عبادتى كنم كه هيچ فرشته مقرب و پيغمبر مرسلى نكرده، خدا تبارك تعالى فرمود:
مرا نيازى به عبادت تو نيست همانا ميخواهم چنانم عبادت كنى كه من خواهم نه چنان كه تو خواهى، و نخواست سجده كند، و خدا تبارك و تعالى فرمود: «در آى از آن كه تو رجيمى، و راستى لعنتم بر تو تا روز جزا، ابليس گفت: پروردگارا چرا؟ با اينكه تو عادلى و ستم نكنى، ثواب عمل من باطل شد، خدا فرمود: نه ولى هر چه از دنيا ميخواهى از من بخواه تا در پاداش عبادتت بدهم.
اول خواهشش اين بود كه تا روز جزا زنده ماند، خدا فرمود: بتو دادم، گفت: بفرزندان آدم مسلط كن، فرمود: مسلط كردم، گفت: مرا در آنها روان كن چون خون در رگ، فرمود: روان كردم، گفت: براى آنها هيچ نوزادى نيايد جز كه براى من دو تا بيايد، و من آنها را بينم و آنها مرا نبينند، و من براى آنها بهر صورتى خواهم درآيم، فرمود: همه را بتو دادم، گفت: پروردگارا بيفزا برايم، فرمود: براى تو و نژادت در سينههاى آنان وطن ساختم، گفت:
پروردگارا مرا بس.
و در اينجا بود كه ابليس گفت: بعزتت سوگند البته همه را گمراه كنم، جز بندههاى مخلصت را، وانگه بر آنها درآيم از پيش و از پس و از راست و از چپ و نيابى بيشترشان را شكرگزار.
162- و از همان: 35- بسندش از امام ششم7كه چون خدا به ابليس داد آنچه داد از نيرو آدم گفت پروردگارا ابليس را بر فرزندانم مسلط كردى و مانند خون در رگ آنها روان كردى و باو دادى آنچه دادى، پس براى من و فرزندانم چيست، فرمود: براى تو و فرزندانت يك گناه بيك سزا و يك نيكى بده برابر مانندش گفت: پروردگارا برايم بيفزا فرمود: تا جان بگلو رسد راه توبه باز است، گفت: برايم بيفزا فرمود: بيامرزم و باكى ندارم، گفت: مرا بس.
گويد: گفتم: قربانت ابليس براى چه مستحق آن شد كه بوى دادند؟ فرمود:
در برابر عملى كه بايد خدا قدردانى كند، گفتم: قربانت چه كارى كرده بود؟ فرمود:
دو ركعت نماز كه در آسمان طى 4 هزار سال انجام داد.
163- در دلائل طبرى: بسندش از مفضل بن عمر كه بامام ششم7گفتم: قربانت ابليس چه تسلطى دارد، فرمود: باندازهاى كه در دل مردم وسوسه كند، گفتم ملك الموت چه دارد؟ فرمود: جان مردم را ميگيرد، گفتم: آن دو تسلط دارند بر هر كه ميان خاور است تا باختر؟ فرمود: آرى؟ گفتم: قربانت تو چه تسلطى دارى؟
فرمود: ميدانم آنچه در خاور و باختر و آنچه در آسمانها و زمين است و آنچه در دشت و دريا است و شماره آنچه در آنها است، و اين را نه ابليس دارد و نه ملك الموت.
164- در كافى: 1: 252 اصول- بسندش از ابو جعفر7كه آنچه از شياطين بر اهل ضلالة براى ديدارشان خدا برانگيزد بيشترند از فرشتههائى كه خدا بخليفة اللَّه فرستد كه او را براى عدالت و حق برانگيخته، گفتند: اى ابو جعفر چگونه موجودى بيش از فرشتهها باشد، فرمود: چنانچه خدا عزّ و جلّ خواسته، سائل گفت: اى ابو جعفر اگر من اين را براى برخى شيعه باز گويم آن را نپذيرند فرمود چگونه نپذيرند، گفت: ميگويند فرشتهها بيشتر از ديوانند، فرمود: راست گفتى سخن مرا بفهم كه چه گويم.
راستش اينست كه روزى و شبى نباشد جز اينكه همه پريان و ديوان پيشوايان گمراهى را ديدار كنند و بشمار آنها فرشته امام بر حق را ديدار كنند تا چون شب قدر آيد و همه خلق اللَّه از فرشتهها نزد ولى امر آيند خدا عزّ و جلّ بشماره آنها ديوان آماده كند تا ولى ضلالت را ديدن كنند و ناروا و دروغ برايش آورند شايد صبح كند و گويد چنان و چنين ديدم، و اگر آن را از ولى امر پرسد باو گويد شيطانى ديدى كه تو را بچنين و چنان خبر داده تا آن را برايش شرح كند و گمراهى
او را كه دارد برايش توضيح دهد و باو بياموزد- الحديث- 165- و از همان (383 روضه): بسندى از امام ششم7كه در بنى اسرائيل عابدى بود و هيچ خود را بكار دنيا آلوده نكرده بود، ابليس نفيرى زد و لشكريانش گرد او فراهم شدند، گفت كى مرد فلانيست؟ يكى گفت: من، گفت از چه راه؟ گفت: از راه زنها گفت: تو مرد او نيستى، او مزه زن را نچشيده، ديگرى گفت: من از اويم، گفت: از چه راه؟ گفت: از ميخوارى و كامجوئى گفت نه، مرد او نيستى ديگرى گفت: من از اويم، گفت: از چه راه؟ گفت: از راه كار خير گفت برو تو مرد او هستى، رفت در جايگاه آن مرد و برابرش ايستاد و نماز ميخواند، آن مرد ميخوابيد و آن شيطان نميخوابيد، او آسايش ميكرد و شيطان نميكرد و همهاش نماز ميكرد.
آن مرد كه خود را كم ديد و كارش را خرد شمرد نزد او رفت و گفت: اى بنده خدا بچه وسيله نيروى چنين نمازى يافتى؟ پاسخش نداد تا بار سوم كه گفت: اى بنده خدا من يك گناهى كردم و توبه كارم و با ياد گناه نيروى نماز يابم، گفت بمن بگو چه گناهى كردى تا من بكنم و توبه كنم و نيروى نماز يابم گفت: برو شهر نزد فلان فاحشه و دو درهم باو بده و بكارش بگير.
گفت: دو درهم از كجا بيارم؟ من نميدانم دو درهم چيه؟ شيطان از زير پاى خود دو درهم در آورد و باو داد و او با طيلسان خود بشهر رفت و از فلان فاحشه پرسش كرد و مردم ويرا بدو راهنمائى كردند و پنداشتند آمده او را پند دهد، و نزد او آمد و دو درهم را باو پرت كرد و گفت برخيز، برخاست و بخانهاش اندر شد و گفت در آى.
باو گفت: تو در ژستى نزد من آمدى كه در آن ژست كسى نزد مانند منى نيايد، حال خود را بگو، و او بوى گزارش داد و آن زن گفت: اى بنده خدا گناه نكردن آسانتر است از توبه كردن، و نه هر كسى دسترسى بتوبه دارد،
همانا شايد اينكه تو را بدين راه كشانده شيطانى باشد كه براى تو مجسم شده برگرد كه چيزى نخواهى ديد.
او برگشت و آن زن همان شب در گذشت و بامداد بر در خانهاش نوشته بود بر سر فلانى حاضر شويد كه اهل بهشت است، و مردم بشك اندر شدند و تا سه روز براى تجهيز و خاك سپردنش پيش نيامدند، و خدا عزّ و جلّ به پيغمبرى از بنى اسرائيل كه او را جز موسى بن عمران ندانم وحى كرد بر سر جنازه فلانه زن برو و بر او نماز كن و بمردم بفرما بر او نماز كنند كه بهشت را بر او واجب كردم براى اينكه فلان بندهام را از گناه واانداخت.
166- و از همان: 5: 544-: بسندى از ابى جعفر7كه قوم لوط برتر خلقى بودند كه خدا آفريده، و ابليس سخت بدنبال آنان بود يك فضل و نيكى آنها اين بود كه چون بكارى در آمدند همه با هم بودند و زنها را بدنبال خود ميگذاشتند، و پيوسته ابليس آنان را نوبت ميداد و چون برميگشتند آنچه ساخته بودند ويران ميكرد، به يك ديگر گفتند بيائيد كمين گيريم براى كسى كه پى در پى كار ما را ويران ميكند، و در كمين او شدند و بناگاه زيباتر پسرى بود.
باو گفتند: تو كار ما را ويران ميكنى، و رأى همه بر اين شد كه او را بكشند و شب او را نزد مردى زندانى كردند و او را در شب شيون كرد و آن مرد بوى گفت:
تو را چه مىشود؟ گفت پدرم مرا روى شكم خود ميخوابانيد، گفت بيا روى شكمم بخواب و پيوسته آن مرد را ماليد تا باو آموخت كه خودش را بكند.
در آغاز ابليس او را آموخت و دوم بار او آموخت بديگران، وانگه خود را از آنها دزديد و گريخت، و آن مرد بآنها گزارش داد كه با آن پسر بچه چه كرد و آن كار را بدانها خوش نما كرد با اينكه آن را نميدانستند و در آن وارد شدند تا آنجا كه مردها بهم اكتفاء كردند و بزنها نپرداختند.
سپس سر راه را ميگرفتند و رهگذران را دم كار ميگرفتند تا مردم از شهر آنها
روگردان شدند، و زنان را وانهادند و بپسران رو كردند، و چون شيطان ديد كار مردها را خوب ساخته نزد زنها آمد و خود را بصورت زنى كرد و بآنها گفت مردان شما يك ديگر را ميكنند گفتند: آرى آن را ديديم، و در همه حال لوط آنها را پند ميداد و سفارش ميكرد و شيطان آنها را گمراه ميكرد تا زنان هم بهم پرداختند و بيكديگر از مردان بىنياز شدند حديث طولانى بيان: در محاسن چنين است كه: چون ابليس بعبادت آنان حسد برد، چون برميگشتند الخ، در نسخهها است كه «او لاعلمه» و شايد روشنتر اينست كه ميم جلو باشد يعنى نخست ابليس آلت مرد را داخل خود كرد ...
167- در تفسير على بن ابراهيم- 46-: بسندش از امام پنجم7كه چون سليمان بن داود پريان را فرمود: تا خانهاى بلورين برايش ساختند، در اين ميان كه بر عصايش تكيه داشت و بديوان نگاه ميكرد كه چگونه كار ميكردند و آنان هم بوى نگاه ميكردند ناگاه رو برگرداند و ديد مردى بهمراه اوست در گنبد بهراس افتاد از او و فرمود: تو كيستى؟
گفت: آنكه نه رشوه گيرد، نه از پادشاهان ترسد، منم ملك الموت و تكيه بر عصا جانش را گرفت و يك سال بكار ساختمان بودند و باو نگران و ادب ميكردند و كار ميكردند تا خدا موريانه را فرستاد و عصاى او را خورد و چون بزمين افتاد آدميان خوب دانستند كه اگر پريان غيب ميدانستند يك سال در شكنجه خواركننده نميماندند، و پريان براى اينكه عصاى سليمان را موريانه خورده از او قدردانى ميكنند، فرمود: هرگز آنها را در جايى نبينى جز اينكه آب و گل در بر آنها است.
و چون سليمان درگذشت ابليس جادو را ساخت و در كتابى نوشت و تا كرد و بر پشت آن نگاشت «اين ساخته آصف بن برخيا براى سليمان بن داود از گنجينههاى دانش، هر كه خواهد چنين و چنان شود، چنين و چنان كند» وانگه آن را زير تخت بخاك سپرد و آنان را بر آن آگاه و براشان خواند و كافران گفتند: سليمان بر ما چيره نبود جز بدين فنّ، و مؤمنان گفتند بلكه بنده و پيغمبر خدا بود.
168- در دعائم- از على7كه يك شب بهمراه رسول خدا بوديم و ستارهاى پرتاب شد و نهان گرديد، و آن حضرت بمردم فرمود: شما در زمان جاهليت كه مانند آن را ميديديد چه ميگفتيد؟ گفتند: ميگفتيم بزرگى مرده و بزرگى زاده.
فرمود: آن پرتاب نشود براى مرگ كسى يا زندگى كسى، ولى چون پروردگار ما كارى را فرمان دهد و مقدر سازد، حاملان عرش تسبيح گويند و آن را بگويند و اهل آسمانى كه پهلوى آنها است بشنوند و بگويندش تا برسد باهل آسمان دنيا و ديوان گوش ايستند و بسا چيزى از آن را دريابند و بكاهنان رسانند و در آن بيش و كم كنند و كاهنان بسا خطا كنند و بسا درست گويند.
سپس خداوند با اين اختران آسمان را غدقن كرد و كهانت برداشته شد و ديگر پيشگوئى نيست و امام ششم اين آيه را خواند»إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ- درستش: شهاب مبين است- 18- الحجر» و اينست فرموده خدا «و راستى ما بوديم كه كمين مينشستيم براى گوش گرفتن- الآية- 9- الجنّ).
169- در منثور سيوطى- 1- 51- از ابن عمر كه ابليس بموسى برخورد و باو گفت: توئى كه خدايت برسالت برگزيده و بخوبى با تو سخن گفته، من گناه كردم و ميخواهم توبه كنم برايم نزد پروردگارم شفيع شو تا توبه مرا بپذيرد، موسى گفت: بسيار خوب، و بدرگاه خدا دعا كرد و گفتند حاجتت برآورده است، و موسى ابليس را ديد و فرمود: فرمان دارى بگور آدم سجده كنى تا توبهات پذيرفته شود، سربزرگى كرد و خشم نمود و گفت: من بزنده او سجده نكردم، بمردهاش سجده كنم؟
سپس ابليس بموسى گفت: براى اين شفاعت تو را بر من حقى است در سه جا بياد من باش كه تو را چون ديگران هلاك نكنم: 1- چون خشم كنى كه من مانند خون در وجودت روان گردم 2- چون در جهاد بر دشمن روى كه آدمى را بياد زن و فرزندش آرم تا برگردد 3- مبادا با زن بيگانه همنشين شوى كه من پيغام شما را بهم رسانم
170- از انس كه چون نوح سوار كشتى شد ابليس نزد او آمد و گفتش تو كيستى؟ گفت من ابليسم فرمود: براى چه آمدى؟ گفت: آمدم تا از پروردگارت بپرسى آيا من توبه دارم؟ خدا بدو وحى كرد توبهاش اينست كه بگور آدم سجده كند، گفت: من بزنده او سجده نكردم. چگونه بمرده او سجده كنم سربزرگى كرد و از كافران شد.
171- از جناده بن ابى اميه كه نخست خطا حسد بود، ابليس از سجده بر آدم حسد برد چون فرمودش و حسد او را بگناه واداشت.
172-: 1- 63: از قتاده كه چون ابليس فرو شد آدم گفت پروردگارا او را لعنت كردى چه داند؟ فرمود: جادو گفت: چه خواند؟ فرمود: شعر، گفت: چه نويسد؟ فرمود: خالكوبى، گفت: چه خورد؟ فرمود: هر مردار و هر چه نام خدا بر آن نبرند، گفت: چه نوشد؟ فرمود: هر مستكننده گفت: جايش كجا است؟
فرمود: حمام، گفت: كجا نشيند؟ فرمود: در بازارها، گفت: چه آوازى دارد؟ فرمود: نى زدن، گفت: دامهاش چه باشند؟ فرمود: زنها.
173- از ابن عباس كه رسول خدا6فرمود: ابليس بپروردگارش گفت:
پروردگارا آدم را بزمين فرو آورده شد، و من ميدانم البته كتب و رسلى خواهند بود، كتب و رسل آنها چيستند و كيستند؟ فرمود: رسولانشان فرشته و پيغمبرانند و كتابهاشان تورات، انجيل، زبور و فرقان، گفت: پس كتاب من چيست؟ فرمود: كتاب تو خالكوبى، خواندنت شعر، و رسولانت كاهنان، خوراكت آنچه نام خدا بر آن خوانده نشود، نوشابهات هر مسكر، و گفتارت دروغ، خانهات حمّام و دامهايت زنان، جار كشت، نى و مسجدت بازارها، 174- 2: 109 در منثور: از ابن عباس كه ابليس در سپاهى از ديوان و پرچمى بصورت مردان بنى مدلج كه خود بشكل سراقه بن مالك بن جعشم بود آمد و گفت: «امروزه كسى از مردم بر شما چيره نيست و من پناه شمايم، و جبرئيل
رو بابليس آمد كه با مشركى دست بر دست بود و چون جبرئيل7را ديد دستش را كشيد و با پيروانش گريخت، آن مرد گفت: اى سراقه تو پناه ما بودى، گفت: من بينم، آنچه شما نبينيد و آن وقت بود كه فرشتهها را ديد «راستش من ميترسم از خدا، خدا سخت كيفر است».
175- 3: 190 ..: و از رفاعه انصارى كه چون ابليس ديد فرشتهها با بتپرستان چه ميكنند در روز بدر ترسيد كه كشتار بدو رسد و حارث بن هشام بگمان اينكه سراقة بن مالك است بدو چسبيد و او مشتى بسينه او زد و او را انداخت و گريخت تا خود را بدريا افكند و دو دست برداشت و گفت بار خدايا من از تو خواهش دارم مهلتى كه بمن دادى.
176- مردى با عبد الرحمن بن حنيش گفت: رسول خدا6در برابر نيرنگ ديوان چه كرد؟ گفت آرى ديوها از هر كوه و وادى سرازير شدند و آهنگ رسول خدا داشتند، بدست ديوى شعلهاى آتش بود كه ميخواست با آن رسول خدا را بسوزاند، چون رسول خدا آنها را ديد بهراس افتاد و جبرئيل نزد او آمد و گفت:
اى محمّد بگو، آنچه بگويم:
«اعوذ بكلمات اللَّه التامات اللاتى لا يجاوزهنّ برّ و لا فاجر من شر ما خلق و برأ و ذرأ، و من شرّ ما ينزل من السّماء و من شرّ ما يعرج فيها، و من شرّ ما ذرأ في الارض و من شرّ ما يخرج منها و من شرّ فتن اللّيل و النّهار و من شرّ كلّ طارق الا طارقا يطرق بخير يا رحمان، گفت پس آتش ديوان خاموش شد و خدا عزّ و جلّ آنها را شكست داد.
177- و از ابن مسعود كه در شب جن يك عفريتى از جن آمد و بدستش شعله آتشى بود و پيغمبر6شروع كرد بخواندن قرآن و جز بنزديك شدن نيفزود، جبرئيلش گفت: آيا نياموزم بتو كلماتى كه آنها را بگوئى تا او بسر درآيد و شعلهاش خاموش گردد؟ بگو: اعوذ بوجه اللَّه الكريم و كلمات اللَّه التامات الّتى