باز شود و گشايد و منى را ببلعد، و از اين رو اختلاف دارند كه اوعيه منى در زنها پيوستند بدو تخم و هر چه در هر كدام از دو تخم نفوذ كند در دو برآمدگى شاخ مانند هم نفوذ كند و منى را بطرف خود پرت كند و آنها را پرتاب كن منى نامند.
و همانا اوعيه منى در زنان به دو تخم پيوست است براى آنكه اوعيه منى در آنها بنرمى دو تخم است و نيازى بسختى خود آنها و پوششان نيست، زيرا در درونند و نياز به سپر ندارند، ولى در مردها پيوست آنها بدو تخم نيكو نيست و با آن آميخته نيستند و اگر چنين بود دو تخم هنگام زه كشيدن آنها را با سختى خود آزار ميدادند، بلكه ميان آنها واسطهايست «افتنديدوس»- پايان-
فصل هفتم در تشريح اندام فرودين ديگر تن
شكل خاصره، زهار و ران: در نزد پس ران دو استخوان بزرگ است در راست و چپ كه از ميانه در جلو بند محكمى دارند و چون پايهاند براى همه استخوانهاى بالا تنه و حامل و ناقل استخوانهاى پائين تنه و هر كدام چهار تيكه دارند، آنكه در سوى بيرونست «حرقفه» نام دارد و استخوان خاصره، و آنكه در پس است ورك نام دارد، و آنكه در فرود است، حق الفخذ (حقه ران) نام دارد زيرا گودى سر گرد ران در آنست، و اندام شريفى در آن نهاده شدند مانند مثانه، رحم، اوعيه منى مردان و مقعده و ناف.
و اما ران استخوانى دارد كه بزرگتر استخوان تن است، زيرا حامل هر آنچه است كه در بالا است و ناقل هر آنچه در زير است و سر بالاى آن گنبديست تا در حقه ورك جا كند و جفت شود و از طرف برون و جلو
كوژ است و از طرف درون و پس گود و ژرف، زيرا اگر راستا بود و برابر حقه يك نوع كژ روى پديد ميكرد چنانچه در كسى كه چنان آفريده شده رخ دهد، و خوب ماهيچههاى بزرگ را نگهدارى نميكرد و نه پى و رگها را و خلاصه چيز راستا پديد نميشد، و نشست شكل خوبى نداشت، و اگر باز بر گشت بدرون نداشت نوع ديگر از كج روى ببار مىآورد، و وسيله استوارى نبود و بدان گرائيده ميشد و تعادل از دست ميرفت.
و در سر فرودينش دو دندانه است كه جا گير شوند در دو گودى سر استخوان ساق و البته محكم بسته شدند برشتههاى پيچيده و رشتههاى ژرفناى و دو رشته محكم از دو سو و جلو هر دو جفت است با استخوان سر زانو كه پهن است و گرد و غضروف مآب و سودش مقاومت با هر ناسازيست هنگام زانو زدن و كپ افتادن روى دو زانو، و ستونيست براى بند زانو و در جلو است براى آنكه هر تا شدن رنج آورى از طرف جلو است زيرا تا شدن زورى از طرف پشت ندارد، و آنجا است كه هنگام برخاستن و زانو زدن و مانند آن زور برميدارد.
ساق: چون ساعد مركب از دو استخوانست كه يكى بزرگتر و درازتر است و آن درونيست كه آن را «قصبه كبرى» نامند، دوم خردتر و كوتاهتر است و با استخوان ران برخورد ندارد و پيش از رسيدن بآن تمام مىشود و از پائين سرش با سر بزرگتر برابر است و آن را «قصبه صغرى» نامند و در ميانه از بزرگتر جدا است و رخنه اندكى ميان آنها است، ساق كوژى بسوى برون دارد و كوژ ديگر در فرودش بسوى درون، تا بوسيله آن باستوارى و اعتدال آيد و قصبه كبرى كه خود ساق است خردتر از استخوان رانست كه براى تحمل بالاى خود بايد بزرگتر باشد و خردى براى سبكى است كه در ساق بايد منظور شود و درشتى براى ران سزاوارتر است.
و ساق اندازه معتدلى دارد كه اگر بزرگتر شود حركت دشوار گردد
چنانچه براى دچار بداء الفيل و دوالى رخ دهد، و اگر كاسته شود ناتوانى و دشوارى حركت آورد چنانچه در ساق نازكهاى خلقى است و با اين بوسيله قصبه صغرى ستون بندى شده و قصبه صغرى سودهاى ديگرى هم دارد چون پوشيدن پى رگهاى ميانه و همكارى با قصبه كبرى در بند پا كه محكم باشد و نيروى خم شدن و باز شدن داشته باشد.
قدم: از 26- استخوان تركيب شده 1- قاب كه بند آن را با ساق استوار سازد 2- پاشنه كه پايدارى آورد و بزرگترين آنها است 3- استخوان زورقى كه كف پا است 4 و 5، 6، 7- در مچ پا كه به شانه پا پيوستند و يكى از آنها استخوان نرد ماننديست، شش گوش در طرف بيرون كه آن سوى پا بوسيله آن خوب بر زمين استوار شود، 8 و 9 و 10 و 11 و 12 براى شانه پا كه بشمار انگشتهايند در يك رده و 14- سلاميات انگشتانند هر كدام 3 تا جز انگشت بزرك كه 2 تا دارد.
قاپ: از آدمى برآمدهتر است از جانداران ديگر، و با ارزشترين استخوانهاى پا است براى حركت، چنانچه پاشنه براى پايدارى، و آن ميان دو سر برآمده از دونى ساق است كه با فرورفتگى خود از همه سو آن را فرا دارند، و دو سويش در دو گودى استخوان پاشنه است كه در آن كوبيدهاند و ميانجى ميان ساق است و پاشنه كه بوسيله آن خوب بهم پيوستند و بند آنها محكم است و از پريشانى آسوده كرده و در ميانه واقع است و استخوان زورقى از جلو بدان پيوسته و بندى دارد با آن و اين زورقى از پس بپاشنه پيوند است و از پيش بسه تا از استخوانهاى مچ پا و از بيرون استخوان نردى.
پاشنه: زير قاپ است، سخت است گرد از پس تا در برابر برخورد و آفت ايستادگى كند فرودش نرم است تا بخوبى گام زنند و هنگام برخاستن پا بر جا ماند سه گوشى دراز كه خرده خرده باريك شود و نزد كفه بيرونى پا
بپايان رسد تا گودى كف پا تا ميانش بتدريج باشد.
مچ پا: از مچ دست جداست كه اين يك رده است و آن دو رده بود، و استخوانهايش از آن كمترند زيرا نياز بحركت دارند و كار در دست بيش است، و در پا نياز محكمى بيش است، شكل پا از جلو دراز است تا بشود راست ايستاد، و كفش برآمده است و ميان تهى تا وقت ايستادن و بويژه راه رفتن بسوئى مخالف پا كه بجلو كشيده مىشود گرايد، و استوارى درست برآيد، و گام نهادن بر چيزهاى گرد و برآمده بر جا افتد بىدرد و آزار، و تا پا بمانند نردبان باشد و برخى از آن جدا از زمين بماند تا راه رفتن و دويدن آسانتر باشد، براى همين از استخوانهاى بسيار آفريده شده است و بدانست كه زير پا را در خود گيرد بمانند مشت كه چيز را در خود گيرد.
ايضاح: در قانون گفته: مغز بدرازا سه درون دارد و گر چه هر درونى در پهنا دو تيكه است، و تيكه پيشين بخوبى جدا است از دو تيكه راست و چپ و ياور بالا كشيدن هواء و ريختن فضول است با عطسه و اثر بخش است در پخش بيشتر روح حساس و كارهاى نيروهاى صورتگر قوانين ادراك باطنى.
و اما درون آخرين نيز بزرگ است چون تهيگاه عضو بزرگى را پر كند و مايه چيز با ارزشى است كه مغز حرام است و بيشتر روح جنبش از آن پخش شود، و كارهاى نيروى حافظه در آن انجام شوند ولى خردتر از بخش پيشين است و بلكه از هر دو بطن جلو، و با اين حال خرده خرده بسوى مغز حرام كوچك شود و در هم رود و سخت گردد.
و درون ميانه چون سوراخى است ميان تيكه جلو و تيكه واپس و بمانند دهليزى در ميان آنها است، از اين رو بزرگ است و دراز چون از بزرگى به بزرگى ميكشاند و بدان روح جلو بروح واپس ميرسد، و نمونههاى ياد شده را نيز ميرساند و اين درونى ميانه سقفى دارد از تو كرويست بمانند
دالان، و بدان ناميده شده تا سوراخى شمرده شود، و با اين بوسيله گرديش از آفت دور باشد و براى برداشتن پرده پله پله كه روى آنست نيرومند باشد، و در اينجا دو تيكه جلو مغز فراهم آيند و بديدرس دنباله آن رسند از اين سوراخ، و اينجا را مجمع البطنين نامند.
و اين سوراخ هم خودش بطنى است، و چون جاييست كه صورتها را بحافظه ميرساند بهترين جاى انديشه و تخيل است چنانچه من فهميدم، و دليل اينكه اين بطون جاى نيروهائى است كه اين كارها را كنند اينست كه چون آفتى بدانها رسد كار مربوط بدان تيكه باطل شود يا برعكس گردد، و پرده نازكى بدرون مغز درآيد تا به پشت سر و برابر گوشها و اما جز آن كه خود سفت است نياز به پرده ندارد.
و اما رگه رگه بودن بطون مغز براى اينست كه روح نفسانى در مايه مغز نفوذ كند چنانچه در بطونش نفوذ كند، زيرا در هر زمانى بطون مغز گشاده و باز نيستند يا روح كم است و جز براى بطون رسا نيست، و تا آنكه روح مزاج دل را بمزاج مغز خوب عوض كند و در آن خوب پخته شود و بمزاج آن درآيد، و آن در نخست كشش بمغز در بطن جلو در آيد تا در آن پخته شود و ببطن ميانه رود و پخت بيشترى يابد و در بطن آخر پختش كامل گردد و پخت ديگر و بيش همانا بدر آميختن و نفوذ در تيكههاى پزنده است مانند خوراك در كبد.
ولى رگههاى بطن جلو پيش از رگههاى واپس است چون رگهها بنسبت خود عضوند تقريبا، و علت كم بودن واپس از جلو در رگه هم موجود است، و ميان اين بطن و بطن مؤخر و آنچه زير آنها است جاييست كه پخشگاه دو رگ بزرگ بالا آمده بمغز است كه البته آنها را ياد آورى كنيم با تيرههاشان كه تورى زير مغز از آنها بافته مىشود، و اين تيرهها با جرمى غدّهاى پشتيبانى شدند كه ميانه آنها را پر كرده و آنها را محكم
كرده چون پخشهاى رگ مآب ديگر كه خلاء ميان آنها نيز با گوشت غدّه دار پر مىشود.
و اين غدّهها هم هم شكل تيرههاى نامبرده است بهمان هيئت پخشى كه وصف شد و چنانچه تيره شدن و پخش نامبرده از تنگى آغاز شود به گشادگى پايان يابد كه مايه پهن شدن آنست همچنين اين غده صنوبرى سرش از بالا آغاز گشودگى كند و بسوى هدف خود رود تا آويزهگى تيره كامل گردد و در آنجا يك بافته زهدانى پديد گردد و در آن جاى گير شود.
آن تيكه از مغز كه اين بطن را دارد همه، و تيكههاى بالايش گردند و رگه رگه در درازاى آن پيوست بهم تا بتواند كش آورد و بسته شود بمانند كرم، و درون بالاش پردهاى دارد كه در اندرون مغز است تا مرز دنباله آن و مركب است از دو دندانه مغزى گرد در محيط طول بمانند دو استخوان ران كه در برخوردن نزديكند و چون دور شوند گشادهاند با تركيب برشتههائى بنام وترات تا از آن بدر نشوند، تا چون اين كرمك كش برداشت و پهنايش تنگ شد اين دو دندانه بهم نزديك شوند و مجرى بسته شود، و چون بخود كشيد و پهناش فزود آن سوراخ باز شود، و آنچه از آن پهلوى دنباله مغز است نازكتر است، و كوژدار، و جاگير شود در دنباله مغز مانند اينكه فرو رفته، و جلوش پهنتر است از دنبالهاش تا شكلى كه مغز آن را پذيرد، و آن دو دندانه را «قبتين» نامند.
و البته رگه رگه نيستند بلكه نرم و هموارند، تا بست و جفت شدن آنها محكمتر باشد، و پذيرائى آنها براى حركت چون يك چيز باشد، و براى دفع فضول مغز دو سوراخ است يكى در درون جلو در مرز ميان آن و واپس آن، و ديگرى در بطن ميانه، و براى بطن دنبال مجراى جدائى نيست، چون در يك سو است و خرد است نسبت بجلوى و سوراخ پذير
نيست و با ميانى يك سوراخ بس آنها است، بويژه كه بر آوردگاه مغز حرام است و برخى فضولش تحليل رود و با آن دفع شود، و اين دو سوراخ چون از دو بطن آغاز شوند و در خود مغز فرو شوند براى برخورد بهم يكور شوند و يك سوراخ ژرفى گردند كه آغازش حجاب نازك است و پايانش كه تك آنست پرده كلفتى است كه تنگ شده مانند قيف و از پهنائى گرد بتنگنائى رسد و از اين رو آن را «قيف» خوانند و هم آن را «مستنقع» نامند، و چون در پرده سخت درآيد آنجا بسوراخى رسد در غدّهاى مانند كرهاى كه در دو طرف فرو رفته است برابر هم از بالا و پائين كه ميان پرده سخت و ميان چانه است، در آنجا بسوراخهائى صافى مانند برخورى در بالاى چانه- پايان-
خلاصهايست [در تعداد استخوانها و پيها و شريانها]
بدان كه استخوانهاى سر 11- اند، و استخوانهاى چهره 16-، دندانها 32- مهرههاى پشت و گردن و دنبال و عصعص 30-، استخوانهاى گلوگاه 2- استخوانهاى شانهها 2 استخوانهاى اصلى دو دست 60- بجز استخوانها خرد بندها بنام سمسمانيه، دندههاى از در سو 24- استخوانهاى سينه 7- استخوانهاى خاصره 2، استخوانهاى دو پا 60- و جمع همه 248 جز خردهها سمسمانيه و با آنها 264، چون در هر دست و هر پا 4 باشند، شماره ماهيچهها بنقل از جالينوس 529، و چنانچه أبو القاسم بن ابى صادق گفته: 508، پيها بنا بر مشهور 28 جفت و يك تك كه ميشوند 57، و اما شريانها كه از دل برايند و رگهاى آرام كه از كبد درآيند بطور خلاصه ريشه آنها و وضع پخش شدن آنها گذشت، و تيرههاى آنها بشمار نيامده تا بتوان گفت، و در اخبار گذشت كه همه 360 باشند نيمى آرام و نيمى جنبنده.
و گويم: همانا در اين باب بسط سخن داديم زيرا در شناخت خداى حكيم و كريم و بخشايشگر و در فهم لطف و كرم و حكمت و نعمتش در همه ابواب اثر دارد، و تشريح بهترين فن پزشكى است و حكمت، و از همه آنها دقيقتر و با ارزشتر و اللَّه الموفق للصواب.
باب چهل و نهم باب نادر- در علت گوناگونى آفريدهها و علت سياهان و تركان و صقالبه
1- در علل (ج 1 ص 14): بسندش از فضال از امام هشتم7كه بآن حضرت گفتم: چرا خدا عزّ و جلّ خلق را چند گونه آفريده و يك نواخت نيافريده؟
فرمود: تا در اوهام نيفتد كه او درمانده است، و هيچ صورتى در وهم خدا نشناسى در نيايد جز آنكه بنمونه آن آفريدهاى دارد تا كسى نگويد آيا خدا عزّ و جلّ ميتواند چنين و چنان صورتى بسازد و چون هر چه را گويد خدا تبارك و تعالى موجودى مانندش آفريده، و با انديشه در انواع آفريدههاش دانسته شود كه او بهر چيز توانا است.
2- و از همان (ص 30): بسندش از عبد العظيم حسنى كه شنيدم امام دهم7ميفرمود: نوح 2500 سال زيست و روزى در كشتى خواب بود و باد وزيد و عورتش فاش شد و حام و يافث خنديدند و سام آنها را تشر زد و از خنده باز داشت، و هر چه را سام ميپوشيد كه باد فاش كرده بود حام و يافث آن را پديدار ميكردند، نوح7بيدار شد و ديد ميخندند، فرمود: اين چيه؟ سام آنچه شده بود بدو گزارش داد، نوح دست بآسمان برداشت و دعا كرد و ميگفت:
بار خدايا آب پشت سام را ديگرگون ساز تا جز سياهان فرزند نياورد، بار خدايا آب پشت يافث را دگرگون ساز، و خدا آب پشت آنها را دگرگون ساخت، و همه سياهان هر جا باشند از حامند، و همه ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج و چين هر جا باشند از يافث، و سفيد پوستان همه از سام و نوح بحام و يافث فرمود:
نژاد شماها تا قيامت بردگان فرزندان سامند زيرا او بمن نيكى كرد و شما ناسپاسى من كرديد، و پيوسته نشانه ناسپاسى شما در نژادتان روشن است، و نشانه