نيست و با ميانى يك سوراخ بس آنها است، بويژه كه بر آوردگاه مغز حرام است و برخى فضولش تحليل رود و با آن دفع شود، و اين دو سوراخ چون از دو بطن آغاز شوند و در خود مغز فرو شوند براى برخورد بهم يكور شوند و يك سوراخ ژرفى گردند كه آغازش حجاب نازك است و پايانش كه تك آنست پرده كلفتى است كه تنگ شده مانند قيف و از پهنائى گرد بتنگنائى رسد و از اين رو آن را «قيف» خوانند و هم آن را «مستنقع» نامند، و چون در پرده سخت درآيد آنجا بسوراخى رسد در غدّهاى مانند كرهاى كه در دو طرف فرو رفته است برابر هم از بالا و پائين كه ميان پرده سخت و ميان چانه است، در آنجا بسوراخهائى صافى مانند برخورى در بالاى چانه- پايان-
خلاصهايست [در تعداد استخوانها و پيها و شريانها]
بدان كه استخوانهاى سر 11- اند، و استخوانهاى چهره 16-، دندانها 32- مهرههاى پشت و گردن و دنبال و عصعص 30-، استخوانهاى گلوگاه 2- استخوانهاى شانهها 2 استخوانهاى اصلى دو دست 60- بجز استخوانها خرد بندها بنام سمسمانيه، دندههاى از در سو 24- استخوانهاى سينه 7- استخوانهاى خاصره 2، استخوانهاى دو پا 60- و جمع همه 248 جز خردهها سمسمانيه و با آنها 264، چون در هر دست و هر پا 4 باشند، شماره ماهيچهها بنقل از جالينوس 529، و چنانچه أبو القاسم بن ابى صادق گفته: 508، پيها بنا بر مشهور 28 جفت و يك تك كه ميشوند 57، و اما شريانها كه از دل برايند و رگهاى آرام كه از كبد درآيند بطور خلاصه ريشه آنها و وضع پخش شدن آنها گذشت، و تيرههاى آنها بشمار نيامده تا بتوان گفت، و در اخبار گذشت كه همه 360 باشند نيمى آرام و نيمى جنبنده.
و گويم: همانا در اين باب بسط سخن داديم زيرا در شناخت خداى حكيم و كريم و بخشايشگر و در فهم لطف و كرم و حكمت و نعمتش در همه ابواب اثر دارد، و تشريح بهترين فن پزشكى است و حكمت، و از همه آنها دقيقتر و با ارزشتر و اللَّه الموفق للصواب.
باب چهل و نهم باب نادر- در علت گوناگونى آفريدهها و علت سياهان و تركان و صقالبه
1- در علل (ج 1 ص 14): بسندش از فضال از امام هشتم7كه بآن حضرت گفتم: چرا خدا عزّ و جلّ خلق را چند گونه آفريده و يك نواخت نيافريده؟
فرمود: تا در اوهام نيفتد كه او درمانده است، و هيچ صورتى در وهم خدا نشناسى در نيايد جز آنكه بنمونه آن آفريدهاى دارد تا كسى نگويد آيا خدا عزّ و جلّ ميتواند چنين و چنان صورتى بسازد و چون هر چه را گويد خدا تبارك و تعالى موجودى مانندش آفريده، و با انديشه در انواع آفريدههاش دانسته شود كه او بهر چيز توانا است.
2- و از همان (ص 30): بسندش از عبد العظيم حسنى كه شنيدم امام دهم7ميفرمود: نوح 2500 سال زيست و روزى در كشتى خواب بود و باد وزيد و عورتش فاش شد و حام و يافث خنديدند و سام آنها را تشر زد و از خنده باز داشت، و هر چه را سام ميپوشيد كه باد فاش كرده بود حام و يافث آن را پديدار ميكردند، نوح7بيدار شد و ديد ميخندند، فرمود: اين چيه؟ سام آنچه شده بود بدو گزارش داد، نوح دست بآسمان برداشت و دعا كرد و ميگفت:
بار خدايا آب پشت سام را ديگرگون ساز تا جز سياهان فرزند نياورد، بار خدايا آب پشت يافث را دگرگون ساز، و خدا آب پشت آنها را دگرگون ساخت، و همه سياهان هر جا باشند از حامند، و همه ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج و چين هر جا باشند از يافث، و سفيد پوستان همه از سام و نوح بحام و يافث فرمود:
نژاد شماها تا قيامت بردگان فرزندان سامند زيرا او بمن نيكى كرد و شما ناسپاسى من كرديد، و پيوسته نشانه ناسپاسى شما در نژادتان روشن است، و نشانه
خوشرفتارى در نژاد سام تا دنيا بجا است روشن است.
بيان: در قاموس گفته: صقالبه گروهى باشند كه وطنشان هم مرز خزر است ميان بلغار و قسطنطينيه.
3- در علل (ج 2 ص 156) در خبر يزيد بن سلام است كه از پيغمبر6پرسيد راستش خدا آدم را از همه خاك آفريد يا از يك خاك؟ فرمود: آرى از همه خاكى، و اگر از يك خاك بود مردم همديگر را نشناختند، و يك صورت داشتند، گفت: در دنيا نمونهاى دارند؟ فرمود: خاك سپيد دارد، و سبز، سرخ، و تيره و سرخ و آبى، شيرين دارد و شور، زبر و نرم و شيرى، و از اين رو است كه در مردم نرم هست و زبر، سفيد پوست و زرد پوست و سرخ پوست و گندم گون و سياه بهمه رنگهاى خاك.
ابواب طب درمان بيماريها، خواص داروها
باب پنجاهم چرا پزشك را طبيب گويند، آنچه در باره طبابت رسيده مراجعه به پزشك
1- در علل (ج 2 ص 316): بسندش تا امام ششم7كه طبيب را درمان كن ميناميدند موسى بن عمران گفت: پروردگارا درد از كيست؟ فرمود از من، گفت دارو از كيست؟ فرمود: از من، گفت پس مردم درمان كن براى چه ميخواهند؟ فرمود: براى دلخوشى و از اين رو او را طبيب ناميدند.
2- در كافى (88- روضه): بسندش از امام ششم7(نزديك بهمين مضمون را روايت كرده).
بيان: فيروزآبادى گفته طب يعنى در كار آرامى كرد و نرمش نمود و پزشكان را طبيب ناميدند چون دلخوشى بيمارند و درمان از آنها نيست، منظور اين نيست كه طبيب از طيب باز گرفته است زيرا يكى مضاعف است و ديگرى معتل، بلكه مقصود اينست كه نام طبيب براى اين نيست كه تن را از بيمارى درمان كند بلكه براى درمان دل است از اندوه و غم و خوش كردن آن.
3- در قرب الاسناد: بسندى از عبد الرحمن بن حجاج كه بامام هفتم7گفتم: بفرمائيد اگر نيازمند پزشك ترسا شدم باو درود گويم و دعا كنم؟
فرمود: آرى زيرا دعايت او را سودى ندهد.
در علل (ج 2 ص 282) و در سرائر مانند آن نقل شده.
بيان: دلالت دارد بجواز عمل بگفته طبيب ذمى و مراجعه باو و سلام بدو و دعاى بر او، و شايد دو تاى اخير در صورت ضرورتست بلكه همه و نبايد اين كار دوستانه انجام شود چون از آن نهى شده، و كلينى بروايت موثق (ج 2 ص 649 كافى) از امير المؤمنين7آورده كه سلام باهل كتاب ندهيد و اگر بشما سلام دادند در جواب بگوئيد «و عليكم».
و اين خبر بسند ديگر هم روايت شده.
4- در علل (ج 2 ص 151): بسندش از جعفرى كه شنيدم امام هفتم7ميفرمود: تا توانيد مراجعه بپزشك را از خود دور داريد چون مانند ساختمانست كه كمش به بيش كشاند.
بيان: يعنى مراجعه بپزشك در دردى اندك مايه دردى بزرگتر و درمانى بيشتر است.
5- در خصال (13): بسندش از امام ششم7: كه هر كه تندرستيش به بيمارى بچربد و با چيزى خود را درمان كند و بميرد من بخدا از او بيزارم.
بيان: ظاهرش حرمت درمانيست تا بيمارى سخت نباشد و ناچار نشوند ولى خبر ضعيف است و بسا عمل به كراهت شود براى اطلاق برخى اخبار و احوط مراعات آنست.
6- در طب الائمه (53): بسندى تا كه از امام ششم7پرسش شده يا ابن رسول اللَّه، مردى خود را داغ ميكند براى درمان و بسا بميرد و بسا به شود، فرمود: در عهد رسول خدا6يكى از اصحابش را داغ كردند و آن حضرت بالاى سرش بود.
و از همان: بسندش از محمّد بن مسلم كه از امام پنجم7پرسيدم آيا با داغ درمان شود؟ فرمود: آرى، خدا تعالى در دارو بركت، درمان و خير
بسيار نهاده، و باكى نيست كه مرد تندرست درمان خود كند، و داغ كردن باكى ندارد.
8- در طب (61): بسندى از امام ششم7كه هر كه تندرستيش به بيمارى ميچربد و دارو بنوشد بمرگ خود كمك كرده.
9- از محمّد بن مسلم كه از امام پنجم7پرسيده شده از مرديكه ترسا و يهودى او را درمان كنند و براى او دارو فراهم سازند؟ فرمود باكى ندارد، همانا درمان بدست خدا تعالى است.
بيان: ابن ادريس- ره- در سرائر گفته: فرمان رسول خدا6است و در اخبار امامان ذريه او:بمداواى درد، فرمودند: مداوا كنيد كه خدا دردى نداده جز اينكه دوائى برايش داده جز مرگ كه درمانى ندارد، بر پزشك بايد از خداى سبحانه در آنچه با بيمار كند بترسد و برايش خير خواهى كند و درمان جستن از پزشك يهود و ترسا براى مسلمانان باكى ندارد در صورت نياز بدان و چون تن زن بيمار شود و ناچار شود بمداواى مرد برايش رواست.
شهيد- ره- در دروس گفته: معالجه نزد كتابى رواست و گرفتن آب چشم هم.
علامه- ره- در منتهى گفته: جائز است براى ختنه و بريدن دختران مزدور گرفت و براى درمان درد و بريدن ريشهاى كه در تن درآيد، و در مزد گرفتن بر آنها خلافى نديدم زيرا كاريست كه شرع اذن داده و بدان نياز است و ضرورت و مزدور گرفتن بر آنها مانند كارهاى مباح ديگر جائز است و همچنين عقد اجاره براى سرمهكشيدن خواه سرمه از خود بيمار باشد يا از پزشك و برخى عامه گفتند اگر قرار بندد با پزشك روا نيست.
10- در طب (63): بسندش از يونس بن يعقوب كه از امام ششم7پرسيدم، مردى دواء نوشد و بسا او را بكشد و بيشتر او را تندرست كند، فرمود
خدا درد داده و شفاء داده، و هيچ دردى نيافريده جز اينكه داروئى براى آن نهاده بنوش و نام خدا تعالى ببر.
11- عياشى: از امام پنجم7دو زن يا مرد كه ديده خود را از دست دادند و پزشكان آيند و گويندش، در مدت يكماه 40 روزت درمان كنيم كه به پشت خوابيده باشى، و همچنان نماز خوانده، و بدو مراجعه كردم و فرمود: «هر كه بيچاره شد بىستم و تجاوز كارى» (ج 1 ص 47- تفسير عياشى).
12- در مكارم (418) پيغمبر6فرمود: مداوا كنيد كه خدا دردى نداده جز كه با آن درمانى نهاده.
13- و از آن حضرتست6كه دو كس بيمارند: تندرستى كه پرهيز كند و بيمارى كه هر چيز خورد.
14- و فرمود6تا تنت تاب درد دارد از دارو بپرهيز و چون بيتاب شد دارو بكار بر.
15- از امام ششم7كه يك پيغمبرى بيمار شد و گفت: درمان نكنم تا همان كه بيمارم كرده درمان كند، خدا تعالى بدو وحى كرد، شفايت ندهم تا مداوا كنى، زيرا شفاء از منست (419- مكارم: و بر آن افزوده كه: دوا هم از منست، و مداوا كرد و شفاء آمد).
16- در كافى (193- روضه): بسندش از اسماعيل بن حسن پزشك كه بامام ششم7گفتم من مرد عربى هستم و پزشكى ميدانم، و طبم عربى است و مزد هم نگيرم، فرمود باكى ندارد، گفتم: ما زخم را ميشكافيم، با آتش داغ ميكنيم، فرمود: باكى ندارد، گفتم: داروى زهر ناك چون اسمحيقون، غاريقون بكار بريم، فرمود: باكى ندارد، گفتم: بسا بيمار بميرد، فرمود: گرچه بميرد گفتم: روى آن شراب بنوشانيم، فرمود: شفا در حرام نيست، رسول خدا6بيمار شد و عايشه به او گفت تو ذات الجنب دارى، فرمود: من نزد خدا ارجمندترم
از آنكه مرا گرفتار ذات الجنب كند، گفت فرمود: داروى صبر در دهانش ريختند.
گويم: اسمحيقون در كتب لغت و طب يافت نشد و در كتب طب اصمطخيقون آمده كه دانهايست مسهل براى سوداء و بلغم و شايد همين بوده و تصحيف شده، دلالت دارد كه مداوا بحرام مطلقا جائز نيست چنانچه ظاهر بيشتر اخبار است و آن خلاف مشهور است، و حمل شده بصورت عدم اضطرار و انحصار. و نقل درد پيغمبر را گواه مداواى بداروهاى تلخ آورده و اينكه فرموده از ذات الجنب بر كنارم براى اينست كه اين بيمارى مايه پريشانى خرد و مغز است غالبا.
17- در كافى (194): بسندش از يونس بن يعقوب كه بامام ششم7گفتم:
كسى دارو نوشد و رگ برّد و بسا از آن سود برد و بسا هم او را بكشد، فرمود:
ببرد و بنوشد.
18- و از همان (373): بسندى از عثمان احول كه شنيدم ابو الحسن7ميفرمود: هيچ دارو نباشد جز آنكه دردى را انگيزد، و براى تن سودمندتر نباشد از دست باز داشتن از هر چه نيازى بدان نيست.
بيان: نيازى بدان نيست براى قوت كه از هر چه زيان دارد بپرهيزد و رو سيرى نخورد، و داروى بىضرورت ننوشد.
19- در نهج البلاغه (ج 6 ص 53) امير المؤمنين7فرمود: با درد برو تا با تو ميرود.
20- در دعوات راوندى رسول خدا6فرمود: مداوا كنيد، زيرا آنكه درد داده دارو هم داده.
21- فرمود6: خدا دردى نداده جز برايش داروئى داده.
22- در كافى (ج 6 ص 53): بسندى از حمدان بن اسحاق كه پسرى داشتم و سنگ مثانه داشت بمن گفتند درمانى ندارد جز اينكه آن را بشكافى و