بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 231

فرموده «

البته فراغت يابيم براى شما اى ثقلان‌

بكدام از نعمتهاى پروردگارتان‌

تكذيب كنيد، 41 و 42 الرحمن» و ثقلان پرى و آدمى است كه زمين را سنگين دارند يا دوش خود را از گناه سنگين دارند، و فرمود: «و براى هر كه بترسد از مقام پروردگارش دو بهشت است، 46- الرحمن» از اين رو گفتند پريان مقربان و ابرار دارند مانند آدميان.

و ابو حنيفه و ليث خلاف كرده‌اند و گفتند: ثواب مؤمن پرى اينست كه عذاب نكشد و بيشتر بر خلاف آنهايند تا برسد به ابو يوسف و محمّد و ابو حنيفه و ليث دليلى ندارند جز قول خدا «تا پناه دهد شما را از عذابى دردناك: 31- الاحقاف» و قول او «هر كه ايمان آورد بپروردگارش نترسد از كاستى و عذاب، 13- الجن» كه در اين دو آيه براى مؤمن جن جز نجات از عذاب نويدى ندارد.

و دو جواب دارد يكم اينكه بيان ثواب نشده نه اينكه ثواب بهشت ندارند.

دوم اينكه اين گفته از جن نقل شده و روا است كه آنان جز همين را نفهميده بودند و ثوابى كه خدا براشان آماده كرده نميدانستند و گفتند: ببهشت كه بروند همراه آدميان نيستند و در حومه بهشت جا دارند.

و در حديث ابن عباس است كه همه آفريده چهار دسته‌اند يكى همه در بهشت چون فرشته‌ها و ديگرى همه در دوزخ چون ديوها و سوم در بهشت و دوزخ هر دو چون پرى و آدمى كه ثواب و كيفر دارند، و در حديث غرابتى هست از نظر اينكه ثواب فرشته‌ها بهشت نيست.

و احمد دينورى حديث غريبى از مجاهد روايت كرده كه پرسش شد از مؤمنان جن كه ببهشت روند؟ گفت روند ولى نه بخورند و نه بياشامند بلكه تسبيح و تقديس بدانها الهام شود و از آن لذت خوردن و نوشيدن برند و احاديثى دلالت بر عموم بعثت دارند.

1- روايت مسلم از پيغمبر6كه بمن سخنان جامع داده شده و بهمه مردم‌


صفحه 232

فرستاده شدم، و در آنست از حديث جابر كه مبعوث شدم بهر سرخ و سياه.

و در آنست از ابن مسعود كه ما يك شب بهمراه پيغمبر6بوديم و او را گم كرديم و در واديها و دره‌ها او را جستجو كرديم، گفتيم پريده يا او را ربودند و شب بد گذرانديم و صبح از سوى كوه حراء آمد، گفتيم يا رسول اللَّه تو را گم كرديم و جستيم و نيافتيم و بد شبى گذرانديم، فرمود: دعوت كنى از پريان آمد و با او رفتم و قرآن برايشان خواندم و ما را سر بنه آنها برد و اثر آتش آنها بجا بود، و از آن حضرت توشه خواستند، فرمود: استخوان هر چه بر آن نام خدا برده شده از آن شما است كه بدست شما رسد با گوشت هر چه فراوان، هر پشكلى علوفه چهارپايان شما است، فرمود: با آنها استنجاء نكنيد كه خوراك برادران پرى شمايند.

طبرانى بسند حسن از زبير بن عوام روايت كرده كه رسول خدا نماز بامداد را با ما در مسجد مدينه خواند و چون رو گردانيد فرمود: امشب كدام شما با من مى‌آيد بمهمانى پريان؟ همه خاموش شدند و كسى از آنها سخنى نگفت و سه بار آن را فرمود، و در راه خود بمن رسيد و دست مرا كشيد و من با او رفتم تا همه كوههاى مدينه از ما دور شدند و بزمين لختى رسيديم، و ناگاه مردان درازى بودند چون نيزه‌ها جامه‌هاشان را از ميان دو پاشان بالا زده بودند چون آنها را ديدم لرزى مرا گرفت كه دو پايم بزمين بند نميشد از ترس، و چون نزديك آنها رسيديم رسول خدا با انگشت بزرگ پايش خطى بر زمين كشيد و فرمود: در ميانش بنشينم و چون نشستم هر هراسى از من برفت و او ميان من و آنها بماند و قرآنى بلند بخواند تا سپيده دميد سپس رو كرد تا بمن گذشت و فرمود بمن برس- و من با او راه رفتم و پر دور نشده بوديم كه بمن رو كرد و فرمود:

نگاه كن آنجا كه آنها بودند كسى را ميبينى از آنها؟ گفتم: يا رسول اللَّه سياهى بسيار است.


صفحه 233

رسول خدا سر بروى زمين خم كرد و استخوانى با سرگينى بهم برآورد و بدانها پرتاب كرد و سپس فرمود: اينان وفد پريان نصيبين بودند، و از من توشه خواستند و من هر استخوان و سرگين را بدانها وانهادم.

زبير گفت: براى كسى روا نيست كه با استخوان و يا سرگين خود را پاك كند سپس از ابن مسعود روايت كرده كه شبى رسول خدا6مرا بدنبال خود كشاند و فرمود: چند تن از پريان بشماره 15 كس كه برادر و عموزاده‌اند امشب مى‌آيند و من بر آنها قرآن ميخوانم، من با او بجائى كه خواست رفتم و مرا در ميان خطى نشاند و فرمود: مبادا از آن بيرون شوى و شب را گذراندم تا سحرگاه كه رسول خدا6آمد و استخوان حائل و سرگين و استخوان كاسه سرى بدست داشت و فرمود: چون قضاى حاجت كنى مبادا با اينها خود را پاك كنى، گفت:

چون بامداد شد رفتم از آنجا كه رسول خدا6بود خبرى بگيرم و رفتم و 70 شتر را ديدم.

و در كتاب خبر البشر از ابن مسعود آورده كه رسول خدا6در مكه فرمود: كدام شما دوست دارد امشب در كار پريان حاضر باشد من با او رفتم تا چون ببالاترين زمين مكه رسيديم برايم خطى كشيد و رفت تا ايستاد و قرآن را آغاز كرد و سياهى بسيارى او را در ميان گرفتند و پرده شدند ميان من و او تا كه آوازش نشنودم، وانگه چون تيكه‌هاى ابر رفتند و پاشيدند تا اندكى از آنها ماندند.

سپس پيغمبر آمد و فرمود: آن گروه مانده چه كردند؟ گفتم: آنها اينانند يا رسول اللَّه و يك استخوان و سرگينى برگرفت و بآنها داد، و غدقن كرد كه كسى با استخوان يا سرگين خود را پاك كند، در سند اين حديث ضعفى هست و در آنست از بلال بن حارث كه ما با پيغمبر6در سفرى منزل كرديم در عرج و من بسوى آن حضرت رفتم و چون نزديك شدم جنجال و ستيزه‌اى شنيدم از مردانى كه تيزتر از زبان آنها نشنيده بودم، و ايستادم تا پيغمبر6آمد و ميخنديد،


صفحه 234

و فرمود: مسلمانانى از پريان و مشركانى از آنها نزد من بمحاكمه آمدند و درخواست كردند كه بآنها مسكن بدهم و مسلمانان را در سر تپه‌ها جا دادم و مشركان را در فرود واديها.

و از ابن عباس روايت است كه پيغمبر6با دسته‌اى از يارانش رفتند بمقصد سوق عكاظ در حالى كه ديوها از خبرگيرى از آسمان باز داشته شده بودند و نزد قوم خود آمده و گفتند ما را از آسمان باز داشتند و بما تير شهاب زدند، گفتند: سببى دارد كه رخ داده برويد در شرق و مغرب زمين تا چه خبر است؟

و آن دسته كه بسوى تهامه آمده بودند به پيغمبر6برخوردند و يارانش كه در نخله بودند و قصد داشتند بسوى عكاظ بروند و او با اصحاب خود نماز بامداد ميخواندند، و چون قرآن را شنيدند خاموش شدند و گوش دادند و گفتند همين است كه ما را از آسمان جدا كرده و برگشتند نزد قوم خود و گفتند «و راستى كه ما قرآن شگفتى شنيديم» تا دو آيه- 1 و 2- الجن و اينكه ابن عباس ذكر كرده نخست پيشامد پريان با پيغمبر6بود، و پيغمبر در آنگاه آنها را نديد و همانا وضع آنها بوحى بوى گزارش شد.

شافعى و بيهقى روايت كردند كه مردى از انصار بيرون آمد تا نماز خفتن خواند و پريان او را اسير كردند و سالها مفقود بود تا زنش شوهر كرد و آنگه بمدينه برگشت و عمر از او پرسش كرد و گفت كه پريان مرا ربودند و روزگار درازى نزد آنها بودم و پريان مؤمنى با آنها جنگيدند و بر آنها پيروز شدند و از آنها اسيرانى گرفتند و من ميان آنها بودم، گفتند ما تو را مرد مسلمانى ميبينيم و براى ما اسير گرفتن تو روا نيست و مرا آزاد كردند و مخير كردند ميان آنها بماتم يا نزد خاندانم برگردم و من برگشتن را برگزيدم، و مرا بمدينه آوردند.

عمر گفت: خوراك آنها چه بود؟ گفت: باقلا و هر چه بنام خدا كشته شود و ذبح گردد، گفت: نوشابه آنها چه بود؟ گفت: كف آب كه از آن برآيد.


صفحه 235

و گفتند: گياهى كه ببرند و بمكند، و گفتند: هر ظرف آب روباز نوشابه آنها است، و ابن عطيه دعوى اجماع كرده كه جن متعبد بشريعت اسلامند و پيغمبر6مبعوث است بر ثقلين.

اگر گويند: در صورتى كه همه احكام بايست آنها بود بايد نزد پيغمبر6رفت و آمد كنند و آنها را ياد بگيرند و نقل نشده كه جز دو بار در مكه نزد او آمده باشند و بيشتر احكام شريعت پس از آن مقرر شده.

گوئيم: نقل نشدن دليل نيست كه نزد آن حضرت نيامدند و سخن او را نشنيدند بى‌آنكه مؤمنان آنها را ديده باشند، و بسا پيغمبر آنها را ديده و يارانش نديدند زيرا خدا از سرور پريان گويد او و تيره او شما را بينند از آنجا كه شما آنها را نبينيد، و بسا او به نيروى خدا داد آنها را ديده و بسا كه يكى از صحابه هم آنها را در برخى حالات ديده باشند مانند ابو هريره كه ديد شيطان از زكاة ماه رمضان دزدى ميكند و بخارى آن را روايت كرد اگر بگوئى: پس چه گوئى در گفته برخى معتزله كه منكر وجود جن باشند؟

گوئيم اين عجيب است زيرا وجود جن ثابت است براى هر كه قرآن را باور دارد كه بوجود آنان گويا است و بخارى و مسلم و نسائى هم از ابى هريره روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: ديشب يك عفريتى از جن بمن تف كرد و ميخواست نمازم را ببرد و من گلوى او را گرفتم و خواستم او را به يكى از ستونهاى مسجد ببندم و بياد گفته برادرم سليمان7آمدم كه در شهر مدينه پريانى باشند كه مسلمانند.

و فرمود: بنگ مؤذن را نشنود پرى و نه آدمى و نه چيزى جز گواه او باشند روز قيامت و مسلم از ابن مسعود روايت كرده كه پيغمبر6فرمود: بسا هيچ كدام نباشند جز آنكه همزاد او از جن بدو گماشته است گفتند: و بشما هم‌


صفحه 236

يا رسول اللَّه؟ فرمود: بمن هم جز اينكه خدايم يارى داده و او تسليم شده و جز به نيكى واندارد (و من از او در سلامتم) و امت اتفاق دارند كه پيغمبر از شيطان معصوم است و همانا مقصود بر حذر داشتن ديگرانست از فتنه همزاد و وسوسه و اغواى او، و بما آگهى داده كه او همراه ما است تا از او خود را نگهداريم بحسب امكان، احاديث در وجود جن و شيطان بى‌شمار است، و هم اشعار و اخبار عرب در باره آن، و نزاع در آن مكابره در باره امريست كه بتواتر دانسته شده، و آن چيزى است كه عقل محال نداند و حس دروغ نشمارد، و براى همين تكليف دارند.

و مشهور است كه چون مردم با سعد بن عباده بيعت نكردند و با ابى بكر بيعت كردند و او بشام رفت و در حوران ماند تا در سال 15 مرد، و اختلاف نيست كه او را مرده در جايگاه غسلش يافتند در حوران و مرگش را ندانستند تا شنيدند هاتفى ميگويد:

كشتيم سيد خزرج سعد بن عباده را* دو تير باو پرتاب كرديم كه بدلش جا كردند بى‌خطا آن روز را حفظ كردند و يافتند همان روز مرگ او بوده در صحيح مسلم است كه او در بدر حاضر بود و از حجاج بن علاط سلمى روايت است كه با كاروانى بمكه مى‌آمد و در يك وادى پر هراس و ترس شب آنها را گرفت، كاروانيها باو گفتند برخيز براى خودت و يارانت امان بخواه، و او خواب را وانهاد و بگرد كاروان ميگرديد و ميگفت:

پناه دهم خود و يارانم را از هر جنى در اين دره تا من و كاروانم سالم برگرديم.

و شنيد يكى ميگويد «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ‌


صفحه 237

أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‌» تا آخر آيه 33- الرحمن» و چون بمكه رسيد آنچه شنيده بود بكفار قريش گزارش داد، گفتند تو از دين خود بدر آمدى اى ابا كلاب اين سخن را محمّد پندارد كه بر او نازل شده، گفت بخدا من و همراهانم آن را شنيديم سپس مسلمان شد و خوب مسلمانى شد و بمدينه كوچ كرد، و در آنجا مسجدى ساخت كه بنام او معروف است.

و از شافعى نقل شده كه هر مسلمانى بگويد پرى را ديده گواهى او را نپذيريم چون خدا تعالى فرمايد «راستى او و تيره‌اش بينند شما را از آنجا كه آنها را نبينيد» جز اينكه مدعى آن پيغمبر باشد، و ابن سعد طبرانى، حافظ و ابو موسى و جز او، عمرو بن جابر جنى را از صحابه شمردند و بسندهاى خود از صفوان بن معطل سلمى روايت كردند كه گفت براى حج بيرون شديم و چون به عرج رسيديم ناگاه مارى ديديم پريشانست و درنگى نشد كه مرد، و يكى از ما پارچه‌اى درآورد و آن را در آن پيچيد و برايش گودالى كند و آن را بخاك سپرد و ما بمكه آمديم و در مسجد الحرام مردى نزد ما آمد و گفت: كدامتان عمرو بن جابر را بخاك سپرديد؟ گفتيم: او را نشناسيم، گفت: كدام شما آن مار را بخاك سپرد، گفتند: اين، گفت خدايت جزاى خير دهاد او آخرين نه تنى بود از پريان كه از پيغمبر6قرآن شنيده بودند، و حاكم هم در مستدرك همچنانش روايت كرده.

و از يك تابعى حكايت است كه مارى در چادرش در آمد كه از تشنگى له‌له ميزد و او را آب داد و آنگه مرد و او را بخاك سپرد و شب نزد او كسى آمده و باو سلام كرد و تشكر كرد و گفت: اين مار مرد خوبى بود از پريان نصيبين بنام زوبعه.

گفته: در فضائل عمر بن عبد العزيز بما رسيده كه در بيابانى ميرفت و بمار مرده‌اى برخورد و آن را با زيادى عبايش كفن كرد و بخاك سپرد و ناگاه كسى ميگفت: اى سرق، گواهم كه از رسول خدا6شنيدم بتو ميفرمود: تو در


صفحه 238

بيابانى بميرى و مرد خوبى تو را كفن كند و بخاك سپارد، گفت: خدايت رحمت كند تو كيستى؟ پاسخ داد از پريان كه قرآن از زبان پيغمبر6شنيديم و از آنها نمانده جز من و همين كه مرده است.

و از عمار بن ياسر روايت شده كه بهمراه رسول خدا6با آدمى و پرى جنگيدم و از جنگ با پريش پرسيدند گفت رسول خدايم6فرستاد از چاهى آب بياورم، و شيطان را در صورت خودش ديدم تا با من جنگيد و او را بخاك افكندم و با حربه يا سنگى بينى او را خون آوردم، رسول خدا6بيارانش فرمود:

عمار در سر چاه بشيطان برخورده و با او جنگيده، و چون برگشتم از من پرسيد و باو گزارش دادم.

و ابو هريره پر ميگفت: كه خدا عمار بن ياسر را بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده، و اين است كه بخارى بدان اشاره كرده بروايت از ابراهيم نخعى كه علقمه بشام رفت و چون بمسجد درآمد گفت بارخدايا بمن همنشين خوبى روزى كن و نزد ابى درداء نشست.

ابو درداء گفتش تو از كيستى؟ گفت: از اهل كوفه گفت: آيا ميان شما نيست يا از شما نيست داننده رازها كه جز خود او نداند يعنى حذيفه؟ گفتم: چرا گفت از شما نيست آنكه خدايش بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده يعنى عمار گفتم: چرا، گفت آيا در شما و يا از شما نيست صاحب مسواك و يا دست‌برنجن (و يا پشتى خ ب) گفتم: چرا، گفت: عبد اللّه چگونه ميخواند «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‌ وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى‌» را؟ گفتم باو الذكر و الانثى- الحديث و در كتاب خبر البشر است كه چند تن از شاگردان عبد اللّه بن مسعود براى حج بيرون شدند و چون در راه بودند ناگاه مار سپيدى ديدند ميرود و بوى مشك ميدهد، گويد بهمراهانم گفتم شما برويد كه من نروم تا بدانم كار اين مار بكجا كشد؟ درنگى نشد كه مرد و براى بوى مشكى كه داشت او را خوب‌