كنند؟ گفت، چند جنسند، و پاك و خالص آنها از باد است نه بخورند و نه بنوشند و نه در دنيا بميرند و نه زايش دارند و اجناسى دارند كه ميخورند و مينوشند و ازدواج دارند چون سعالا، غول، قطارب و مانند آنها.
قرافى گفته، مردم همه ابليس را كافر دانند بر سر داستان او با آدم7و دليل كفرش سجده نكردن او نيست و گر نه بايد بهر كه سجده فرمودند و نكرد كافر باشد و چنين نيست، و كفرش براى حسد بردن بر آدم نسبت بمقام او نيست و گر نه بايد هر حسودى كافر باشد و چنين نيست، و كفرش براى نافرمانى و فسق او نيست و گر نه بايد هر نافرمان و فاسقى كافر باشد، و اين موضوع بر جمعى فقهاء مشكل شده تا چه رسد بديگران.
و بايد دانست كه علت كفر او اينست كه نسبت ستمكارى بخدا داد و كار ناپسند و اين را در ضمن گفته خود «من بهتر از اويم مرا از آتش آفريدى و او را از گل» آشكار كرد، و منظورش بگفته پيشوايان محقق از مفسران و ديگران اينست كه واداشتن بزرگ و والا بسجده بر زبون جور است و ستم و اينست وجه كفر او لعنه اللَّه و مسلمانان اتفاق دارند كه هر كه آن را بخدا تعالى و تنزّه بندد كافر است اختلاف دارند كه پيش از ابليس كافرى بوده يا نه؟ قولى است كه نه و او نخست كافر است و برخى هم گفتند پيش از او كفارى بودند چون پريانى كه در زمين بودند پايان آيا كفر ابليس از نادانى شد يا لجبازى اهل سنت دو قول دارند و خلافى نيست كه پيش از كفرش خداشناس بوده، هر كه او را از نادانى كافر داند گويد دانش او رفت و خدانشناس شد چون كافر شد و آنكه از لج داند گويد كافرى خداشناس بود، ابن عطيه گفته: كفر با ماندن دانش او بعيد است جز اينكه بنظر من رواست و نشدنى نيست با خذلان خدا تعالى هر كه را خواهد.
بيهقى در شرح اسماء حسنى در قول خدا تعالى «ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ، 111- الانعام» از عمر بن ذر آورده كه شنيدم عمر بن عبد العزيز ميگفت:
اگر خدا ميخواست نافرمانى نشود ابليس را نمىآفريد، و آن را در آيهاى از كتابش بيان كرده و شرح داده و داندش هر كه داند و نداند هر كه نداند و آن قول خدا تعالى است «نيستيد شما بر او آشوبگر. جز كسى كه دوزخ گير شده باشد، 162 و 163- الصافات» وانگه از طريق عمرو بن شعيب از پيغمبر6روايت كرده كه بابى بكر فرمود: اى ابا بكر اگر خدا ميخواست نافرمانى نشود نمىآفريد ابليس را- پايان- مردى به حسن گفت: اى ابو سعيد ابليس ميخوابد؟ گفت اگر خواب داشت ما راحت بوديم، مؤمن از او رها نيست جز بتقوى و ترس از خدا تعالى و در احياء گفته: هر كه از ياد خدا غفلت كند گرچه لحظهاى باشد در آن لحظه جز شيطان قرينى ندارد خدا فرموده «و هر كه از ياد خدا چشم پوشد فراهم سازيم برايش شيطانى كه قرين او باشد، 36- الزخرف» آيا بر پريان از خودشان پيغمبرى پيش از پيغمبر ما محمّد6مبعوث شده؟
ضحاك گفته: مبعوث شده بظاهر قول خدا تعالى «اى گروه جن و انس آيا نيامد براتان رسولانى از خودتان، 130- الانعام» و محققان گفتند هرگز رسولى براشان نيامده، و هرگز پرى پيغمبر نشده و همانا رسل خدا از آدميان بودند و اين درست است و مشهور، در جن بيمده بوده، و مقصود آيه از منكم يعنى از يكى دو گروه مانند قول خدا «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» با اينكه لؤلؤ و مرجان از شور برآيند نه شيرين. منذر بن سعيد بلوطى از قول ابن مسعود گفته: پريانى كه به پيغمبر6برخوردند رسولان بر قوم خود بودند، مجاهد، گفته: نذيران از پرى باشند و رسولان از آدمى و شك ندارد كه پريان در امتهاى گذشته مكلف بودند
چنانچه در اين امت چه خدا فرموده «آنانند كه بر آنها ثابت شد در امتهاى گذشته از پرى و آدمى كه البته آنها زيانكارانند، 18- الاحقاف» و خدا فرموده «و نيافريدم جن و انس را جز براى اينكه عبادت كنندم، 56- الذاريات» گفتند مقصود از آن مؤمنان هر دو گروهند كه فرمانبران آنان براى عبادت آفريده شدند، و اشقياء آفريده نشدند جز براى شقاوت، و مانعى ندارد كه از عام خاص اراده شود، و گفتهاند: يعنى جز براى امر و دعوت بعبادت، و گفتند: يعنى جز براى اينكه مرا يگانه دانند.
اگر گويند چرا همان بجن و انس بس كرد و نام فرشته را نبرد، جواب اينست كه براى فراوانى كفار از اين دو گروه ولى فرشتهها را خدا معصوم آفريده چنانچه گذشت.
اگر گويند چرا در اين آيه جن را بر انس پيش داشت؟ جواب اينكه واژه انس سبكتر است و تقديم واژه سنگين در آغاز سخن سزاوارتر چون سخن گو تازه نفس و نيرومند است.
(فرع) شيخ عماد الدين يكى از موانع ازدواج را اختلاف جنس دانسته و ميگويد جائز نيست آدمى زن جنيه بگيرد چون خدا فرموده «و خدا ساخت براتان از خودتان همسرانى تا آرام شما باشند و ميان شما دوستى نهاد و رحمت» دوستى جماع است و رحمت فرزند و جمعى از حنابله تصريح بمنع آن كردند در فتاواى سراجيه گفته: روا نيست براى اختلاف جنس، و در قنيه است كه از بصرى آن را پرسيدند، گفت در حضور دو گواه جائز است و در مسائل ابن حربست كه حسن و قتاده آن را مكروه داشتند و بسندى از ابن لهيعه روايت كرده كه پيغمبر6نهى كرده از ازدواج با پريان و از زيد عمى است كه بسيار ميگفت: بارخدايا روزيم كن با يك پرى ازدواج كنم كه هر جا با من باشد.
و ابن عدى بسندى از نعيم بن سالم روايت كرده كه نعيم بن سالم مصر آمد و شنيدم ميگفت زنى از پريها گرفتم و بدان باز نگردم و در شرح حال سعيد بن بشير بسندى از ابى هريره روايت است كه رسول خدا6فرمود: يكى از پدر و مادر بلقيس پرى بوده شيخ نجم الدين قمولى گفته: در منع از تزويج اعتراض است زيرا هر دو گروه مكلفند، پير استادى بمن گفت كه با پرى ازدواج كرده من گويم: مردى قرآندان و دانشمند ديدم كه با چهار پرى يكى پس از ديگرى ازدواج كرده بود، ولى ميماند سخن در حكم طلاق و لعان و ايلاء و عده و هزينه خوراك و پوشاك و جمع ميان آنها و چهار زن جز آنها و آنچه باينها وابسته است و همه مورد تامل است چنانچه پوشيده نيست.
و شيخ الاسلام ذهبى بسندى از عبد السلام كه در جواب پرسش از ابن عربى گفت شيخ بد و بسيار دروغگوئى است، گفت: يعنى دروغگو هم هست؟ گفت: آرى، يك روز از ازدواج با پرى سخن داشتيم و او گفت: پرى روح لطيف است و آدمى جسم كثيف و چگونه با هم جمع شوند، سپس مدتى از ما نهان شد و آمد و در سرش شكستى بود و در باره آن از وى پرسيدند، گفت: يك زنى از پريان گرفتم و ميان ما اختلاف شد و سرم را شكست، امام ذهبى پس از آن گفت: گمان ندارم ابن عربى اين دروغ را ساخته و عمدا گفته باشد و همانا از خرافات رياضت تراويده است.
فرع- ابو عبيد در كتاب اموال و بيهقى از زهرى روايت كردند كه پيغمبر6نهى كرد از ذبائح جن، و ذبائح جن اين بوده كه كسى خانه ميخريده يا گنج طلا در مىآورده و مانند آنها و حيوانى سر ميبريده براى دفع بدى و طيره و در جاهليت ميگفتند: چون كسى چنين كند پريان باهل آن زيان ندارند و
پيغمبر6آن را ملغى كرد و از آن نهى كرد.
دميرى گفته: پرى وارد خانهاى نشود كه در آن اترج باشد، گفته از پيغمبر روايت است كه پرى بخانهاى در نيايد كه در آن اسب عتيق باشد (حيات الحيوان 1: 147- 155- باب جيم در الجن) و گويم: گفته: سعلاة بدترين غول است و آن را سعلاء هم گويند و سعلاء و جمعش سعالى است.
جاحظ گفته: عمرو بن يربوع از سعلاة و آدمى متولد شده گفته: ذكر كردند كه جرهم فرزند فرشتهها و دختران آدم بوده، گفته: چون فرشتهها گناه ميكردند بصورت مردى بزمين فرو مىآمدند چنانچه هاروت و ماروت و جرهم از آنها متولد شدند، گفته: از اين قبيل بلقيس ملكه سبا است و هم ذو القرنين كه مادرش آدمى و پدرش فرشته بوده، و از اين رو چون عمر شنيد مردى فرياد ميزند، يا ذو القرنين، گفت: نام پيغمبران را تمام كرديد و بنام فرشتهها بر آمديد- پايان- و حق اينست كه فرشتهها معصومند از گناه صغيره و كبيره مانند انبياء7چنانچه قاضى عياض و جز او گفتند و آنچه در باره جرهم و ذى القرنين و بلقيس آوردهاند ممنوع است و استدلالشان بداستان هاروت و ماروت بىپايه است و ثابت نيست بدان روشى كه خواستند بلكه ابن عباس گفته: آنها دو مرد جادوگر بودند در شهر بابل نه دو فرشته.
جاحظ گفته: پندارند زناشوئى و نطفه بندى ميان پرى و آدمى مىشود چون خدا فرموده «شركت كن با آنها در اموال و اولاد، 64- الاسراء» و اين روشن است براى اينكه زن پرى مردان آدمى را بغش ميكشد از روى عشق بخاطر همخوابى و همچنين مردان پرى زنان آدمى را؛ و اگر آن نبود مردان بمردان در آويختند و زنان بزنان، خدا فرموده «خونى نكرده آنها را آدمى پيش از آنان و
نه پرى، 74- الرحمن» و اگر مردان پرى پرده بكارت زنان آدمى را بر نميداشتند و در طبع آنها نبود خدا چنين نميفرمود، و گفتند واقواق نتايج برخى گياهها و جاندارانست.
[در استعاذه از غول و شيطان]
سهيلى گفته: سعلاة آنست كه در روز خود را بمردم نمايد و غول آنكه در شب.
قزوينى گفته، سعلاة يك نوع شيطانست جز غول و بيشتر در نيزارها يافت شود و چون آدمى را دستگير كند او را برقصاند و با او بازى كند مانند گربه با موش گفته بسا گرگ در شب سعلاة را شكار كند و بخورد و چون او را بجنگ آورد فرياد كشد و گويد: مرا دريابيد كه گرگم ميخورد، و بسا گويد: چه كسم رها كند كه با من هزار اشرفى است و آن را بگيرد، مردم ميدانند كه اين سخن از سعلاة است و كسى او را رها نكند و گرگش بخورد (حيات الحيوان 2: 14- 16- باب سين) و باز دميرى گفته: غول از جنس پرى است و شيطان و جادوگر آنها است و جوهرى گفته: از سعالى است ... طبرانى و جز او از ابى هريره روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: چون غول زده شويد فرياد اذان بلند كنيد كه چون شيطان بنگ آن را شنود پس رود و تيز دهد.
نووى گفته در اذكار: كه آن حديث درستى است و پيغمبر6رهنمائى كرده براى جلوگيرى از زيانش بذكر خدا و نسائى در آخر سنن كبراى خود از جابر بن عبد اللّه آورده كه پيغمبر6فرمود: شب روى كنيد كه زمين در شب نور ديده شود و چون غول زده شديد فرياد اذان كشيد.
نووى گفته: و همچنين سزاوار است كه اذان نماز دهند چون شيطانى بآدمى رخ دهد براى آنچه مسلم از سهل بن ابى صالح روايت كرده كه پدرم مرا به بنى حارثه فرستاد و بهمراه غلام ما بود يا رفيق ما و يك منادى از يك باغى او را بنام فرياد
كرد و آنكه با من بود در آن سر كشيد و كسى را نديد، و براى پدرم آن را گفتم و گفت: اگر ميدانستم چنين چيزى برميخورى تو را نميفرستادم، ولى چون چنين آوازى شنيدى بانگ نماز بكش كه من از ابى هريره شنيدم از رسول خدا باز ميگفت كه چون بانگ نماز بلند شود شيطان پس ميرود.
و مسلم از جابر روايت كرده كه پيغمبر6فرمود: نه عدوى هست، نه طيره، نه غول گفته: جمهور علماء گفتند: عرب ميپنداشتند غولها در بيابانهايند و آنها از جنس شياطينند و خود را بمردم نمايند و رنگارنگ سازند و از راه بگردانند و آنها را نابود كنند، و پيغمبر6آن را باطل كرد و ديگران گفتند: منظور حديث نبودن غول نيست بلكه ابطال عقيده مردم است كه غول بهر شكلى در آيد و معنى غول نيست، اينست كه نتواند كسى را گمراه كند و گواهش حديث ديگر است كه «غول نيست ولى سعالى است» علماء گفتند: سعالى با سين فتحهدار و عين بىنقطه جادوگران پريند.
و از آنست روايت ترمذى و حاكم از ابى ايوب انصارى كه گفت مرا انبارى بود كه در آن خرما بود و غولى بشكل گربه مىآمد و از آن برميداشت و ما از آن به پيغمبر6شكايت كرديم فرمود: برو چونش ديدى بگو: بسم اللَّه پذيرا شو رسول خدا را، و من او را گرفتم و سوگند خورد كه باز نگردد، و رهاش كردم، آمد نزد رسول خدا6فرمودش اسيرت چه كرد؟ گفت سوگند خورد كه باز نگردد.
فرمود: دروغ گفته، او بدروغ عادت دارد، باز او را گرفت و گفت تو را رها نكنم تا نزد رسول خدا6برم، گفت: چيزى بيادت آورم، آية الكرسى بخوان تا شيطان و جز او بتو نزديك نشود، و آمد نزد رسول خدا6و فرمودش اسيرت چه كرد؟ و بآن حضرت گزارش داد آنچه را گفته بود فرمود: راست گفته با اينكه دروغگو است.
ترمذى گفته: حديث حسن غريبى است، و بخارى هم از ابى هريره مانندش را آورده، و در پايانش ميدانى سه شب است با كه گفتگو دارى اى ابو هريره؟ گفت نه، فرمود6آن شيطان است.
و بروايت حاكم و ابن حبّان از ابى بن كعب است كه بنگاه خرما خشك كنى داشت و ميبافت كم مىشود يك شب پاسبانى كرد و ناگاه بمانند جوان نورسى آمد گويد سلامش دادم و پاسخ داد بمن و گفتم: كيستى دست بمن بده، و دست داد و ناگاه دست سگى بود و موى سگى داشت، گفتم پرى هستى يا آدمى؟ گفت بلكه پرى، گفتم: مىبينم آفرينش ناتوانى دارى، همه پريان چنين باشند؟ گفت پريان دانند كه از من محكمتر ميان آنها نيست.
گفتم: چه تو را واداشت بر آنچه كردى؟ گفت بمن خبر رسيد تو مردى هستى كه صدقه دادن را دوست دارى و خواستم از مالت برده باشم، گفتم: چه پناه دهد ما را از شما؟ گفت: آية الكرسى بخوان كه چون بامداد بخوانى تا شب از ما در امانى و چون شب بخوانى تا بامداد از ما در امانى، گويد: صبح نزد رسول خدا6رفتم و باو گزارش دادم، فرمود: آن خبيث راست گفته و عرب پندارند چون آدمى تنها در بيابان راه رود در صورت آدمى باو نمايان نشود و بدنبال او باشد تا او را از راه بدر برد، و باو نزديك شود و بصورتهاى گوناگون بنظر او آيد تا از ترس او را هلاك كند، گويند چون خواهد آدمى را گمراه كند، آتش افروزد تا در بر آن رود و با او چنين كارى كند، گفتند بصورت آدمى است ولى پاهايش مانند الاغ است و سم دارد.
قزوينى گفته: جمعى از صحابه غول را ديدند يكى از آنها عمر است در سفرى كه پيش از اسلام بشام كرده و او را با شمشير زده و از ثابت بن جابر فهرى هم ياد شده كه غول را ديده و شعرهاى او را بقافيه ياد كرده (حيات الحيوان 2: 134 137 باب غين).