بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 61

و حذر پذيرند، و پيغمبر6هم آنها را از آنچه خدا برحذر ميداشت برحذر داشته و بزهد واداشته، ولى اصحابش بدنيا رغبت كردند بعد از او و بر سر آن رقابت كردند و زاهد در آنها كمياب شد.

و آن حضرت6فرموده مردم را پس از من چون صد شترى يابيد كه يك شتر سوارى در آنها نيست، يعنى كامل در زهد از دنيا و رو داشتن بآخرت اندك است چون كمى راحله در شتر ... كرمانى گفته: يعنى مردم در احكام دين برابرند برتر و پست‌تر در نژاد ندارند چون دو شترى كه در آنها شتر ممتاز سوارى نيست يعنى همه بار برند نه سوارى.

گويم برخى اخبار مناسب اين باب در ابواب معاد و ابواب خلق ارواح نبى و ائمه:گذشت و برخى هم در ابواب آينده آيد ان شاء اللَّه تعالى:

دنباله‌اى دراز [اقوال در بيان حقيقت نفس و روح‌]

در بيان اقوال حكماء و صوفيه و متكلمان از خاصه و عامه در بيان حقيقت نفس و روح و آنگه بيان آنچه از آيات و اخبار در اين باره برآيد.

شارح مقاصد در باره بيان آراء حكماء و متكلمين در نفس گفته: جوهر مجرد اگر بتن وابستگى تصرف و تدبير دارد نفس است و گر نه عقل، واژه نفس بسا برجز مجرّد هم اطلاق شود چون نفس نباتيه كه مبدأ كارهاى نمو است از هر جهت و نفس حيوانيه كه مبدأ حس و حركت اراديه است و آن را مادى و نفس ارضيه خوانند در برابر نفس ناطقه انسانيه، و آن تفسير شده بكمال اول جسم طبيعى بسوى زندگى بالقوّه.

سپس گفته: مقتضاى قواعد فلاسفه اينست كه در آدمى نفسى است مبدأ تعقل كليات و ديگرى مبدأ حركات و احساسات، و ديگرى مبدأ تغذيه و نمو و توليد مثل، ولى در شرح اشارات و جز آن گفته مطلب چنين نيست بلكه آنچه از عناصر تركيب شده برخى تنها صورت معدنى دارند كه همان مواد تركيبى و متضاد خود را كه ضد و فرارى از همند نگه مى‌دارند.


صفحه 62

و برخى بعلاوه صورتى دارند بنام نفس نباتى كه بعلاوه از حفظ تركيب خود مواد ديگرى را از عناصر ميگيرد و غذاى خود مينمايد و نمو ميكند و توليد مثل ميكند و برخى بعلاوه صورتى دارند بنام نفس حيوانى كه حس و حركت ارادى دارد، و برخى نفس مجرّدى دارند كه با همه كارهاى پيش ادراك و آنچه دنبال آنست ببار آرد.

سپس گفته: چون نزد متكلمين اختلاف نوع اجسام كه مبدأ آثار باشند ثابت نشده تا نياز به فصول منوعه و مبادى گوناگون باشد اثبات نفس را مستند بدليل شرعى و تأييد عقلى دانند مانند اينكه تن و اعضاء برونى و درونيش پيوسته در تبدل و تجزيه‌اند ولى نفس پايدار است و آدم باخرد بسا از تن و اجزايش بيخبر شود ولى از وجود ذات خود بيخبر نگردد، و مانند اينكه بسا اراده مخالف تن كند چون قصد پرواز ببالا.

و خلاصه سخن دو گروه در باره حقيقت نفس مختلف است، گفته شده كه نفس همان گرمى روان در اين تن محسوس است، گفته‌اند: هواء است، گفته‌اند: آبست گفته‌اند: چهار عنصر قرين مهر و خشم است گفته‌اند: اخلاف أربعه است. گفته‌اند همان خونست، گفته‌اند: نفس هر كس مزاج ويژه او است گفته‌اند: جزء لا يتجزى است در دل.

و بسيارى از متكلمين نفس را اجزاء اصلى تن دانند كه از آغاز تا انجام عمر پايدارند.

و بسا مقصود كسى كه گفته: نفس همين هيكل مخصوص و كالبد محسوس است همين است يعنى پذيراى ديد است، و بيشتر گويند جسمى است كه در ماهيت خود مخالف تن اندام پديد كن است، نورانى است، آسمانى است، سبك است، بذات خود زنده است، در جواهر اعضاء نفوذ دارد، و چون گلاب در گل و آتش در زغال روانست در اعضاء تن و دگرگونى و انحلال نپذيرد، تا در تن است زندگى دارد و چون بعالم ارواح شتافت مرگ است، گفته‌اند: نفس اجسام لطيفى است كه در دل‌


صفحه 63

پديد شوند و بوسيله شرائين كه رگهاى زننده تنند در همه اعضاء روان گردند، يا در مغز پديد شوند و با رشته‌هاى اعصاب در سراسر تن نفوذ كنند.

و محققان فلاسفه و اهل اسلام معتقدند كه نفس جوهريست مجرّد در ذات وابسته بتن براى سرپرستى آن و نخست پايگاهش روح است كه در گوشه چپش از بخار و لطيف غذا پديد مى‌شود و بدان نيرو دهد تا در همه تن روان شود و بهر عضوى نيرو رساند از آنچه پيش گفته شد.

آنان كه جسمش دانند چند دليل آرند.

1- آنچه كليات را درك كند كه نفس است همانست كه جزئيات را درك كند زيرا ما كلّى را بر جزئى تطبيق كنيم و گوئيم: اين گرمى است و حاكم را بايد هر دو چيز را تصور كند و ميان آنها حكم كند و شكّى ندارد كه مدرك جزئى جسم است زيرا ميدانيم كه چون آتش را لمس كنيم همان عضو لامس است كه گرمى را درك كند، بعلاوه هر جاندارى جزئيات را دريابد با اينكه باتفاق نفوس مجرّده ندارند.

و آن را جواب گفتند: كه ما نپذيريم مدرك حرارت عضو لامس است بلكه نفس است و عضو ابزار او است و قبول داريم مدرك كلى و جزئى همان نفس است، ولى كلّى را بيواسطه و ابزار درك كند، و چون عضو را بكلّى مدرك ندانيم لازم نيايد براى يك مدرك دو ادراك باشد چنانچه گفته‌اند.

و ممكن است دفعش باينكه يا بايد براى همه جانداران نفوس مجرّده باشد يا اينكه احساسات آنها بقوى و اعضاء باشد و از آدمى با نفس باشد بواسطه اعضاء با اينكه قطع داريم تفاوتى در ميانه نيست‌[1].

[1]يك درجه از تجرد در رتبه تجرد نفوس كودكان براى همه جانداران مخالف برهان نيست بلكه موافق آنست و دعوى قطع به بى‌تفاوتى ميان ادراك آدمى و حيوان پذيرفته نيست زيرا قطع داريم كه مانند همند ولى عدم فرق نحوه ادراك قطع نيست و كارهاى انسانى همه صادر از نفس است حتى قواى نباتى او و آيا مى‌شود گفت قطع داريم آدمى با گياه در قواى نباتى تفاوت ندارد؟( از پاورقى ص 70)


صفحه 64

2- هر كس بطور قطع ميداند كه آنچه بواژه (من) تعبير مى‌شود كه همان نفس است وصف مى‌شود كه اينجا حاضر است، ايستاده، نشسته، رونده و واقف است و جز آن از خواص جسم و آنچه وصف مخصوص جسم را دارد جسم است.

و بتقرير ديگر تن ادراكاتى دارد كه همان ادراكات تعبير شده بواژه (من) است كه نفس باشد چون ادراك گرمى آتش و سردى يخ و شيرينى عسل و محسوسات ديگر، و اگر نفس مجرّد باشد و جز تن باشد نميشود وصفش همان وصف تن باشد.

و جواب: اينست كه آنچه از آن به (من) تعبير شود گرچه حقيقت نفس است ولى بسيار شود كه بدان از تن هم تعبير كنند براى وابستگى يگانگى مانندى كه ميان آنها است و آنجا كه بخواص اجسام وصف شود چون ايستادن، نشستن يا درك محسوسات بنا بر اينكه خود اعضاء و قوى درك آنها كنند نه نفس بواسطه آنها مقصود بواژه (من) تن است و معنى اين كلام اين نيست كه نفس از شدّت علاقه بتن و فناى در آن خود را فراموش كرده چنانچه مؤلّف صحائف گفته.

3- اگر مجرد باشد بهر تنى سزد و چرا بتن خاصى پيوندد نه ديگرى و پس از پيوست رواست بتن ديگر گرايد و بنا بر اين نميتوان گفت زيد كنون همان زيد ديروزيست و شايد نفس جا عوض كرده باشد.

و مردود شده: باينكه نپذيريم بهر تنى سزد بلكه هر نفسى را تن ويژه‌ايست كه از نظر مزاج و اعتدال جز بهمان نسزد و ويژه آن باشد و جابجا نشود.

4- ظاهر تعبيرات قرآن و سنت كه دلالت دارند نفس پس از ويرانى تن بماند و خواص اجسام بخود گيرد مانند رفتن بدوزخ و عرضه بدوزخ و چرخيدن گرد جنازه، بودن در قنديل نور يا چينه‌دان طيور سبز و مانند آنها و البته راه تأويل باز است و حمل بر تمثيل رواست چنانچه معتقدان بتجرد نفوس بزعم اينكه مجرّد


صفحه 65

جدائى او از تن مستلزم آنست بدان گرائيدند.

و بسا دليل آوردند كه تجرّد نفس دليل ندارد و بايد مجرّد نباشد زيرا هر چيزى دليل ميخواهد و اين دليل با اينكه سست پايه است معارض است باينكه جسم بودن نفس هم دليل ميخواهد پس بايد جسم نباشد سپس گفته معتقدان بتجرّد نفس چند دليل آوردند.

1- نفس جاى اموريست كه در مادى نميشوند باشند و بناچار بايد مجرد باشد، و امورى كه در مادى نشوند يكى تعقل خود نفس است كه گفتيم تعقل حلول صورت يا نقش بستن نمونه است در عاقله، و مادى نشود صورت غير مادى باشد و اما بيان اينكه اين امور محققه در نفس نميتوانند در ماده باشند اينست كه در ضمن آنها است تعقل واجب گرچه بكنه آن نباشد يا تعقل جواهر مجرّده گرچه بوجود خارجى آنها معتقد نباشيم زيرا بايد معنا را تعقل كرد تا حكم كرد كه هست يا نيست و نهان نيست كه نميشود صورت مجرد در مادى درآيد و چون معانى كليه كه نفس تصورشان مانع شركت نيستند مانند آدميت كه شامل زيد و عمر ...

مى‌شود و ويژه اندازه و وضع و چگونگى نيست كه چيز مادى در خارج از آنها جدا نيست و بايد از همه آنها بركنار باشد و گر نه شامل فاقد آن نگردد، و خلاصه حلول در ماده اختصاص باندازه و وضع و چگونگى ويژه‌اى را بايد كه كلى بودن را نشايد و اگر نفس خود مجرد نباشد محل صور كليه نگردد و آن باطل است و چون معانى قسمت ناپذير مانند وجود، وحدت، نقطه و جز آن و گر نه بايد معقول مركب از اجزاء بى‌پايان موجود باشد و آن نشدنيست.

و با اين حال وجود قسمت ناپذير حاصل است زيرا كثرت عبارت از مجموع يكانها است و چون معقولى داريم كه يكى است و قسمت پذير نيست بايد محلش كه تعقل آن كند مجرّد باشد و جسم نباشد زيرا جسم و جسمانى در ذات خود قسمت پذيرند، و قسمت پذيرى محل قسمت پذيرى حال را بايد در صورتى كه حلول در


صفحه 66

ذات محلّ است چون حلول سياهى و حركت و اندازه در جسم نه اينكه حلول در طبع قسمت پذير باشد چون حلول نقطه در خط كه پايان آنست و حلول شكل در سطح كه يك پايان دارد چون دائره يا چند پايان چون مثلث و جز آن يا حلول محاذات در جسم نظر بوجود جسم ديگر در برابرش يا حلول وحدت در اجزاء كلّ.

و چون معانى اجتماع‌ناپذير جز در مجرّد و ناساز با جسم مانند ضدّين با صور و اشكال مختلف كه در تعقل با هم مزاحم نيستند بلكه نفس آنها را با هم تصور كند و حكم كند كه جمع آنها در خارج نشايد در يك جا بطور بديهه و اين دليل خود چهار دليل است كه ميتوان گفت: اگر نفس جسم باشد نتواند مجرّدات را تعقل كند، نتواند كليات را تعقل كند، نتواند بسائط را تعقل كند، نتواند متمانعين را تعقل كند.

و جواب: اينست كه اين دليل مقدماتى دارد كه حضم آنها را نپذيرد.

1- تعقل چيزى حلول صورت آنست در عاقله نه مجرد ارتباطى ميان عاقل و معقول.

2- اگر نفس مجرد نباشد قسمت پذير است و جوهرى بخش ناپذير مانند جزء لا يتجزى نيست.

3- مجرّد را صورت ادراكى مجرد بايد كه در مادى درنيايد و نميشود در وجود عقلى جسم باشد و در وجود خارجى تجرد.

4- اگر صورت تصورى چيزى وضع و اندازه و چگونگى دارد نميشود در ذات خود از آنها بركنار باشد.

5- هر چه در ذات خود قسمت پذير نيست در صورت تصورى خود هم قسمت پذير نيست و نميشود در عاقله تقسيم پذير باشد و در ذات خود قسمت پذير نباشد.

6- دو چيزى كه در يك جا جمع نشوند چون سياهى و سفيدى، وجود عقلى‌


صفحه 67

جسمانى آنها هم چنين باشند با اينكه در پيش گذشت كه صورت عقلى چيزى با وجود خارجى آن بسا در بسيارى احكام مخالفند.

7- اجتماع دو ضدّ در عاقله نشود كه دو جا داشته باشند و هر كدام در جزئى از آن باشند.

8- قسمت پذيرى محل مستلزم قسمت پذيرى ذاتى حالّ است و نميشود بسيط در عاقله جسمانى قسمت‌پذير درآيد بنا بر نفى جزء لا يتجزى، و نهان نيست كه فقط برخى از اين مقدّمات برهانيست.

گويم: سپس دليلهاى ديگر را ذكر كرده براى آنها و ما از ذكر آنها و جوابشان خود دارى كرديم براى حذر از درازى سخن.

شارح مواقف گفته: عقائد منكران تجرّد نفس ناطقه بسيار است ولى نه از آنها مشهورند.

1- از ابن راوندى است كه نفس جزئى است لا يتجزى در دل، بدليل قسمت ناپذيرى با نفى مجرد در ممكنات.

2- از نظام كه نفس اجزائى است كه اجسام لطيف روان در تنند چون گلاب در گل و از آغاز تا پايان عمر ميمانند تحلّل و تبدل ندارند تا آنجا كه چون تيكه‌اى از تن جدا شود آن اجزاء باعضاى ديگر كشيده شوند، و تبدل پذير و تحليل رو تن فضولاتى است كه بدان پيوندند و از آن جدا شوند، چون هر كس ميداند تا پايان عمر ميماند و آنچه بدل شود او نيست.

3- نيروئيست در مغز و گفته‌اند: در دل.

4- نفس سه نيرو است، يكى در دل كه حيوانيه است، 2، در كبد كه نباتيه است، 3- در مغز كه نفسانيه است.

5- نفس همين كالبد مخصوص است، و آن مختار بيشتر متكلمين است.

6- اخلاط أربعه معتدل است در اندازه و چگونگى.

7- اعتدال مزاج نوعى است.

8- خون معتدل است، زيرا بفزونى و اعتدالش زندگى نيرو گيرد و برعكس.


صفحه 68

9- نفس هواء است كه چون از آدمى بريده شود يك چشم بهمزدن زندگى نابود شود پس تن چون مشك پر باديست.

سپس گفته: بدان كه هيچ كدام اين گفته‌ها دليل ندارند: و آنچه گفتند اعتماد را نشايد سپس گفته: پيوند نفس به تن سست نيست كه بآسانى و كمتر وسيله بريده شود چون جسمى كه جايى است، و گر نه نفس تا ميخواست ميتوانست از تن جدا شود بى‌نياز بچيزى ديگر، و اين پيوند پر نيرومند هم نيست كه چون بريد نفس نابود شود مانند عرض و صورت پيوست بيك ماده، زيرا شناختى كه نفس مجرّد است و در ذاتش از تن بى‌نياز است بلكه پيوند او ميانه است و چون پيوند سازنده است بابزار كارش.

و از اين رو گفتند: چون پيوست عاشق است بمعشوق بيك عشق روشن الهامى و تا بدن شايسته است پيوست آن ميماند، آيا نبينى كه تن را دوست دارد و از طول همراهى او ملول نشود و از جدائى او بدش آيد زيرا كمال و لذت عقلى و حسىّ وى بدو است زيرا نفس در آغاز پيدايشش از همه اوصاف فاضله تهى است، پس نيازمند است بابزارى كه براى كسب كمال بدو كمك كند و ابزارها گوناگون باشند و براى هر كارى ابزار ويژه‌اى باشد و مثلا چون خواهد ببيند بچشم رو كند، و خوب ببيند و همچنين در كارهاى ديگر، و اگر يك ابزار بود، كارها بهم آميخته ميشدند و خوب انجام نميشدند، و چون احساساتى دريابد بادراكات كلى گرايد، و ببهره علوم و اخلاق پسنديده رسد و بلذتهاى عقلانى پيش رود پس از دريافت لذتهاى حسّى.

و پيوند آن با تن از نظر سرپرستى است چون تعلّق يك عاشق بلكه پر از آن نيرومندتر، و در بدن نخست بروح دل كه در گوشه چپش از بخار و لطيف غذاء پديد گردد، زيرا در گوشه چپش تهيگاهى است كه خون لطيف را بخود كشد و با گرمى خود آن را بخار كند و اين بخار را اطبّاء روح خوانند، و از آنجا دانسته شده كه نفس نخست بدان پيوندد كه اگر اعصاب را ببندند حس و حركت از پس‌