بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 12

بيضيه ناهموار است و برونش صاف و هموار و چند رنگ بخود گيرد در تنها، بسا بسيار سياه است و بسا كمتر.

در ميانش برابر جليديه سوراخى است كه گاهى تنك شود و گاهى گشاد باندازه‌اى كه جليديه نور پذير است، در نور شديد تنگ مى‌شود و در تاريكى و كم نورى گشاد ميگردد و چون بسته شود ديدى نباشد و آن چون سوراخ جاى دانه انگور است كه از خوشه كنده شود، و همان حدقه چشم است، و رطوبتى لطيف و روحى دارد، و از اين رو در حال مردن از ميان ميرود و اين پرده را طبقه عنبيه خوانند.

و بالاى اين طبقه پرده ايست تيره و صاف و سخت چون صفحه شاخ نازك كه آن را قرنيه خوانند و رنگ طبقه عنبيه زير خود را بخود گيرد چنانچه پشت جام شيشه چيزى چسبانند، رنگين كه آنجاى شيشه برنگ آن در آيد و روى آن كه همه ديده را نگيرد بلكه باندازه سياهى ديده از آن بيرون ماند گوشتى است سفيد و چرب و زلال و آميخته بماهيچه‌هاى جنباننده چشم و سخت است و گوشتين و آن را ملتحمه خوانند و سفيده چشم و از پرده برونى كاسه سر برآيد چنانچه قرنيه از طبقه صلبه برآيد و عنبيه از طبقه مشيميه و عنكبوتيه از شبكيه و هر كدام غذاى خود را از منشأ خود گيرند كه بهره خود را از غذا برگيرد و مانده را بپردازد بدانها.

رنگ ديده‌ها از نظر طبقه عنبيه چهار است: سرمه‌اى، سبز، ميشى، سرخابى سبب سرمه‌اى كمى روح است كه بهمه اجزاء ديده نتابد يا تيرگى است و كم تابشى بر رنگى عنبيه يا خردى جليديه يا فرورفتى آنست كه زلالى آن چنانچه بايد آشكار نشود، يا رطوبتى طبقه بيضيه است يا تيره‌گى آن كه درخشش جليديه را بپوشاند يا شدت سياهى چشم است و چون همه اينها فراهم شوند چشم بسيار سرمه‌اى گردد.

و اسباب سبزى چشم ضدّ اينها است، و چون اسباب سرمه‌اى و سبزى در


صفحه 13

آميزند و برابر شوند و چشم ميشى نمايد و اگر اسباب سبزى بچربند چشم سرخابى نمايد.

و همانا ديده بدين رنگ آفريده است براى آنكه سازگارترين رنگ است براى ديده، چون سفيد نور را پراكنده كند و سياه آن را گرد و تيره كند و رنگ آسمانيست كه آن را درست فراهم سازد و نيرو دهد، و كلفت آفريده شده تا تابش خورشيد را از نور ديده باز گيرد، و ميان رطوبت و طبقه صلبه جلو آن ميانجى شود، و از اين رو برونش كه پهلوى آنست سفت‌تر است و در اين سفتى برونش سود ديگرى هم هست و آن اينست كه سوراخ عنبيه هميشه محفوظ و گشاده ماند و از فشار اطرافش پريشان نشود.

و در حقيقت اين دو طبقه است طبقه درونى آجين‌دار و برونى سخت و هموار و قرنيه زلال است تا نور ديد را از نفوذ در خود باز ندارد و سخت است تا سپر طبقه‌هاى ديگر باشد و رطوبات را از آفت نگهدارد و وضع و شكل آن بهم نخورد.

و رطوبت بيضيه در جلو جليديه است تا جلو نيروى پرتوها و تابشها را بگيرد و آن را خيره نكنند و برون جليديه هموار است تا شبح ديده شده در تيكه بزرگ آن افتد و بهتر ديده شود زيرا گرد كمتر برابر شود، و زجاجيه سفت است تا روان نشود و دنبال جليديه است تا بغذا نزديكتر باشد، و رطوبت جليديه اشرف تيكه‌هاى چشم است و طبقه‌ها و رطوبت‌هاى ديگر خدمتگزار و سپر آنند، و جاى ديده‌شده‌هاست از نيروى روحى كه از دو پى تهى كه محل نيروى ديد و درياب پرتو و رنگند بدان آيد و هم درياب حركات و اندازه‌ها و جز آن بتوسط روحى كه دارد.

و همانا دو پى آن تهى باشند چون نياز بروح بيشترى دارد كه اين نيرو را دارند بخلاف حواس ديگر و بهم برخورند تا روح در آنجا فراهم گردد و اگر بيك ديده آفت رسد نورش بيكاره نشود بلكه همه نور از مجمع بچشم درست ريزد و بهتر ديده شود و از اين رو كسى كه يكديده را بندد با ديده باز ديگر بهتر بيند.

و براى اينكه هر دو چشم را يك ادراك باشد و شبح از هر دو ديده در آنجا يكى‌


صفحه 14

باشد تا در قدر مشترك نقش بندد و از اين رو چشم چپ يكى را دو بيند چون حدقه او بالا يا پائين است و نفوذ بمحل تقاطع راستا نيست و پيش از آن حد مشترك ديگر با ديد شود بر اثر انكسار پى.

و همچنان است كسى كه اعضاءش شل شوند و حدقه‌اش كژ شود مانند مستها و از اين نمونه است كه كسى كه انگشت ميانه را بر سبابه خم كند و با آنها چيز گردى را بچرخاند يكى را دو تا بيند، زيرا ميانه از برابر بالاتر ديده شود و سبابه از پائينتر.

و برخورد دو پى با هم براى اين است كه تكيه‌گاه همديگر شوند و گويا از نزديك حدقه برآمدند و ريزش نور بچشم بيشتر باشد مانند آبگيرى كه براى آب كم سازند و اگر اين برخورد نبود دو پى در هر ديد و توجه خم مى‌شدند و دو حدقه پائين و بالا مى‌شدند و بيشتر مردم در بيشتر احوال يكى را دو تا ميديدند.

و اما پلك از پوست برون سر برآيد و پرده حدقه باشد از آسيب و چون بسته شود گرد و دود را و پرتو را از ديده باز دارد، و حدقه را از گرد و خاشاك پيوسته پاك كند و پلك زيرين كوچكتر از بالائى است زيرا آنست كه باز و بسته شود و زيرين هميشه آرام است و اگر فزونى داشت جلو حدقه را مى‌گرفت و فضول و اشك در آن جمع مى‌شد و اما مژگانها آنچه را پلك از حدقه باز ندارد باز دارند در آنجا كه بايد چشم باز باشد مانند آنكه بر اثر باد خاشاك آيد و اندكى باز شود و مژگان بالا و پائين بهم پيوندند و يك تورى در برابر چشم بسازند كه از پشت آن بيند و خاشاك در آن ننشيند.

گوش: از پى و گوشت و غضروف است و چون دكل كشتى در بالا است تا بادگير باشد و آواز را دريابد و در آن گيرد و باستخوان صماخ خود و هواء درون گوش را موج دهد و بپوسته مفروش بر پى ژرف خورد مانند چوبى كه بطبل زنند و طنينى آورد كه نيروى شنيد سپرده در آن پى وسيله جوهر روح پشت آن آواز را درك كند، و سوراخ گوش پيچ و خم بسيار دارد كه در پايان آنها تهيگاهى است بنام‌


صفحه 15

جوفه و پى بگرد آنست، و اين وضع براى هموار كردن بادهاى گرم و سرد آوازدار است، و حال اين پى در شنيدن چون رطوبت جليديه است در ديدن و جايش مانند جاى آنست.

و چونان كه همه تيكه‌هاى چشم خدمتگزار و يا نگهبان جليديه‌اند همه تيكه‌هاى گوش هم خدمتگزار اين پى‌اند و سود صماخ همان سوراخ ديده است و بازگشت آواز همانا براى برگشت هواء است كه بكوه يا جاى بلند زمين برخورد، بمانند ريگى است كه در جام پر آب اندازند كه دائره‌هاى پياپى از محيط تا مركز پديد شوند، و گفته‌اند هر آوازى برگشتى دارد و در خانه‌ها براى نزديكى آن دريافت نشود و گويا با خود آواز هم‌زمانند، و از اين رو آواز سرود خوان در خانه‌ها بلندتر از بيابان شنيده شود.

بينى؟ از استخوانست و غضروف جز ماهيچه‌هاى حركت‌بخش و شكلش اينست كه دو استخوان سه گوش دارد و دو زاويه آنها از بالا بهم برخورده‌اند و سمت زيرين دو غضروف نرم دارند و ميان آنها در طول درز غضروفى است كه سر بالاترينش سخت‌تر است از سر پائين و سوراخ بينى در بالا دو بخش شود يكى بپايان دهن برآيد كه هواء بشش رساند و نفس عادى از آن برآيد نه نفسى كه از دهانست و ديگرى بالا رود تا باستخوان جلو صافى زير دو سر پستان مغز رسد كه فضول مغز از آن فرو شوند و هواكش و نفس ده باشد و حس بوئيدن در آن دو سر پستانست كه چون هواى بودار بدانها رسد براى روح ويژه آنها دريافت شود، و در بالاى بينى دو سوراخ است بدو گوشه چشم و از آنجا است كه گاهى مزه سرمه بزبان رسد.

و همانا بينى چنين است تا با تهيگاهش هوا بسيار بالا رود و براى نفوذ در مغز آراسته شود و هواى بودار در آن گرد آيد و بابزار بوئيدن رسد و بهتر بو دريافت شود، و تا بساختن حروف و آسانى سخن كمك كند، و همه هوا در جاى حروف سازى گرد نشود، و براى آنكه پرده‌اى باشد در برابر فضول زير آن از سر و نگهبان ديد باشد و كمك گرفتن جلم با دميدن در آن.


صفحه 16

و سود غضروف دو طرف پس از سود عمومى غضروفها اينست كه براى استنشاق و دميدن گشاده گردند، و براى تكاندن بخار بوسيله دميدن كمك باشند، و سود غضروف ميانه اينست كه بينى را دو بخش كند تا فضول مغز را در يكى كشاند و ديگر هواكش بماند.

دندانها: در هر آرواره 16- باشند، دو پيشين و دو رباعيه براى برش و دو نيش براى شكستن و پنج دندان آسيا در چپ و راست براى نرم كردن، و بيشتر آنها در ساختن حروف و روشن ادا كردن آنها اثر دارند، و بسا چهار دندان در چهار طرف نباشند كه آنها را دندان عقل گويند، و بيشتر پس از بلوغ تا سى سالگى رويند.

دندانها ريشه‌هاى تيز دارند كه در استخوان آرواره كوبيده شدند و بر كناره هر سوراخى استخوان گرديست كه پيوندهاى محكم دارد و ريشه دندانهاى بالا سه است بسا بويژه براى دو دندان عقل چهار باشند، و آنها كه در آرواره زيرند دو ريشه دارند و بسا بويژه در دو دندان عقل سه باشند و دندانهاى ديگر يك ريشه دارند، و سر دندانهاى آسيا بسيارند چون بزرگند و كار بيش دارند و از بالا بيشتر است چون آويزانند و بپائين كشيده شوند ولى دندانهاى زيرين بر جاى خود استوارند و فشار مخالف ندارند.

و از شگفتى آفرينش دندان اينست كه دندانهاى پيشين و آنچه پهلوى آنها است در هنگام نياز بهم جفت شوند چون گاز گرفتن و اگر چنين نبودند گاز نتوانستند و اين بوسيله كشش آرواره است به پيش تا آنها بهم برخورند، و هنگام جويدن و نرم كردن خوراك فك بجاى خود برگردد و دندانهاى پيشين و رباعيه‌ها بدرون كشند و از برابر بالائيها جدا شوند تا دندانهاى آسيا بر يك ديگر افتند، براى اينكه با برخورد دندانهاى پيشين و رباعيه از بالا و زير برخورد آنها فراهم نشود.

و شايد حكمتش اينست كه دندانهاى پيشين بيكار بهم نسايند، و آرواره‌اى كه هنگام جويدن و گفتن ميجنبند همان زيرين است نه بالا جز در كمى از جانوران‌


صفحه 17

مانند نهنگ براى اينكه خردتر و سبكتر است و بالائى مركز حواس و مغز است و اگر پيوسته بجنبد مغز بجنبد و پريشان شود، بعلاوه بند ميان سر و گردن محكم نباشد و بايد محكم باشد.

و همانا آرواره زيرين آدمى سبكتر و نرم‌تر است از جانداران ديگر براى آنكه خوراك آدمى گوشت و نان پخته و ميوه‌هاى رسيده‌اند و مانند آنها كه جويدنشان دشوار نيست، ولى خوراك جانداران ديگر كاه و دانه‌هاى سفت و نپخته و ريشه گياه و شاخه‌هاى درخت و گوشت نپخته و استخوان سخت و بهر خورنده باندازه نياز ابزار داده‌اند.

زبان: از گوشت سپيد نرم است كه رگهاى خرد بسيارى بدان پيچند از شرائين و اورده و بوسيله آنها سرخ نمايد، و بدنبالش گوشت غده‌داريست بنام لعاب زا و زيرش دو دهانه است كه بدان گوشت رسند بنام لعاب‌ريز كه بدانها رطوبت و آب دهن از آن گوشت غده‌دار بزبان و دهن ريزد، و باز در زيرش دو رگ بزرگند و سبز بنام صردان و بدرازا دو لبه دارد ولى در يك پرده پيوسته بپرده دهان و روده سرخه و معده جز در برخى جانوران چون مار كه دو لبه زبانش در يك پرده نيستند و نمايان شوند.

و بر جرم زبان پى گسترده‌ايست كه جاى نيروى چشيدن مزه خوراكها است بوسيله جسمى كه با آن بچسبد و آميخته به ترى دهان شود كه با مزه خوراك يكى شده، و دريافت آن بوسيله جوهر روح است كه در پس آنست.

و بر زبان دو برآمدگى است كه از بالا روئيدند چون دو گوش خرد كه لوزتين نام دارند و يك گوشت پر پى و سفتند چون غده و سود آنها چون سود كام است كه كه بيانش بيايد و زبان براى ساختن حروف و روشن كردن آنها است، و ابزار زير و رو كردن خوراك چون بيل و وسيله تشخيص مزه، و معتدلتر در درازا و پهنا بسخن تواناتر است از زبان بزرگ يا كوچك و درهم.


صفحه 18

فصل سوم ناى و گلوگاه و ابزار ديگر آواز

بيان شكل آنها، پايان دهن بدو سوراخ رسد كه جلوتر آنها گلوگاه است و علماى تشريحش قصبة الريه نامند كه بادكش شش است و دم آورد و ديگر در پس آنست بسمت مهره‌هاى پشت و آن را مرى و روده‌سرخه نامند كه خوراك و نوشابه از آن فرو روند و قى‌ء از آن بر آيد.

گلوگاه: از سه غضروف تركيب شده يكى در جلو كه از زير گلو نمايان است و برونش كوژ و درونش فرو رفته است و دوم پس از آنست و با پيوست آنها گلو هنگام خموشى تنگ است و از هم دورند و هنگام گفتن گشاد شود و سومى چون گوشت‌كوبى است كه ميان آن و آنچه پس آنست مفصلى است كه دو برآمدگى دارد و در دو گره از آن راستا باشند و در آنجا با رشته‌هائى بسته‌اند، و با اين مفصل حركت كنند و با افتادن آنها بر هم گلو بسته شود و با دورى آنها گلو گشاده گردد.

نياز ببستن گلو هنگام خوردن و نوشيدن است كه بسيار لازم است تا چيزى از خوردنى و نوشيدنى در حنجره نچكد چون حنجره و روده‌سرخه جفت همند و يكى بديگرى چسبيده و چون حنجره بسته شود خوراك و نوشابه بر پشت غضروف كپه شده گذر كنند و در روده سرخه فرو شوند.

و اگر آدمى غفلت كند و در هنگام بلعيدن آواز كند يا نفس كشد و خرده غذا يا آب در حنجره افتد دغدغه و آزارى پديد شود مانند آنچه در بينى پديد شود نزد عطسه بواسطه اينكه چيزى در آن جهد، و نيروى دافعه بيايد تا از آن جلوگيرى كند و سرفه آيد تا آن دفع شود كم باشد يا بيش، زيرا حنجره بشش رسد و آن سوراخى در زير ندارد تا چيزى بيرون اندازد و آفريننده سبحانه نعمت‌


صفحه 19

بخشيده بفراهم آوردن حنجره از اين غضروفها بدين شكل تا هنگام بلعيدن سوراخ آواز و تنفس بسته شود و آدمى سالم ماند و از سرفه رها شود و از اين رو بلعيدن و نفس كشيدن با هم نشوند.

و در درون حنجره رطوبت چسبان چربى است كه پيوسته آن را نرم و تر دارد تا آواز صاف و خوب برآيد، و از اين رو سينه تبداران گلو خشكيده و مسافران بيابانهاى سوزان گرفته شود، و هم كسى كه پر سخن كند تا حنجره‌اش بخشكد و نتواند چيزى گفت جز پس از تر كردن گلو و يا فرو بردن آب دهان، و سود چربيش اينست كه زود خشك نشود و نابود نگردد و حركات حنجره را روان كند.

در بالاى حنجره پاره‌اى گوشت آويخته بنام لهاة كه هر چه از برون آيد از هواى سرد و گرم و دود تند بدان برخورد و نگذارد يكباره فرو رود و بشش ريزد بلكه خرده خرده فرو رود و آنچه هم از درون شش برآيد مانند كوبش بنگ جلو آن را بگيرد و هموارش كند، و خلاصه چون دربانيست بر سوراخ آواز كه يكباره بر نيايد و كشش آن نبرد و نيرو و كش پيدا كند.

و چنين باشند لوزتين كه پيش گفتيم كه در اين باره يار آنند، و زير آن پوسته گوشتى است چسبيده بكام بنام غلصمه كه هوا را از گرد و دود پاك كند تا چيزى از آنها بحنجره و شش نرسد و آن چون مقرعه است در ابزار آواز و كام چون قبه كه آواز در آن طنين گيرد، اينها همه ابزار آوازند.

آواز نفس است كه بنگش در ناى پيچيد و بر سر ناى كه آن را رأس المزمار نامند آواز شود و آن اشرف ابزار آنست و حقيقت آن و ديگر ابزار ياور و مكمل آنند، چون تنگ است و در حنجره گشاد شود و باز بتنگى گرايد وانگه بفضائى پهناور رسد چنانچه در نايست، زيرا براى آواز بايد مجراى تنگى باشد تا بنگ را در خود اندازه گيرد و بايد باز و بسته شود تا آهنگهاى آواز را بدهد.

لهاة بجاى انگشت نى است و غلصمه سربند آنست و ماهيچه‌هاى آواز ساز