بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 167

53- در محاسن كه امام يكم7فرمود: راستى ابليس سرمه دارد. سفوفها دارد، و مزه‌ها. سرمه‌اش خوابست و سفوفش خشم و مزه كه بكامها نهد دروغ است.

بيان: مناسبت سرمه با خواب روشن است، و تعبير از خشم به سفوف براى اينست كه بيشتر سفوفها مسهلند و خشم هم كارهاى ناشايسته و اخلاق نكوهيده را از آدمى بدر آورد و سفوف داروهائيست كه كفه ميكنند، لعوق انگشت ليسيدن از خوراك خوشمزه است و با دروغ مناسب است در نهايه است كه در حديث است:

شيطان لعوق دارد و دسوم، لعوق آنست كه با ملعقه خورند و دسام آنچه است كه گوش را بندد و ديگر ذكر و موعظه در آن جا نكند.

54- عياشى از جميل بن دراج كه از امام ششم7پرسيدم از ابليس كه فرشته بود و يا كارمندى بود در آسمان؟ فرمود: فرشته نبود و فرشته‌ها او را از خود ميدانستند، و خدا ميدانست كه فرشته نيست و هيچ كارى را در آسمان متصدى نبود و كرامتى نداشت.

من نزد طيّار آمدم و آنچه شنيده بودم باو گفتم، او منكر شد و گفت:

چگونه از فرشته‌ها نبود و خدا فرمايد بفرشته‌ها «بآدم سجده كنيد و همه سجده كردند جز ابليس» و خود طيّار نزد آن حضرت آمد و از او پرسيد و من نزدش بودم گفت: قربانت قول خدا: آيا گروه مؤمنان در چند جا است كه خطاب بآنها است منافقان را هم ميگيرد؟ فرمود: آرى منافقان، گمراهان هر كه در ظاهر اعتراف بدعوت اسلام دارد ميگيرد[1]در كافى- 274- روضه- بسندى مانند آن آمده.

55- عياشى بهمان سند امام صادق7(قريب بمضمون خبر سابق را آورده‌

[1]ظاهر اين است كه مقصود طيار از پرسش ازيا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوازمينه چينى براى اشكال بروايت جميل بوده كه امام بفرمايد شامل منافقان نيست وانگه بدو اشكال كند كه بايد ابليس هم از خطاب بملائكه بيرون باشد و چون امام فرمود اين خطاب شامل منافقان و هر مسلمان ظاهرى است جاى اشكال نماند( از پاورقى ص 217)


صفحه 168

و در ضمن گفته فرشته‌ها شيطان را از خود ميدانستند و مصنف در بيان اين جمله گفته است) يعنى او را در فرمانبرى و بيگناهى از خود ميدانستند چون روزگار درازى مواظب عبادت خدا بود چون بعيد است كه ملائكه ندانند او فرشته نيست با اينكه از ميان پريان اسيرش كردند و بآسمانش برآوردند و اين تعبير از قبيل (سلمان منا اهل البيت) است.

يا چون ديدند اخلاقش جدا از پريانست و خدا تعالى پر او را ارجمند داشت ميان آنها و رئيس برخى از آنها نمود پنداشتند كه از آنها بوده و ميان پريان گرفتار بوده، يا اين گمان از برخى فرشته‌ها بوده كه سابقه او را نميدانستند.

56- عياشى: 1: 286- بسندى از امام ششم7در تفسير قول خدا«وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ‌» فرمود: مقصود از خلق اللَّه فرمان خداست.

57- و هم عياشى از امام پنجم روايت كرده كه خلق اللَّه، دين خداست.

بيان: در خبر نخست خلق اللَّه را بفرمان خدا تفسير كرده و در دوم بدين خدا، طبرسى در (2: 113) مجمع گفته از ابن عباس و ابراهيم و مجاهد و حسن و قتاده خلق اللَّه بفرمان و دين خدا تفسير شده و از امام ششم7هم روايت شده و آيه‌«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ‌» مؤيد آنست، و مقصود حلال شمردن حرام است و بر عكس و گفتند مقصود خايه كشى است، گفتند:

خالكوبيست، گفتند: مقصود دگرگون كردن خورشيد و ماه و سنگ است از بهره بردن در زندگى بپرستش آنها بخدائى.

58- عياشى- 1- 276- از جابر كه پيغمبر6فرمود: ابليس نخست نوحه‌گر نخست سرود خوان نخست حدي‌خوانست، فرمود: چون آدم از درخت خورد او سرود خواند، چون آدم را بزمين فرود كردند برايش حدى خواند، چون در زمين پايدار شد نوحه‌گرى كرد تا او را بياد نعمت بهشت اندازد، آدم گفت پروردگارا اين دشمنى كه بمن دادى در بهشت از عهده او برنيامدم و اگر تو مرا


صفحه 169

كمك نكنى بر او توانا نشوم.

خدا فرمود: بدى بيك بدى ولى نيكى ده برابر تا هفتصد برابر، گفت پروردگارا برايم بيفزا، فرمود: نوزادى نيايدت جز اينكه يك فرشته يا دو تا بر او گمارم كه پاسبانش باشند گفت پروردگارا بيفزا، فرمود: توبه پذيرفته است تا جان در تن است، گفت: پروردگارا بيفزا، فرمود: گناهان را همه بيامرزم و باكى ندارم، گفت: مرا بس است.

ابليس گفت: پروردگارا اينست كه بر منش ارجمندى و برترى دادى و اگر بمن تفضلى نكنى بر او توانا نباشم، فرمود: نوزادى نيارد جز تو را دو نوزاد آيد، گفت: پروردگارا، بيفزا، فرمود: در رگ و خونش روان شوى، گفت: پروردگارا بيفزا، فرمود: تو و نژادت در سينه آنها جا كنيد، گفت:

پروردگارا بيفزا فرمود: بدانها نويد ده و آرزومندشان كن و نويد ندهد شيطان آنها را جز بفريب.

59- و از همان از داود بن فرقد كه امام ششم7فرمود: فرشته‌ها پنداشتند شيطان از آنها است و خدا ميدانست از آنها نيست و راز او را بوسيله حميت فاش كرد كه گفت: مرا از آتش آفريدى و او را از گل آفريدى.

60- و از همان از ابى بصير كه امام ششم7فرمود: آن صراط كه ابليس گفت «البته آنها را از صراط مستقيم تو باز دارم و آنگه از برابر آنها در آيم الآية همان على بن ابى طالب7است.

61- و از همان- 2: 11- از امام پنجم و ششم7در قول خدا «يا بَنِي آدَمَ‌» عموم دارد.

من گويم: يعنى آيه «يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ‌، 26- الاعراف» 62- و از همان- 2: 239- بسندى از عبد السلام كه امام ششم7فرمود: اى عبد السلام از خود و ديگران حذر كن: گفتم: پدر و مادرم قربانت توانم از ديگران‌


صفحه 170

حذر كنم و از خود چگونه؟ فرمود: اين خبيث گوش ميايستد، و مى‌آيد و از تو سخنى ميشنود و بصورت آدمى بيرون ميرود و ميگويد: عبد السلام ميگفت، گفتم قربانت پدر و مادرم اينكه چاره ندارد، فرمود: همين است.

بيان: ظاهرا مقصود ذكر معايب مردم و اموريست كه بايد نهان بماند و اصرارى است در تقيه، و بسا شامل تصورات آدمى هم شود، و غرض رفع استبعاد از اين است كه آدمى رازى را در دل نهان كند و از زبان ديگران بشنود و اين بسيار شده و خبيث همان شيطانست.

63- در تاويل الايات الباهره بى‌سند تا وهب بن جميع كه از امام ششم7پرسيدم از ابليس و گفته او «پروردگارا مهلتم بده تا روزى كه مبعوث شوند، گفت تو از مهلت يافته‌هائى، تا روز وقت معلوم» اين روز كدام روز است؟ فرمود:

اى وهب پندارى روز رستاخيز مردم است، نه، ولى خدا عزّ و جلّ او را مهلت داده تا روزى كه قائم ما برانگيخته شود و موى جلو سرش را بگيرد و گردنش را بزند اينست روزى كه وقت معلوم است.

64- از كافى: 1: 38- اصول: بسندى از امام ششم7كه مرگ هيچ كس محبوبتر نزد ابليس نيست از مرگ يك فقيه.

65- و از همان: 3: 264- فروع بسندى از زيد شحام كه شنيدم امام ششم ميفرمود: راستى چون بنده سجده كند و طولش دهد ابليس داد زند واى بر من، او فرمان برد و من نافرمانى كردم او سجده كرد و من نكردم.

توضيح: در نهايه است كه در حديث ابى هريره آمده چون آدميزاده سوره سجده خواند و سجده كند، شيطان گوشه گيرد و بگريد و بگويد اى واى بر من.

66- در خصال: 1: 50- ط غفارى- بسندش از امام ششم7كه چون نوح از كشتى فرود آمد ابليس نزد او آمد باو گفت: در زمين مردى نيست كه بيش از تو بر من منت داشته باشد، بر اين بدكاران نفرين كردى و مرا از آنها


صفحه 171

آسوده كردى دو خصلت بتو نياموزم؟ از حسد بپرهيز كه آن بمن كرد آنچه كرد و از حرص بپرهيز كه بآدم كرد آنچه كرد.

67- و از همان: 1: 132 بسندش از امام پنجم (قريب بدين مضمون را آورده و در اندرز شيطان گفته) مرا در سه جا ياد آور كه نزديكتر بهر بنده در آنجا هستم: يادم كن هنگامى كه خشم كنى يادم كن چون ميان دو تن قضاوت كنى يادم كن چون با زنى تنها بمانى و ديگرى با شما نباشد.

68- و از همان- 1: 133-: بسندى از امام ششم7كه ابليس ميگويد در باره آدميزاده اگر وابمانم در سه چيز وانمانم، مال ناروائى بدست آوردن، حق مال حلال واندادن، و آن را در ناروا صرف كردن.

بيان: يعنى هر آدميزاده را در اين سه چيز گمراه كنم در غالب.

69- در خصال 1: 152 بسندى از امام ششم7كه نخست پدران سه‌اند آدم كه فرزند مؤمن آورد جانّ كه فرزند كافر آورد، ابليس كه كافر آورد و در آنها زايش نيست، تخم گذارد و جوجه كند و همه پسر باشند و دختر نباشند.

70- در مجالس ابن الشيخ: 216- بسندى تا پدران امام ششم7كه ابليس از زمان آدم7نزد همه پيمبران مى‌آمد تا مسيح مبعوث شد، با آنها گفتگو ميكرد و از آنها پرسش مينمود و با هيچ كدام بيشتر از يحيى بن زكريا انس نداشت يحيى باو گفت: اى ابا مرّه من بتو نيازى دارم گفتش تو را ارجمندى بيش از آنست كه من خواهش تو را رد كنم هر چه خواهى بخواه كه من در فرمانت مخالفت ندارم.

فرمود: اى ابا مرّه ميخواهم همه دامهايت كه آدميزاده را با آنها شكار ميكنى بمن بنمائى گفت بسيار خوب و فردا را باو نويد داد.

بامداد فردا يحيى در خانه نشست و در خانه را بست چشم بوعده‌گاه بود و نفهميد كه شيطان از دريچه كه در اطاقش بود برابر او آمد با چهره‌اى چون ميمون و تنى چون خوك و دو چشم دراز در چهره، دندانها و دهانش در درازى چهره شكافى بودند در يك استخوان بيچانه و ريش، چهار دست داشت دو تا در سينه و دو


صفحه 172

در شانه پاشنه‌هاش در جلو بودند و انگشتان پاهاش در دنبال قبائى بر تن داشت كه كمرش را بسته بود با كمربندى كه رشته‌هاى سرخ و زرد و سبز و همه رنگ بدان آويخته بودند و زنگ بزرگى بدست و خودى بر سر و بر خودش آهنى آويخته چون قلاب و چرن يحيى خوب او را ورانداز كرد گفتش اين كمربند ميانت چيست؟

گفت اين كيش گبريست كه منش ساختم و نزد آنها آرايش دادم. فرمود:

اين رشته‌ها و رنگها چيستند؟ گفتش اينها كارهاى زنانند (رنگهاى خ ب) پيوسته زن جلوه‌گرى ميكند (و رنگ ميزند خ ب) تا رنگى از او بگيرد و مردم را بدان بفريبد، فرمودش اين زنگى كه در دست دارى چيست؟ گفت مجمع همه لذتها از طنبور و تار و دايره و طبل و ناى و سرنا، و خوش‌گذرانها بر سر سفره ميخوارى خود نشينند و از آن لذت نبرند و من اين زنگ را ميان آنها بجنبانم و چون آوازش را بشنوند طرب آنها را سبك كند و برقص آيند و انگشت بر هم سايند و جامه بدرانند.

فرمودش چه چيز چشمت را روشنتر كند؟ گفت: زنها كه دامها و بندهاى منند، و چون نفرين نيكان و لعنت آنها بار مرا سنگين كنند نزد زنها روم و بدانها خوشدل شوم.

يحيى باو گفت: اين خود كه بر سر دارى چيست؟ گفت از نفرين مؤمنان با آن خود را نگهدارم، گفت: اين آهنى كه در آن بينم چيست؟ گفت دل خوبان را با آن قلاب كنم.

يحيى گفت: هرگز شده كه بمن پيروز شده باشى؟ گفت: نه ولى تو يك خصلتى دارى كه آن را خوش دارم.

يحيى گفت: آن چيست؟ گفت تو پر خورى و چون افطار كنى و بخورى و سير شوى و از برخى نماز و شب زنده دارى خود در شب باز مانى از اين كار،


صفحه 173

يحيى فرمود: من با خدا عهد مى‌كنم كه ديگر سير نخورم تا او را ملاقات كنم.

ابليس گفت: من هم با خدا عهد مى‌كنم كه بمسلمانى اندرز ندهم تا بميرم.

از نزدش بيرون شد و ديگر بدو باز نگشت.

71- اين خبر را از غور الامور ترمذى بسندى آورده نزديك بدان چه گذشت تا آنجا كه گويد- يحيى فرمودش اى ابا مرّه، نامش حارث است و كنيه‌اش ابا مره و خدايش ابليس ناميد چون در روز سجده بر آدم7از هر نيكى رفته شد (و در بيان حاجت يحيى گفته) من دوست دارم ترا در صورت و آفرينشت بينم و دامها كه بدانها مردم را هلاك كنى بمن بنمائى.

ابليس گفت: كار بزرگى از من خواستى كه مرا در تنگنا گذاشتى و كارم را مشكل كردى ولى تو نزد من عزيزترى از اينكه تو را رد كنم و نيازت را بر نياورم ولى ميخواهم تنها مرا بينى و كسى جز خودت نباشد براى فردا روز بر آمده وعده گذاشتند و با اين وعده از نزد آن حضرت رفت، و فردا همان ساعت برابرش ايستاده بود، و باو بيك كار خدائى بزرگ نگاه كرد.

چهره‌اى مسخ شده وارونه و زشت هراسناك و بد، تنى چون تن خوكان، و چهره چون ميمونها، شكاف چشمش بدرازا شكاف دهانش بدرازا تا برابر سرش و دندانهاش همه يك استخوان بى‌چانه و بى‌ريش، موى سرش اندك روئيده بسوى بالا و وارونه، با چهار دست دو در شانه و دو در پهلوها، انگشتان پاهاش بدنبال و پاشنه‌هاش به جلو و دستش داراى شش انگشت، گونه‌اش سفت و صاف، دو سوراخ بينى او بسوى آسمان و نوكى داشت چون نوك پرنده، چهره‌اش بسوى پشت، دو چشمش اعمش و لنگ و چوله، داراى دو بال و پيراهنى داشت بالا زده كه رويش زنارى بسته بود و چند كوزه خرد بكمربندش آويخته بود و كنار پيراهنش رشته‌ها آويزان بودند در هر رنگ از سفيد و سياه و سرخ و زرد و سبز و زنگ سطبرى بدست داشت و خودى بر سر كه بر قله‌اش آهن درازى سر بر گشته آويزان بود.


صفحه 174

يحيى فرمود: اى ابا مره بمن از آنچه بينم و بپرسم گزارش بده گفت اى پيغمبر خدا من بدين وضع نزدت نيامدم مگر اينكه ميخواهم از هر چه بپرسى پاسخ درست دهم و چيزى را از تو نپوشانم.

فرمود: اى ابا مره بمن باز گو از اين كمربند زناريت بالاى پيراهن چيست؟

گفت اى پيغمبر خدا اين مجوس‌گريست و گبرمآبى، من گبرى را ساختم و بدان كيشم.

فرمود: بگو بدانم اين كوزه‌هاى خرد كه از كمربندت آويزانند در پيش چيستند؟

گفت: اى پيغمبر خدا، اينها شهوتها و نمايشات دامهاى منند، نخست چيزى كه مؤمن را با آن شكار كنم زن است و اگر او بفرمان خدا در اين باره بچسبد از راه جمع مال حرام بدو رو كنم و او را بطمع و حرص در آن اندازم و اگر بفرمان خدا پناه برد و بزهد و ترك مال از من كناره كند از راه ميخوارى و مستى بدو رو كنم تا همه اين خواهشها را در او مكرر سازم و بناچار اگر پارساتر مردم باشد بيكى از آنها گرفتار شود.

فرمود: اين نمونه‌هاى هوس انگيز كه بكنار پيراهنت هستند چيستند؟

گفت: اى پيغمبر خدا اينها رنگهاى زمانه و زيور آنهايند و هر زنى پيوسته جامه خود را بيكى از اين رنگها درآورد تا آن را بپسندد و مردان را بزيور خود عاشق خود سازد.

فرمود: اين زنگ كه در دست دارى چيست.

گفت: اى پيغمبر خدا اين معدن خوشى و شادى و مجمع آوازهاى ابزار موسيقى است از تار و طنبور و نى و طبل و دايره و نوحه‌گرى و سرود و آن گروه در انجمنى گرد آيند براى بدكارى و برخى از آنچه گفتم دارند ولى آنها را كامياب و شاد نسازد، و چون ديدم خوب سرحال نيستند من اين زنگ را بنوازم و با آواز ابزار آنها در آميزد و لذت و شادى آنها را بيفزايد، برخى چون آن را شنوند