بن حارثه با او بود و مردم را باسلام ميخواند، و كسى باو پاسخ نداد و كسى كه آن را پذيرد نيافت سپس بمكه برگشت، و چون بجائى رسيد بنام وادى مجنه در دل شب با قرآن نماز شب خواند و چند تن پرى باو گذر كردند.
و چون قرائت رسول خدا6را شنيدند گوش دادند و چون گوش گرفتند بهم گفتند خاموش باشيد و چون پايان يافت و رسول خدا6از قرائت پرداخت برگشتند نزد قوم خود بيم دهنده گفتند اى قوم ما و البته ما كتابى شنيديم كه پس از موسى فرو آمده و تصديق كند آنچه برابر او است و بدرستى ره نمايد براه راست، اى قوم ما بپذيريد داعى خدا را و باو بگرويد- تا فرموده- آنان در گمراهى آشكارند، و آمدند نزد رسول خدا6و مسلمان شدند و گرويدند و رسول خدا آداب اسلام را بآنها آموخت.
و به پيغمبر خود فرو فرستاد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ» تا پايان همه سوره و خدا گفته آنها را باز گفت و رسول خدا از خودشان كسى بر آنها گماشت و همه وقت برسول خدا مراجعه ميكردند و آن حضرت بامير المؤمنين7فرمود: تا بآنها بياموزد و آنها را فقيه سازد، برخى مؤمن باشند و برخى كافر و هم ناصبى و يهودى و ترسا و گبر و آنها فرزندان جان باشند.
و از عالم سؤال شد مؤمنان جن ببهشت ميروند؟ فرمود: نه ولى خدا را بنگاه هست ميان بهشت و دوزخ كه مؤمنان جن و فاسقان شيعه در آنها باشند.
38- در كافى (يافت نشده ولى در تهذيب است (ج 1 ص 101): بسندش از ليث كه از امام ششم7پرسيدم كسى با استخوان يا پشكل يا چوب استنجاء كند، فرمود: استخوان و سرگين خوراك پريانند كه با رسول خدا6قرار داد كردند، و با هيچ كدام شايسته نيست.
39- در علل- 1: 89 بسندى تا امير المؤمنين7كه چون خدا تبارك و تعالى خواست بدست خود آفريدهاى آفريند پس از 7 هزار سال از گذشت جن و نسناس در زمين و كار خدا اين شد كه آدم را براى تقدير و تدبيريكه در آسمان
و زمين خواهد و داند و براى آنچه خواهد آفريند، پرده آسمانها را برداشت و بفرشتهها فرمود: بنگريد خلق من در زمين از جن و نسناس چه ميكنند؟
چون فرشتهها گناه و خونريزى و فساد آنها را در زمين ديدند بناحق بر آنها گران آمد و براى خدا خشم گرفتند و افسوس خوردند بر اهل زمين و نتوانستند خشم خود را فرو خورند و گفتند پروردگارا توئى عزيز و توانا، جبار و قاهر و عظيم الشان اينانند خلق ناتوان و خوار زمينت كه در قبضه قدرتت ميچرخند و روزيت را ميخورند و از عافيت تو بهرهمندند و نافرمانى كنند با اين گناهان بزرگ و تو افسوس ندارى و خشم نگيرى و انتقام نكشى از آنچه از آنها شنوى و بينى اين بر ما ناگوار است و آن را بزرگ شماريم.
چون خدا از فرشتهها اين را شنيد فرمود: «راستى من در زمين جاگزين گذارم» بر آنها تا حجت من باشد بر آفريدگانم، فرشتهها گفتند «منزهى تو آيا در آن نهى كسى كه تباهى انگيزد و خونريزد و ما تسبيح گوئيم بسپاست و تقديس كنيم برايت گفتند آن جاگزينرا از ما بنه كه نه تباهى انگيزيم و نه خونريزيم.
خدا جلّ جلاله فرمود: اى فرشتههايم، من دانم آنچه شما ندانيد، من ميخواهم بدست خود آفريدهاى سازم كه نژادش را پيغمبرانى مرسل، بندگانى خوب و امامانى رهبر نمايم و آنان را خلفاى خود در زمين خود سازم تا از گناهان باز دارند و بطاعتم وادارند، و براهم ببرند، و آنان را حجت خود كنم براى پوزش و بيم، و نسناس را از زمينم جدا كنم، و آن را از آنها پاك كنم، و پريان نافرمان سركش را از خلق خوبم دور كنم و در هواء و اطراف زمين اندازم تا در كنار نژاد آفريدهام نباشند و ميان پريان و آفريدهام پرده كشم تا نژادش پريان را نبيند و انس و آميزش با آن نكند، و هر كه نافرمانيم كند از نژاد آفريدهام كه او را براى خود برگزيدم بجايگاه نافرمانانش برم و باكى ندارم.
فرشتهها گفتند: پروردگارا هر چه خواهى كن، ما ندانيم جز آنچه تو بما
آموختى زيرا توئى بسيار دانا و حكيم- الخبر- گويم: تمام اين خبر در باب آنچه قوام تن آدمى بدانست گذشت.
40- در تفسير على بن ابراهيم (351) در قول خدا «و جانّ را آفريديم پيش از او از آتش سوزان» فرمود: او پدر ابليس بود، و فرمود: پريان فرزندان جانند مؤمن دارند و كافر و يهود و ترسا و كيشهاى چند، و شياطين فرزندان ابليسند در آنها مؤمن نيست جز يكى بنام هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس كه نزد رسول خدا6آمد و او را تنومند و بزرگ و هراسناك ديد و فرمود: تو كيستى؟ گفت: من هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس، روزى كه هابيل كشته شد پسربچهاى بودم چند ساله كه از عصمت باز ميداشتم و بتباه كردن خوراك فرمان ميدادم.
رسول خدا6فرمود: چه بد باشد جوان پرآرزو و برناى نيازمند بفرمان گفت: اى محمّد اينها را واگذار من بدست نوح توبه كردم، و بهمراه او در كشتى بودم و او را بر نفرين بقومش سرزنش كردم، من با ابراهيم بودم كه در آتشش افكندند و خدا آن را سرد و سلامت ساخت، با موسى بودم كه خدا فرعون را غرق كرد و بنى اسرائيل را نجات داد، با هود بودم كه بقوم خود نفرين كرد و منش سرزنش كردم، با صالح بودم و او را بنفرين بر قومش سرزنش كردم، و همه كتابها را خواندم و همه بوجود تو مژده دهند و پيغمبران بتو سلام ميرسانند و ميگويند تو برتر و ارجمندتر پيغمبرانى، از آنچه خدا بتو فروآورده چيزى بمن ياد بده.
رسول خدا6بامير المؤمنين7فرمود: او را بياموز، هام گفت: اى محمّد ما فرمان نبريم جز از پيغمبر يا وصىّ پيغمبر، اين كيست؟ فرمود: اين برادرم و وصيم و وزيرم و وارثم على بن ابى طالب است، گفت: بچشم، نامش را در كتب اليا يافتيم، و شب هرير در صفين نزد امير المؤمنين7آمد.
41- در دلائل طبرى و بصائر- 132- بسندى از ابى حمزه ثمالى كه همراه امام ششم بودم ميان مكّه و مدينه، ناگاه بچپ خود رو كرد و سگى سياه بود
و فرمود: تو را چيست؟ خدايت زشت كناد چه شتابى دارى؟ مانند پرنده سرعت داشت گفتم: اين چيست قربانت؟ فرمود: عثم پيك پريانست، هشام اكنون مرده و او ميپرد تا خبر مرگش را بهر شهرى برساند، در كافى (ج 6 ص 553 فروع) مانندش آمده.
42- در مناقب ابن شهر آشوب است كه امام پنجم7فرمود: ابو خالد كابلى روزگارى از عمرش را در خدمت امام چهارم گذراند، و باو ناليد از اشتياق بپدر و مادرش، فرمود: اى ابو خالد فردا مردى از شام آيد كه درجه و مال فراوان دارد و بدخترش از اهل زمين پيشامدى رخ داده، و دنبال پزشكى هستند كه او را درمان كند، چون شنيدى آمده نزدش برو و بگو من او را درمان كنم بمزدى برابر ديه او كه 10 هزار درهم است، و بدانها دلگرم مشو كه آنچه جوئى بتو خواهند داد.
فردا بامداد آن مرد و همراهانش آمدند، از بزرگان اهل شام بود در جاه و مال گفت: پزشكى نيست كه دختر اين مرد را درمان كند؟ ابو خالد گفت من او را در برابر 10 هزار درهم درمان كنم و اگر بپردازيد شرط ميكنم كه ديگر درد او برنگردد و با او قرار كردند 10 هزار درهمش بدهند و او نزد امام7آمد و گزارش داد فرمود: من ميدانم با تو نامردى كنند و بتو نپردازند، اى ابو خالد برو و گوش چپ آن دختر را بگير و بگو: اى خبيث على بن الحسين بتو فرمايد از اين دختر بيرون شو و بدو برنگرد، ابو خالد فرمان را انجام داد و او هم برون رفت و دخترك بهوش آمد و ابو خالد وجه قرار درخواست كرد و باو ندادند و اندوهگين برگشت، امامش فرمود: چرا غمگينت بينم، مگرت نگفتم با تو نامردى كنند آنها را وانه كه البته بتو مراجعه كنند، و چون تو را ديدار كردند بگو: من او را درمان نكنم تا مال را بدست على بن الحسين بسپاريد.
و برگشتند نزد ابى خالد و درخواست درمان كردند و او هم گفت: من درمانش نكنم تا وجه را بدست على بن الحسين7بسپاريد كه مورد اعتماد من و شما است، و پذيرفتند و پول را بدست امام7سپردند، و ابو خالد نزد دختر آمد و گوش چپش را گرفت و گفت: اى خبيث، على بن الحسين7فرمايد: از اين دختر برون
شو، و جز از راه خوبى باو نپرداز كه اگر برگردى تو را با آتش فروزان خدا بوزم آتشى كه بر دلها نشيند و از او برآمد، و امام آن مال را به ابو خالد داد و ببلاد خود رفت.
خرائج- با اختلاف تعبير آن را آورده- 159- كشى در رجال خود- 81 ط 1 و 121 ط 2 آن را آورده.
43- در ارشاد مفيد- 181 ط 1 و در اعلام الورى- 182- گفته: در آثار از ابن عباس است كه چون پيغمبر براى نبرد با بنى المصطلق بيرون شد، از راه كنارى گرفت و شب رسيد و نزديك دره سختى منزل كرد، و در پايان شب جبرئيل فرود آمد و باو گزارش داد كه گروهى از كفار جن در درون دره جا گرفتند و ميخواهند نيرنگى زنند و بيارانش ضرر رسانند هنگام گذشتن از آن.
پيغمبر6امير المؤمنين7را خواست و فرمود: بدين دره برو و دشمنان جن خدا آهنگ تو كنند آنها را با نيروى خدا داد خود دفع كن و بنام خدا كه بويژه دانش آن را بتو داده پناه بر، و صد مرد از سپاه مختلط خود با او فرستاد، و بآنها فرمود با او باشيد و فرمانش را ببريد.
امير المؤمنين بسوى دره رفت و چون نزديك لبه آن رسيد بآن صد كس فرمود:
نزديك لبه بايستيد و كارى نكنيد تا بشما اجازه دهم و خود تا لب درّه پيش رفت و بخدا از دشمنانش پناه برد و نام خدا بزبان آورد با اسماء حسنى و اشاره كرد بهمراهان كه نزديك او آيند و آنها نزديك شدند بمسافت يك تير پرتاب، و قصد فرود شدن بدرّه نمود كه بادى تند وزيد كه نزديك بود همه را برو دراندازد و گام آنها از ترس دشمن پايدار نميماند از هراس آنچه بدانها رسيده بود.
امير المؤمنين فرياد زد: من على بن ابى طالب بن عبد المطلب هستم وصى رسول خدا و عمو زاده او اگر خواهيد بر جا مانيد، و در چشم همراهان مردمى پديد شدند چون هندوان كه گويا شعلههاى آتش در دست دارند و در كنارههاى درّه جا گرفته بودند، و امير المؤمنين7بدرون درّه نفوذ كرد و قرآن ميخواند و با
شمشيرش براست و چپ اشاره ميكرد و درنگى نكرد كه آن اشخاص چون دود سياهى شدند و امير المؤمنين تكبير گفت و از دره بالا آمد، و با آن سپاه ايستاد تا مكان از آنچه دود و غبار داشت پاك شد.
ياران رسول خدا6گفتند يا ابا الحسن چه ديدى؟ نزديك بود از هراس بر تو هلاك شويم بيشتر از آنچه براى خود در هراس بوديم، فرمود: چون دشمن چشمرس من شد و نامهاى خدا را بر آنها بلند كردم زبون شدند و دانستم چه بيتاب شدند و بىترس بدرون دره رفتم، و اگر بجاى خود ايستاده بودند همه را نابود ميكردم، خدا نيرنگ آنها را كفايت كرد و از مسلمانان شر آنها را گردانيد، و هر چه از آنها ماندهاند پيش از من نزد پيغمبر6رسند و ايمان آورند.
و امير المؤمنين و همراهانش نزد رسول خدا6برگشتند و بوى گزارش داد و شادمان شد و در باره او دعاى خير كرد و فرمود: يا على هر كدام از خدا ترسيدند پيش از تو نزد من آمدند و مسلمان شدند و من اسلام آنها را پذيرفتم.
44- در ارشاد است كه اين حديث را عامه هم مانند خاصّه نقل كردند و چيزى از آن را منكر نشدند و معتزله كه بعقيده برهمنان گرائيدند آن را رد كردند و چون حديثشناس نيستند آن را منكرند و در اين روش براه زنادقه رفتند كه بقرآن و آنچه در باره جن و ايمانشان بخدا و رسول او دارد طعن زدند و هم بدان چه خدا در سوره الجن از آن حكايت كرده كه گفتند: البته ما شنيديم قرآنى را شگفتآور تا آخر گزارشى كه در اين سوره از آنها داده.
و چون اعتراض زنادقه با معجزه بودن قرآن و شگفتى خيره كن آن باطل است طعن معتزله هم در اين خبرى كه روايت كرديم باطل است چون در عقل چيزى نشدنى نيست و روايت از دو طريق شيعه و سنى رسيده، و روايات دو دسته مخالف برهان صحت آنست، و انكار نامنصفانه معتزله و مجبره زيانى در آنچه ذكر كرديم ندارد كه عمل بدين روايت لازم است، چنانچه انكار ملحدان و دستههاى زنديقان و يهود و ترسا
و مجوس و صائبه زيانى بصحت اخبار معجزههاى پيغمبر6چون شق القمر، ناله ستون، تسبيح سنگريزه در كف آن حضرت و شكايت شتر و گفتار ذراع و آمدن درخت و برآمدن آب از ميان انگشتانش در حوض وضوء و سير كردن جمع بسيار با خوراك اندك ندارد با اينكه راويان اين معجزهها راستگويند و حجت بدانها تمام است.
و سخن را كشانده تا گفته- پيوسته ناصبيان نادان و معاند را يابم كه از خبر برخورد امير المؤمنين7و دفع شر آنها از پيغمبر و يارانش اظهار تعجّب كنند و بدان بخندند و روايت را از خرافات بيهوده شمارند، و در اخبار معجزههاى ديگرش هم چنين كنند و گويند اينها از جعل شيعه است كه براى كسب روزى يا تعصب بدو افتراء بستند.
و اين خود گفته زنادقه و همه دشمنان اسلام است در آنچه قرآن بدان گويا است از خبر جن و اسلام آنان و گفتارشان كهإِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباًتا آخر و در آنچه از خبر ابن مسعود ثابت است از داستان شب پريان و ديدار وى از آنان مانند هندوان و جز آن از معجزههاى رسول كه از همه اظهار تعجب كنند و چون خبرش شنوند بدان بخندند و هم باحتجاج بر صحت آن استهزاء كنند و بىاندازه اسلام و مسلمانان را دشنام دهند و آنها را بعجز و نادانى و جعل اباطيل نسبت دهند تا آخر آنچه- قده- افاده كرده.
45- در كتاب دلائل طبرى: بسندش از امام پنجم7كه ابو محمّد على بن الحسين7با جمعى دوستانش و مردم ديگر بمكه ميرفت و چون به عسفان رسيد مواليش چادرش را در جايى از آن بر پا كردند.
و چون امام بدان جا رسيد فرمود: چگونه در اينجا چادر زديد، اينجا جاى قومى از پريانست كه دوستان و شيعه ما هستند، و اين كار بدانها زيان دارد و جاى آنها را تنگ ميكند، گفتند، آن را ندانستيم و خواستند چادر را بكنند، و آوازى شنيدند و كسى را نديدند، ميگفت: يا ابن رسول اللَّه، چادرت را از اينجا بديگر
جاى مبر، ما پذيرائيم و اين لطفى است كه بتو پيش داريم و دوست داريم از تو تشرف بريم بدين وضع.
ناگاه در كنار چادر طبق بزرگى نمودار شد و همراهش طبقهاى ديگر بود از انگور و انار و موز و ميوههاى بسيار و ابو محمّد همراهانش را دعوت كرد و خود خورد و آنان هم خوردند از آن ميوهها.
در امان الاخطار: بىسند آن را از دلائل نقل كرده، در النجوم هم بسندى تا امام چهارم مانندش را آورده- 93- دلائل الامامه.
بيان: دلالت دارد بر جواز تصرّف در آنچه پريان آورند چنانچه مقتضاى اصل است.
46- در عيون المعجزات سيد مرتضى- 37-: بسندى از سلمان كه يك روز پيغمبر6در ابطح نشسته بود و گروهى اصحابش با او بودند و رو بما داشت و حديث ميفرمود: و ناگاه نگاه كرديم بگردبادى كه برخاست و گرد بر آورد و پيوسته نزديك ميشد و گرد بالا ميگرفت تا برابر پيغمبر6ايستاد و از ميانش شخصى كه بود بر آمد و گفت: يا رسول اللَّه من نماينده تيره خويشم، بتو پناهندهايم ما را پناه ده و با من از طرف خود كسى را بفرست تا از تيره ما بازرسى كند زيرا پارهاى از آنها بر ما شوريدند و ستم كردند تا ميان ما و آنها بحكم خدا و كتابش قضاوت كند، و از من پيمان اكيد بگير كه آن كس را در فرداى فردا سالم برگردانم جز اينكه از خدا برايم پيشامدى كند.
پيغمبر6باو فرمود: تو كيستى؟ قومت كيانند؟ گفت: من عرفطه پسر شمراخ يكى از بنى نجاح، من و گروهى از خاندانم استراق سمع ميكرديم، و چون از اين كار جلوگيرى شديم ايمان آورديم و چون خدايت به پيغمبرى برانگيخت بتو ايمان آورديم كه خود ميدانى و البته تو را باور كرديم، و برخى از قوم با ما مخالفت كردند و بهمان دين كه داشتند ماندند، و ميان ما و آنها اختلاف شد