سمت راست دين آنها است كه اگر در گمراهى باشند آن را براشان آرايش كنم و خوش نما سازم، و اگر در دين حقند بكوشم تا آنان را از آن بيرون برم، و سمت چپ لذت و شهوتست، و خدا تعالى ميفرمايد: «و البته ابليس گمان خود را در باره آنها درست در آورد 20: سبأ» و اما اينكه فرمود: بيرون شو از آن مذءوم و مدحور مذءوم يعنى نكوهيده و مدحور يعنى رانده شده بدور و افكنده بدوزخ (212) 94- در معانى الاخبار- 158-: بسندش تا امام ششم7در قول او «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ42- الحجر» فرمود: براى او بر خصوص اين دسته تسلطى نيست، گويد: گفتم: چطور، با آنچه در ميان آنها است؟ فرمود:
چنان نيست كه ميفهمى، معنى اينكه بر آنها تسلط ندارد اينست كه آنها را دوست كفر و دشمن ايمان سازد.
محاسن: 171 عياشى- 2: 242- مانند آن را دارند.
95- در تفسير- 573-: بسندش از اسحاق بن جرير كه امام ششم فرمود:
يارانت در گفته ابليس: «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» چه گويند؟ گفتم: قربانت خداوند آن را در كتاب خود فرموده، فرمود: دروغ گفته شيطان اى ابا اسحاق خدايش جز از گل نيافريده و آنگه فرمود: خدا فرموده «آنكه ساخت براى شما از درخت سبز آتش و بناگاه شما از آن برافروزيد، 80- يس» خدايش از اين آتش آفريد و از اين درخت و مايه درخت گل است.
بيان: شايد مقصود اينست كه گل در سرشت او هست گرچه آتش در آن غلبه دارد.
96- تفسير- 573- بسندش از امام ششم7در قول خدا تبارك و تعالى «مهلتم بده تا روزى كه برانگيخته شوند فرمود: تو مهلت دارى تا روز وقت معلوم» فرمود: روز وقت معلوم روزيست كه رسول خدا6او را بر صخرهاى كه در بيت
المقدس است سر ميبرد.
97- در عيون- 229-: بسندى از امام رضا7از پدرانش كه پيغمبر6گل و پيه درخت خرما را ميخورد و ميفرمود: ابليس لعنه اللَّه سخت خشم كند و گويد آدميزاده ماند تا كهنه را با بو خورد.
98- و از همان بهمين سند از على بن ابى طالب7كه من نشسته بودم نزد كعبه ناگاه ديدم پيرى كوژپشت كه از سالخوردگى ابروانش روى چشمانش افتاده و عصائى بر دست و كلاه سرخى بر سر و روپوش موئين بر تن دارد آمد و نزديك پيغمبر6رفت كه پشت بخانه كعبه داشت و گفت: يا رسول اللَّه براى من آمرزش خواه، پيغمبر فرمود: پيرمرد تلاشت سودى ندارد و دانست گمراه است و چون آن پير پشت كرد و رفت بمن فرمود: اى ابا الحسن او را ميشناسى؟ گفتم نه فرمود: اين لعين ابليس است.
على گويد بدنبالش دويدم تا باو رسيدم و بخاكش افكندم و بر سينهاش نشستم و دست به نايش فشردم تا او را خفه كنم، گفت: اى ابا الحسن مكن كه من تا روز وقت معلوم مهلت دارم، بخدا اى على من بحقيقت تو را دوست دارم، و دشمنت ندارد جز كسى كه با پدرش در مادرش شريك شدم و زنا زاده شده، من خنديدم و او را رها كردم.
99- تفسير- بگو پناه برم بپروردگار مردم، پادشاه مردم، معبود مردم، از شرّ وسواس خنّاس- نام شيطانست- در دلهاى مردم كه آنها را از خير نوميد كند و به ندارى نويد دهد و بگناه و هرزگى وادارد و اينست قول خدا «شيطان بشما نويد ندارى دهد و شما را بهرزگى وادارد».
و امام صادق7فرمود: دلى نيست جز كه دو گوش دارد بر يكى فرشته اى است رهنما و بر ديگر شيطانى سست كن و فتنه گر، اين فرمانش دهد و آن بازش دارد، و مردم شيطان صفت هم باشند كه مردم را بگناه وادارند چون شيطان جنى.
بيان: بسا كه پيغمبر در خواندن قل اعوذ لفظ قل را نميگفت و يا اينكه خوبست پس از قرائتقُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِآن را بىلفظ قل تكرار كرد، و براى هر كس اين خوبست چنانچه طبرسى رحمه اللَّه در (10: 571) مجمع از امام ششم7روايت كرده كه چون بخوانىقُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِبگو: در دلتأَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِيعنى پناه برم بپروردگار سپيده دم و چون بخوانى:قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِبگو در دل خود پناه برم بپروردگار مردم.
100- در تفسير- 744-: بسندى از ابن عباس در قول خدا «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ» مقصود شيطانست كه بر دل آدميزاده است و خرطومى مانند خوك دارد و او را وسوسه كند كه رو كند بدنيا و آنچه خدا دوست ندارد و چون ياد خدا كند پس نشيند و ناپديد شود، خدا فرموده «آنكه وسوسه كند در دل مردم» و سپس خبر داده كه از پرى و آدمى هر دو است و فرمود از جن و آدمى ...
101- در علل- 234-: بسندى تا رسول خدا6كه چون خدا عزّ و جلّ بآدم و زنش فرمان داد بزمين فرو شوند و ابليس هم بىهمسر فرو شد و مار هم بىهمسر، نخست كسى كه با خود لواط كرد ابليس بود و نژادش از خودش بر آمدند و همچنين مار و نژاد آدم از همسرش بود، و باو گزارش داد كه اين دو دشمن آنهايند.
102- و از همان (234): بسندى از يكى دو امام7در گفته لوط «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ28- العنكبوت» كه ابليس در صورتى زيبا و خوش پوش زنانه نما نزد آنان آمد، و بجوانان آنها پيوست و آنها را واداشت تا بدو افتادند و اگر از آنها خواسته بود كه بر آنها افتد نپذيرفتند، ولى خود را پيش داشت و چون باو افتادند لذت بردند و آنگاه آنها را رها كرد و رفت و بهمدگرشان حوالت كرد.
103- در عيون و علل- 2: 381- باسنادش كه شامى از امير المؤمنين7از نام ابليس پرسيد در آسمان، فرمود: نامش حارث بود، و از نخست لواط كن پرسيد، فرمود: او ابليس بود كه خود را گائيد.
104- در خصال 1-: 263- بسندش از امام ششم7كه ابليس چهار بار جيغ كشيد:
1- روز لعن 2- چون بزمين افكنده شد 3- چون محمّد6در دوران فترة رسولان مبعوث گرديد. 4- چون سوره امّ الكتاب فرو شد، و دو بار نفير كشيد 1- چون آدم از درخت خورد. 2- چون از بهشت فرو شد در قصص: بسندى از آن حضرت7مانندش آمده.
بيان: مخالفت جيغ چهارم با آنچه در پيش گذشت زيانى ندارد، چون در آنها ذكر حصر نشده نفير آواز بينى است و از شاديست و زن در هنگام جماع ميكشد و از اين رو برخى عرب آن را بد شمارند ...
105- در خصال: 1: 285-: بسندى از امام ششم7كه ابليس گفت در پنج چيز من بيچارهام با اينكه همه مردم در قبضه منند، كسى كه از دل درست بخدا پناهد و همه كار خود را بدو گذارد، كسى كه در شب و روزش بسيار تسبيح گويد كسى كه براى برادر مؤمنش پسندد آنچه بخود پسندد، كسى كه در مصيبتى كه باو رسد بيتابى نكند، كسى كه قناعت كند بدان چه خدا روزيش كرده و غم روزى نخورد.
106- و از همان- 2: 353-: بسندى از امام دوّم در حديثى طولانى كه با پادشاه روم داشت و او در شمار پرسشهايش از آن حضرت پرسيد، از هفت آفريده خدا عزّ و جلّ كه از رحم بر نيامدند، فرمود: آدم، حواء، كبش ابراهيم، ناقه صالح، مار بهشت، كلاغى كه خدا فرستاد تا در زمين بكاود و ابليس لعنه اللَّه
107- و از همان (آن را در خصال نيافتيم و گويا اشتباه مصنف است و از علل است- 238 از پاورقى 248) بسندى از عطيه كه نام مأبون را نزد امام ششم7بردم، فرمود: خدا كسى را كه در او خيرى داند بدين بلا مبتلا نكند، در دبر آنان رحمى است وارونه مانند رحم زنها، و شريك آنها شده پسرى از ابليس بنام زوال و هر مرد كه از شركت با او باشد مأبون گردد و هر زن كه از او باشد هر جايى شود.
در كافى- 5: 549 فروع- بسندى مانندش آمده.
108- در علل- 2: 264-: بسندى از امام ششم7كه چون ولى خدا زاده شود ابليس برآيد و جيغى كشد كه شياطين او در هراس افتند و باو گويند اى آقاى ما تو را چه شد كه چنين جيغ كشيدى؟ پاسخ گويد: ولىّ خدا زاده شد، گويند بتو چه؟ گويد اگر بماند تا ببلوغ رسد خدا بدو مردمى را بسيار رهنمائى كند، باو گويند بما اجازه نميدهى او را بكشيم؟ گويد: نه، گويند چرا با اينكه بدخواه او باشى؟ گويد: براى اينكه ما بوجود اولياء اللَّه بمانيم و اگر در زمين امامى نباشد البته رستاخيز بر پا شود و ما بدوزخ رويم و چرا براى دوزخ شتاب كنيم.
109- در قصص راوندى: بسندى تا جميل بن دراج كه از امام ششم7پرسيدم آيا ابليس فرشته بود يا پرى؟ فرمود: فرشتهها او را از خود ميدانستند و خدا ميدانست كه از آنها نيست، و چون سجودش فرمود: از او شد آنچه شد.
110- و از همان: باسناد از امام صادق7كه خدا ابليس را بسجده بر آدم فرمان داد و او گفت بار پروردگارا اگرم از سجده بر آدم معاف كنى از تو پرستشى كنم، كه هر كسى مانند آن را نكرده، خدا فرمود: من ميخواهم فرمانم برند از راهى كه خود ميخواهم.
111- و از همان: بسندى تا امام ششم7كه خر را آورد سوار كشتى
كند و سرباز زد و شيطان ميان پاهاى خر بود باو فرمود: تو درآ در كشتى خر در آمد و شيطان هم در آمد، ابليس گفت: من دو خصلت بتو بياموزم، نوح فرمود: نيازى بسخن تو ندارم، شيطان گفت: مبادا حريص باشى كه حرص پدرت و مادرت را از بهشت بدر كرد و از حسد بپرهيز كه مرا از بهشت بدر كرد، باو وحى شد اين دو را از او بپذير گرچه ملعونست.
112- و از همان: بسندى از امام دهم7كه ابليس در بر نوح آمد و گفتش تو بر من منت بزرگى دارى از من اندرز بخواه من بتو خيانت نكنم، نوح، از گفتگو و پرسجو با او گناهكارى دريافت خدا باو وحى كرد با او سخن كن و از او بپرس كه منش بر حجتى بضرر خودش گويا كنم، نوح7فرمود بگو ابليس گفت: چون آدميزاده را بخيل يا حريص يا حسود يا زورگو يا شتابزده يابيم مانند گوى او را ميچرخانيم و اگر همه اين خصال در او باشد او را شيطان مريد نام نهيم، نوح فرمودش منت بزرگ من بر تو چيست؟ گفت نفرين كردى، بر اهل زمين و در يك ساعت همه را بدوزخ ريختى و من از آنها فارغ شدم و اگر نفرين تو نبود روزگار درازى گرفتار آنها بودم.
113- در قصص: بسندى تا ابن عباس كه ابليس بنوح گفت: تو بر من نعمتى دارى و من بتو چند خصلت بياموزم، نوح فرمود: نعمت من بر تو چيست؟ گفت:
اينكه نفرين كردى بر قومت و خدا همه آنها را هلاك كرد، بپرهيز از كبر و حرص و حسد زيرا كبر مرا از سجده بر آدم باز داشت و كافر و شيطان رجيم كرد، و حرص بود كه همه بهشتى كه بر آدم مباح بود جز يك درخت او را واداشت از آن خورد، مبادا حسود باشى كه پسر آدم از حسد برادرش را كشت، نوحش گفت:
بمن بگو در چه وقتى تواناترى بر آدميزاده؟ گفت هنگام خشم.
114- و از همان: بسندى از ائمه:كه در اين ميانه كه موسى نشسته بود ابليس نزد او آمد و كلاه بلندى بسر داشت آن را برداشت و نزديك موسى آمد و باو سلام داد، موسى گفتش تو كيستى؟ گفت: ابليس، فرمود: خدا دورت
دارد، اين كلاه دراز براى چيست؟ گفت: با آن دلهاى بنى آدم را بربايم، فرمودش بگو كدام گناه است كه چون آدميزاده بكند بر او چيره گردى؟ گفت اينكه خود بين باشد و كردار خود را بيش شمارد و گناهش را كم گيرد.
گفت: اى موسى با زن بيگانه خلوت مكن زيرا هر كه چنين كند من خود يار او شوم نه ياران من، مبادا با خدا عهدى ببندى كه هر كه با خدا عهدى بندد من خود يار اغواگرش باشم نه ياران من تا او را از وفاء بدان باز دارم، چون قصد صدقه كردى زود بپرداز كه چون بنده قصد صدقه دادن كند من خود در كنار او باشم نه يارانم تا او را از آن باز دارم.
در مجالس مفيد- 92- بسندى مانندش را از پيغمبر6آورده و در پايانش افزوده: سپس ابليس برگشت و ميگفت: اى واى بموسى آموختم آنچه را بآدميزاده خواهد آموخت در باب كليات بديها آن را آورديم.
115- در قصص: بسندى تا امام ششم7كه عيسى در كوهى از شام بنام اريحا برآمد، و ابليس بشكل پادشاه فلسطين نزدش آمد و گفت: اى روح اللَّه مردهها را زنده كردى، كور مادر زاد و پيس را درمان كردى پس خود را از كوه پرت كن فرمود: آن كارها بفرمان خداى عزّ و جلّ بود و در اين فرمانى ندارم.
و از همان: بسندى تا امام ششم7كه ابليس نزد عيسى7آمد و گفت:
تو نيستى كه پندارى مرده زنده كنى؟ فرمود: چرا، گفتش پس خود را از بالاى ديوار بزير انداز، عيسى فرمود: واى بر تو بنده پروردگارش را آزمايش نكند ابليس گفت: اى عيسى پروردگارت ميتواند زمين را درون تخم مرغى جا دهد بهمان اندازه كه هست؟ فرمود: راستش خدا تعالى را نتوان درمانده خواند، و اينكه تو گوئى شدنى نيست.
راوندى گفته: يعنى اين كار در ذات خود محال است مانند جمع دو
ضد در يك جا.
116- در محاسن- 171-: بسندى از زراره كه بامام پنجم7گفتم:
«البته باز نشانم آنها را از راه راست تو و آنكه در آيم بر آنها از پيشرو پشت سر و از راست و چپ آنان و نيابى بيشترشان را شكرگزار 16 و 17 الاعراف» فرمود اى زراره قصد او تو و ياران تو بوده و اما ديگران را كارشان را تمام كرده.
عياشى در 3: 9- تفسيرش مانندش را آورده 117- در مناقب 2: 89- در حديثى دراز از على بن محمّد صوفى كه ابليس را برخورد و از او پرسيد تو كيستى؟ گفت: از آدميزادهها او گفت: لا اله الا اللَّه، تو از مردمى هستى كه پندارند خدا را دوست دارند و نافرمانيش كنند، و ابليس را دشمن دارند و فرمانش برند، گفتش اكنون بگو تو كيستى، گفت: منم صاحب داغكن و نام بزرگ و طبل بزرگ، منم كشنده هابيل.
منم سوار بر كشتى بهمراه نوح، پى كن ناقه صالح، صاحب آتش ابراهيم، زمينه ساز كشتار يحيى، فراهمكننده قوم فرعون در نيل، جادو ساز و جادو پرداز با موسى، گوسالهساز بنى اسرائيل، ارهكش بر زكريا، همسفر ابرهه براى ويرانى كعبه با فيل، سردار لشكر ضد محمّد در احد و حنين، حسد انگيز در دل منافقانى در سقيفه، صاحب هودج در جنگ بصره و شتردار آن منم كه در سپاه صفين ايستادم، منم كه در كربلا مؤمنان را سرزنش كردم، منم امام منافقان، منم نابود كن پيشينيان، گمراهكن بعديان، منم شيخ ناكثين پيمان شكن، منم ركن قاسطان، منم ظلّ مارقان، منم ابو مرّه آفريده از آتش نه از گل من آنم كه پروردگار جهانيان بدو خشم كرده صوفى گفت: تو را بخدا مرا بكارى رهنما كه بدان بخدا نزديك شوم و بره پيشامدهاى بد روزگارم يارى جويم، گفت: از دنياى خود به همان پارسائى و كفايت زندگى قناعت كن، و بر آخرت خود بدوستى على بن ابى طالب7يارى جو و