يا رسول اللَّه؟ فرمود: بمن هم جز اينكه خدايم يارى داده و او تسليم شده و جز به نيكى واندارد (و من از او در سلامتم) و امت اتفاق دارند كه پيغمبر از شيطان معصوم است و همانا مقصود بر حذر داشتن ديگرانست از فتنه همزاد و وسوسه و اغواى او، و بما آگهى داده كه او همراه ما است تا از او خود را نگهداريم بحسب امكان، احاديث در وجود جن و شيطان بىشمار است، و هم اشعار و اخبار عرب در باره آن، و نزاع در آن مكابره در باره امريست كه بتواتر دانسته شده، و آن چيزى است كه عقل محال نداند و حس دروغ نشمارد، و براى همين تكليف دارند.
و مشهور است كه چون مردم با سعد بن عباده بيعت نكردند و با ابى بكر بيعت كردند و او بشام رفت و در حوران ماند تا در سال 15 مرد، و اختلاف نيست كه او را مرده در جايگاه غسلش يافتند در حوران و مرگش را ندانستند تا شنيدند هاتفى ميگويد:
كشتيم سيد خزرج سعد بن عباده را* دو تير باو پرتاب كرديم كه بدلش جا كردند بىخطا آن روز را حفظ كردند و يافتند همان روز مرگ او بوده در صحيح مسلم است كه او در بدر حاضر بود و از حجاج بن علاط سلمى روايت است كه با كاروانى بمكه مىآمد و در يك وادى پر هراس و ترس شب آنها را گرفت، كاروانيها باو گفتند برخيز براى خودت و يارانت امان بخواه، و او خواب را وانهاد و بگرد كاروان ميگرديد و ميگفت:
پناه دهم خود و يارانم را از هر جنى در اين دره تا من و كاروانم سالم برگرديم.
و شنيد يكى ميگويد «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ
أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» تا آخر آيه 33- الرحمن» و چون بمكه رسيد آنچه شنيده بود بكفار قريش گزارش داد، گفتند تو از دين خود بدر آمدى اى ابا كلاب اين سخن را محمّد پندارد كه بر او نازل شده، گفت بخدا من و همراهانم آن را شنيديم سپس مسلمان شد و خوب مسلمانى شد و بمدينه كوچ كرد، و در آنجا مسجدى ساخت كه بنام او معروف است.
و از شافعى نقل شده كه هر مسلمانى بگويد پرى را ديده گواهى او را نپذيريم چون خدا تعالى فرمايد «راستى او و تيرهاش بينند شما را از آنجا كه آنها را نبينيد» جز اينكه مدعى آن پيغمبر باشد، و ابن سعد طبرانى، حافظ و ابو موسى و جز او، عمرو بن جابر جنى را از صحابه شمردند و بسندهاى خود از صفوان بن معطل سلمى روايت كردند كه گفت براى حج بيرون شديم و چون به عرج رسيديم ناگاه مارى ديديم پريشانست و درنگى نشد كه مرد، و يكى از ما پارچهاى درآورد و آن را در آن پيچيد و برايش گودالى كند و آن را بخاك سپرد و ما بمكه آمديم و در مسجد الحرام مردى نزد ما آمد و گفت: كدامتان عمرو بن جابر را بخاك سپرديد؟ گفتيم: او را نشناسيم، گفت: كدام شما آن مار را بخاك سپرد، گفتند: اين، گفت خدايت جزاى خير دهاد او آخرين نه تنى بود از پريان كه از پيغمبر6قرآن شنيده بودند، و حاكم هم در مستدرك همچنانش روايت كرده.
و از يك تابعى حكايت است كه مارى در چادرش در آمد كه از تشنگى لهله ميزد و او را آب داد و آنگه مرد و او را بخاك سپرد و شب نزد او كسى آمده و باو سلام كرد و تشكر كرد و گفت: اين مار مرد خوبى بود از پريان نصيبين بنام زوبعه.
گفته: در فضائل عمر بن عبد العزيز بما رسيده كه در بيابانى ميرفت و بمار مردهاى برخورد و آن را با زيادى عبايش كفن كرد و بخاك سپرد و ناگاه كسى ميگفت: اى سرق، گواهم كه از رسول خدا6شنيدم بتو ميفرمود: تو در
بيابانى بميرى و مرد خوبى تو را كفن كند و بخاك سپارد، گفت: خدايت رحمت كند تو كيستى؟ پاسخ داد از پريان كه قرآن از زبان پيغمبر6شنيديم و از آنها نمانده جز من و همين كه مرده است.
و از عمار بن ياسر روايت شده كه بهمراه رسول خدا6با آدمى و پرى جنگيدم و از جنگ با پريش پرسيدند گفت رسول خدايم6فرستاد از چاهى آب بياورم، و شيطان را در صورت خودش ديدم تا با من جنگيد و او را بخاك افكندم و با حربه يا سنگى بينى او را خون آوردم، رسول خدا6بيارانش فرمود:
عمار در سر چاه بشيطان برخورده و با او جنگيده، و چون برگشتم از من پرسيد و باو گزارش دادم.
و ابو هريره پر ميگفت: كه خدا عمار بن ياسر را بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده، و اين است كه بخارى بدان اشاره كرده بروايت از ابراهيم نخعى كه علقمه بشام رفت و چون بمسجد درآمد گفت بارخدايا بمن همنشين خوبى روزى كن و نزد ابى درداء نشست.
ابو درداء گفتش تو از كيستى؟ گفت: از اهل كوفه گفت: آيا ميان شما نيست يا از شما نيست داننده رازها كه جز خود او نداند يعنى حذيفه؟ گفتم: چرا گفت از شما نيست آنكه خدايش بزبان پيغمبرش از شيطان پناه داده يعنى عمار گفتم: چرا، گفت آيا در شما و يا از شما نيست صاحب مسواك و يا دستبرنجن (و يا پشتى خ ب) گفتم: چرا، گفت: عبد اللّه چگونه ميخواند «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى» را؟ گفتم باو الذكر و الانثى- الحديث و در كتاب خبر البشر است كه چند تن از شاگردان عبد اللّه بن مسعود براى حج بيرون شدند و چون در راه بودند ناگاه مار سپيدى ديدند ميرود و بوى مشك ميدهد، گويد بهمراهانم گفتم شما برويد كه من نروم تا بدانم كار اين مار بكجا كشد؟ درنگى نشد كه مرد و براى بوى مشكى كه داشت او را خوب
دانستم و او را در پارچهاى پيچيدم و از راه دور كردم و شامگاه بيارانم رسيدم گفت: بخدا من نشسته بودم كه چهار زن از سوى باختر پيش آمدند و يكيشان گفت: كدام شما عمرو را بخاك سپرده، گفتيم: عمرو كيست؟ گفت:
كدام آن مار را بخاك سپرده؟ گفتم: من، گفت بخدا روزهدار و شبزنده دارى را بخاك سپردى كه بما انزل اللَّه ايمان داشت، و البته به پيغمبر شما ايمان داشت و وصف او را چهار صد سال پيش از بعثت از آسمان شنيده بود گويد خدا را سپاس گفتيم و حج كرديم و به عمر گذر كرديم و گزارش مار را بدو داديم، گفت: راست گفتى شنيدم رسول خدا در باره او اين را فرمود:
و در آنست از ابن عمر كه من نزد عثمان بودم و مردى نزد او آمد و گفت داستان شگفتى برايت نگويم؟ گفت: چرا گفت: در اين ميان كه در بيابانى بودم دو دسته ديدم كه بهم زدند و چون از هم جدا شدند بلشگرگاهشان رفتم و ديدم مار فراوانى در آنست كه مانند آنها را هرگز نديده بودم و از يك مار زرد باريك بوى مشك يافتم و گمان خوبى بدو بردم و او را در عمامهام پيچيدم و بخاك سپردم؛ و چون راه ميرفتم يكى فرياد زد خدايت رهنمايد، اين دو تيره پرى بودند كه ميان آنها جنگ شد و آن مارى كه بخاك سپردى شهيد شد و او از آنها بود كه از رسول خدا6وحى را شنيده بودند.
و در آنست كه فاطمه دختر نعمان از بنى نجار گفت: مرا همزادى بود از پريان و هر گاه در خانهاى در آمدم هجوم مياورد بمن، يك روز آمد و بر ديوار نشست و كارى كه ميكرد نكرد، گفتم: تو را چه شده كه كار خود را چنانچه ميكردى نميكنى؟ گفت: امروز پيغمبرى آمد كه زنا را حرام كرده و از ابو يعلى مصيصى روايت است كه بطرطوس رفتم و بمن گفتند در اينجا زنيست بنام نهوس كه پرى ديده پريانى كه نزد رسول خدا6رفتند، نزد او رفتم
زنى ديدم بپشت خوابيده گفتم از پريانى كه نزد رسول خدا6رفتند ديدى؟ گفت آرى، عليّة بن سمحج كه رسول خدايش عبد اللّه ناميد برايم باز گفت كه رسول خدا6فرمود: بر هر بيمارى يس خوانند و بميرد سيراب مرده و سيراب بگور رفته و در قيامت سيراب محشور شود.
در اسد الغابه است از انس بن مالك كه با رسول خدا6از كوههاى مكه بيرون شديم و ناگاه شيخى تكيه بر عصا پيش آمد و پيغمبر فرمود: راه رفتن و آهنگ جن دارى؟ گفت: آرى، فرمود: از كدام پريانى؟ گفت: من هامة بن هيم- يا ابى هيم- بن لاقيس بن ابليسم، فرمود: ميان تو و او جز دو پدر فاصله ندانم، گفت: آرى فرمود: چند سال دارى؟ گفت: همه عمر دنيا جز اندكى از آن، در آن شبها كه قابيل هابيل را كشت پسر بچهاى چند ساله بودم و بر بلنديها برميآمدم و بمردم سركشى ميكردم، فرمود: بدكارى ميكردى.
گفت يا رسول اللَّه سرزنشم مكن كه من از مؤمنان بنوحم و بدست او توبه كردم، و من او را بنفرين بر قومش سرزنش كردم و گريست و مرا گرياند و گفت بخدا كه من از پشيمانهايم، و پناه برم بخدا كه از نادانها باشم، هود را ديدار كردم و باو ايمان آوردم، ابراهيم را ديدار كردم و با او بآتش رفتم چون در آتش افكندند، با يوسف بتك چاه رفتم و بر او پيشى جستم، با شعيب و با موسى بودم، عيسى بن مريم را ديدار كردم و بمن فرمود: اگر محمّد را ديدى از منش سلام برسان، من پيامش بتو رساندم و بتو گرويدم.
رسول خدا6فرمود: بر تو و بر عيسى درود اى هامه چه حاجتى دارى؟
موسى بمن تورات آموخت، عيسى انجيل و شما قرآن بمن بياموزيد و قرآن را باو آموخت.
و در روايتى ده سوره قرآن را باو آموخت رسول خدا6از دنيا رفت و جز مرگش را بما نداد و ما او را جز زنده ندانيم و خدا داناتر است
و در آنست كه عمر بن خطاب روزى بابن عباس گفت: حديثى بمن باز گو كه شگفتم آرد و خوشم آيد گفت: خريم بن فاتك اسدى بمن باز گفت: روزى در زمان جاهليت بدنبال شتر گمشده خود بيرون شد و آن را در ابرق الغراف جست، و اين نامش دادند چون نواى پريان در آن شنيده شود، گويد: زانو بندش بستم و يك دست او را بالش كردم و گفتم پناه ببزرك اين مكان يا اين وادى- در روايت ديگر به كبير است- ناگاه هاتفى آواز داد و ميسرود.
بخداى ذو الجلال پناه بر* كه حرام و حلال فرود آرد خدا را يگانهشناس و باك مدار* از هراس پريان و هيچ هراس من گفتم:
اى خواننده اين چه خيالافكنى است* آيا رهنمائى است از تو يا گمراه كردنست گفت:
اينست رسول خدا صاحب خيرات* كه ياسين آورده و حاميمات و سورههاى ديگر مفصل باشند* ببهشت و نجات دعوت ميكند بنماز و روزه فرمان ميدهد* و از كارهاى بد و زشت مردم را باز ميدارد گويد: گفتم: تو كيستى؟ خدايت رحمت كند؟ گفت، من مالك پسر مالك رسول خدا مرا فرستاده است بپريان اهل نجد گفتم: اگر كسى اين شتران مرا نگه مىداشت ميرفتم و باو ايمان مىآوردم، گفت من آنان را نگه مىدارم و سالم بكسان تو ميرسانم ان شاء اللَّه و سوار يكى از آنها شدم تا نزد پيغمبر6آمدم مدينه و روز جمعه هنگام نماز بمردم رسيدم و شترم را خواباندم ناگاه ابو ذر نزد من بيرون شد و بمن گفت: رسول خدا6ميفرمايد درآى، در آمدم چون مرا ديد فرمود: آن شيخ كه ضامن شد شترهايت را بخاندانت رساند چه كرد؟ بدان كه آنها را سالم بخاندانت رساند، گفتم: رحمه اللَّه، رسول خدا6فرمود: آرى، رحمه اللَّه و مسلمان شد و خوب مسلمانى شد.
و در مسند دارمى از عبد اللّه بن مسعود است كه يكى از ياران رسول خدا6با يك پرى كشتى گرفت و او را بزمين زد و باو گفت تو را لاغر و استخوانى بينم و گويا ذراعت ذراع سگى است، شما گروه پريان همه چنين هستيد يا تو در ميانشان چنينى؟
گفت: نه بخدا من ميان آنها گوشتين و فربهام، بار ديگر با من كشتى بگير و اگرم بزمين زدى بتو چيزى آموزم كه سودت دهد، گفت: بسيار خوب، و با او باز كشتى گرفت و بزمينش زد و پرى باو گفت: آية الكرسى ميخوانى؟ گفت: آرى، گفت آن را در هيچ خانهاى نخوانى جز اينكه شيطان از آن بيرون جهد و چون خر تيز دهد و بدان تا بامداد باز نگردد.
دميرى گفته با چهل كس نماز جمعه را ميتوان بر پا داشت خواه پرى باشند و خواه آدمى و خواه از هر دو جنس قمولى گفته: در مناقب شافعى نقل است كه ميگفت: هر عادلى كه پندارد جن بيند گواهيش مردود است و بايد تعزير شود چون خلاف قول خدا تعالى است كه فرمايد «راستى او و تيرهاش شما را بينند از آنجا كه شما آنها را نبينيد، مگر معتقد بدان پيغمبر باشد، و گفتار او حمل شده بدعوى ديدار جن بصورت اصلى او و قول قمولى حمل شده بديدار پريان بصورت آدميزاده مشهور است كه همه پريان نژاد ابليسند و آن را دليل دانند كه او از فرشتهها نيست، زيرا فرشته نژاد نيارد چون ماده ندارد، و گفتند: پرى جنس عام است و ابليس يكى از آنها است، و شك ندارد كه آنان نژاد دارند بنصّ قرآن، هر پرى كافرى را شيطان گويند.
و در حديث است كه چون خدا خواست براى ابليس نژادى باشد و همسرى او را بخشم آورد و تيكهاى آتش از او پريد و زنش را از آن آفريد.
ابن خلكان در تاريخش در شرح حال شعبى نقل كرده كه گفت: روزى نشسته بودم و شتر دارى آمد و خمرهاى با خود داشت و آن را واگذاشت و نزد من آمد
و گفت: تو شعبى هستى گفتم. آرى، گفت: بمن بگو ابليس زن داشت گفتم: من در عروسى آنها نبودم، گويد: سپس بياد آوردم قول خدا تعالى را «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي» و گفت نژاد بىزن نشود گفتم: آرى و خمرهاش را برداشت و رفت و گويد ديدمش كه مرا مرا مىآزمود.
و روايت است كه خدا تعالى بابليس فرمود، فرزندى بآدم ندهم جز مانندش برايت بر آورم، و هر آدميزاده همزاد شيطانى دارد گفتند: شياطين نر و ماده دارند و زاد و ولد و خود ابليس خدا تعالى بر ران راستش ذكرى آفريده و بر چپ فرجى و با اين آن را بگايد و هر روز ده تخم نهد.
مجاهد گفته: از فرزندان ابليس لاقيس است و ولهان كه گماشته بر طهارت و نماز، و اهفاف و در بيابانها است، و مره كه بدو كنيه دارد، زلنبور كه گماشته ببازارها است و لغو و سوگند دروغ و ستايش كالا را جلوه دهد، و بثر، گماشته بر مصيبت است و وادارد به خراشيدن چهره و سيلى زدن و گريبان دريدن ابيض كه پيغمبران را وسوسه كند، اعور گماشته بر زنا است در آلت مرد و كفل زن باد دمد.
داسم كه چون مردى بىسلام و بردن نام خدا در خانه خود درآيد او بهمراهش درآيد و ميان او و خاندانش ستيزه بر پا كند و اگر بخورد بىبسم اللَّه همخور او باشد و چون مردى بخانهاش در آمد و سلام نكرد و نام خدا نبرد و بدى ديد بايد بگويد:
داسم، داسم اعوذ باللَّه منه مطرش، گماشته بر نشر اخبار دروغ و بىاصل است در ميان مردم، و اقبض (اقنص خ ب) كه مادرشان طرطبه است، نقاش گفته: بلكه او دايه آنها است، و گفتند 30 تخم گذاشت 10 در خاور 10 در باختر، 10 در ميان زمين و از هر تخم يك جنس شيطان بر آمد چون عفريت، غول، قطاربه، جانّ، و نامهاى گوناگون و همه دشمنان آدميزادهاند كه خدا فرموده «آيا برگيريد او را و نژادش دوستان با اينكه آنان دشمن شمايند، 51- الكهف» مگر مؤمنان آنها و كنيه ابليس