ترمذى گفته: حديث حسن غريبى است، و بخارى هم از ابى هريره مانندش را آورده، و در پايانش ميدانى سه شب است با كه گفتگو دارى اى ابو هريره؟ گفت نه، فرمود6آن شيطان است.
و بروايت حاكم و ابن حبّان از ابى بن كعب است كه بنگاه خرما خشك كنى داشت و ميبافت كم مىشود يك شب پاسبانى كرد و ناگاه بمانند جوان نورسى آمد گويد سلامش دادم و پاسخ داد بمن و گفتم: كيستى دست بمن بده، و دست داد و ناگاه دست سگى بود و موى سگى داشت، گفتم پرى هستى يا آدمى؟ گفت بلكه پرى، گفتم: مىبينم آفرينش ناتوانى دارى، همه پريان چنين باشند؟ گفت پريان دانند كه از من محكمتر ميان آنها نيست.
گفتم: چه تو را واداشت بر آنچه كردى؟ گفت بمن خبر رسيد تو مردى هستى كه صدقه دادن را دوست دارى و خواستم از مالت برده باشم، گفتم: چه پناه دهد ما را از شما؟ گفت: آية الكرسى بخوان كه چون بامداد بخوانى تا شب از ما در امانى و چون شب بخوانى تا بامداد از ما در امانى، گويد: صبح نزد رسول خدا6رفتم و باو گزارش دادم، فرمود: آن خبيث راست گفته و عرب پندارند چون آدمى تنها در بيابان راه رود در صورت آدمى باو نمايان نشود و بدنبال او باشد تا او را از راه بدر برد، و باو نزديك شود و بصورتهاى گوناگون بنظر او آيد تا از ترس او را هلاك كند، گويند چون خواهد آدمى را گمراه كند، آتش افروزد تا در بر آن رود و با او چنين كارى كند، گفتند بصورت آدمى است ولى پاهايش مانند الاغ است و سم دارد.
قزوينى گفته: جمعى از صحابه غول را ديدند يكى از آنها عمر است در سفرى كه پيش از اسلام بشام كرده و او را با شمشير زده و از ثابت بن جابر فهرى هم ياد شده كه غول را ديده و شعرهاى او را بقافيه ياد كرده (حيات الحيوان 2: 134 137 باب غين).
و نيز دميرى گفته: قطرب پرنده شب گرديست كه خواب ندارد و ابن سيده گفته سعلاة نر است، و گفتند از خردان پريند، و گفتند، قطارب سگان ريزند، يا جانورى كه همه روز در تلاش است، محمّد بن ظفر گفته: قطرب جانوريست در سرزمين مصر كه به آدم تنها پديدار شود، و بسا اگر دلير باشد او را از خود براند و گر نه باو آويزد تا او را بگايد، و چون بگايدش هلاك شود، و مصريان چون كسى را بينند كه دچار قطرب شده، گويند گائيده شده يا ترسيده؟ اگر گويند گائيده شده از او نوميد شوند و اگر گويند هراسان شده او را درمان كنند، و من ديدم مردم مصر پر در باره او گفتگو كنند (حيات الحيوان 3: 181 باب قاف) پايان نقل از كتاب حياة الحيوان.
شرح برخى عبارات كه بسا نياز بدان دارند «او فرما كان» كه در غذاى پريان آمده آبى گفته: روشنتر است كه همان است كه پس از خوردن در آن ميماند، و بسا كه خدا روزى آنها را در استخوان بيافريند، و اين فكر مىآيد كه خوبست استخوان را خوب پاك نكنند و آيا ثوابى دارد كه بر آن چيزى گذارند؟ و اظهر اينست كه جن همان بو كشند زيرا چيزى در آن نماند كه بخورند مگر آنكه خوراكى جز آدمى داشته باشند- پايان- در نهايه در وصف جن آورده مردانى دراز چون نيزه- مستثفرين ثيابهم يعنى جامههاشان را ميان دو پاشان كرده بودند چنانچه سگ دم خود را، و گفته عرج بعين فتحهدار و سكون راء دهى است جامع از نواحى فرع در چند منزلى مدينه، و عكاظ جايى است نزديك مكه و در زمان جاهليت چند روز در آن بازارى بر پا ميكردند.
و در حديث عمر گفته: كه از مردى كه پرى او را ربوده بود پرسيد، خوراكشان چه بود؟ گفت غول و آنچه نام خدا بر آن نبرند، گفت نوشابهشان چه بود؟ گفت جذف. فول باقلا است و جذف با حركت گياهى است در يمن كه خورندهاش نياز
بنوشيدن آب ندارد، و گفتند هر نوشابه روباز است و قتيبى گفته: منظور آنچه است كه از نوشابه بدور ريزند چون كف و خاشاك گفته: در حديث است كه هيچ آدمى نيست جز همراهش شيطانيست، گفتند و با تو هم؟ فرمود: آرى ولى خدا مرا بدو كمك داده و او تسليم شده و مسلمان گرديده و من از شر او آسودهام.
من گويم: داستان سعد بن عباده را بدروغ بر پريان بستند و او را فرستاده عمر كشت چنانچه در كتاب فتن شرح داديم.
در نهايه است كه صبا گويند بكسى كه از كيش خود بكيش ديگرى گرائيده و قريش پيغمبر6را صابى گفتند كه از كيش قريش بكيش اسلام گرائيد و مسلمانان را صباة ميخواندند.
در قاموس گويد: غريف آواز پريست كه چون زنگ در بيابانها شنيده شود در شب و غراف ريگزاريست از بنى سعد يا كوهى است در دهناء 12 ميلى مدينه و اين نام براى آنست كه در آن آواز پرى شنيده شود و ابرق الغراف آبيست از بنى سعد.
در نهايه است كه گفت: به جنى تو را ضئيل و شخيت بينم، ضئيل بمعنى لاغر و شخيت بمعنى باريكاندام و كمگوشت رازى در ديباچه تفسيرش در تحقيق استعاذه از شيطان و بيان آنكه از او پناه گيرند گفته: در آن مسائلى است.
[مسائلى در مورد استعاذه]
1 [در ماهيت پرى و ديو]
مردم اختلاف دارند كه پرى و ديو هستند يا نه؟ و برخى مردم منكر بودن آنهايند، و بايد نخست از ماهيت پرى و ديو بحث كرد و گوئيم همه ميگويند پرى و ديو اشخاصى تنومند چون مردم و بهائم نيستند كه بيايند و بروند و خلاصه در باره آنها دو قول است يكم: جسمى هواوشند و توانند بهر شكلى درآيند و خرد و فهم دارند و بر كارهاى سخت و دشوار توانايند، دوم: بسيارى آنها را وجود مجرّد و لا مكان دانند و بيجسم، و اين گونه موجودات گاهى والا و
مقدس و بركنار از اجسامند بكلى و آنان فرشتههاى مقربند كه خدا فرموده «و آنان كه نزد اويند تكبر نورزند از پرستش او و خسته نشوند، 19- الأنبياء» و دنبال آنان مقام ارواحى است كه وابسته بسرپرستى اجسامند و اشراف آنها حاملان عرشند كه خدا تعالى فرموده «و برميدارند عرش پروردگارت را آن روز هشتا، 17- الحاقه» مرتبه دوّم: فراگيران گرد عرشند كه خدا فرمود: «بينى فرشتهها را فراگير گرد عرش، 75- الزمر» مرتبه سوّم: فرشتههاى كرسى.
مرتبه چهارم: فرشتههاى آسمان طبقه بطبقه.
مرتبه پنجم: فرشتههاى كره اثير مرتبه ششم: فرشتههاى كره هوا كه طبع نسيم دارد.
مرتبه هفتم: فرشتههاى كره زمهرير.
مرتبه هشتم، ارواح وابسته بدرياها.
مرتبه نهم: ارواح وابسته بكوهها: مرتبه دهم: ارواح فروردين كه سرپرست اجسام گياهى و جانداران عالمند و بنا بهر دو قول اين ارواح بسا شريف و خدا خواه و سعادتمندند كه صالحان جن نام دارند و بسا تيره و پست و بدخواه و بدبختند و ديو نام دارند، دليل آنان كه منكر وجود پرى و ديوند چند تا است.
1- اگر شيطان باشد جسمى است لطيف يا تيره و درهم و هر دو نشدنى است.
زيرا اگر تيره و درهم باشد بايد هر كه ديد سالم دارد او را بيند زيرا اگر تواند در حضور ما اجسام تيره و درهم باشد و بديد ما نيايند رواست در بر ما كوههاى بلند و خورشيدهاى تابان و رعدها و برقها باشند و هيچ كدام را درنيابيم و هر كه اين را روا داند از خرد بدر است و نتواند جسم لطيف و نازك باشند زيرا بايد بر اثر بادهاى تند از هم دريده شوند و توانا بكارهاى دشوار نباشند و آنان كه پرى را ثابت كنند او را بكارهاى دشوار توانا دانند و چون اين هر دو نشدنيست فساد
قول بوجود پرى روشن است.
2- آنچه را پرى نامند اگر در اين جهانند و با بشر در آميزشند بايد بر اثر آميزش و همنشينى يا دوست شوند و يا دشمن اگر دوست شوند بايد سودى بدهند و اگر دشمن بايد زيانى بزنند، و ما نه اثرى از دوستى بينيم و نه از دشمنى و آنان كه جن گيرند چون توبه كنند و از كار خود دست كشند اقرار كنند كه هرگز اثرى از جن نديدند، و بنا بر اين گمان رود كه نباشند، و از كسى كه از فن جنگيرى توبه كرده بود شنيدم ميگفت من بفلان دستور تسخير پرى چندان روز مواظبت كردم و هيچ خردهاى فروگزار نكردم كه بكار بستم و از احوالى كه گفتند هيچ اثر و خبر نديدم.
3- راه شناخت اين چيزها يا حس است يا گزارش يا دليل، حسّ كه نيست زيرا ما نه چيزى از آنها ديديم و نه آوازى شنيديم و از كجا در حس در آيند، و كسانى كه گويند آنها را ديديم يا آوازشان را شنيديم يا ديوانهاند و بر اثر اختلال مزاج چيزى بخيال آنها آيد و گمان برند ارواحند و يا دروغگو و دغلند و فريبكار.
و اثبات اين چيزها بگزارش پيغمبران و رسولان باطل است چون اگر اينها باشند نبوت انبياء باطل گردد، زيرا توان گفت: هر چه پيغمبرها معجزه آوردند بكمك پرى و ديو بوده، و نتيجهاى كه مقدمه را باطل كند خود باطل است.
مثلا اگر روا داريم پرى در درون آدمى در آيد رواست گفته شود ناله ستون كه معجزه پيغمبر6شمردند از شيطان بوده كه درون آن رفته و ناليده يا سخن ناقه با پيغمبر از شيطان بوده كه درون آن رفته و سخن گفته و يا اينكه درخت را شيطان كنده و نزد او آورده، و روشن شد كه عقيده بوجود پرى و ديو مايه بطلان نبوت پيغمبرانست و اما چسبيدن بدليل براى اثبات وجود پرى و شيطان نشدنيست زيرا دانستن بودن آنها راهى ندارد و بايد عقيده ببود آنها نادرست باشد اينها است شبهه منكران پرى و ديو.
و جواب دليل يكم اينست كه اين شبهه دلالت دارد كه پرى نتواند جسم باشد پس چرا جوهر مجرّد از جسم نباشد و آنان كه چنين گويند چند گروهند يكم: گويند نفوس ناطقه آدمى كه از تن جدا شوند گاهى نيك خواه و گاهى بدخواهند، اگر نيكخواهند همانا فرشتههاى زمينند و اگر بدخواهند ديوان زمينند.
و چون تنى با ديد شود كه با تن آن روح خوب همانند باشد و جانى دمساز او داشته باشد آن جان جدا شده از تن با جانى كه در تن است يك وابستگى پيدا كند و ياور اين جان حاضر در تن گردد بهر كارى او را سزد، و اگر هر دو پاك و شريف و خير خواه باشند اين كمك بصورت الهام انجام شود و اگر پليد و بدخواه باشند وسوسه باشد و اين حقيقت الهام و وسوسه است بعقيده اين گروه.
گروه دوم: گويند پرى و ديو جوهر مجرد از جسم و علاقههاى آنند و جدا از روح آدميند خود چند نوعند، اگر پاك و نورانى باشند فرشتههاى زمينند و پرى نام گيرند، و اگر پليد و بدخواه ديوهاى آزار بخشند، و چون اين را دانستى گوئيم هم جنسى علت پيوستگى است و جانهاى پاك آدمى كه نورانيند بدان ارواح نورانى پاك پيوندند و آنان در كار خوب، نيكى و پرهيزكارى بدانها كمك دهند، و نفوس آدمى پليد و بدخواه بدان ارواح پليد و بدخواه پيوندند و آنان هم بكارهاى بد از شرارت و گناه و تجاوز بدانها كمك دهند گروه سوم: ارواح فرودين را منكرند ولى با ارواح مجرّد آسمانى معتقدند و پندارند اين ارواح والا و زورمندند و نيرومند و در جوهر خود گوناگون:
و چنانچه هر روح آدمى تنى ويژه خود دارد هر روح فلكى هم تنى مشخص دارد كه همان آسمان وابسته بدو است.
و چنانچه روح آدمى نخست بدل پيوندد و بوسيله او در همه اعضاء تن اثر كند روح آسمانى هم به اختر آن پيوندد و بوسيله او در همه اجزاء فلك و كليه جهان اثر كند و چنانچه در دل و مغز ارواح لطيفى پديد گردند و با شرائين و اعصاب بهر
جزء تن رسند و بدان زندگى و حسّ بخشند و هر جزء و عضو را بجنبانند هم چنين از جرم فلك پرتوى بهمه سوى جهان تابد و نيروى آن اختر بوسيله پرتو بهمه اجزاء جهان رسد، و چنانچه ارواح فائضه از دل و مغز در پارههاى تن نيروهاى گوناگون پديد كنند چون غاذيه، ناميه، مولده و حساسه و اين نيروها نتاج و زاده گوهر نفسند كه سرپرست كل تن است.
همچنين بوسيله پرتوى كه از اختران بر سراسر جهان پخش شود در هر تيكه از آن نفس ويژهاى پديد گردد بمانند نفس زيد و نفس عمرو، و اين نفوس زاده نفوس فلكيهاند، و چون نفوس فلكيه در گوهر خود گوناگونند اين نفوس زاده از آنها هم در گوهر خود گوناگونند و نفوس زاده فلك زحل يك گروهند و نفوس زاده فلك مشترى گروه ديگر و نفوس وابسته بفلك زحل هم جنس و دمسازند و ميان آنها مهر و دوستى است و در جوهر خود مخالف با نفوس وابسته بفلك مشترى باشند.
چون اين را دانستى گوئيم علت نيرومندتر از معلول است، و هر گروه از نفوس آدمى طبعى ويژه دارند كه اثر همان ارواح فلكى باشند و آن طبع در روح فلكى بسيار والاتر و نيرومندتر از آنست كه در ارواح آدمى است و آن روح فلكى چون پدر مهربان است براى اين روح آدمى و چون پادشاهى دلسوز و از اين رو اين ارواح فلكىزادههاى خود را در صلاح آنها كمك دهند و يك بار در خواب از نظر رويا و يك بار در بيدارى بصورت الهام آنها را راهنمائى كنند.
سپس اگر يك روح آدمى بسيار نيرومند و در خاصيت روح فلكى وابسته بدان كاملتر باشد كارهاى شگفت آور و خارق العاده از او بروز كند، اينست شرح عقائد معتقدان باينكه پرى و ديو هستند و مجرد از مادهاند و بدان كه گروهى از فلاسفه بدين عقيده معترضند و گويند مجرد نه جزئى را در يابد و نه كارى در جزئيها دارد و تواند
و اين اعتراض نادرست است بدو دليل:
يكم: اينكه ما بر شخص معينى حكم كنيم كه آدمى است، اسب نيست و قضاوت كار نفس است و بايد دو طرف را دريابد تا قضاوت كند، و در اينجا همان نفس است كه درك كلى كند و بايد كه مدرك جزئى هم او باشد.
دوم: بگو نفس مجرد نتواند از آغاز و بيواسطه جزئى را دريابد ولى نزاعى نيست كه با ابزار تن ميتواند جزئيات را دريابد، و چرا روا نباشد كه براى اين جواهر مجرده بنام پرى و ديو ابزارى جسمانى باشد چون كره اثير و كره زمهرير و بوسيله آنها جزئى را دريابند و در اين تنها اثر كنند و اين تمام گفتار است در باره اين مذهب.
و اما آنها كه معتقدند پريان جسمى هوائى يا آتشىاند گفتند اجسام در حجم پذيرى و اندازه دارى برابرند و اين دو خاصيت عمومى از اعراضند و همه اجسام در پذيرش اين اعراض با همند ولى چند چيز كه در ماهيت از هم جدايند مانعى ندارند كه در برخى لوازم شريك هم باشند و چرا نگوئيم اجسامى كه ذات و ماهيت مخصوص بخود دارند اگر چه در حجم پذيرى و اندازه دارى با اجسام ديگر شريكند، خود لطيف و نفوذ كن و زنده و خردمندند و توانا بر كارهاى دشوار، و تفرقه و پاره پذير نباشند.
و در اين صورت اين اجسام ميتوانند بهر صورت در آيند و خود را بهر شكلى بسازند و بادهاى تند آنها را ندرد و جسم كثيف و درهم آنها را از هم جدا نسازد، آيا فلاسفه نگفتند آتشى كه از صاعقه برآيد در يك لحظه در درون سنگها و آهن درآيد و از سوى ديگر بدر رود، و چرا اين صورت پريوش چنين نباشد، و بنا بر اين پريان توانند در درون مردم روان باشند و در آن كار كنند و زنده و فعال و محفوظ از تباهى بمانند تا مدت معين و وقت معلوم، همه اين حالات تصور