بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 234

و فرمود: مسلمانانى از پريان و مشركانى از آنها نزد من بمحاكمه آمدند و درخواست كردند كه بآنها مسكن بدهم و مسلمانان را در سر تپه‌ها جا دادم و مشركان را در فرود واديها.

و از ابن عباس روايت است كه پيغمبر6با دسته‌اى از يارانش رفتند بمقصد سوق عكاظ در حالى كه ديوها از خبرگيرى از آسمان باز داشته شده بودند و نزد قوم خود آمده و گفتند ما را از آسمان باز داشتند و بما تير شهاب زدند، گفتند: سببى دارد كه رخ داده برويد در شرق و مغرب زمين تا چه خبر است؟

و آن دسته كه بسوى تهامه آمده بودند به پيغمبر6برخوردند و يارانش كه در نخله بودند و قصد داشتند بسوى عكاظ بروند و او با اصحاب خود نماز بامداد ميخواندند، و چون قرآن را شنيدند خاموش شدند و گوش دادند و گفتند همين است كه ما را از آسمان جدا كرده و برگشتند نزد قوم خود و گفتند «و راستى كه ما قرآن شگفتى شنيديم» تا دو آيه- 1 و 2- الجن و اينكه ابن عباس ذكر كرده نخست پيشامد پريان با پيغمبر6بود، و پيغمبر در آنگاه آنها را نديد و همانا وضع آنها بوحى بوى گزارش شد.

شافعى و بيهقى روايت كردند كه مردى از انصار بيرون آمد تا نماز خفتن خواند و پريان او را اسير كردند و سالها مفقود بود تا زنش شوهر كرد و آنگه بمدينه برگشت و عمر از او پرسش كرد و گفت كه پريان مرا ربودند و روزگار درازى نزد آنها بودم و پريان مؤمنى با آنها جنگيدند و بر آنها پيروز شدند و از آنها اسيرانى گرفتند و من ميان آنها بودم، گفتند ما تو را مرد مسلمانى ميبينيم و براى ما اسير گرفتن تو روا نيست و مرا آزاد كردند و مخير كردند ميان آنها بماتم يا نزد خاندانم برگردم و من برگشتن را برگزيدم، و مرا بمدينه آوردند.

عمر گفت: خوراك آنها چه بود؟ گفت: باقلا و هر چه بنام خدا كشته شود و ذبح گردد، گفت: نوشابه آنها چه بود؟ گفت: كف آب كه از آن برآيد.


صفحه 235

و گفتند: گياهى كه ببرند و بمكند، و گفتند: هر ظرف آب روباز نوشابه آنها است، و ابن عطيه دعوى اجماع كرده كه جن متعبد بشريعت اسلامند و پيغمبر6مبعوث است بر ثقلين.

اگر گويند: در صورتى كه همه احكام بايست آنها بود بايد نزد پيغمبر6رفت و آمد كنند و آنها را ياد بگيرند و نقل نشده كه جز دو بار در مكه نزد او آمده باشند و بيشتر احكام شريعت پس از آن مقرر شده.

گوئيم: نقل نشدن دليل نيست كه نزد آن حضرت نيامدند و سخن او را نشنيدند بى‌آنكه مؤمنان آنها را ديده باشند، و بسا پيغمبر آنها را ديده و يارانش نديدند زيرا خدا از سرور پريان گويد او و تيره او شما را بينند از آنجا كه شما آنها را نبينيد، و بسا او به نيروى خدا داد آنها را ديده و بسا كه يكى از صحابه هم آنها را در برخى حالات ديده باشند مانند ابو هريره كه ديد شيطان از زكاة ماه رمضان دزدى ميكند و بخارى آن را روايت كرد اگر بگوئى: پس چه گوئى در گفته برخى معتزله كه منكر وجود جن باشند؟

گوئيم اين عجيب است زيرا وجود جن ثابت است براى هر كه قرآن را باور دارد كه بوجود آنان گويا است و بخارى و مسلم و نسائى هم از ابى هريره روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: ديشب يك عفريتى از جن بمن تف كرد و ميخواست نمازم را ببرد و من گلوى او را گرفتم و خواستم او را به يكى از ستونهاى مسجد ببندم و بياد گفته برادرم سليمان7آمدم كه در شهر مدينه پريانى باشند كه مسلمانند.

و فرمود: بنگ مؤذن را نشنود پرى و نه آدمى و نه چيزى جز گواه او باشند روز قيامت و مسلم از ابن مسعود روايت كرده كه پيغمبر6فرمود: بسا هيچ كدام نباشند جز آنكه همزاد او از جن بدو گماشته است گفتند: و بشما هم‌


صفحه 236

يا رسول اللَّه؟ فرمود: بمن هم جز اينكه خدايم يارى داده و او تسليم شده و جز به نيكى واندارد (و من از او در سلامتم) و امت اتفاق دارند كه پيغمبر از شيطان معصوم است و همانا مقصود بر حذر داشتن ديگرانست از فتنه همزاد و وسوسه و اغواى او، و بما آگهى داده كه او همراه ما است تا از او خود را نگهداريم بحسب امكان، احاديث در وجود جن و شيطان بى‌شمار است، و هم اشعار و اخبار عرب در باره آن، و نزاع در آن مكابره در باره امريست كه بتواتر دانسته شده، و آن چيزى است كه عقل محال نداند و حس دروغ نشمارد، و براى همين تكليف دارند.

و مشهور است كه چون مردم با سعد بن عباده بيعت نكردند و با ابى بكر بيعت كردند و او بشام رفت و در حوران ماند تا در سال 15 مرد، و اختلاف نيست كه او را مرده در جايگاه غسلش يافتند در حوران و مرگش را ندانستند تا شنيدند هاتفى ميگويد:

كشتيم سيد خزرج سعد بن عباده را* دو تير باو پرتاب كرديم كه بدلش جا كردند بى‌خطا آن روز را حفظ كردند و يافتند همان روز مرگ او بوده در صحيح مسلم است كه او در بدر حاضر بود و از حجاج بن علاط سلمى روايت است كه با كاروانى بمكه مى‌آمد و در يك وادى پر هراس و ترس شب آنها را گرفت، كاروانيها باو گفتند برخيز براى خودت و يارانت امان بخواه، و او خواب را وانهاد و بگرد كاروان ميگرديد و ميگفت:

پناه دهم خود و يارانم را از هر جنى در اين دره تا من و كاروانم سالم برگرديم.

و شنيد يكى ميگويد «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ‌


صفحه 237

أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‌» تا آخر آيه 33- الرحمن» و چون بمكه رسيد آنچه شنيده بود بكفار قريش گزارش داد، گفتند تو از دين خود بدر آمدى اى ابا كلاب اين سخن را محمّد پندارد كه بر او نازل شده، گفت بخدا من و همراهانم آن را شنيديم سپس مسلمان شد و خوب مسلمانى شد و بمدينه كوچ كرد، و در آنجا مسجدى ساخت كه بنام او معروف است.

و از شافعى نقل شده كه هر مسلمانى بگويد پرى را ديده گواهى او را نپذيريم چون خدا تعالى فرمايد «راستى او و تيره‌اش بينند شما را از آنجا كه آنها را نبينيد» جز اينكه مدعى آن پيغمبر باشد، و ابن سعد طبرانى، حافظ و ابو موسى و جز او، عمرو بن جابر جنى را از صحابه شمردند و بسندهاى خود از صفوان بن معطل سلمى روايت كردند كه گفت براى حج بيرون شديم و چون به عرج رسيديم ناگاه مارى ديديم پريشانست و درنگى نشد كه مرد، و يكى از ما پارچه‌اى درآورد و آن را در آن پيچيد و برايش گودالى كند و آن را بخاك سپرد و ما بمكه آمديم و در مسجد الحرام مردى نزد ما آمد و گفت: كدامتان عمرو بن جابر را بخاك سپرديد؟ گفتيم: او را نشناسيم، گفت: كدام شما آن مار را بخاك سپرد، گفتند: اين، گفت خدايت جزاى خير دهاد او آخرين نه تنى بود از پريان كه از پيغمبر6قرآن شنيده بودند، و حاكم هم در مستدرك همچنانش روايت كرده.

و از يك تابعى حكايت است كه مارى در چادرش در آمد كه از تشنگى له‌له ميزد و او را آب داد و آنگه مرد و او را بخاك سپرد و شب نزد او كسى آمده و باو سلام كرد و تشكر كرد و گفت: اين مار مرد خوبى بود از پريان نصيبين بنام زوبعه.

گفته: در فضائل عمر بن عبد العزيز بما رسيده كه در بيابانى ميرفت و بمار مرده‌اى برخورد و آن را با زيادى عبايش كفن كرد و بخاك سپرد و ناگاه كسى ميگفت: اى سرق، گواهم كه از رسول خدا6شنيدم بتو ميفرمود: تو در


صفحه 238

بيابانى بميرى و مرد خوبى تو را كفن كند و بخاك سپارد، گفت: خدايت رحمت كند تو كيستى؟ پاسخ داد از پريان كه قرآن از زبان پيغمبر6شنيديم و از آنها نمانده جز من و همين كه مرده است.

و از عمار بن ياسر روايت شده كه بهمراه رسول خدا6با آدمى و پرى جنگيدم و از جنگ با پريش پرسيدند گفت رسول خدايم6فرستاد از چاهى آب بياورم، و شيطان را در صورت خودش ديدم تا با من جنگيد و او را بخاك افكندم و با حربه يا سنگى بينى او را خون آوردم، رسول خدا6بيارانش فرمود:

عمار در سر چاه بشيطان برخورده و با او جنگيده، و چون برگشتم از من پرسيد و باو گزارش دادم.

و ابو هريره پر ميگفت: كه خدا عمار بن ياسر را بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده، و اين است كه بخارى بدان اشاره كرده بروايت از ابراهيم نخعى كه علقمه بشام رفت و چون بمسجد درآمد گفت بارخدايا بمن همنشين خوبى روزى كن و نزد ابى درداء نشست.

ابو درداء گفتش تو از كيستى؟ گفت: از اهل كوفه گفت: آيا ميان شما نيست يا از شما نيست داننده رازها كه جز خود او نداند يعنى حذيفه؟ گفتم: چرا گفت از شما نيست آنكه خدايش بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده يعنى عمار گفتم: چرا، گفت آيا در شما و يا از شما نيست صاحب مسواك و يا دست‌برنجن (و يا پشتى خ ب) گفتم: چرا، گفت: عبد اللّه چگونه ميخواند «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‌ وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى‌» را؟ گفتم باو الذكر و الانثى- الحديث و در كتاب خبر البشر است كه چند تن از شاگردان عبد اللّه بن مسعود براى حج بيرون شدند و چون در راه بودند ناگاه مار سپيدى ديدند ميرود و بوى مشك ميدهد، گويد بهمراهانم گفتم شما برويد كه من نروم تا بدانم كار اين مار بكجا كشد؟ درنگى نشد كه مرد و براى بوى مشكى كه داشت او را خوب‌


صفحه 239

دانستم و او را در پارچه‌اى پيچيدم و از راه دور كردم و شامگاه بيارانم رسيدم گفت: بخدا من نشسته بودم كه چهار زن از سوى باختر پيش آمدند و يكيشان گفت: كدام شما عمرو را بخاك سپرده، گفتيم: عمرو كيست؟ گفت:

كدام آن مار را بخاك سپرده؟ گفتم: من، گفت بخدا روزه‌دار و شب‌زنده دارى را بخاك سپردى كه بما انزل اللَّه ايمان داشت، و البته به پيغمبر شما ايمان داشت و وصف او را چهار صد سال پيش از بعثت از آسمان شنيده بود گويد خدا را سپاس گفتيم و حج كرديم و به عمر گذر كرديم و گزارش مار را بدو داديم، گفت: راست گفتى شنيدم رسول خدا در باره او اين را فرمود:

و در آنست از ابن عمر كه من نزد عثمان بودم و مردى نزد او آمد و گفت داستان شگفتى برايت نگويم؟ گفت: چرا گفت: در اين ميان كه در بيابانى بودم دو دسته ديدم كه بهم زدند و چون از هم جدا شدند بلشگرگاهشان رفتم و ديدم مار فراوانى در آنست كه مانند آنها را هرگز نديده بودم و از يك مار زرد باريك بوى مشك يافتم و گمان خوبى بدو بردم و او را در عمامه‌ام پيچيدم و بخاك سپردم؛ و چون راه ميرفتم يكى فرياد زد خدايت رهنمايد، اين دو تيره پرى بودند كه ميان آنها جنگ شد و آن مارى كه بخاك سپردى شهيد شد و او از آنها بود كه از رسول خدا6وحى را شنيده بودند.

و در آنست كه فاطمه دختر نعمان از بنى نجار گفت: مرا همزادى بود از پريان و هر گاه در خانه‌اى در آمدم هجوم مياورد بمن، يك روز آمد و بر ديوار نشست و كارى كه ميكرد نكرد، گفتم: تو را چه شده كه كار خود را چنانچه ميكردى نميكنى؟ گفت: امروز پيغمبرى آمد كه زنا را حرام كرده و از ابو يعلى مصيصى روايت است كه بطرطوس رفتم و بمن گفتند در اينجا زنيست بنام نهوس كه پرى ديده پريانى كه نزد رسول خدا6رفتند، نزد او رفتم‌


صفحه 240

زنى ديدم بپشت خوابيده گفتم از پريانى كه نزد رسول خدا6رفتند ديدى؟ گفت آرى، عليّة بن سمحج كه رسول خدايش عبد اللّه ناميد برايم باز گفت كه رسول خدا6فرمود: بر هر بيمارى يس خوانند و بميرد سيراب مرده و سيراب بگور رفته و در قيامت سيراب محشور شود.

در اسد الغابه است از انس بن مالك كه با رسول خدا6از كوههاى مكه بيرون شديم و ناگاه شيخى تكيه بر عصا پيش آمد و پيغمبر فرمود: راه رفتن و آهنگ جن دارى؟ گفت: آرى، فرمود: از كدام پريانى؟ گفت: من هامة بن هيم- يا ابى هيم- بن لاقيس بن ابليسم، فرمود: ميان تو و او جز دو پدر فاصله ندانم، گفت: آرى فرمود: چند سال دارى؟ گفت: همه عمر دنيا جز اندكى از آن، در آن شبها كه قابيل هابيل را كشت پسر بچه‌اى چند ساله بودم و بر بلنديها برميآمدم و بمردم سركشى ميكردم، فرمود: بدكارى ميكردى.

گفت يا رسول اللَّه سرزنشم مكن كه من از مؤمنان بنوحم و بدست او توبه كردم، و من او را بنفرين بر قومش سرزنش كردم و گريست و مرا گرياند و گفت بخدا كه من از پشيمانهايم، و پناه برم بخدا كه از نادانها باشم، هود را ديدار كردم و باو ايمان آوردم، ابراهيم را ديدار كردم و با او بآتش رفتم چون در آتش افكندند، با يوسف بتك چاه رفتم و بر او پيشى جستم، با شعيب و با موسى بودم، عيسى بن مريم را ديدار كردم و بمن فرمود: اگر محمّد را ديدى از منش سلام برسان، من پيامش بتو رساندم و بتو گرويدم.

رسول خدا6فرمود: بر تو و بر عيسى درود اى هامه چه حاجتى دارى؟

موسى بمن تورات آموخت، عيسى انجيل و شما قرآن بمن بياموزيد و قرآن را باو آموخت.

و در روايتى ده سوره قرآن را باو آموخت رسول خدا6از دنيا رفت و جز مرگش را بما نداد و ما او را جز زنده ندانيم و خدا داناتر است‌


صفحه 241

و در آنست كه عمر بن خطاب روزى بابن عباس گفت: حديثى بمن باز گو كه شگفتم آرد و خوشم آيد گفت: خريم بن فاتك اسدى بمن باز گفت: روزى در زمان جاهليت بدنبال شتر گمشده خود بيرون شد و آن را در ابرق الغراف جست، و اين نامش دادند چون نواى پريان در آن شنيده شود، گويد: زانو بندش بستم و يك دست او را بالش كردم و گفتم پناه ببزرك اين مكان يا اين وادى- در روايت ديگر به كبير است- ناگاه هاتفى آواز داد و ميسرود.

بخداى ذو الجلال پناه بر* كه حرام و حلال فرود آرد خدا را يگانه‌شناس و باك مدار* از هراس پريان و هيچ هراس من گفتم:

اى خواننده اين چه خيال‌افكنى است* آيا رهنمائى است از تو يا گمراه كردنست گفت:

اينست رسول خدا صاحب خيرات* كه ياسين آورده و حاميمات و سوره‌هاى ديگر مفصل باشند* ببهشت و نجات دعوت ميكند بنماز و روزه فرمان ميدهد* و از كارهاى بد و زشت مردم را باز ميدارد گويد: گفتم: تو كيستى؟ خدايت رحمت كند؟ گفت، من مالك پسر مالك رسول خدا مرا فرستاده است بپريان اهل نجد گفتم: اگر كسى اين شتران مرا نگه مى‌داشت ميرفتم و باو ايمان مى‌آوردم، گفت من آنان را نگه مى‌دارم و سالم بكسان تو ميرسانم ان شاء اللَّه و سوار يكى از آنها شدم تا نزد پيغمبر6آمدم مدينه و روز جمعه هنگام نماز بمردم رسيدم و شترم را خواباندم ناگاه ابو ذر نزد من بيرون شد و بمن گفت: رسول خدا6ميفرمايد درآى، در آمدم چون مرا ديد فرمود: آن شيخ كه ضامن شد شترهايت را بخاندانت رساند چه كرد؟ بدان كه آنها را سالم بخاندانت رساند، گفتم: رحمه اللَّه، رسول خدا6فرمود: آرى، رحمه اللَّه و مسلمان شد و خوب مسلمانى شد.