بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 173

يحيى فرمود: من با خدا عهد مى‌كنم كه ديگر سير نخورم تا او را ملاقات كنم.

ابليس گفت: من هم با خدا عهد مى‌كنم كه بمسلمانى اندرز ندهم تا بميرم.

از نزدش بيرون شد و ديگر بدو باز نگشت.

71- اين خبر را از غور الامور ترمذى بسندى آورده نزديك بدان چه گذشت تا آنجا كه گويد- يحيى فرمودش اى ابا مرّه، نامش حارث است و كنيه‌اش ابا مره و خدايش ابليس ناميد چون در روز سجده بر آدم7از هر نيكى رفته شد (و در بيان حاجت يحيى گفته) من دوست دارم ترا در صورت و آفرينشت بينم و دامها كه بدانها مردم را هلاك كنى بمن بنمائى.

ابليس گفت: كار بزرگى از من خواستى كه مرا در تنگنا گذاشتى و كارم را مشكل كردى ولى تو نزد من عزيزترى از اينكه تو را رد كنم و نيازت را بر نياورم ولى ميخواهم تنها مرا بينى و كسى جز خودت نباشد براى فردا روز بر آمده وعده گذاشتند و با اين وعده از نزد آن حضرت رفت، و فردا همان ساعت برابرش ايستاده بود، و باو بيك كار خدائى بزرگ نگاه كرد.

چهره‌اى مسخ شده وارونه و زشت هراسناك و بد، تنى چون تن خوكان، و چهره چون ميمونها، شكاف چشمش بدرازا شكاف دهانش بدرازا تا برابر سرش و دندانهاش همه يك استخوان بى‌چانه و بى‌ريش، موى سرش اندك روئيده بسوى بالا و وارونه، با چهار دست دو در شانه و دو در پهلوها، انگشتان پاهاش بدنبال و پاشنه‌هاش به جلو و دستش داراى شش انگشت، گونه‌اش سفت و صاف، دو سوراخ بينى او بسوى آسمان و نوكى داشت چون نوك پرنده، چهره‌اش بسوى پشت، دو چشمش اعمش و لنگ و چوله، داراى دو بال و پيراهنى داشت بالا زده كه رويش زنارى بسته بود و چند كوزه خرد بكمربندش آويخته بود و كنار پيراهنش رشته‌ها آويزان بودند در هر رنگ از سفيد و سياه و سرخ و زرد و سبز و زنگ سطبرى بدست داشت و خودى بر سر كه بر قله‌اش آهن درازى سر بر گشته آويزان بود.


صفحه 174

يحيى فرمود: اى ابا مره بمن از آنچه بينم و بپرسم گزارش بده گفت اى پيغمبر خدا من بدين وضع نزدت نيامدم مگر اينكه ميخواهم از هر چه بپرسى پاسخ درست دهم و چيزى را از تو نپوشانم.

فرمود: اى ابا مره بمن باز گو از اين كمربند زناريت بالاى پيراهن چيست؟

گفت اى پيغمبر خدا اين مجوس‌گريست و گبرمآبى، من گبرى را ساختم و بدان كيشم.

فرمود: بگو بدانم اين كوزه‌هاى خرد كه از كمربندت آويزانند در پيش چيستند؟

گفت: اى پيغمبر خدا، اينها شهوتها و نمايشات دامهاى منند، نخست چيزى كه مؤمن را با آن شكار كنم زن است و اگر او بفرمان خدا در اين باره بچسبد از راه جمع مال حرام بدو رو كنم و او را بطمع و حرص در آن اندازم و اگر بفرمان خدا پناه برد و بزهد و ترك مال از من كناره كند از راه ميخوارى و مستى بدو رو كنم تا همه اين خواهشها را در او مكرر سازم و بناچار اگر پارساتر مردم باشد بيكى از آنها گرفتار شود.

فرمود: اين نمونه‌هاى هوس انگيز كه بكنار پيراهنت هستند چيستند؟

گفت: اى پيغمبر خدا اينها رنگهاى زمانه و زيور آنهايند و هر زنى پيوسته جامه خود را بيكى از اين رنگها درآورد تا آن را بپسندد و مردان را بزيور خود عاشق خود سازد.

فرمود: اين زنگ كه در دست دارى چيست.

گفت: اى پيغمبر خدا اين معدن خوشى و شادى و مجمع آوازهاى ابزار موسيقى است از تار و طنبور و نى و طبل و دايره و نوحه‌گرى و سرود و آن گروه در انجمنى گرد آيند براى بدكارى و برخى از آنچه گفتم دارند ولى آنها را كامياب و شاد نسازد، و چون ديدم خوب سرحال نيستند من اين زنگ را بنوازم و با آواز ابزار آنها در آميزد و لذت و شادى آنها را بيفزايد، برخى چون آن را شنوند


صفحه 175

چغانك زنند، برخى سر و گردن بجنبانند و برخى با دو دست چپ زنند و پيوسته اين شيوه را دارند تا من بر آنها سوار شوم و آنها را هلاك سازم.

فرمود: اين كلاه خود كه بر سر دارى چيست؟

گفت: اى پيغمبر خدا از من بپرهيز و از دامهايم كه برايت بيان كردند پيغمبران و نيكان و عابدان و پارسايان چنانچه من سر خود را با اين كله خود از نكبت نگهدارم فرمود: نكبت كدام است؟

گفت: لعنت، فرمود: اين آهن دراز كه در قله آنست چيست؟

گفت: اى پيغمبر خدا، اين قلابيست كه با آن دل نيكان را بسوى خود كشم.

فرمود: يك پرسش ماند، گفت آن چيست؟

فرمود: اين چه آفرينش و صورت زشت و وارونه و منكريست كه تو دارى؟

گفت: اى پيغمبر خدا اين بخاطر پدر تو آدم است، من از فرشته‌هاى ارجمند بودم 400 هزار سال سر از سجده برنداشتم، و نافرمانى پروردگارم را كردم در يك سجده براى پدرت آدم، و خدا بمن خشم كرد و مرا لعن كرد و از پيكره فرشته‌ها به پيكره ديوان درآمدم، در ميان فرشته‌ها زيباتر از من نبود و من مسخ و وارونه و زشت و برگشته و هراسناك و بدمنظره شدم چنانچه بينى.

فرمود: آيا اين صورت خود را هرگز بكسى نمودى و اين دامهايت را بدين وضع‌ها؟

گفت: نه سوگند بعزّت پروردگارم، اين چيزيست كه هيچ آدميزاده هرگز بدان نگاه نكرده و من تو را بدان گرامى داشتم در برابر همه مردم.

فرمود: پذيرائى خود را با دو پرسش كامل كن يكى عمومى و ديگرى خصوصى‌


صفحه 176

گفت: اى پيغمبر خدا بسيار خوب ميتوانى بپرسى.

فرمود: بمن باز گو كدام چيز نزد تو اميدواركننده‌تر و پشتيبانتر و دلدارى‌بخش‌تر از اندوه تو و چشم روشنتر كن تو و بهتر تو را پابرجا كند و دلت را شادتر كند؟

گفت: اى پيغمبر خدا من ميترسم آن را بكسى بگوئى و از تو ياد گيرند و از آن خود را نگهدارند و نيرنگ من بيهوده شود.

فرمود: خدا در كتابش كار تو و نيرنگت را فرو آورده و براى پيغمبران و دوستانش بيان كرده و از آنچه بايد كناره كردند، و اما گمراهان را تو بدانها سزاوارترى كه مانند گوى در دست تواند و تو آنها را ببازى ميگيرى و گفتار تو از گفتار خدا اثربخش‌تر و عزيزتر نيست.

گفت: اى پيغمبر خدا راستى اميدبخش‌تر چيزى نزد من و پشت محكمتر كن و چشم روشن‌كن‌تر برايم زنانند كه بند و دامهاى منند و تير بى‌خطاى منند پدرم قربانشان اگر اينان نبودند نميتوانستم كمترين آدمى را گمراه كنم، بوسيله آنها است كه بمقاصد خود برسم و بدانها مردم را در مهالك افكنم.

چون متوجه عابدان و علماء شوم بر من چيره شوند، و هر چه سپاه بر آنها گسيل دارم بگريزند و پس از شكست و گريز بياد زنان آيم و خوشدل شوم و خشمم آرام شود و خاطرم آسوده گردد، و عقده دلم گشوده شود و اندوهم تسلى يابد و چشمم روشن گردد و پشتم محكم شود.

و اگر زنها از نژاد آدم نبودند من آنها را سجده ميكردم چون آنها خانمهاى منند و جاشان بر دوش و گردن من است و بر من است آنچه خواهند، هيچ زنى از ناحيه من نيازى نخواهد جز كه براى انجامش بسر شتابم نه با پا زيرا آنها اميد منند و پشت و عصمت و پسند و ثقه و فريادرس منند.

فرمود: سود و شادى تو در گمراه كردن آدمى چيست؟ و براى چه بدان تسلى يابى؟


صفحه 177

گفت: خدا شاديها، غمها، حلال و حرام را آفريده، و در روز آدم مرا ميان آنها مخير كرد و من شهوتها، حرام، دشنام و منكرات را برگزيدم، و آنها شيفته‌گى و دلخواه من شدند و آدم را هم مخير كردند و او اندوه و عبادت و حلال را برگزيد، و آنها را خواست و آرمان او شدند آنست خواست و آرمان او، و اينست هوس و خواست و دلخواه من، آنست چيز و دارائى و كالاى او اينست چيز و دارائى و كالا و اندوخته من، و چيز هر كس چون خود اوست كه خواست و شهوت بدان دارد، خواست و شهوت مرد زندگى او است و چون زندگى را از كسى بگيرند نابود گردد، چه بسيار آفريده خدا كه خواسته و دلبندش را گرفتند و مرد و نابود شد و همچنانست اين موضوع.

اينكه من برگزيدم دلخواه و هوس و زندگى من شده و اگر از من گرفته شود نابود شوم و هر آنگاه كه بدان دست يابم شاد و زنده شوم، و چون ديدم دلخواه و هوس و زندگيم نزد ديگريست كه آن را از من گرفته تا توانم بكوشم كه آن را بدست آرم تا بدان نيرو گيرم بر آدمى كه زندگى كه شهوت من است و هوس مرا گرفته و در چنته خود نهاده و نگهدارى گرديده و آماده شده و فراهم گرديده تا با من كارزار كند و بجنگد و آيا من چاره‌اى از نبرد دارم تا حق بحق‌دار رسد و ستمكار مقهور گردد، اينست حال من و كار من و مايه شادى من چون بر او چيره شوم.

باو فرمود: مگر آدم چه ستمى بتو كرده كه ميگوئى بايد بستمكار زور آور شد.

گفت: بمن ستم كرده كه هوس و خواهش مرا گرفته و در چنته خود نهاده اگر آن نبود چگونه من در جنگ با او و در حلال او طمع نكنم چنانچه او در حرام و خواسته من طمع كرده.

فرمود باو اين نشدنى نيست كه گوئى من ميخواهم هوس خود را از او پس گيرم و شاد شوى اگر آن را بكار زند و اندوه خورى اگر هوست را در زندگى‌


صفحه 178

خود بكار نزند؟ گفت: چون هوس راند من اندوه ندارم بلكه شادم زيرا او خواسته مرا كه شاديست بمن داده همانا اندوه خورم كه آن را بكار نگيرد، من دنبال خواسته‌ام نيستم كه از من گرفته زيرا دلم آسوده است كه برنگردد، زيرا بر آن سرشته شده ولى ميخواهم آن را بكار بندد، و چونش بكار بندد آرزو و گزيده و زندگيم را بمن داده كه جان من است.

و چون آرمان مرا بكار زند مرا زنده و شاد كرده و آن را بهدف خود بكار بسته و اگرش بكار نزند در چنته او بماند و چون زندانى باشد و چون در درون او زندانى و در بند است و آن جان من است مانند اينست كه من در زندانم و در بند و بجنگ برخيزم.

زيرا او بجاى زندگى بمن مرگ داده و ناچارم بهر نيرنگ دست زنم و هر فريبى بكار برم و آماده شوم و ابزار و آلات را آراسته كنم و زلم زينبو و ابزار موسيقى را بر آرم، بزنم و بجنبانم و نمايش دهم شايد آن را بيند و خوش گردد و باد كند و بنشاط آيد و فريب خورد و بهيجان آيد، و آن هوسى كه در او است بكار بندد كه زندگى و خواست من است، و من زندگى يابم و خرّم شوم تا آن راهى براى جنبش و نجات از زندان بيابد، و اينست كه براى كسى نگفتم از روزى كه آفريده شدم، و اگر نبود فضل و ارجمندى تو منت بدان گزارش ندادم.

يحيى فرمود: و آن پرسش خصوصى كه از تو خواستم، گفت: آرى بپرس من آماده‌ام.

فرمود: آيا هرگز در من فرصتى براى هوس رانى خود يافتى از گوشه چشمى يا پرش سخنى از زبان يا خاطره‌اى در دل؟

گفت: بار خدايا نه، جز اينكه يك خصلت از تو مرا خوش آيد و پسند من است كه در تو بسيار است و نزد من مقام ارجمندى دارد، رنگ يحيى از


صفحه 179

گفته او پريد و بخود پيچيد و خود را كم شمرد، و بندهاى دلش لرزيد و غش كرد.

فرمود: اى ابا مرّه آن خصلت شيطان پسند چيست؟

گفت: تو مرد پر خورى هستى و بسا كه بسيار بخورى و تخمه شوى از آن و سستى و خواب و سنگينى و تنبلى و چرت تو را فرا گيرند، و گاهى بر پهلوى خود بخوابى در شبها كه برميخيزى و عبادت ميكنى و اين مرا خوش آيد از تو.

گفت: همين فرصت را نسبت بمن دارى؟ گفت: آرى، فرمود: چه سخت شادت كند و سخت تو را بجنباند، گفت منت ياد آور شدم و حفظ نكردى ولى بطور خلاصه هر آنچه را خدا بد دارد پسند من است و هر آنچه خداپسند است از من بدور است و من خوددار نيستم تا بهر چاره‌اى دست اندازم تا آدمى آن را بدور اندازد و پسند خود را مى‌آرايم تا آن را برگيرد و بر آرد.

زيرا زندگى من در بكار بستن پسنديده من است و مرگم و نابوديم و خواريم و ناتوانيم در بكار بستن ناپسند و دور افكنده من است كه همان حلال و پاك است از هر چيز و اندوه‌ها است، پسند من حرام است و هر چيز پليد و شادى و خوشى كه خدا از آن غدقن كرده.

سپس ابليس گفت: تو را بس است اى يحيى و شاد بود از فرصتى كه بر او يافته بود و باو گفته بود، يحيى فرمود: در عمر من جز همين فرصت را كه گفتى بر من نيافتى؟

گفت: بارخدايا نه جز همين را.

يحيى فرمود: من با خدا عزّ و جلّ عهد كردم نذرى واجب بگردنم كه از دنيا بيرون روم و سير نخورم از غذا.

فرمود: ابليس در خشم شد و غمناك شد از اين گزارش كه باو داد، و يحيى خوددارى كرد و پناه گرفت.


صفحه 180

ابليس گفت: اى آدميزاده مرا فريب دادى و پشتم را با اين فريب شكستى و من با خداى خود عهد كنم و نذرى واجب بگردن گيرم كه هيچ آدمى را اندرز ندهم، و البته اى آدميزاده تو بمن چيره شدى و پشتم را بدين ترتيب شكستى تا از دستم بسلامت جستى و خشمگين از بر آن حضرت بيرون شد.

و ميگويم: نسخه روايت بسيار نادرست بود و چنانش كه يافتم نگاشتم براى تاكيد و توضيح روايات اهل بيت.

72- در مجالس ابن الشيخ 111- 112-: بسندى تا جابر بن عبد اللّه انصارى رحمه اللَّه كه: ابليس بچهار صورت در آمده: در روز بدر بصورت سراقه بن جعشم مدلجى در آمد و بقريش گفت «كسى از مردم بر شما چيره نشود امروز و راستى من پناه شما هستم، و چون دو گروه بهم برخوردند واپس گريخت و گفت: من از شماها بيزارم 48- الانفال» و در روز عقبه بصورت منبه بن حجاج در آمد و (براى برهمزدن بيعت انصار با پيغمبر اسلام در عقبه منى) فرياد زد كه محمّد و بى‌دينان همراهش در عقبه هستند آنها را دريابيد، رسول خدا6بانصار فرمود:

نترسيد كه آوازش را جز خودش نشنود.

و در روز اجتماع قريش در دار الندوه بصورت شيخ نجدى درآمد و بآنان در باره پيغمبر رأى داد كه قرآن بدان اشارت كرده و خدا فرو فرستاد «و چون نيرنگ كردند آنان كه كافر شدند در باره تو كه تو را زندان كنند يا بكشند يا بيرون كنند، و نيرنگ بازند و خدا تدبير كند و خدا بهتر تدبيركنانست».

روزى كه پيغمبر6درگذشت بصورت مغيرة بن شعبه در آمد و گفت: آيا مردم نسازيدش مانند خسروان عجم و قيصرهاى روم آن را توسعه دهيد بخانواده‌ها تا توسعه يابد، آن را به زاده‌هاى هاشم برنگردانيد تا براى پيشوا چشم براه زنان آبستن بمانيد.

بيان: يعنى اگر خلافت ويژه زاده‌هاى هاشم گردد كار بجائى رسد كه مردم‌