- در پاسخ سؤال 3 كسى كه نوزاديش آيد اگر آب مرد بر آب زن پيشى گرفته فرزند بپدر و بعموها ماند و اگر آب زن پيشى گرفته بمادر و دائيها ماند.
بيان: «اين دليل الهيت است» يعنى ياد و فراموشى كه بدست خدا است
دليل وجود صانع است چنانچه امير المؤمنين7فرمود: شناختم خدا را به شكست تصميمها، و بنا بر نسخه الهام يعنى نشانه اينست كه علوم همه از الهام خدا است و رواست كه بهر كه هر چه خواهد الهام كند و اولى روشنتر است.
10- در توحيد (219): بسندى كه امير المؤمنين7فرمود: تن را شش حالت است: صحت، بيمارى، مرگ، زندگى، خواب و بيدارى، و روح هم چنين است، زندگيش دانش است و مرگش نادانى، بيماريش شك و صحتش يقين، خوابش غفلت و بيداريش ياد آورى.
11- در منتخب البصائر: بسندى از امام ششم7كه روح مؤمن و تنش چون گوهريست در صندوقى كه چون گوهر از آن بدرآيد و صندوق را بدور اندازند و بدان اعتناء نشود، فرمود: ارواح با تن نياميزند و بدان واگذار نيستند درون آن نيستند (خ ب) و همانا چون كنگره گرد تنند.
در بصائر: بسندى مانندش آمده (463) بصائر الدرجات.
بيان: آخر اين روايت را دليل تجرّد روح دانستند زيرا كسى نگفته جسم است و بيرون تن است و ممكن است كه بيان حال روح باشد پس از مرگ زيرا ظاهر آغاز خبر اينست كه درون تن است.
12- در مناقب (ج 3 ص 357) از ابن شهراشوب كه: دو ترسا از أبى بكر پرسيدند ميان دوستى و دشمنى چه فرقى است با اينكه معدنشان يكى است؟ ميان خواب راست و دروغ چه فرقى است با آنكه مركز هر دو يكى است؟ و او بعمر اشاره كرد و چون از او پرسيدند به على7حواله كرد و چون از آن حضرت دوستى و دشمنى را پرسيدند فرمود: راستش خدا ارواح را دو هزار سال پيش از تنها آفريد و در هواشان جا داد و هر كدام آنجا با هم آشنا شدند در اينجا بهم الفت و مهر دارند و هر كدام آنجا ناشناس هم شدند در اينجا مخالف و دشمن يك ديگرند.
سپس او را از حفظ و فراموشى پرسيدند، فرمود خدا آدميزاده را آفريد و براى دلش پردهاى ساخت، و هر چه بدل گذرد و پرده بالا باشد حفظ كند و آمار
نمايد، و هر چه بدل گذرد و پرده افتاده است نه حفظ كند و نه بشمارد.
سپس از او خواب راست و دروغ را پرسيدند، فرمود: خدا روح را آفريد و سلطانى بر او گماشت كه نفس است و چون بندهاى بخوابد روحش در آيد و سلطانش بماند، و گروهى فرشته و گروهى پرى بدو گذرند، و هر آنچه خواب راست است از فرشتهها است و هر خواب دروغ از پريان، و بدست او مسلمان شدند و در جنگ صفين بهمراه او كشته شدند.
بيان: بسا مقصود از پرده خيالات فاسده و تعلقات بيهوده است كه نگذارند نفس علوم و معارف را چنانچه شايد بياموزد و حفظ كند چنانچه گذشت و منظور از نفس در اينجا يا روح بخارى حيوانى است يا نفس ناطقه انسانى و سلطنت آن بروح براى آنست كه شرط تعلق او است بتن و بدنبال او است و چون روح حيوانى نابود شود پيوند ناطقه از تن ببرد يا از آن بدرآيد، و عكس هم محتمل است.
پس مقصود از خروج روح خروج از ظاهر اعضاء و گرايش بدرونست، و تسلّط ناطقه بر حيوانيه روشن است چه او مدبّر تن و همه اجزاء آنست، و اينكه فرمود بدو گذر كنند بهر دو توجيه ظاهر است زيرا براى ماندن سلطان در بدن زندگى همه نرفته، و حواسّ درونى با ادراك بجا هستند، و الهام فرشتهها و وسوسه ديوان هم بجايند.
13- عياشى: از زراره كه پرسيدم از امام پنجم7از قول خدا «پرسندت از روح بگو: روح از امر پروردگار منست» فرمود: يعنى يكى از آفريدههاى خدا است و خدا فزايد در خلق هر چه خواهد (تفسير عياشى (ج 3 ص 316).
بيان: ممكن است حمل اين خبر بر سؤال از روح آدمى گرچه ظاهرش جواب بفرشته يا خلقى بزرگتر از آنست چنانچه گذشت.
14- عياشى (. ص 317) از أبى بصير كه يكى از دو امام در پاسخ پرسش از همين آيه فرمود: روحى است كه در دوابّ و در مردم است، گفتم آن
چيست؟ فرمود: از ملكوت است، و از قدرت.
15- از اسباط بن سالم كه امام ششم7فرمود: آفريده ايست بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل و او با امامها است بدانها فقه آموزد، و او از ملكوت است.
16- در مناقب (ج 4 ص 256): كه ابن أبى عوجاء از امام ششم7پرسيد چرا دل به سبزه از ديگر چيز مايلتر است، فرمود: از آنجا كه خدا دل را سبز آفريده و هر چيزى بهم شكل خود مايلتر است.
17- در جامع الاخبار: أبو بصير بامام ششم7گفت: مرد يا زن در اينجا خوابند و در خواب بينند كه در مكّه يا شهرى از شهرهايند روحشان بيرونست از تنشان؟ فرمود: نه، اى أبى بصير، روح كه از تن رفت باز نگردد اين چون خورشيد است كه خود در آسمانست و پرتوش در جهان.
18- از أبى جعفر7كه چون بندهها خوابند ارواحشان بآسمان دنيا بر آيد، آنچه روح در آسمان دنيا بيند درست است و آنچه در هوا بيند پرت و پلا است.
19- از أبى الحسن7روايت شده كه ميفرمود: چون كسى بخوابد روح حيوانى در تنش بماند و آنچه برآيد روح خرد است، عبد الرحمن اسلمى گفت:
خدا عزّ و جلّ فرمايد «خدا بگيرد جانها را هنگام مرگشان- تا گويد- تا سر رسيد نامبرده» آيا رأى ندهى كه همه ارواح بسوى خدا روند در خواب و نگهدارد آنچه را خواهد و بفرستد آنچه خواهد؟
فرمودش همانا ارواح عقول نزد او روند، و ارواح زندگى در تن بمانند و بيرون نروند جز با مرگ ولى چون مرگ كسى در رسيد روح عقلش هم گرفته شود و اگر روح زندگى بيرون بود تن بىحركت افتاده بود، و خدا براى آن در قرآنش نمونه آورده از أصحاب كهف آنجا كه فرموده «و بگردانيم آنها را براست و چپ» آيا نبينى كه روح داشتن آنها بنشانه حركات آنها است.