و استثناء منقطع است و يا متصل زيرا واداشتن ديگرى بكارى يك بار بزور است و يك بار بوسوسه و تشويق كه اين هم خود تسلطى است.
و آيه دلالت دارد كه شيطان توانا نيست به غش دادن آدمى يا كج كردن اندامش يا ديوانه كردنش چنانچه عوام و اخباريها گويند، وانگه گويد: نبايد مرا سرزنش كنيد بلكه خود را كه از دليل روشن و دانسته دست برداشتيد و بانجام وسوسه من پرداختيد در اين آيه دو پرسش است.
1- معتزله آن را دليل آوردند بچند چيز: يكم: اگر كفر و گناه از خدا بود بايد بگويد نه مرا سرزنش كنيد و نه خود را زيرا كفر مقدر از خدا بود و زور بود دوم ظاهر آيه دليل است بر اينكه شيطان نتواند آدمى را بغش اندازد و اندامش را كج كند و خردش را ببرد چنانچه عوام و قشريها گويند.
سوم دلالت دارد كه سرزنش و كيفر كسى براى كار ديگرى روا نيست و كيفر فرزندان كفار براى كفر پدرشان سزاوار نيست و يكى از اصحاب جواب داده كه اين گفته از شيطان حكايت است و نميشود آن را دليل گرفت. طرف پاسخ داده كه اگر اين گفته او بيهوده و نادرست بود بايد خدا بيان كرده باشد و حكايت اين گفته بيهوده چه سودى داشت، نبينى كه گفته او «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ» درست است و هم گفته او «و نيست مرا بر شما تسلطى» بدليل اينكه فرمود: «راستى تو را بر بندههايم تسلطى نيست جز كسى كه پيروت باشد از گمراهان» 2- اين آيه دلالت دارد كه شيطان اصلى همان نفس است زيرا شيطان بيان كرده كه جز وسوسه كارى نكند، و اگر گرايش شهوت و خشم و وهم و خيال نباشد وسوسه اثرى ندارد و اين خود دليل است كه شيطان اصلى نفس است، اگر كسى گويد حقيقت وسوسه چيست؟ گوئيم هر كارى آدمى كند چهار مقدمه مرتب دارد:
چون اندام آدمى كه طبعا درست و سالم باشند براى كردن و نكردن هر دو آمادهاند و تا در دل گرايشى بكردن يا نكردن نيايد كارى نميشود و اين گرايش بايد بحد جزم و تصميم رسد، و اين گرايش نياز به دانستن و اطمينان به سود يا زيان كار دارد و تا چنين دانستن ندارد گرايش بكردن و يا نكردن نتواند، و خلاصه اينكه آدمى
چون چيزى را تصور كند يا آن را سازگار دريابد يا ناساز يابى بىتفاوت و اگر سازگار دريابد بانجام آن گرايد و اگر ناساز بترك آن تصميم گيرد و اگر بىهر دو باشد در او گرايش نباشد، و پس از گرايش جزمى توانائى لازم است.
پس گوئيم هر كار بايد از تركيب دو نيروى توانائى و گرايش باشد كه شيطان در آنها اثرى ندارد اعتقاد بخوب بودن يا بد بودن چيزى كه جز تصور ذات آنست لازم است و شيطان در آن اثرى ندارد چنانچه در گرايش بدانهم بىاثر است و شيطان در اين مقدمات همه هيچ اثر ندارد جز اينكه چيزى را بياد آدمى آرد.
مانند اينكه از چهره زنى غافل است و شيطان آن را بيادش آرد، و بجز اين كار توانائى ندارد و همين است كه خدا از او حكايت كرده كه «وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» يعنى نبود از من جز خاطره اندازى و در مراتب ديگر اثر نداشتم و از من نبودند، در اينجا دو پرسش ميماند:
1- چگونه شيطان ميتواند بدرون اندام آدمى در آيد و او را وسوسه كند و خاطره اندازى كند.
و پاسخ اينكه مردم در باره فرشته و شيطان دو قول دارند.
يكم: هر چه جز خدا در خرد از سه بخش بيرون نيست، يا در مكان است، يا حال در مكانى است و يا نه اين و نه آن، و دليلى بر نشدن بخش سوم نيست بلكه دليل بر حتمش بسيار است و آن را ارواح خوانند كه اگر پاك و مقدس باشند فرشتهاند و اگر بد و بدخواه و جسم دوست و تاريكى طلب ديوانند.
بنا بر اين شيطان جسم نيست كه نياز بدرون رفتن بتن داشته باشد، بلكه جوهريست روحانى بدكار و سرگرم بآزار و نفس آدمى هم چنين است و دور نيست بر اين تقدير كه ارواح در جوهر نفس آدمى انواعى از وسوسه افكنند.
و يكى از دانشمندان در اين باره احتمال دومى آورده و گفته: نفس ناطقه آدمى نوع مختلف دارد و هر دستهاى از آنها زير سرپرستى يك روح آسمانيند، يك نوع نفوس آدمى خوش خلق و خوشكردار و شادمان و آسان كردارند و وابسته
بروح مخصوصى از ارواح آسمانيند، و دسته ديگر تند و سخت دل ولى پاك و وابسته بروح آسمانى ديگرند، اين ارواح آدمى چون يارند براى آن روح آسمانى و چون دست آورد و شاخهاى از اويند، و آن روح آسمانى سرپرست و رهنماى آنها است و در حال بيدارى و خواب بدانها الهام كند.
و قدماء اين روح آسمانى را طباع تام ميناميدند، و بىترديد اين روح آسمانى كه مايه و سرچشمه است تيرههاى فزون و نتايج فراوان دارند كه همه از جنس روح آدميند و بهم شكلى و هم جنسى بيكديگر در كارها كمك دهند و اگر آنها پاك و خوب هستند فرشتهاند و آن كمك الهام است، و اگر بد و زشت كارند شياطينند و آن كمك وسوسه نام دارد.
و يكى از دانشمندان احتمال سومى آورده و گفته: نفوس آدمى چون از تن جدا شوند هر صفتى كه از آن بدست آوردند نيرومند گردد، و چون آدمى زنده روحى هم شكل آن داشته باشد ميان آنها پيوستى پديد شود و ياور جانى گردد كه در تن است و براى همجنسى بدو كمك كند در كارها و اگر در كار نيكى و خوب باشد الهام است و اگر در كار بد وسوسه است.
اينها وجوهى است متفرع بر اثبات جواهر قدسيه مجرد از جسم و مكان، و قول بوجود ارواح پاك و ناپاك سخنى است مشهور.
و بقول دوم كه بايد فرشته و پرى جسم باشند گوئيم نميشود جسم كثيف باشند و بايد گفت جسم لطيفند و خدا آنها را تركيب عجيبى آفريده كه با لطافت جدا شدن و پاره شدن و تباهى و نابودى ندارند، و نفوذ جسم لطيف در ژرفاى جسم كثيف دور نباشد، چنانچه روح آدمى جسم لطيف است و در ژرفناى تن نفوذ كرده.
و چون اين معقول است چرا دور باشد كه اجسام لطيف ديگر در درون اين تن درآيند، آيا نيست كه جرم آتش درون جرم زغال روان گردد و آب گل در جسم گل است و روغن كنجد در كنجد و همچنين در اينجا، و روشن شد كه عقيده
بوجود پرى و ديونه خلاف خرد است و نه خلاف دليل و اصرار بر انكارش همانا در اثر نادانى و كم هوشى است.
و چون امكان وجود شياطين بطور كلى روشن شد سزاوار است كه بگوئيم فرشتهها از نور آفريدهاند و شياطين از دود و شراره چنانچه خدا فرموده «و جان را از اين پيش از آتش زلال آفريديم، 27- الحجر» و اين سخن نزد فلاسفه ديرين مشهور است و خردمند را نسزد كه آن را از صاحب شريعت ما صلوات اللَّه عليه نپذيرد پايان.
بيضاوى در 1: 634- تفسيرش گفته:«فَلا تَلُومُونِي»سرزنش نكنيدم بوسوسه كردن شما چون كسى كه اعلام دشمنى كرده بدين چيزها سرزنش ندارد «و خود را سرزنش كنيد» كه دعوت مرا پذيرفتيد و در برابر دعوت من از پروردگارتان فرمان نبرديد، من نتوانم بفرياد شما برسم از عذاب و شما نتوانيد بفرياد من برسيد من به بتپرستى شما كافرم و از آن بيزارم امروزه ...
و در قول خدا «وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ» گفته: يعنى نتوانند بدان برايند و اهل آن را وسوسه كنند و اثرى در كار آنها داشته باشند و بر حالشان آگاه شوند جز آنكه خبر دزدى كنند و از آسمانيها بمناسبت هم گوهرى خبرى بربايند يا از اوضاع و حركات كواكب چيزى بفهمند، و از ابن عباس است كه از آسمانها ممنوع نبودند و چون عيسى زاد از سه آسمان محجوب شدند، و چون محمّد6زاد از همه آسمانها بوسيله شهاب ممنوع شدند، و وجود شهاب پيش از زايش در آن زيانى ندارد زيرا بسا اسباب ديگر دارد.
و گفتند مقصود اينست كه ولى هر كه استراق سمع كند بدنبال او است شهابى روشن براى هر بينا.
شهاب شعله فروزان آتش است و به اختر و نيزه هم گويند كه درخشش دارند 1: 645- 646- و رازى- 19 182- تفسيرش در«إِلَّا إِبْلِيسَ»گفته: اتفاق دارند كه ابليس
فرمان سجده كردن داشت بر آدم و اختلاف دارند كه فرشته بود يا نه؟ و ظاهر آنست كه خدا تعالى بىواسطه با ابليس گفتگو كرده و هم ابليس با خدا و چگونه شده است كه ابليس سر و سرور كفر با خدا هم سخن شود كه اعظم و اشرف درجات است و شايد پاسخش اين باشد كه هم سخنى با خدا اعظم مناصب است هر گاه با ارجمندى و احترام باشد نه بر سبيل اهانت و خوار كردن.
«فَاخْرُجْ مِنْها»بيضاوى 1: 648- تفسيرش گفته: يعنى بيرون رو از آسمان يا بهشت يا از گروه فرشتهها كه تو رانده شدى از نيكى و ارجمندى و سزاوار سنگباران يا شهاب سوزانى و در اين تهديد پاسخ شبهه او هست، و اين لعن بر تو باد تا روز جزا كه بپايان رسد چون مناسب دوران تكليف است نه دوران جزاء و گفتند: در رستاخيز جارچى لعنتى بر ستمكاران كند كه اين لعن در برابر آن فراموش گردد.
گفتند اين اندازه از نظر مردم تعبير شده كه دورتر از آن تصور نكنند، گفتند در آن روز عذابى كشد كه لعن را فراموش كند و بىاثر شود و گفت پروردگارا مرا مهلت بده تا روزى كه مبعوث شوند خواست فرصت اغواء يابد و رهائى از مرگ زيرا پس از رستاخيز مرگ نيست و در نخست اجابت شد و در دومى نه، فرمود تو ميمانى تا روز وقت معلوم كه نامبرده است براى مرگ تو نزد خدا يا براى انقراض بشر سراسر كه نفخه نخست صور است نزد جمهور و بسا مقصود از هر سه همان روز قيامت باشد و اختلاف تعبير باختلاف اعتبار است، روز جزاء است براى آنچه گذشت، روز بعث است كه تكليف برافتد و گمراهى نباشد، و روز معلوم است كه از اين دو جمله دانسته شده، و از آن برنيايد كه نميرد زيرا بسا در آغاز روز بعث بميرد، و مردم در ميان آن مبعوث شوند.
«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي» يعنى سوگند باغوايت كه آرايش دهم براشان هر آنچه در زمين است و آنها را بهر گناهى كشانم كه دنيا آماده براى فريب است كه فرموده «او جاودانى خواست در زمين- 175- الاعراف»
و گفتند: يعنى براى اينكه اغوايم كردى چنين كنم، و معتزله اغواء به غى تاويل كنند يا بسبب سازى براى آن چون فرمان بسجده بر آدم و يا گويند منظور گمراه كردن او است از بهشت.
رازى در 19- 190 تفسيرش- گفته: اصحاب ما باين آيه دليل آوردند كه خدا تعالى بسا كافر را خواهد و او را از دين گمراه كند و از حق بگرداند بچند وجه.
يكم: ابليس مهلت خواست كه تا روز رستاخيز بماند با اينكه صريح گفت براى اين ميخواهد بماند كه آدميزاد را اغوا كند، و خدا باو آرى گفت و مهلت داد، و اگر خدا در اين دنيا صلاح مكلفان را ميخواست او را در اين مدت دراز مهلت نميداد و بر گمراه كردن آدمى قدرت نميداد.
2- بزرگان پيغمبران و اولياء كوشا و در تلاشند براى ارشاد آدميان بدين حق و ابليس و خاندان و پيروانش در كوشش و تلاش براى گمراه كردن، و اگر مراد خدا ارشاد و هدايت بود بايد مرشدان بحق را بجا نهد و گمراهان را هلاك كند، و چون چنين نكرده ميدانيم گمراهى و كفر ميخواهد سپس گفته: در رد اشكال يكم معتزله دو راه آوردند يكم: از جبائى است كه گفت خدا تعالى براى آن بابليس اين مدت دراز مهلت داد كه ميدانست احوال مردم بر اثر وسوسه او در كفر و ايمان تفاوت نميكند، و ابليس هم كه نباشد كافر و گنهكار بىكم و كاست هستند، و چون چنين است او را مهلت داده.
دوم: ابى هاشم گفته دور نيست كه گويند وسوسه ابليس علت گمراهى نيست و موجب گناه نباشد تنها اثرى كه دارد اينست كه دورى از گناه و كفر را دشوار كند و اگر نبود آسانتر بود و اين خلاف كار حكيم نيست چنانچه دشوارى و شهوت آورد و كار مكلف را سخت كند، و اين دو پاسخ از اعتراض دوم هستند.
«هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ» چند تفسير دارد يكم، اخلاص راه بسوى منست
و راست است و مايه ارجمندى نزد من است.
دوّم: يعنى اخلاص راه بندگى است و بندگى راه راست بدرگاه من، يكى گفته چون ابليس گفت آدميزاده را گمراه كنم جز آنكه نگهش دارد بتوفيق خود و اين متضمن واگذارى كار است به خدا تعالى و خواست او خدا، فرمود: اين راه راستى است بسوى من.
«إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» براى بيان اينست كه چون ابليس گفت زمين را براى بندههاى غير مخلص تو آرايش دهم گويا بر غير مخلصين تسلطى دارد و خدا بيان كرد كه بهيچ كس تسلط ندارد بلكه هر كه پيرو او گردد باختيار خود كرده نه بتسلط ابليس و ابليس در اين باره دروغزنست كه تسلطى دارد چنانچه در آيه ديگر از او حكايت كرد «مرا بر شما تسلطى نبود» و خدا فرمود: «و نيست برايش تسلطى بر آنان كه گرويدند و بپروردگار خود توكل كنند، 99- همانا تسلطش بر كسانيست كه بدنبالش روند و كسانى كه بدو مشركند 100- النحل» جبائى گفته: اين آيه دليل است بر بطلان گفته آنكه پندارد شيطان و پرى ميتوانند مردم را بغش اندازند يا ديوانه كنند، چنانچه عوام گويند و بسا آن را بجادوگران بندند و اين آيه صريح بر خلاف آنست.
در تفسير آيه قول ديگريست و آن اينست كه چون ابليس گفت: جز بندههاى مخلصت را، و اعتراف كرد كه نميتواند آنها را گمراه كند، خدا او را تصديق كرد و فرمود: البته كه بر بندههايم تسلط ندارى و از اين رو كلبى گفته:
آنان كه در اين آيه ذكر شدند هم آنهايند كه ابليس استثناء كرده و بنا بر قول يكم «إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ» استثناء است يعنى بر آن بندهها كه پيرو تواند تسلط يابى بامر و نهى و بر قول دوم الا بمعنى لكن است.
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» ابن عباس گفته: مقصودش ابليس و همراهان و كسانيند كه از او پيروى كنند «فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ» معتزله گفتند اين آيه
دليل فساد عقيده جبريانست از چند راه[1]«فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ» دو احتمال دارد 1- يعنى شيطان سرپرست كفار مكه است و آنان را گمراه كند و مانند كافران امم ديگر از تو باز دارد.
2- يعنى او است سرپرست آنان كه بآرايش او فريفته شدند، در امروز كه روز رستاخيز است ياور و يارى ديگر ندارند.
«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ» جمعى از صحابه و تابعين استعاذه را پس از قرائت دانند و بيشتر آن را پيش از قرائت و مقصود اينست كه چون خواهى قرآن بخوانى بخدا پناه بر از شيطان كه گفتند خود ابليس است و بهتر اينست كه جنس شيطانست چون همه را در وسوسه دستى است، و چون فرمان پناه خواستن بدل اندازد كه شيطان را نيروى تصرف در تن مردم است خدا شرح داد كه جز بر وسوسه توانا نيست و فرمود: «نيست برايش تسلطى بر آنان كه گرويدند و بپروردگارشان توكل دارند» و از اين برآيد كه استعاذه در صورت نگرانى از ناتوانى در برابر شيطانست.
«بودند برادران شيطانها» مقصود از برادرى همانندى بدانها است در اين كار بد چون عرب همراه هر چيزى را برادر او خواند و گويد: اخوالكرم و الجود و اخو الشعر چون مواظب بر اين كارها باشد، و گفتند: يعنى همگنان آنهايند
[1]. 20: 61 تفسير رازى گفته: 1- اگر خدا كار آفرين آنها است آرايش شيطان سودى ندارد 2- اين آرايش چون آفرينش خداست نبايد شيطان را بدان نكوهش كرد 3- آرايش براى واداشتن آدمى است بكار بد و چون بعقيده آنها خدا كار آفرين است تحقق آن ضروريست و آرايش بىاثر است 4- بايد آفريننده كار آنها وليشان باشد نه كسى كه تنها بكار دعوت ميكند 5- خدا آرايش را كار شيطان دانسته و اگر خودش آفريننده كار باشد دروغ بر خدا بايست گردد( از پاورقى ص 173)