على7فرمود: البته چنين بود ولى بمحمد به از آن داده شد شياطين كافر بودند و مسخر سليمان شدند ولى شياطين مسخر محمّد شدند و مسلمانى گرفتند و اشراف نه گاه آنان نزد پيغمبر6آمدند، از جن نصيبين و يمن از بنى عمرو بن عامر، از أجنه چون شصاه، مصاه، هملكان، مرزبان، ما زمان، نضاه، هاصب، هاضب و عمرو همانهايند كه خدا تبارك اسمه در بارهشان فرموده «و چون روآور كرديم به تو چند تن از پريان» همان نه تن بودند «كه شنيدند قرآن را» جن در بطن نخله رو به پيغمبر آوردند.
و عذر خواستند كه آنها پنداشتند مانند اينكه شماها پنداشتيد كه خدا كسى را مبعوث نكند، و 71 هزار آنها آمدند و با او بيعت كردند كه نماز و روزه و زكاة و حج و جهاد و خيرخواهى مسلمانان را انجام دهند.
و عذر خواستند كه آنها «بر خدا ناروا گفتند» و اين بهتر است از آنچه خدا بسليمان داد، منزه است خدائى كه آنها را براى نبوت محمّد مسخر كرد پس از اينكه متمرد بودند و پنداشتند خدا فرزند دارد، و بعثت او شامل پرى و آدمى بيشمار شد.
61- در تفسير على بن ابراهيم- 698-: بسندى از امام ششم7در باره گفته جن «و راستش والا است جد پروردگار ما يعنى بختش بلند است» فرمود: اين دروغ پريان بود كه خدايش نقل كرده و بسند ديگر از زراره كه از امام پنجم7پرسيدم از قول خدا «كه بودند مردانى از آدمى پناه ميبردند بمردانى از پرى و فزودند آنها را دشوارى» فرمود: مردى نزد كاهنى كه شيطان بدو خبر ميداد ميرفت و ميگفت بفلان شيطانت بگو كه فلانى بتو پناه آورده.
و على بن ابراهيم در قول خداوَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌتا آخر آيه گفته: جن بقومى از آدميان وارد ميشدند و اخبارى كه از آسمان شنيده بودند پيش از ولادت رسول خدا6بآنها گزارش ميدادند و مردمى از گزارش جن پيشگوئى ميكردند، و معنى «فَزادُوهُمْ رَهَقاً» يعنى زيان آنها را بيشتر ميكردند، گفته: بخس كاستى است و رهق شكنجه، و اينكه گفته «كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً» يعنى مذاهب مختلفه داشتيم
62- بصائر الدرجات- 28- بسندش از امام ششم7كه در اين ميان كه پيغمبر6يك روز نشسته بود مردى بدرازى نخله خرما نزد او آمد و سلام كرد و پاسخش داد و فرمود مانند جن و سخنگوئى آنها است، اى بنده خدا تو كيستى؟
گفت: من هام پسر هيم بن لاقيس بن ابليسم پيغمبر6فرمود: ميان تو و ابليس جز دو پدر نيست، گفت: آرى يا رسول اللَّه فرمود: چند سال عمر كردى؟ گفت باندازه عمر دنيا جز اندكى، من هنگام كشتن قابيل هابيل را پسرى بودم سخن فهم، از عصمت باز ميداشتم و به اجسام گردش ميكردم و بقطع رحم فرمان ميدادم و خوراك را تباه ميكردم، پيغمبر6فرمود: چه بد روشى است براى پيرى انديشمند و پسرى نوجوان.
گفت: يا رسول اللَّه من توبه كردم، فرمود: بدست كه توبه كردى؟ گفت بدست نوح كه با او در كشتى بودم و از نفرينش بر قومش گله كردم تا گريست و مرا گرياند و گفت: از اين رو من بر آن كار پشيمانم و بخدا پناهم از اينكه از نادانها باشم.
وانگه با هود بودم در مسجد بهمراه آنان كه مؤمن بودند و او را هم بر نفرين بقومش سرزنش كردم تا گريست و مرا گرياند و گفت. از اين رو من از پشيمانانم و بخدا پناهم از اينكه از نادانها باشم، و من بهمراه ابراهيم بودم كه قومش بدو نيرنگ زدند و او را در آتش افكندند و خدا آتش را بر او سرد و سلامت ساخت، سپس با يوسف بودم كه برادرانش بر او حسد بردند و او را بچاه انداختند و من پيشى گرفتم بر او و او را بنرمى بر تك چاه رساندم، وانگه با او در زندان بودم و او را آرام ميكردم تا خدايش از آن برآورد.
وانگه با موسى7بودم و يك سفر از تورات بمن آموخت و گفت: اگر عيسى را دريافتى سلام مرا باو برسان و بدو برخوردم و سلامش رساندم و يك سفر از انجيل بمن آموخت و گفت اگر محمّد6را دريافتى سلام مرا باو برسان، و عيسى يا رسول اللَّه تو را سلام ميرساند.
پيغمبر6فرمود بر عيسى روح و كلمه خدا و همه پيغمبران خدا و رسولانش تا آسمانها و زمين باشند سلام بر تو اى هام كه سلام را رساندى بگو چه حاجت دارى؟
گفت: حاجتم اينست كه خدايت براى امتت نگهدارد و آنها را شايسته تو سازد و بدانها راستى نسبت بوصىّ پس از تو روزى كند، زيرا امتهاى پيشين براى نافرمانى اوصياء نابود شدند، و يا رسول اللَّه نياز من اينست كه سورههائى از قرآن بمن بياموزى تا بدانها نماز گزارم، و رسول خدا6بعلى7فرمود: يا على بهام بياموز و با او نرمى كن.
هام گفت: يا رسول اللَّه اين كيست كه مرا بدو پيوستى؟ زيرا ما گروه پريان فرمانداريم جز با پيغمبر سخن نگوئيم، پيغمبر فرمود: اى هام كدام كس را در كتاب وصى آدم يافتيد؟ گفت: شيث بن آدم، فرمود: كه را وصى نوح يافتيد؟ گفت: سام بن نوح، فرمود: وصى هود كه بود؟ گفت يوحنا بن خزان عمو زاده هود، فرمود: وصىّ ابراهيم كه بود؟ گفت: اسحق بن ابراهيم، فرمود: وصى عيسى كه بود؟ گفت شمعون بن حمون صفا عموزاده مريم.
فرمود: در كتاب وصىّ محمّد6را كه يافتيد؟ گفت: در تورات اليا است رسول خدا6فرمود: اين اليا است، او على وصى من است، هام گفت، يا رسول اللَّه جز آن هم نامى دارد؟ فرمود: آرى، او حيدره است، چرا از من اين را پرسيدى؟ گفت: ما در كتاب پيغمبران يافتيم كه نام او در انجيل هيدارا است فرمود او حيدره است.
فرمود: على چند سوره از قرآن را بدو آموخت، هام گفت: اى على اى وصى محمّد همين كه از قرآن آموختم مرا بس است؟ فرمود: آرى اى هام اندك قرآن بسيار است، وانگه هام برخاست نزد پيغمبر با او وداع كرد و نزد او برنگشت تا در گذشت6بيان: بسا اينكه گفت «ما فرمان داريم سخن نگوئيم الخ» يعنى دليل باشد كه گزارش مردم ديگر از سخن گفتن با پرى دروغ است و جز پيغمبران و اوصياء با آنها گفتگو ندارند، ولى ممكن است گفت: اگر چه آنها بدين فرمان دارند ولى دليلى نيست كه آن را انجام دهند چون پرى و شيطان معصوم نيند با اينكه در برخى روايات اين
داستان بجاى «سخن نگوئيم» فرمان نبريم آمده.
و بعلاوه روايات بسيار اين باب و جز آن دلالت دارند كه پرى با مردم ديگر سخن گفته و بايد اين جمله را تاويل كرد كه مقصود سخن گفتن از راه طاعت و انقياد است يا رو در رو و چشمگير و شناسائى جن، يا مخصوص است ببرخى آنان يا جز آن.
63- در بصائر- 28-: بسندى از مفضل بن عمر كه پولى از خراسان براى امام ششم آوردند بهمراه دو كس از ياران آن حضرت و پيوسته آن را در گردن انداخته بودند تا به رى گذر كردند و يكى از ياران آن حضرت كيسهاى كه هزار درهم داشت بآنها داد، و هر روز آن كيسه را واميرسيدند تا نزديك مدينه رسيدند و يكى بديگرى گفت بيا تا پول را وارسيم، وارسيدند و همه برجا بود جز همان كيسه كه از رى بود و يكى بديگرى گفت خدا ياور است و بس، اكنون بامام7چه گوئيم؟
يكى بديگرى گفت: امام كريم است، و اميدوارم بداند آنچه را ما باو خواهيم گفت: و چون بمدينه در آمدند نزد آن حضرت رفتند و مال را تحويل دادند و بآنها فرمود: كيسه آن مرد رازى كجا است؟ و داستانش را گزارش دادند.
بآنها فرمود: اگر آن كيسه را ببينيد ميشناسيد؟ گفتند: آرى، فرمود:
اى كنيزك، آن كيسه چنان و چنين را بياور، آن را برآورد و امام7بآنها نشان داد و فرمود: آن را ميشناسيد؟ گفتند: همانست، فرمود: من در دل شب بپولى نيازمند شدم و پريانى را از شيعيانم گسيل داشتم و اين كيسه را در خواب كه بوديد برايم آوردند.
64- و از همان- 28-: بسندى از سعد اسكاف كه نزد ابى جعفر7رفتم و اجازه شرفيايى خواستم بناگاه شترانى بناگاه شترانى در خانه قطار بودند، و آوازهائى بلند بودند و از در قومى عمامه بر سر بيرون شدند مانند هندوها.
گفت: من نزد امام7رفتم و گفتم: يا ابن رسول اللَّه امروز دير اجازه فرموديد
و من مردمى ديدم بيرون شدند عمامه بر سر و ناشناس، فرمود: اى سعد ميدانى اينها كه بودند؟ گفتم: نه فرمود: همكيشان پرى تو بودند كه مىآيند مسائل حلال و حرام و احكام دين خود را از ما ميپرسند.
65- و از همان:- 28-: بسند از عمار سيستانى كه من نياز باجازه در شرفيابى نزد امام ششم7نداشتم، و در منى يك شبانه روز در چادر او نشستم، و اجازه دادند به جوانانى مانند مردان هندى، و عيسى شلقان بيرون آمد و ما از او خواستيم و بمن اجازه شرفيابى داد گويد: بمن فرمود: اى ابا عاصم از كى آمدى؟ گفتم: پيش از آنها كه نزد تو آمدند و نديدم بيرون روند، فرمود: آنها قومى از پريان بودند مسائل خود را پرسيدند و رفتند.
66- در بصائر و دلائل طبرى- 100-: بسندش از سدير صيرفى كه امام پنجم7حوائجى را در مدينه داشت بمن سفارش داد، و در اين ميان كه در دره روحاء بر شترم سوار بودم ناگاه ديدم يك آدمى جامه اشرا بخود ميپيچيد گويد براى او ايستادم و پنداشتم تشنه است و قمقمه را باو دادم، گفت: نيازى بدان ندارم و نامهاى كه گل مهرش تر بود بمن داد، و نگاه كردم مهر امام7را داشت گفتم چه وقت حضور نامه نويس بودى گفت هم اكنون و ديدم در نامه كارهائيست كه بمن فرموده و نگاه برگرداندم و كسى را نديدم.
گويد: امام7آمد و ديدارش كردم و گفتمش قربانت: مردى نامهاى با گل تر برايم آورد فرمود: كار شتابانهاى كه داشته باشيم يكى از آن پريها را بدنبالش فرستيم، و در روايت ديگر است كه بما خانواده يارانى از پرى داده شده كه چون كار شتابانه داريم آنها را بفرستيم.
67- در دلائل الائمه- 101: بسندى از سعد اسكاف كه از ابى جعفر7با ياران خود اجازه شرفيابى خواستيم و ناگاه هر تن كه گويا از يك پدر و مادرند و جامه زرابى و قباهاى طاقى و عمامههاى زرد دارند وارد شدند و زود بيرون آمدند، بمن
فرمود: اى سعد آنها را ديدى؟ گفتم: آرى، قربانت اينان چه كسانى بودند؟ فرمود برادران پرى شما، آمده بودند از حلال و حرام خود پرسش كنند چنانچه شما بپرسيد در باره آنها، گفتم: قربانت براى شما نمايان شوند؟ فرمود: آرى در بصائر- 27- بسندش از سعد مانندش آمده.
در اختصاص- 181- بسندى از اصبغ بن نباته كه ما با امير المؤمنين7در روز جمعه پس از عصر در مسجد بوديم مرد درازى كه بدوى مينمود پيش آمد و سلام كرد بآن حضرت و على7باو فرمود: آن پرى كه نزد تو مىآمد چه كرد؟ گفت:
تا اكنون كه برابرت ايستادم مىآيد و قطع رابطه نكرده فرمود: آنچه از او بوده براى اين قوم بازگو، نشست و ما باو گوش داديم.
گفت من در يمن پيش از اينكه خدا پيغمبرش را مبعوث كند در خواب بودم ناگاه نيمه شب يك جنى آمد ما را با پا لگد كرد و گفت بنشين من هراسانه نشستم و گفت: بشنو، گفتم چه بشنوم؛ گفت:
در شگفتم از پرى و اشتباهش
وز سوارى شترها با پلاسش
ميرود در مكه دنبال هدايت
نيست پاكان پرى چون با نجاست
كوچ كن سوى گزيده آل هاشم
بين بچشمانت سرو سردار هاشم
گويد: گفتم: بخدا در فرزندان هاشم خبرى شده يا مىشود و برايم روشن نكرد و اميدوارم كه روشن كند آن شب بيدار ماندم و در اندوه بامداد كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم آمد مرا با پايش لگد كرد و گفت: بنشين و هراسان نشستم گفت: بشنو، گفتم چه بشنوم، گفت:
در شگفتم از پرى و از گزارشهاى او
وز سوارى شترهايش ابا ابزار او
ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن
مؤمنان جن نميباشند چون كفار او
كوچ كن سوى گزيده خاندان هاشمى
در ميان تپهها و هم بر احجار او
گفتم بخدا در فرزندان هاشم پديده شده يا مىشود و روشن نكرد برايم و
اميدوارم روشن كند و آن شب را بيدار ماندم و با اندوه صبح كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم نزد من آمد و با پايش مرا لگد كرد و گفت: بنشين و هراسان نشستم و گفت بشنو گفتم: چه شنوم، گفت:
در شگفتى اندرم از جن و از انديشهاش
كه سوارى بر جهاز اشتران شد پيشهاش
ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن
نيست جن راستگو همچون دروغ از ريشهاش
كوچ كن سوى گزيده هاشم نيكو خصال
احمد آن بهتر سر و سردار خوشانديشهاش
گفتم: اى دشمن خدا روشن گفتى، او كجا است گفت پشت مكه است و مردم را ميخواند به شهادت بر يگانگى خدا و بر اينكه محمّد رسول خداست، صبح كردم و شترم را زين كردم و بسوى مكه آمدم.
در آغاز ورود بمكه بابى سفيان بر خوردم كه سرور گمراهى بود بر او سلام كردم و از حال عشيره پرسيدم، گفت در رفاهند جز اينكه يتيم ابى طالب دين ما را بتباهى كشيده، گفتم: نامش چيست، گفت محمّد، احمد، گفتم: كجا است، گفت: خديجه دختر خويلد را بزنى گرفته و در بر او آرميده.
مهار شترم را گرفتم و بر در خانه خديجه رفتم، شتر را زانوبند زدم و در را كوبيدم، پاسخم داد كه كيست، گفتم: محمّد را ميخواهم، گفت پى كارت برو، گفتم خدايت رحمت كند من مرديم از يمن آمدم باميد اينكه خدا بمن منتى نهد ديدار او را بر من دريغ مكن.
پيغمبر مهربان بود و شنيدم ميفرمود: اى خديجه در را بگشا و گشود و وارد شدم و نور را در چهرهاش ديدم كه نور در نور ميكشد، و در پس او چرخيدم و ناگاه مهر نبوت بر شانه راستش نقش بود و آن را بوسيديم و در برابرش ايستادم و سرودم.
منجئى آمد مرا بعد از سكوت و بيهشى
كه نبد در آنچه من خواندم دروغ و ناروا
در سه شب گفتم بهر شب خيز از خواب و نگر
كز لؤىّ غالبت آمد رسولى دادخوا
بر ميان بستم ازار و در بيابانم فكند
اشترى سخت و قوى در دشت بىبرگ و نوا
هر چه آوردى بفرما اى نكوتر با توان
گرچه باشد اندر آن اسپيدى گيسوى ما
من گواهم نيست معبودى بجز ذات خدا
تو امينى بر همه امر نهان از ديدهها
نو ز هر پيغمبر مرسل بحق نزديكتر
زاده رادان و پاكانى و محبوب خدا
شو شفيعم روز محشر كه نميباشد شفيع
بر سواد قارب بيچاره كس پيش خدا
نام آن مرد سواد بن قارب بود (اين تفسير از مؤلف اختصاص يا يكى از رواتست- از پاورقى ص- 106) گفت: بخدا باو گرديدم مؤمن، سپس بجنگ صفين رفت و در ركاب امير المؤمنين7شهيد شد.
گويم: شرحش در مجلد ششم در ابواب معجزات گذشت (جلد 18- 100 از طبع ما- پاورقى ص 107) 69- و در كتاب مسلم بن محمود بروايت ابن عباس چنين آمده: سوادة بن قارب بعمر بن خطاب وارد شد و بدو سلام داد و جوابش داد و عمر گفت: اى سواده از كاهنى تو چه مانده است! او بخشم رفت و گفت گمان ندارم چنين سخنى با ديگرى گفته باشى، چون عمر از چهره او فهميد بدش آمده گفت اى سواده بتپرستى ديرين بدتر از كاهنى بود، بمن بگو داستانى را كه دوست دارم از زبانت بشنوم.
گفت: آرى در اين ميان كه بر سر رمه شترانم در سراة بودم همراز پريم كه خبرگزاريم ميكرد شبى كه خواب بودم ببالينم آمد و مرا با پايش لگد كرد و گفت