ندارد؟ در پاسخ گوئيم پرى هم فرزند و هم نژاد دارد، و خلاف در اينست كه جماع دارد يا نه؟ و مشهور اينست كه جماع دارند، و چون در بهشت آدمى و پريست جماع آنان زمينه دارد و نفى آن بايد پايان 29: 130 تفسير كبير.
بيضاوى در (ج 2 ص 487) تفسيرش گفته: در «لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» كه يك بهشت از آن ترسان آدمى است و ديگرى از ترسان پرى چون خطاب براى هر دو دسته است و يا مقصود اينست كه هر ترسانى دو بهشت دارد يكى براى عقيده و يكى براى كردار، يا يكى پاداش طاعت و يكى پاداش ترك گناه، يا يكى پاداش عمل و ديگرى تفضل، يا يكى روحانى و يكى جسمانى.
در قول خدا تعالى «راستى كه نفرى از پريان گوش داد» گفته: نفر از سه تا ده است، پرى جسمى است خردمند و نهان كه عنصر آتش يا هوا در آن غلبه دارد، و گفتهاند: يك نوع از ارواح مجردهاند، گفتند روح آدمى است كه از تن بيرون شده، و آيه دلالت دارد كه پيغمبر6آنها را نديده و بر آنها نخوانده و در برخوردى خواندن او را شنيدند و خدا آن را بوى گزارش داد كه «گفتند ما كتاب شگفتى شنيديم» بديع و جدا از سخن مردم در شيرينى بيان و دقت معنا «رهنمايد براه راست و بدان گرويديم» كه قرآنست «و با پروردگار خود احدى را شريك ندانيم» بدلائل قطعى توحيد.
«وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا» يعنى بهره پروردگار ما والا است و نگرفته است و ندارد همسر و فرزند چون از آنها بىنياز است «و راستش ميگويند نابخردان ما» كه ابليس و پريان سركشند «ناروا بر خدا» كه او همسر و فرزند دارد.
«و ما پنداشتيم كه هرگز آدمى و پرى بر خدا دروغ نبندند» و اين پوزش براى پيروى از نابخرد است كه از سادگى نپنداشتند كس بخدا دروغ بندد «و راستش مردانى از آدمى پناه بمردانى از پرى ميبردند» كه در بيابان ميگفتند پناه بريم بسرور اين وادى از شرّ نابخردان تيره او «و فزودند» كبر و سركشى
پريان را و فزودند پريان گمراهى آدميان را تا بآنها پناهنده شدند.
«و راستش آدميان پنداشتند چنانچه شما پنداشتيد» اى پريان يا بر عكس و اين دو آيه نقل سخن پريانست كه بهم ميگفتند، يا گزارشى است از خدا در باره آنها.
«و ما از آسمان جستجو كرديم كه بآن رسيم يا از آن خبر بدست آريم» و دريافتيم كه پر شده از پاسبانان سرسخت» كه فرشتههاى جلوگير آنهايند «و از شهابها» كه ستارههاى پرّان و سوزانند.
«ما هميشه در كمينگاه مىنشستيم براى گوش گرفتن» بىمانع و پاسبان در آنجا «و اكنون هر كه گوش كند تير شهابى در كمين خود دريابد» و او را براند.
«و راستش نميدانيم براى زميننشينان قصد سوئى شده» كه آسمان را بروى آنها بستهاند «يا پروردگارشان خواسته آنها را براه راست رساند و بخوشى «و راستش از ما هستند نيكانى» كه مؤمن و خوشكردارند.
«و از مايند فروتر از آن» كه ميانه روند «ما بوديم در چند راه و آئين پراكنده».
«راستش ما ميدانستيم كه خدا را درمانده نسازيم، و نتوانيم از او گريخت و چون فرياد هدايت را شنيديم» كه قرآنست «بدان گرويديم و هر كه بگرود بپروردگارش نگرانى ندارد از كاستى مزد و از خوارى» زيرا خدا نه مزد را كم دهد و نه از ستم كسى را خوار كند.
«و راستى از مايند مسلمانان و از مايند ستمكاران» جدا از راه حق كه ايمان و فرمانبريست «و هر كه مسلمان شد آنان راه راست را جستند» كه آنها را بثواب رساند «و اما ستمكاران هيزم دوزخ باشند» و آنها را در آن بسوزاند مانند كفار آدميزاده «و راستش اگر آدمى و پرى براه راست بودند بدانها آب فراوان نوشانديم» و زندگى خوش داديم و ذكر آب فراوان كه مايه زندگى و رفاه است
كنايه از آنست، زيرا ميان عرب كمياب بوده «تا آنها را بيازمائيم بدان» و گفتند: مقصود اينست كه اگر پريان براه گمراهى ديرين خود پائيده بودند نعمت فراوان بدانها داده بوديم براى آزمايش و آنها را بسزاى كفر كيفر ميداديم «و هر كه از ذكر پروردگارش روگرداند» و از عبادت و پند و وحى او «در آوردش در عذابى سخت» و سراپاگير «و راستش مساجد از آن خدايند و نخوانيد و نپرستيد در آنها جز خدا ديگرى را».
گفتند: مقصود از مساجد همه روى زمين است، و گفتند خصوص مسجد الحرام است كه قبله مساجد است و هم مواضع سجده باعتبار اينكه غدقن است سجده براى جز خدا و همه مواضع سجده خاص حضرات او است كه هفت باشند.
«و راستش چون قيام كرد بنده خدا» يعنى پيغمبر كه براى تواضع او را عبد گفته چون در مقام حكايت از قول او است و اشاره دارد برمز قيام او «بدعوت بسوى او» و پرستش او «بسا كه همه پريان بر او فراهم شدند» و بر سر او ازدحام كردند و در شگفت ماندند از عبادت او و شنيدند قرائت او را يا اينكه همه آدمى و پرى جمع شدند تا دعوت او را نابود كنند.
گويم: تفسير اين آيات بوجه ديگر در ابواب معجزات پيغمبر6و جز آنها گذشت.
اخبار باب
1- در دلائل طبرى بسندى كه بمعتب مولاى امام ششم7رسيده آورده كه معتب گفت: من روز ترويه بيرون مدينه بودم و مردى نزد من آمد و نامهاى بمن داد كه مهرش تر بود و نامه از امام ششم7بود كه در مكه بحج رفته بود، من نامه را باز كردم و خواندم و در آن نوشته بود كه فردا چنين و چنان كن و خواستم از آن مرد بپرسم چه زمانى نزد امام بودى كسى را نديدم، و چون آن حضرت برگشت از او پرسيدم فرمود: او يكى از شيعيان پرى ما بود كه مؤمن است و چون كار مهمى برايش پيش آيد آنها
را بدنبالش ميفرستيم (132).
2- در مجالس صدوق (266 در حديث طولانى): بسندى تا امام ششم كه در آن بيمارى پيغمبر را در ضمن حديثى طولانى ياد كرده كه حسنين7بديدن او آمدند و آنها را گم كرد و بجستجوى آنها پرداخت تا بباغ بنى نجار رسيد و بناگاه هر دو در خواب بودند و هم را در آغوش داشتند، و مارى گرد آنها بود كه موهائى داشت مانند نى نيزار و دو بال داشت كه با يكى حسن را پوشانده و با ديگرى حسين7را.
چون چشم پيغمبر6بآنها افتاد سرفهاى كرد و آن مار خود را كشيد و ميگفت: بار خدايا تو و فرشتههايت را گواه گيرم كه اين دو نبيره پيغمبر هستند و من آنها را نگهدارى كردم برايش و تندرست باو دادم.
پيغمبر6باو فرمود: اى مار تو كيستى؟ گفت پيك پريانم بسوى تو، فرمود: كدام پريان؟ گفت پريهاى نصيبين، چند تن از بنى مليح كه يك آيه از قرآن را فراموش كرديم و مرا فرستادند نزد شما تا آن را بما آموزى و چون باينجا رسيدم شنيدم يك جارچى ميگويد: اى مار راستى اين دو تا نبيره پيغمبر تواند، آنها را از هر عاهت و آفت نگهدار و از بدآمدهاى شب و روز من آنها را نگهداشتم و سالم و تندرست بتو دادم و آن مار آيه را ياد گرفت و برگشت الخبر و از همان: بسندش تا ام سلمه كه از روزى كه پيغمبر6درگذشته نوحه پرى را نشنيدم جز امشب و البته پسرم از دست رفته (يعنى امام حسين) گفت يك جنيه از آنها ميگفت:
هلا اى ديدهام اشكى فزون بار
پس از من كيست گريد بر شهيدان
بدانهائى كه مرگ تلخشان راند
بجبارى چه بنده زورگويان
(85 مجالس صدوق).
4- در كافى (1: 396- اصول): بسندى از امام پنجم7كه در اين ميان كه امير المؤمنين7بر منبر بود، ناگاه اژدهائى از يكى از درهاى مسجد پيش آمد و مردم خواستند آن را بكشند و امير المؤمنين فرستاد كه دست بازداريد
و دست باز داشتند، و اژدها خود را كشيد تا به منبر رسيد و دراز شد و بامير المؤمنين7درود گفت و آن حضرت اشاره كرد بايستد تا از خطبهاش فارغ شود.
و چون از خطبه فراغت يافت باو رو كرد و فرمود: تو كيستى؟ گفت من عمرو بن عثمان نماينده تو است بر پريان، و پدرم مرد و بمن وصيت كرد نزد شما آيم و نظر شما را بخواهم، و آمدم اى امير المؤمنين تا چه فرمائى و چه نظر بدهى؟
امير المؤمنين فرمود: بتو سفارش كنم از خدا بترسى و برگردى و جاى پدرت نماينده بر پريان باشى كه تو خليفه من هستى بر آنها، گفت: عمرو با امير المؤمنين وداع كرد و برگشت و او نماينده او است بر جن، من گفتم: قربانت عمرو نزد شما مىآيد كه بر او بايد؟ فرمود: آرى 5- و از همان (1: 394- اصول كافى): بسندى از ابن جبل كه ما بر در خانه امام ششم7بوديم و از مردمى مانند هنديها بيرون آمدند كه ازار و رداء در بر داشتند و ما از امام7در باره آنها پرسيديم فرمود: اينها برادران شمايند از پريان.
6- و از همان (1: 395): بسندى از حكيمه بنت موسى كه ديدم امام رضا7بر در انبار هيزم ايستاده و راز ميگويد و من كسى را نميديدم، گفتم: اى آقايم با كه رازگوئى؟ فرمود: اين عامر زهرائى است آمده و بمن شكايت دارد، گفتم:
اى آقايم ميخواهم سخن او را بشنوم، فرمود: اگر سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى، گفتم: اى آقايم ميخواهم بشنوم، فرمود: بشنو، گوش دادم مانند سوت بود و يك سال تب كردم.
بيان: شايد خصوصيت گوينده يا شنونده در تب دخالت دارد.
7- در بصائر: بسندى از امام ششم كه روز يك شنبه نوبت پريانست و جز آنان بر ما عيان نشوند.
8- و از همان: بسندى تا ابراهيم بن وهب كه ميگفت بيرون شدم و ميخواستم ابو الحسن7را در عريض ديدار كنم رفتم تا نزديك كاخ بنى سراة و سرازير شدم در وادى و آوازى شنيدم و كسى نديدم، ميگفت اى ابا جعفر آقاى تو پشت كاخ نزد
سدّه است، سلام مرا باو برسان، روگرداندم و كسى را نديدم، و او بازگو كرد تا سه بار و تنم لرزيد، و من در وادى فرو شدم تا براهى رسيدم كه پشت كاخ بود و بسدّه رفتم در سوى سمرات (درختهاى سمر) سپس راه غدير را پيش گرفتم و 50 مار ديدم كه سر برآوردند (سرخوشند خ ب) نزد غدير، وانگه گوش دادم و گفتگوئى شنيدم و آواز كفشم را بلند كردم تا گامزدنم را بشنود.
و شنيدم ابو الحسن7سرفهاى كرد و من در پاسخ سرفه كردم و يورش بردم و ناگاه مارى بر تنه درختى آويخته بود، بمن فرمود: نترس زيانى ندارد، و آن مار خود را انداخت و بلند شد بر شانه او و سرش را در گوشش كرد و بسيار سوت كشيد و امام پاسخ داد آرى من ميان شما قضاوت كردم و كسى مخالف گفته من نباشد جز ستمكار و هر كه در دنيا ستم كند در آخرت ستم كشد با كيفر سختى كه من باو دهم و مالش را بگيرم اگر داشته باشد تا توبه كند.
گفتم: پدر و مادرم قربانت آنها هم در فرمان شمايند؟ فرمود: آرى، سوگند بدان كه محمّد6را به پيغمبرى گرامى كرده و على7را بوصايت و ولايت عزيز ساخته، البته آنها براى ما از شماها فرمانبرترند اى آدميان، و چه بسيار كمند.
بيان: سراة نام چند جا است و سمره نام درختى است معروف و در نسخهاى رواقع آمده بقاف و عين بىنقطه يعنى رنگارنگ و محتمل است رواتع باشد با تاء و عين بىنقطه يعنى چراكن بودند گرد غدير «و چه بسيار كمند» يعنى فرمانبران از آدمى يا از پرى نسبت بديگران.
9- در تفسير الفرات: بسندش از قبيصه كه نزد امام ششم7رفتم و در بر او گروهى بودند و سلام كردم و نشستم و گفتم: يا بن رسول اللَّه شما كجا بوديد پيش از آنكه آسمان ساخته و زمين گسترده آفريده شوند و ظلمت و نور با ديد گردند؟ فرمود: اى قبيصه چرا از من اين پرسش را ميكنى در اين وقت مگر ندانى دوستى ما نهانى گرفته و دشمنى با ما فاش شده.
و راستى ما دشمنانى از جن داريم كه حديث ما را بگوش دشمنان آدمى
رسانند، راستش ديوارها مانند آدميان گوش دارند- الخبر- 10- تفسير على بن ابراهيم: در قول خدا تعالى «و همچنين ساختيم براى هر پيغمبر دشمن، از شياطين انس و جن- الآية 112- الانعام» يعنى مبعوث نكرده خدا پيغمبرى را جز در امتش شياطين جن و انس بودند كه بهم ميگفتند نگرويد بگفته بيهوده فريب و اين وحى دروغين است.
11- در تفسير نعمانى: بسندش از امير المؤمنين7كه فرمود: آنچه از قرآن تحريف شده است قول خداست «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ» 12- در كافى (144- روضه): بسندى صحيح از امام ششم7كه خدا بسليمان بن داود وحى كرد: نشانه مرگت اينست كه درختى از بيت المقدس برآيد بنام خرنوبه فرمود: يك روز سليمان ديد خرنوبه در بيت المقدس بر آمده، باو فرمود:
چه نام دارى؟ گفت خرنوبه فرمود: سليمان پشت داد و بمحرابش رفت و ايستاد و بر عصايش تكيه زد و همان ساعت جانش را گرفتند.
فرمود: آدمى و پرى باو خدمت ميكردند و بشيوه پيش برايش در تلاش بودند، و پنداشتند زنده است و نمرده، بام و شام ميكردند و او بر جاى خود بود تا موريانه بعصايش افتاد و آن را خورد و عصا شكست و سليمان برو در افتاد بر زمين، آيا نشنوى قول خدا را عزّ و جلّ «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُالآية 13- در علل و عيون- 318-: بسندش از امام هشتم7كه نقش انگشتر سليمان بن داود (سبحان من الجم بكلماته) بود.
14- در تفسير على بن ابراهيم در داستان بلقيس گفته كوچيد بسوى سليمان و چون سليمان دانست كه مىآيد بجنّ و شياطين فرمود: كدامتان تختش برايم مياورد پيش از آنكه بيايند مسلمان، يك عفريتى از جن گفت من آن را بياورم پيش از اينكه از جاى خود برخيزى و من بر آن نيرومند و استوارم، سليمان گفت زودتر از اين ميخواهم:
آصف بن برخيا گفت: من آن را برايت مىآورم پيش از اينكه ديده بر هم نهى
تا آخر داستان (477).
15- در كافى- 167- اصول ج 1-: بسندى از فضل بن يسار كه شنيدم ابى جعفر7ميفرمود: كه تنى چند از مسلمانان بسفر رفتند و راه را گم كردند و سخت تشنه شدند و كفن پوشيدند و به تنههاى درخت چسبيدند و پيرى سفيد پوش نزد آنها آمد و گفت برخيزيد باكى بر شما نيست اين آبست، برخاستند و نوشيدند و سيراب شدند و گفتند: تو كيستى؟ گفت از پريانى كه با رسول خدا6بيعت كردند من از رسول خدا6شنيدم ميفرمود: مؤمن برادر مؤمن است چشم او است رهنماى او است، و نبايد شما در حضور من از ميان برويد.
بيان: كفن پوشيدند يعنى جامه خود را مانند كفن بر خود پيچيدند و دل بمرگ دادند و در نسخه «تكنّفوا» آمده يعنى هر كدام بسوئى رفتند.
16- در كافى (6: 290- فروع): بسندى از ابى حمزه ثمالى كه نزد حوض زمزم بودم مردى نزدم آمد و گفت از اين آب ننوش اى ابى حمزه كه جن و آدمى در آن شريكند، و اينست كه جز آدمى شريك ندارد، گفت از گفتهاش در شگفت شدم و گفتم: از كجا دانستى گويد: سپس گفته او را بامام پنجم7گزارش دادم، فرمود: آن مردى از جن بوده و خواسته تو را راهنمائى كند.
17- در محاسن- 362- بسندى از عمر بن يزيد كه يك سال در راه مكّه گم شديم و تا سه روز بجستجوى راه بوديم و نيافتيم و در روز سوم كه آب ما بپايان رسيد با جامه احرام كفن پوشيده و حنوط نموديم و مردى از ياران ما برخاست و فرياد زد يا صالح يا ابا الحسن و يكى از دور پاسخ گفت، گفتيم: چه كسى خدايت رحمت كناد؟ گفت از آن چند تن كه خدا در قرآنش فرموده «و چون رو آور كرديم بتو چند پرى را كه ميشنودند قرآن را- تا آخر آيه از آنها جز من كسى نمانده و من رهنماى گمشدگانم براه، گفت پيوسته دنبال آواز رفتيم تا براه رسيديم.
18- و از همان 362- بسندى از امام پنجم7كه چون راه را گم كردى