بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 47

مجهول دارد.

«جز اينكه بصورت وزغ درآيد» يا باينكه پيش از مردن وزغ شود، يا روحش بصورت مثالى وزغ پيوندد و اين تناسخ نباشد چنانچه گذشت و بيايد، يا اينكه تن اصليش باين صورت شود، چنانچه ظاهر آخر خبر است، ولى تعلق روح بدان پيش از رجعت و بعث مشكل است، و ممكن است تن مروان بدوزخ رفته يا سوخته و تن مثالى او بشكل وزغ بنظر آنها آمده، زره آهن بتنه خرما پوشيدند تا سنگين شود، يا آنكه اگر كسى از روى كفن بدان دست كشد نفهمد چوب است.

42- در كافى (313- روضه): بسندى از امام پنجم7كه: هيچ كس از شيعيان ما نخوابد جز خدا روحش را بآسمان برآرد و بدان بركت دهد، و اگرش مرگ رسيده آن را در گنجينه رحمت خود در باغ بهشت و سايه عرشش نهد، و اگر مرگش پس است آن را با فرشته‌هاى امين خود بفرستد تا بتنش كه از آن بيرون شده برگرداند و در آن جا كند- الحديث-.

در مجالس صدوق: بسندى مانندش آمده (373- مجالس).

43- و از همان (336): بسندى تا امير المؤمنين7كه رسول خدا6بمن فرمود: اى علي راستى ارواح شيعه‌ات در خواب و در مرگ بآسمان برآيند و فرشته‌ها بدانها نگرند چنانچه بماه نو، از اشتياق بدانها و از مقامى كه نزد خدا عزّ و جلّ دارند- الخبر-.

44- در فقيه: بسندش از ابى عبيده حذّاء از امام پنجم7در تفسير قول خدا عزّ و جلّ «دورى كند پهلوشان از بسترها» فرمود: شايد بنظر آرى كه آنها نخوابند، گفتم: خدا و رسولش داناترند فرمود: ناچار بايد اين تن را آسايش دهى تا جانش برآيد، تن آسوده گردد و روح در آن بازگردد با نيروى كار- الحديث-.

بيان: يك محقق گفته فرق ميان مرگ و خواب اينست كه در مرگ پيوند نفس‌


صفحه 48

ناطقه بتن بريده شود و در خواب تصرف او در تن بريده گردد، و مقصود از خروج نفس از تن در خواب قطع تصرف آنست، و مقصود از روح همان جسم بخار مانند لطيف است كه از شيره غذاها و بخارهاى آنها ميباشد و در نظام تن اثر عظيمى دارد.

45- نامه اهليلجه كه امام صادق7بمفضل بن عمر نوشته و در آن مناظره خود را با پزشك هندى در باره اثبات صانع ذكر كرده، فرمود: گفتم آيا اعتراف كردى كه خدا خلق را آفريده يا در دلت شكى مانده؟ گفت: من در اين باره متوقفم و نظر قطعى ندارم گفتم: اكنون كه خود را بنادانى زدى و پندارى كه موجودى نيست جز آنچه با حواس درك شود، منت خبر دهم كه حواس هيچ چيز را درك نكنند و جز بوسيله دل شناختى ندارند، زيرا دل همانا شناسنده هر چيز است بدانها كه تو مدعى هستى آنها وسيله شناخت دلند.

گفت: اكنون كه چنين گفتى نپذيرم از تو جز با بررسى دقيق و با توضيح و بيان و حجت و برهان.

امام- نخست با تو از اينجا آغاز سخن كنم كه خود دانى، بسا همه حواس يا برخى از آنها پرت شدند و دل است كه زيان و سود امور را در آشكار و نهان ميفهمد و بدان واميدارد و از آن بازمى‌دارد و كار خود را در آن استوار سازد.

هندى، گفتارت در اينجا بدليل ماند ولى من مى‌خواهم در اين باره توضيح بيشترى بدهى.

امام- تو ندانى كه حواس بروند و دل بجا ماند؟

هندى، چرا ولى دليلى بر فهم اشياء ندارد كه از حواس فهم شوند.

امام- نوزاد پاره گوشتى است كه مادر زايد نه گوش و نه چشم و نه ذوق و نه لمس و بوئيدن او را دليل بر چيزى نباشد.

هندى آرى درست است.

امام- پس كدام حسش دليل خواستن شير گردد چون گرسنه شود، و دليل خنده گردد پس از گريه و سير شدن از شير و كدام حواس، درنده‌ها را و پرنده‌ها


صفحه 49

را دليل باشد تا گوشت برگيرند و دانه و آن ميان بچه‌هايش گوشت اندازد و اين دانه اندازد.

بمن بگو از جوجه‌هاى پرنده‌هاى آبى كه بآب افتند و شنا كنند و جوجه پرنده خشكى در آب كه افتد غرق شود، با اينكه حواس هر دو يكى است، چگونه پرنده آب از حواس خود براى شنا كمك گرفت و پرنده خشكى از آن سود نبرد و چون در آب افتد بميرد و پرنده آبى در خشكى كه بماند بميرد، در اين جا حواس كارشكنى تو باشند، و نشايد جز تدبير آفريننده حكيمى در ميان باشد كه براى آب خلقى ساخته و براى خشكى خلقى.

بمن بگو چه شده كه مورچه در آب كه هيچ نديده افتد و شنا كند و يك آدم پنجاه ساله نيرومندتر و خردمندتر مردان كه شنا نياموخته در آب افتد و غرق شود و با همه حواسى كه دارد و سالمند عقل و تجربه‌اش رهنماى او نشود، آيا نشايدت كه بدانى دل معدن فهم كودك است نسبت بدان چه برايت وصف كردم و جز آن از جانوران و آنست كه نوزاد را بشير خوردن كشاند و پرنده را بدانه چيدن و درنده را ببلعيدن گوشت.

هندى، من نيابم كه دل بى‌حواس چيزى را بفهمد و بداند، امام، چون نميخواهى جز بحواس دل بدهى ما در باره آنها بتو پاسخ دهيم تا بدانى جز ظاهر اشياء را كه فروتر از پروردگار والايند نميفهمند و تو هم آنچه نهانست و بديده نيايد نشناسى ولى خدا براى حواس دلى ساخته كه بوسيله آن بر بنده‌ها حجت آورد، و حواس را دليل درك امور ظاهر نموده تا دليل بر آفريننده باشند ديده آفريده‌اى پيوست بهم بيند و دل با رهنمائى ديده بينديشد در حقيقت آسمان و بلندى آن در هوا بى‌ستونى كه ديده شود و پايه‌اى كه آن را نگهدارد، نه هرگز پس كشد و نه پيش آيد و نه فروتر و نزديك شود، و نه بالاتر رود.

در طول مدت دگرگون نشود با گذشت روزگار نپوسد و جايى از آن شكسته نشود، و فرونريزد با آنچه از هفت ستاره سياره بنگرى كه در سير خود با هم‌


صفحه 50

اختلاف دارند براى چرخيدن فلك و جا بجا شدن آنها در بروج روز بروز و ماه بماه و سال بسال يكى تندرو و يكى كندرو و يكى ميانه‌رو، سپس برگشت و استقامت آنها و عرض و طولى كه بخود گيرند، و نهانى آنها در برابر خورشيد كه بتابد و پديد شدن آنها چون غروب كند.

و روان بودن پيوسته خورشيد و ماه در بروج بى‌تغيير در وقت و زمانشان، كه ستاره‌شناسان آن را بدانند روى حساب منظم و دانسته طبق حكمت او و خردمندان بدانند كه اين تدبير بحكمت آدمى و بررسى اوهام و انديشه كسى نيست، و دل بدنبال رهنمائى آنچه چشم بيند بفهمد كه براى اين خلق و تدبير و كار شگفت صانعى است كه آسمان را نگهداشته تا بر زمين نيفتد، و آنكه خورشيد و ماه در آن نهاده آفريننده آسمانست.

چشم زمينى را كه روى آن جا دارد بيند و دل را خبر كند و دل بعقل خود بفهمد كه نگهدار زمين پهناور از اينكه فروافتد يا بهواء برآيد با اينكه بيند اگر يك پر افتد با همه سبكى فروافتد بجاى خود هم او است كه آسمان را بالاى زمين نگهداشته و گر نه زمين با آنچه بر آنست از كوههاى سنگين و مردم و درختها و درياها و تپه‌هاى ريگ فرو مى‌افتاد، و دل برهنمائى ديده بفهمد كه مدبّر زمين و همان مدبّر آسمانست، گوش بانك بادهاى سخت و تند و بادهاى آرام و خوش را شنود و چشم بيند كه درختهاى بزرگ را از جا بكند و ساختمانهاى محكم را ويران سازد و ريگهاى سنگين را برانگيزد و جا بجا كند.

راننده‌اى نيست كه بچشم آيد يا بگوش درك شود و يا بحواس ديگر نه تنى دارد كه بسيده شود، نه اندازه دارد كه ديده شود، و چشم و گوش و حواسّ بر اين نيفزايند كه دليل دل باشند بر اينكه آن را صانعى است، براى آنكه دل بخرد خود انديشد و بفهمد باد خود بخود نجنبد و اگر چنين بود از حركت نميايستاد، و يك جا را ويران نميكرد و يك جا را معاف كند و يك درخت را نميكند و ديگرى را رها نميكرد در كنارش، و در يك جا نبود و از جاى ديگر روگردان باشد.


صفحه 51

و چون دل در باره باد انديشد بداند كه آن را محركى است كه بهر جايش خواهد براند و هر گاه خواهد آرامش كند بهر كه خواهد برساندش و از هر كه خواهد بگرداندش، و چون دل بدان انديشد و يابد كه پيوست بآسمان و آيات آنست بداند كه نگهدار مدبّر قادر زمين و آسمان همان آفريننده باد و جنباننده آنست بهر طور خواهد.

و همچنين ديده و گوش ما دل را رهنمائى كنند از زمين لرزه و با جز آنها هم آن را بفهمد و از حركت اين آفريده بزرگ با كلفتى و سنگينى و درازى و پهنايش با آنچه كوه و آب سنگين و مردم و جز آن دارد و يك جا بلرزد و يك جا نلرزد و يا اينكه يك جسم پيوسته است و يك جا ويران شود و يك جا سالم ماند بفهمد كه محرك يك جا و نگهدار جاى ديگر يكى است و همان محرك و نگهدار بادها است و مدبر آسمان و زمين و آنچه ميان آنها است، و بفهمد كه اگر زمين خود بخود ميلرزيد نيروى لرزش و حركت نداشت ولى مدبر آنست كه هر چه از آن را خواسته حركت داده.

سپس ديده بآيات بزرگى چون ابر فراهم ميان آسمان و زمين كه چون دود بى‌كالبد بجائى از زمين و كوه بسايد و ميان درختها درآيد و شاخه آنها را نفشارد و بدانها نياويزد و ميان كاروانها پهن شود و بتيره‌گى خود ميان آنان پرده شود ولى آب بسيار و سنگينى را كه درخور وصفش نيست با خود بردارد بهمراه صاعقه‌هاى شكافنده و برقهاى درخشنده و رعد و برف و سرما و عزو تا آنجا كه وهم بوصف آن رسا نيست و دلها بكنه عجائبش رهنمون نباشد، خود بخود در هواء برآيد.

پس از پراكندگى گرد آيد و بدنبال گسيختگى بهم بچسبد، بادها از هر سو آن را بفرمان پروردگارش برانند، يك بار فروآيد و يك بار بالا رود، و آب بسيار درونش را نگهدار است كه چونش فروبارد از آن درياها برآرد، بزمينهاى بسيار و شهرهاى دور از هم بگذرد و نقطه‌اى از آن نكاهد تا فرسنگهاى بيشمار طى كند و آبش را قطره قطره و سيل، سيل بفرستد پياپى تا همه درياچه‌ها و دره‌ها را پر كند


صفحه 52

و رودخانه‌ها را بسيلهاى كوه مانند بالا آرد و پر از سيل نمايد، و بانگ و غرش آنها گوشها را كر كند.

و زمين مرده را زنده كند و سر سبز گرداند پس از آنكه تيره بوده و زندگى بار سازد پس از آنكه قحط بوده، و گياهان رنگارنگ و خرّم و شكوفان و با زيور برآورد كه زندگى مردم و چهارپايانست و چون ابر بارانش را تا ته بريزد پراكنده شود و برود آنجا كه ديده نشود و ندانند كجا نهان شد.

ديده اين صحنه را بدل گزارش دهد و او بفهمد كه اگر اين ابر سرپرستى نداشت و خودكار بود نيمى از سنگينى بارانى كه داده تحمل نميكرد و اگر بخود روانه بود دو هزار فرسخ و بيشتر نميرفت و بارانش را در جاى نزديكتر ميباريد و آن را قطره قطره نميفرستاد بلكه يكباره سر ميداد و ساختمانها را ويران ميكرد و گياهها را تباه مينمود، و بشهرى نرفتى و شهرى را رها كنى.

و دل با نشانه‌هاى روشن و تابان بفهمد كه سرپرست همه امور يكى است، و اگر دو يا سه بودند در طول زمانه اختلافى در تدبير و تناقضى در امور با ديد ميشد و اوضاع پيش و پس ميشدند، برخى از آنجا بالا است فرومى‌شد و برخى از آنچه فرو است بالا ميشد، و در طلوع و غروب اختران پس و پيش پديد ميگرديد، و دل از اينجا ميفهمد كه سرپرست هر چه نهان و آشكار است همان خدا نخست موجود است كه آفريننده آسمان و نگهدار آنست و پهن كن زمين و كش ده آنست و سازنده آنچه است در اين ميان كه شمرديم و جز آن كه شماره نشده.

و همچنين چشم رفت و آمد پيوست شب و روز را بيند كه تازه‌اند و در طول برگشت خود كهنه نشدند و با فزونى رفت و آمد دگرگون نشدند، و كم بيش نگرديدند روز همان روشنى و تابش را دارد و شب همان تيرگى و سياهى خود را هر كدام در ديگرى فروشوند تا بپايان معين معروف درازى و كوتاهى يك نواخت خود رسند، و هر كه بايد در شب آرام شود و هر كه بايد در روز براه افتد، و هر چه بايد در شب براه افتد و در روز آرام شود.


صفحه 53

سپس گرما و سرما و آمدن هر كدام بدنبال ديگرى تا گرما و سرما در هنگام خود باشند، بهمه اينها دل دليل يابد بوجود پروردگار سبحانه و تعالى و دل بخردش شناخت كه مدبّر همه اين چيزها همان يگانه عزيز و حكيم است كه هميشه بوده و هست، و اگر در آسمانها و زمين معبودانى با او بودند سبحانه البته هر معبودى آفريده خود را با خود ميبرد و بيكديگر سرفرازى ميكردند و همدگر را تباه مينمودند.

و همچنين گوش شنيده آنچه را مدبّر از كتابها فروفرستاده گواه آنچه دلها بخرد خود فهميدند و بيان توفيقى كه خدا بدانها داده، و آنچه را شناخت گر بحق او دريافته كه نه فرزند دارد و نه همسر و نه شريك و گوش آنچه را از زبان در باره گفتار پيغمبران شنيده بدل رسانيده.

هندى: مطالب لطيفه بمن گفتى كه از جز تو نشنيده بودم ولى مرا از آنچه در دست ندارم بازندارند جز اينكه توضيح بيشتر و حجت نيرومندى براى آنچه وصف كردى بياورى.

امام: اگر باز هم پاسخ خود را در نيافتى و بگفتار مخالف چنگ انداختى البته دليلى از خصوص خود بياورم كه برايت روشن شود حواسّ چيزى نشناسند جز بوسيله دل، آيا در خواب ديدى كه ميخورى و مينوشى تا كام آن بدلت رسد؟

هندى: آرى، امام: آيا در خواب ديدى ميخندى، گريه كنى، در شهرها كه نرفتى و نديدى گردش كنى و هم در آنها كه ديدى تا نشانه‌هاى آنها را بنگرى؟

هندى: آرى، بسيار و بيشمار، امام: آيا بخواب ديدى يكى از خويشانت را چون برادر، پدر، خويش ديگر كه مرده است و آن را شناختى چون شناختن او پيش از مردنش؟

هندى: بسيار، بسيار، امام: بمن بگو كدام از حواسّ تو اين چيزها را در حال خواب دريابد تا دلت را بمعاينه مرده‌ها و سخن با آنها، و خوردن خوراكشان‌


صفحه 54

و گردش در شهرها و خنده و گريه و جز آن رهنما شوند؟ هندى: نتوانم بگويم كدام حاسّه‌ام چيزى از اينها را دريافته، و چگونه دريابند كه چون مرده نشنوند و نبينند.

امام: بمن بگو چون بيدار شدى بياد نيارى آنچه را در خواب ديدى و آن را بدوستانت گزارش ندادى و حرفى از آن را فراموش نكرده باشى؟

هندى: چنانست كه ميفرمائى، و بسا چيزى در خواب ديدم و روز بشب نيامده جز آنكه در بيداريش ديدم چنانچه در خوابش ديده بودم.

امام: بمن بگو كدام از حواست اين دانش را پابرجا داشته در دل تو تا بيادش آوردى پس از بيدارشدنت.

هندى: حواسّ ظاهره در اين امر دخالتى ندارند.

امام: اكنون سزاوار اينست كه چون حواسّ در آنچه در خواب ديده بيهوده و بيكاره باشند بدانى آنچه ديدى و حفظ كردى كار دل تو است كه خدا در آن خرد نهاده و حجت بر بنده‌هاش ساخته؟

هندى: راستى آنچه من در خواب ديدم چيزى نيست، همانا چون سراب است كه چون كسى بدان نگرد شك ندارد كه آبست و چون بجايش رسد چيزيش نيابد، و آنچه هم در خواب بينم اين جور است.

امام: چطور آنچه در خواب بينى از خوراك شيرين و ترش و از شادى و اندوه آن را سراب دانى.

هندى: چون بجاى سراب رسى ناچيز است و همچنين آنچه در خواب بينم چون بدان رسم ناچيز است.

امام: بمن بگو اگرت چيزى آوردم كه در خواب بينى و از آن كام برى و راست باشد ندانى كه آنچه برايت وصف كردم درست است؟

هندى: چرا.

امام: بمن بگو آيا محتلم شدى هرگز تا شهوت خود را در زن دلخواهت‌