گفتيم بفرشتهها سجده كنيد براى آدم و سجده كردند جز ابليس» تا آخر آيه اينست كه سرپيچى و نافرمانى همانا بمخالفت اين امر بوده نه امر ديگر اينست آنچه گفتند و توان در اينجا گفت ولى ظاهر بيشتر اخبار و آثار فرشته نبودن ابليس است ولى چون با فرشتهها آميخته بود اين خطاب او را فراگرفت و قول خدا كه «چون بفرشتهها گفتيم» بر پايه تغليب در تعبير است كه در گفتگو شايع است.
و آنچه كلام شيخ- ره- بدان اشعار دارد كه در تبيان گفته: اخبارى آمده كه ابليس از فرشتهها است ما بدان دست نيافتيم و اگر در بعضى اشعارى باشد نادر است و بايد تاويل شود.
- و او- ره- گفته: آنچه از ابن عباس روايت است كه فرشتهها با جن جنگيدند و ابليس اسير شد در خردسالى و با فرشتهها بود و با آنها عبادت ميكرد و چون فرمان سجده يافتند همه سجده كردند جز او و از اين رو خدا فرموده «جز ابليس كه از جن بود» راستش خبر واحد است و درست نيست، و معروف از ابن عباس اينست كه ابليس فرشته بوده و سرباز زد و تكبر كرد و از كافران شد.
3 [در مكلف بودن پرى و شيطان]
3- خلافى نيست كه پرى و شيطان مكلفند و كافرانشان در دوزخ معذب و اما مؤمن آنها بهشت ميروند يا نه؟ عامه در آن اختلاف دارند و اصحاب ما بر آن ساكتند.
و على بن ابراهيم در تفسير خود 664- آورده كه از عالم7پرسيدند مؤمنان پرى ببهشت ميروند؟ فرمود: نه، ولى خدا آغلها در بهشت و دوزخ دارد كه مؤمنان پرى و فاسقان شيعه در آنها باشند.
و خلافى ندارد كه پيغمبر ما6بر آنها مبعوث بوده، و اما بعثت پيغمبران اولو العزم ديگر بر آنان نزد من محقق نيست گرچه برخى اخبار اشاره دارد كه بر آنان مبعوث بودند، و براى اتمام حجت بر آنها ناچار بايد پيغمبرى از
خود داشته باشند يا از بشر و گذشت كه پيغمبرى از خود آنها بنام يوسف بر آنها مبعوث شده، و سخن طبرسى- ره- و اقوالى كه در اين باره گفته ياد كرديم.
4- در آنچه مخالفان در اينجا ذكر كردند و رواياتى كه در اين باره آوردند و در خواص پريان و انواع و احكامشان دميرى در كتاب حياة الحيوان گويد:
پريان جسم هوائى باشند و نتوانند باشكال مختلفه در آيند داراى خرد و فهمند و نيروى سخن گفتن و كارهاى سخت، و جدا از آدميانند و يكى از آنها را جنى گويند و اين نام براى آنست كه ديده نشوند طبرانى با سند از پيغمبر6روايت كرده كه پرى سه دسته است يكى بال دارد و در هوا ميپرد، دوم مارانند، سوم بار اندازند و بكوچند، حاكم هم آن را روايت كرده و گفته سندش صحيح است و ابو الدنيا در كتاب مكائد شيطان از پيغمبر آورده كه پريان سه دستهاند يكى ماران و ديگر كژدمها و خزندههاى زمين و سوم چون باد در هواء و دستهاى از آنها حساب و كيفر دارند، و خدا آدمى را سه دسته آفريده دستهاى چون بهائم دلى نفهم دارند و گوشى نشنو و چشمى كه ديد ندارد، دستهاى تن آدمى دارند و روح شيطانى و دستهاى چون فرشتههايند و در سايه خدا در روزى كه جز سايه او سايه نيست.
مسلمانان اجماع دارند كه پيغمبر به پريان مبعوث است چون بآدميان، خدا فرموده «اين قرآن بمن وحى شده تا شما را بيم دهم و هر كس را رسد 19- الانعام» و به پريان رسيده كه خدا فرمايد: و چون رو آور كرديم بتو چندين پرى تا بشنوند قرآن را الآية 29- الاحقاف» و فرموده «مبارك باد آنكه فرو فرستاد قرآن را بر بنده خود تا باشد بيم ده جهانيان، 1: الفرقان» و فرمود: «نفرستاديم تو را جز رحمت براى همه جهانيان، 107- الأنبياء» و «نفرستاديم تو را جز براى همه مردم 28 سباء» و جوهرى گفته ناس بسا از آدمى و پرى باشد، و خدا خطاب بدو گروه
فرموده «
البته فراغت يابيم براى شما اى ثقلان
بكدام از نعمتهاى پروردگارتان
تكذيب كنيد، 41 و 42 الرحمن» و ثقلان پرى و آدمى است كه زمين را سنگين دارند يا دوش خود را از گناه سنگين دارند، و فرمود: «و براى هر كه بترسد از مقام پروردگارش دو بهشت است، 46- الرحمن» از اين رو گفتند پريان مقربان و ابرار دارند مانند آدميان.
و ابو حنيفه و ليث خلاف كردهاند و گفتند: ثواب مؤمن پرى اينست كه عذاب نكشد و بيشتر بر خلاف آنهايند تا برسد به ابو يوسف و محمّد و ابو حنيفه و ليث دليلى ندارند جز قول خدا «تا پناه دهد شما را از عذابى دردناك: 31- الاحقاف» و قول او «هر كه ايمان آورد بپروردگارش نترسد از كاستى و عذاب، 13- الجن» كه در اين دو آيه براى مؤمن جن جز نجات از عذاب نويدى ندارد.
و دو جواب دارد يكم اينكه بيان ثواب نشده نه اينكه ثواب بهشت ندارند.
دوم اينكه اين گفته از جن نقل شده و روا است كه آنان جز همين را نفهميده بودند و ثوابى كه خدا براشان آماده كرده نميدانستند و گفتند: ببهشت كه بروند همراه آدميان نيستند و در حومه بهشت جا دارند.
و در حديث ابن عباس است كه همه آفريده چهار دستهاند يكى همه در بهشت چون فرشتهها و ديگرى همه در دوزخ چون ديوها و سوم در بهشت و دوزخ هر دو چون پرى و آدمى كه ثواب و كيفر دارند، و در حديث غرابتى هست از نظر اينكه ثواب فرشتهها بهشت نيست.
و احمد دينورى حديث غريبى از مجاهد روايت كرده كه پرسش شد از مؤمنان جن كه ببهشت روند؟ گفت روند ولى نه بخورند و نه بياشامند بلكه تسبيح و تقديس بدانها الهام شود و از آن لذت خوردن و نوشيدن برند و احاديثى دلالت بر عموم بعثت دارند.
1- روايت مسلم از پيغمبر6كه بمن سخنان جامع داده شده و بهمه مردم
فرستاده شدم، و در آنست از حديث جابر كه مبعوث شدم بهر سرخ و سياه.
و در آنست از ابن مسعود كه ما يك شب بهمراه پيغمبر6بوديم و او را گم كرديم و در واديها و درهها او را جستجو كرديم، گفتيم پريده يا او را ربودند و شب بد گذرانديم و صبح از سوى كوه حراء آمد، گفتيم يا رسول اللَّه تو را گم كرديم و جستيم و نيافتيم و بد شبى گذرانديم، فرمود: دعوت كنى از پريان آمد و با او رفتم و قرآن برايشان خواندم و ما را سر بنه آنها برد و اثر آتش آنها بجا بود، و از آن حضرت توشه خواستند، فرمود: استخوان هر چه بر آن نام خدا برده شده از آن شما است كه بدست شما رسد با گوشت هر چه فراوان، هر پشكلى علوفه چهارپايان شما است، فرمود: با آنها استنجاء نكنيد كه خوراك برادران پرى شمايند.
طبرانى بسند حسن از زبير بن عوام روايت كرده كه رسول خدا نماز بامداد را با ما در مسجد مدينه خواند و چون رو گردانيد فرمود: امشب كدام شما با من مىآيد بمهمانى پريان؟ همه خاموش شدند و كسى از آنها سخنى نگفت و سه بار آن را فرمود، و در راه خود بمن رسيد و دست مرا كشيد و من با او رفتم تا همه كوههاى مدينه از ما دور شدند و بزمين لختى رسيديم، و ناگاه مردان درازى بودند چون نيزهها جامههاشان را از ميان دو پاشان بالا زده بودند چون آنها را ديدم لرزى مرا گرفت كه دو پايم بزمين بند نميشد از ترس، و چون نزديك آنها رسيديم رسول خدا با انگشت بزرگ پايش خطى بر زمين كشيد و فرمود: در ميانش بنشينم و چون نشستم هر هراسى از من برفت و او ميان من و آنها بماند و قرآنى بلند بخواند تا سپيده دميد سپس رو كرد تا بمن گذشت و فرمود بمن برس- و من با او راه رفتم و پر دور نشده بوديم كه بمن رو كرد و فرمود:
نگاه كن آنجا كه آنها بودند كسى را ميبينى از آنها؟ گفتم: يا رسول اللَّه سياهى بسيار است.
رسول خدا سر بروى زمين خم كرد و استخوانى با سرگينى بهم برآورد و بدانها پرتاب كرد و سپس فرمود: اينان وفد پريان نصيبين بودند، و از من توشه خواستند و من هر استخوان و سرگين را بدانها وانهادم.
زبير گفت: براى كسى روا نيست كه با استخوان و يا سرگين خود را پاك كند سپس از ابن مسعود روايت كرده كه شبى رسول خدا6مرا بدنبال خود كشاند و فرمود: چند تن از پريان بشماره 15 كس كه برادر و عموزادهاند امشب مىآيند و من بر آنها قرآن ميخوانم، من با او بجائى كه خواست رفتم و مرا در ميان خطى نشاند و فرمود: مبادا از آن بيرون شوى و شب را گذراندم تا سحرگاه كه رسول خدا6آمد و استخوان حائل و سرگين و استخوان كاسه سرى بدست داشت و فرمود: چون قضاى حاجت كنى مبادا با اينها خود را پاك كنى، گفت:
چون بامداد شد رفتم از آنجا كه رسول خدا6بود خبرى بگيرم و رفتم و 70 شتر را ديدم.
و در كتاب خبر البشر از ابن مسعود آورده كه رسول خدا6در مكه فرمود: كدام شما دوست دارد امشب در كار پريان حاضر باشد من با او رفتم تا چون ببالاترين زمين مكه رسيديم برايم خطى كشيد و رفت تا ايستاد و قرآن را آغاز كرد و سياهى بسيارى او را در ميان گرفتند و پرده شدند ميان من و او تا كه آوازش نشنودم، وانگه چون تيكههاى ابر رفتند و پاشيدند تا اندكى از آنها ماندند.
سپس پيغمبر آمد و فرمود: آن گروه مانده چه كردند؟ گفتم: آنها اينانند يا رسول اللَّه و يك استخوان و سرگينى برگرفت و بآنها داد، و غدقن كرد كه كسى با استخوان يا سرگين خود را پاك كند، در سند اين حديث ضعفى هست و در آنست از بلال بن حارث كه ما با پيغمبر6در سفرى منزل كرديم در عرج و من بسوى آن حضرت رفتم و چون نزديك شدم جنجال و ستيزهاى شنيدم از مردانى كه تيزتر از زبان آنها نشنيده بودم، و ايستادم تا پيغمبر6آمد و ميخنديد،
و فرمود: مسلمانانى از پريان و مشركانى از آنها نزد من بمحاكمه آمدند و درخواست كردند كه بآنها مسكن بدهم و مسلمانان را در سر تپهها جا دادم و مشركان را در فرود واديها.
و از ابن عباس روايت است كه پيغمبر6با دستهاى از يارانش رفتند بمقصد سوق عكاظ در حالى كه ديوها از خبرگيرى از آسمان باز داشته شده بودند و نزد قوم خود آمده و گفتند ما را از آسمان باز داشتند و بما تير شهاب زدند، گفتند: سببى دارد كه رخ داده برويد در شرق و مغرب زمين تا چه خبر است؟
و آن دسته كه بسوى تهامه آمده بودند به پيغمبر6برخوردند و يارانش كه در نخله بودند و قصد داشتند بسوى عكاظ بروند و او با اصحاب خود نماز بامداد ميخواندند، و چون قرآن را شنيدند خاموش شدند و گوش دادند و گفتند همين است كه ما را از آسمان جدا كرده و برگشتند نزد قوم خود و گفتند «و راستى كه ما قرآن شگفتى شنيديم» تا دو آيه- 1 و 2- الجن و اينكه ابن عباس ذكر كرده نخست پيشامد پريان با پيغمبر6بود، و پيغمبر در آنگاه آنها را نديد و همانا وضع آنها بوحى بوى گزارش شد.
شافعى و بيهقى روايت كردند كه مردى از انصار بيرون آمد تا نماز خفتن خواند و پريان او را اسير كردند و سالها مفقود بود تا زنش شوهر كرد و آنگه بمدينه برگشت و عمر از او پرسش كرد و گفت كه پريان مرا ربودند و روزگار درازى نزد آنها بودم و پريان مؤمنى با آنها جنگيدند و بر آنها پيروز شدند و از آنها اسيرانى گرفتند و من ميان آنها بودم، گفتند ما تو را مرد مسلمانى ميبينيم و براى ما اسير گرفتن تو روا نيست و مرا آزاد كردند و مخير كردند ميان آنها بماتم يا نزد خاندانم برگردم و من برگشتن را برگزيدم، و مرا بمدينه آوردند.
عمر گفت: خوراك آنها چه بود؟ گفت: باقلا و هر چه بنام خدا كشته شود و ذبح گردد، گفت: نوشابه آنها چه بود؟ گفت: كف آب كه از آن برآيد.
و گفتند: گياهى كه ببرند و بمكند، و گفتند: هر ظرف آب روباز نوشابه آنها است، و ابن عطيه دعوى اجماع كرده كه جن متعبد بشريعت اسلامند و پيغمبر6مبعوث است بر ثقلين.
اگر گويند: در صورتى كه همه احكام بايست آنها بود بايد نزد پيغمبر6رفت و آمد كنند و آنها را ياد بگيرند و نقل نشده كه جز دو بار در مكه نزد او آمده باشند و بيشتر احكام شريعت پس از آن مقرر شده.
گوئيم: نقل نشدن دليل نيست كه نزد آن حضرت نيامدند و سخن او را نشنيدند بىآنكه مؤمنان آنها را ديده باشند، و بسا پيغمبر آنها را ديده و يارانش نديدند زيرا خدا از سرور پريان گويد او و تيره او شما را بينند از آنجا كه شما آنها را نبينيد، و بسا او به نيروى خدا داد آنها را ديده و بسا كه يكى از صحابه هم آنها را در برخى حالات ديده باشند مانند ابو هريره كه ديد شيطان از زكاة ماه رمضان دزدى ميكند و بخارى آن را روايت كرد اگر بگوئى: پس چه گوئى در گفته برخى معتزله كه منكر وجود جن باشند؟
گوئيم اين عجيب است زيرا وجود جن ثابت است براى هر كه قرآن را باور دارد كه بوجود آنان گويا است و بخارى و مسلم و نسائى هم از ابى هريره روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: ديشب يك عفريتى از جن بمن تف كرد و ميخواست نمازم را ببرد و من گلوى او را گرفتم و خواستم او را به يكى از ستونهاى مسجد ببندم و بياد گفته برادرم سليمان7آمدم كه در شهر مدينه پريانى باشند كه مسلمانند.
و فرمود: بنگ مؤذن را نشنود پرى و نه آدمى و نه چيزى جز گواه او باشند روز قيامت و مسلم از ابن مسعود روايت كرده كه پيغمبر6فرمود: بسا هيچ كدام نباشند جز آنكه همزاد او از جن بدو گماشته است گفتند: و بشما هم
يا رسول اللَّه؟ فرمود: بمن هم جز اينكه خدايم يارى داده و او تسليم شده و جز به نيكى واندارد (و من از او در سلامتم) و امت اتفاق دارند كه پيغمبر از شيطان معصوم است و همانا مقصود بر حذر داشتن ديگرانست از فتنه همزاد و وسوسه و اغواى او، و بما آگهى داده كه او همراه ما است تا از او خود را نگهداريم بحسب امكان، احاديث در وجود جن و شيطان بىشمار است، و هم اشعار و اخبار عرب در باره آن، و نزاع در آن مكابره در باره امريست كه بتواتر دانسته شده، و آن چيزى است كه عقل محال نداند و حس دروغ نشمارد، و براى همين تكليف دارند.
و مشهور است كه چون مردم با سعد بن عباده بيعت نكردند و با ابى بكر بيعت كردند و او بشام رفت و در حوران ماند تا در سال 15 مرد، و اختلاف نيست كه او را مرده در جايگاه غسلش يافتند در حوران و مرگش را ندانستند تا شنيدند هاتفى ميگويد:
كشتيم سيد خزرج سعد بن عباده را* دو تير باو پرتاب كرديم كه بدلش جا كردند بىخطا آن روز را حفظ كردند و يافتند همان روز مرگ او بوده در صحيح مسلم است كه او در بدر حاضر بود و از حجاج بن علاط سلمى روايت است كه با كاروانى بمكه مىآمد و در يك وادى پر هراس و ترس شب آنها را گرفت، كاروانيها باو گفتند برخيز براى خودت و يارانت امان بخواه، و او خواب را وانهاد و بگرد كاروان ميگرديد و ميگفت:
پناه دهم خود و يارانم را از هر جنى در اين دره تا من و كاروانم سالم برگرديم.
و شنيد يكى ميگويد «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ