و اما اخبار بسيارند.
خبر- 1- در موطأ بسندش از ابى سائب كه رفت نزد ابى سعيد خدرى گويد: ديدمش نماز ميخواند بانتظارش نشستم تا نماز را پايان دهد، گفت:
زير تختش در ميان خانهاش سوتى شنيدم و ناگاه مارى بود و گريخت و خواستم آن را بكشم.
ابو سعيد اشاره كرد بنشين، بانتظارش نشستم تا نمازش را تمام كرد و چون فارغ شد باتاقى در خانه اشاره كرد و گفت: اين اتاق را مىبينى؟ گفتم: آرى، گفت: در آن يك جوان انصارى تازه داماد بود- و حديث را كشانده تا گفته- ديد زنش ميان دو در ايستاده و نيزه كشيد تا از غيرت باو زند.
زنش گفت: درآ در اتاق تا ببينى، در اتاقش درآمد و ناگاه مارى در بسترش بود و نيزه را در او فرو كرد و او بر سر نيزه بخود پيچيد و جوان بخاك افتاد و دانسته نشد كدام جلوتر بود مرگ آن نوجوان يا مار، و ما آن را از رسول خدا6پرسيديم. فرمود: در مدينه پريانى باشند كه مسلمان شدند، و بهر كدام شما با ديد شدند سه روز بآنها اعلام كنيد بروند و اگر باز آمدند آنها را بكشيد كه شيطانست.
خبر 2- در موطأ از يحيى بن سعيد كه چون پيغمبر6را بآسمان بردند يك عفريت جنى با شعلهاى آتش بدنبالش بود و هر گاه رو برميگردانيد او را ميديد جبرئيل7باو گفت: آيا كلماتى بتو نياموزم كه چون بگوئى آتشش را خاموش و خودش را برگردانى؟ بگو: اعوذ بوجه اللَّه الكريم، و بكلمات اللَّه التامات التى لا يجاوزهن برّ و لا فاجر من شرّ ما ينزل من السماء و من شرّ ما يعرج فيها و من شرّ ما ينزل الى الارض و من شرّ ما يخرج منها، و من شرّ فتن الليل و النهار و من شرّ طوارق الليل و النهار، الا طارقا يطرق بخير يا رحمان خبر 3- باز در موطأ كه كعب الاحبار بسيار ميگفت: اعوذ بوجه اللَّه
العظيم الذى ليس شىء اعظم منه و بكلمات اللَّه التامات التى لا يجاوزهنّ بر و لا فاجر، و باسمائه كلها ما قد علمت منها و ما لم اعلم، من شرّ ما خلق و ذرأ و برأ خبر 4- نيز از مالك است كه خالد بن وليد گفت: يا رسول اللَّه من در خواب مىهراسم فرمود: بگو اعوذ بكلمات اللَّه التامات من غضبه و عقابه و شرّ عباده و من همزات الشياطين و أن يحضرون.
خبر 5- آنچه مشهور است تا حد تواتر كه پيغمبر شب جن بدر آمد و بر آنها قرآن خواند و آنها را باسلام دعوت كرد.
خبر 6- قاضى ابو بكر در هدايه روايت كرده كه عيسى از پروردگارش خواست كه مكان شيطان را از آدميزاده باو نمايد و باو نمود كه سرى دارد چون سر مار و آن را بر دل آدمى نهاده و چون ياد خدا كند پس كشد و چون ياد خدا نباشد سرش را بر دانه دل او نهد.
خبر 7- قول آن حضرت6كه شيطان چون خون در بنى آدم روانست و نباشد از شما كس جز كه شيطانى دارد گفته شد و نه شما يا رسول اللَّه؟ فرمود: و نه من جز اينكه خدا تعالى بمن كمك كرده بر ضد او و مسلمان شده احاديث در اين باره بسيار است و آنچه آورديم بس است.
مسأله 3 [در آفرينش جن از آتش]
جن را از آتش آفريدهاند و دليلش قول خدا تعالى است «و جان را آفريديم پيش از آن از آتش زلال» و خدا تعالى از گفته ابليس فرمايد «مرا آفريدى از آتش و او را آفريدى از گل».
و بدان كه زندگى در آتش بعيد نيست، ندانى پزشكان گويند وابسته نخست نفس دل است و روح كه در نهايت گرمند، جالينوس گفته: من يك بار دل ميمون را شكافتم و دست در درونش بردم و انگشت در دلش فرو كردم و در نهايت داغى بود، و گوئيم پزشكان اتفاق دارند كه زندگى نشود جز بوسيله حرارت غريزيه و يكى از آنها
گفته گمان غالب اينست كه كره آتش پر از روحانيات است.
مسأله 4 [در نام گذاشتن جن]
در نام گذاشتن جن دو قول است.
يكم: اينكه جن بمعنى پوشيده است و بهشت را جنه گويند چون زمينش پوشيده از درخت است، و سپر را جنّه چون آدمى را پوشاند، و جن هم از ديده نهانند، و جنون هم پوشنده خرد است، و جنين هم در شكم مادرش نهانست و از آنست قول خدا تعالى «برگرفتند سوگندهاى خود را سپر» يعنى پرده عقيده فاسد خود، و بنا بر اين بايد فرشتهها هم جن باشند چون بچشم نيايند جز اينكه گفته شود عرف آن را مخصوص پرى كرده.
دوّم: اينكه چون نخست دربانان بهشت بودند نام آنها جن شده و قول نخست اقوى است.
مسأله 5 [در اختلاف جن و پرى]
- بدان كه چهار تيره مكلفند: فرشته، آدمى، پرى، و ديو، و اختلاف دارند كه جن و ديو يك جنسند و حقيقت واحده دارند يا پرى يك نوع است و ديو نوع ديگر چون آدمى و اسب، و گفتند پرى نيك و بد دارد و بد آنها را ديو و شيطان نامند.
مسأله 6 [در رفتن پرى بدرون آدمى]
- مشهور است كه پريان در درون آدمى روند و معتزله آن را منكرند و معتقدان چند دليل آوردند.
يكم: بنا بر اينكه پرى روح مجرد باشد در آمدنش در درون بمعنى تصرف او است در آن و اين دور نيست و اگر جاندار هوا منش لطيف نفوذ كن باشد كه شرح داديم نفوذش در درون آدميزاده دور نيست مانند جان و روان در تن انسان و جز آن.
دوّم: قول خدا تعالى: برنخيزند جز مانند كسى كه شيطانش ديوانه كرده از مسّ.
سوّم: قول آن حضرت6كه شيطان مانند خون در تن آدمى روانست.
منكران چند دليل آوردند يكم: قول خدا تعالى بنقل از ابليس «و نبود مرا بر شما تسلطى جز اينكه شما را دعوت كردم و از من پذيرفتيد» صريح است كه شيطان جز يك تسلط بر آدمى ندارد و آن هم وسوسه كردن و دعوت بباطل است.
دوم: شك ندارد كه پيغمبران و علماء محقق مردم را بلعن شيطان دعوت كنند و بيزارى از آنان و بايد شياطين دشمن آنها باشند، و اگر ميتوانستند در درون بشر نفوذ كنند و بلاء و بدى بآنها رسانند بايد پيغمبران و علماء بيش از ديگران از آنان زيان كشند و چون چنين نيست آن دعوى باطل است.
مسأله 7 [در احوال فرشته و پرى]
- اتفاق دارند كه فرشتهها نه بخورند و نه بنوشند و نه بگايند، تسبيح گويند شب و روز وانمانند و اما جن و شياطين بخورند و بنوشند، پيغمبر6در باره سرگين و استخوان فرمود: كه آنها توشه برادران پرى شمايند، و نيز فرزند آرند كه خدا فرمود: «آيا او را و فرزندانش را دوستان خود گيريد در برابر خدا» و خدا داناتر است.
[در مورد وسوسه]
مسأله 8- در وضع وسوسه بشرحى كه در اخبار است،
گفتند كه فرو رود درون آدمى و سر نهد بر حبه دلش و او را وسوسه كند و دليل آنها فرموده پيغمبر است6كه شيطان چون خون در تن آدمى روانست، هلا راه او را تنگ كنيد بگرسنه ماندن، فرمود: اگر نبود كه شياطين گرد دلهاى آدميزادهها را فرا دارند البته بملكوت آسمانها و زمين نگران بودند.
برخى مردمند كه گويند بايد اين اخبار را تاويل كرد چون ظاهر آنها نشدنيست و چند دليل آوردند:
يكم: رفتن شياطين در درون آدمى نشدنيست زيرا يا بايد روزنهها گشاد شوند يا اجسام درهم روند.
دوم: آنچه گفتيم كه دشمن سخت آدميند كه دين دار است و اگر ميتوانست
بدرون او رود بايد زيانى ويژه باو زند.
سوّم: شيطان آتشين است و اگر بدرون تن آدمى ميرفت بايد مانند آتش در درون خود احساس كند.
چهارم: شياطين دوست گناه و كفر و فسق باشند و ما سخت بر آنها لابه كنيم كه انواع كفر و فسق از خود نشان دهند و اثرى نيابيم و خلاصه نه دشمنى آنها زيانى دارد و نه دوستى آنها سودى و نشانى و معتقدان بنفوذ شيطان از دليل نخست پاسخ دادند كه اين اعتراض بنا بر اينكه روح مجرّدند بيهوده است و اگر هم جسم لطيفند مانند پرتو و هوا باز وجهى ندارد.
و از دوم باينكه دور نيست گفت: خدا و فرشتهها آنها را از آزار علماء باز ميدارند.
و از سوّم: باينكه چون خدا بآتش ابراهيم فرمود: «سرد و سالم باش بر ابراهيم 69- الأنبياء» چرا در اينجا مانند آن روا نباشد، و از چهارم: باينكه شياطين فاعل مختارند و بسا كار زشتى را نخواهند انجام دهند.
مسأله 9- در تحقيق وسوسه طبق تحقيق غزالى
در كتاب الاحياء گفته: دل چون گنبديست كه درها دارد و احوال از هر در بر آن ريزند يا چون نشانى كه از هر سو تير بر آن زنند يا چون آينه در رهگذر كه پياپى مردم در برابر آن گذرند و صورتها بدنبال هم در آن ديده شوند، يا چون حوضى كه آبهاى گوناگون از جويهاى باز در آن ريزند، و ورود آثار در دل در هر ساعت يا از برونست بواسطه حواس پنجگانه و يا از درونست چون خيال، شهوت و خشم و اخلاقى كه در مزاج آدمى آميختند و چون شهوت و خشم هم افروخته شوند از آنها اثرها در دل با ديد گردند.
و چون آدمى از ادراكات حواس ظاهر جلو گيرد و چشم و گوش بندد باز خيال در نفس بماند و از سوئى بسوئى دود و دل را دگرگون سازد و بهر جا كشاند، و دل پيوسته در دگرگونيست و ويژهتر اثر دل خاطرهها است، يعنى
آن انديشه و يادها كه در آن رخ دهد كه همان ادراك و علوم او است يا تازه بتازه يا بيادآورى گذشته و آنها را خاطره گويند چون كه بدل در آيند پس از بيخبرى.
و خاطرهها اراده جنبانند و اراده اعضاء را بجنباند و اين خاطرههاى اراده جنبان گاهى ببد كشانند يعنى آنچه انجامش بد است گاهى به نيكى و عملى كه سرانجامش سودمند است، و اين دو خاطره از هم جدايند و دو نام دارند، خاطره پسنديده الهام است و خاطره نكوهيده را نام وسواس، و تو ميدانى اين خاطرهها پديدهاند و سببى خواهند و تسلسل هم نشدنيست پس بايد همه از واجب الوجود باشند.
اين خلاصه سخن غزالى است با اسقاط پرگوئيهاى او.
مسأله 10- در تحقيق گفتار غزالى،
اين مرد گرد مقصد گشته جز اينكه دريافت هدف نياز بمزيد تنقيح دارد.
گوئيم پيش از رسيدن بمقصد چند مقدمه بايد.
مقدمه 1- شك ندارد كه در پيش هر كس خواستنى هست و آنچه بايدش از آن گريخت و هر كدام يا خود بخود چنين باشند يا براى ديگرى و نشود كه هميشه براى ديگرى چنين باشند و گر نه دور بايد يا تسلسل آيد و هر دو نشدنى باشند و ثابت شد كه بايد چيزى باشد كه خودش خواستنى است و چيزى كه از خودش گريز بايد.
مقدمه 2- بررسى دليل است كه كاميابى و شادى خود بخود خواستنى باشند و هر چه جز آنها كه ابزار آنها و وسيله آنها است براى آنها خواستنى است و درد و اندوه است كه خود گريز آورند و هر چه وسيله آنها است بخاطر آنها از آن گريزند.
مقدمه 3- نيروهاى نفسانى هر كدام كامى ويژه خود دارند و كام ديد چيزيست و كام شنيد چيز ديگر و كام شهوت چيز سومى و كام خشم چهارم و لذت و كام نيروى خرد پنجمين است.
مقدمه 4- چون چشم چيزى بيند و بايد، او را بفهمد و چون فهميد ميداند كام ده است يا آزار بخش يا نه اين و نه آن و اگر بداند كام بخش است ميل تحصيل آن كند و اگر بداند آزار ده است مايل بدورى و گريز از او شود و اگر نه اين و نه آنست نسبت بدان بىتفاوت است.
مقدمه 5- علم بكامبخشى ميل و رغبت بتحصيل آورد بشرط كه معارض و جلوگير نداشته باشد و گر نه بىاثر ماند چنانچه دانستيم خوراكى كام بخش است و شرط ميل بدان اينست كه زيان بيش در آن ندانيم و اگر بدانيم زيان بيش دارد در خرد آن را بسنجيم تا كدام برتر آيد و آن را بكار بنديم چنانچه بسا كسى خودكشى كند براى گريز از دردى سختتر از آن يا بدست آوردن سودى برتر از جان و ثابت شد كه اعتقاد بكام بخشى يا زيانبارى مايه شوق يا گريز شوند در صورتى كه معارضى نباشد.
مقدمه 6- تقريرى كه كرديم دليل است بر اينكه كار جانداران مراتبى دارد دنبال هم كه بايد باشند، چون كار از حركت عضلات تن است و نيروى عضلهها براى كردن و نكردن هر دو شايستهاند و ترجيح يكى بر ديگرى بايد بخواست و اراده باشد و اين اراده هم بايد براى اعتقاد بكامبخشى يا آزار دهى باشد و اين علوم يا كار خود آدم است و آن كار هم همين مقدمات را دارد تا برسد به علم و دور گردد يا تسلسل و هر دو نشدنى باشد و يا برسند به علوم و ادراكات و تصورات گوهر نفس كه معلول اسباب برونيند و آنها يا اتصالات فلكى است بعقيده مردمى يا سبب حقيقى همان خدا تعالى است كه اين اعتقادات و علوم را در دل آفريند.
اين خلاصه سخن است در اينكه كار از جانور چگونه سر زند، چون اين را دانستى بدان كه منكران شيطان و وسوسه گفتند: ثابت است كه مصدر نزديك كارهاى جانداران همان نيروها است كه در ماهيچهها و بندهاى تن او است و اين نيروها تا خواستى نباشد كارى نكنند و اين خواست برخاسته از فهم بكامبخشى
يا آزاررسانى چيزيست، و اين فهم بايد بىواسطه يا با واسطه آفريده خدا باشد بترتيبى كه گفتيم.
و ثابت است كه ترتيب هر كدام از اين مراتب بر پيش از خود بايست است و چارهاى ندارد، زيرا چون چيزى را دريافت و آن را سازگار خود شناخت خواهى نخواهى بدان گرايد و چون بدان گرائيد نيرو بجستجو خيزد و چون همه مراتب انجام شد بناچار كار شود.
و اگر فرض كنيم شيطانى هم برون از تن آدمى باشد و وسوسه كند آن وسوسه اثر ندارد، زيرا اگر اين مراتب نامبرده بوجود آيند كار شود چه شيطان باشد و وسوسه كند يا نه و اگر اين مراتب وجود نيابند صدور كار نشدنيست خواه شيطانى باشد يا نباشد، و دانستيم كه قول بوجود شيطان و وسوسه شيطان باطل است، و درست اينست كه گوئيم اگر اين مراتب بسود و براى سعادت باشند الهام نام دارند و اگر بزيان و سرانجام بد كشند وسوسه نام گيرند.
اين تمام گفتار است در تقرير اشكال و جواب اينست كه همه گفتههاى شما درستند و راست جز اينكه دور نباشد كه آدمى از چيزى غافل و بيخبر باشد و چون شيطان آن را بيادش آرد ياد آور شود بدنبال آن ميل آيد و بدنبالش كردار، و كار شيطان برونى جز همين يادآورى نباشد كه خدا بدان اشاره كرده در حكايت از ابليس كه گويد «ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي، 22- ابراهيم».
جز اينكه ميتوان گفت: آدمى بيادآورى شيطان گناه ميكند، خود شيطان بياد آورى كى گناه ميكند؟ اگر بياد آورى شيطان ديگر و ديگر تسلسل بايد و اگر كار او بيادآورى شيطان ديگر نيست بايد اعتقاد شيطان يكم در دل او پديدهاى باشد و ناچار پديد آور خواهد و آن جز خدا تعالى نباشد.
و از اينجا روشن شود كه همه از خدا تعالى است، اين نهايت سخن