داستان بجاى «سخن نگوئيم» فرمان نبريم آمده.
و بعلاوه روايات بسيار اين باب و جز آن دلالت دارند كه پرى با مردم ديگر سخن گفته و بايد اين جمله را تاويل كرد كه مقصود سخن گفتن از راه طاعت و انقياد است يا رو در رو و چشمگير و شناسائى جن، يا مخصوص است ببرخى آنان يا جز آن.
63- در بصائر- 28-: بسندى از مفضل بن عمر كه پولى از خراسان براى امام ششم آوردند بهمراه دو كس از ياران آن حضرت و پيوسته آن را در گردن انداخته بودند تا به رى گذر كردند و يكى از ياران آن حضرت كيسهاى كه هزار درهم داشت بآنها داد، و هر روز آن كيسه را واميرسيدند تا نزديك مدينه رسيدند و يكى بديگرى گفت بيا تا پول را وارسيم، وارسيدند و همه برجا بود جز همان كيسه كه از رى بود و يكى بديگرى گفت خدا ياور است و بس، اكنون بامام7چه گوئيم؟
يكى بديگرى گفت: امام كريم است، و اميدوارم بداند آنچه را ما باو خواهيم گفت: و چون بمدينه در آمدند نزد آن حضرت رفتند و مال را تحويل دادند و بآنها فرمود: كيسه آن مرد رازى كجا است؟ و داستانش را گزارش دادند.
بآنها فرمود: اگر آن كيسه را ببينيد ميشناسيد؟ گفتند: آرى، فرمود:
اى كنيزك، آن كيسه چنان و چنين را بياور، آن را برآورد و امام7بآنها نشان داد و فرمود: آن را ميشناسيد؟ گفتند: همانست، فرمود: من در دل شب بپولى نيازمند شدم و پريانى را از شيعيانم گسيل داشتم و اين كيسه را در خواب كه بوديد برايم آوردند.
64- و از همان- 28-: بسندى از سعد اسكاف كه نزد ابى جعفر7رفتم و اجازه شرفيايى خواستم بناگاه شترانى بناگاه شترانى در خانه قطار بودند، و آوازهائى بلند بودند و از در قومى عمامه بر سر بيرون شدند مانند هندوها.
گفت: من نزد امام7رفتم و گفتم: يا ابن رسول اللَّه امروز دير اجازه فرموديد
و من مردمى ديدم بيرون شدند عمامه بر سر و ناشناس، فرمود: اى سعد ميدانى اينها كه بودند؟ گفتم: نه فرمود: همكيشان پرى تو بودند كه مىآيند مسائل حلال و حرام و احكام دين خود را از ما ميپرسند.
65- و از همان:- 28-: بسند از عمار سيستانى كه من نياز باجازه در شرفيابى نزد امام ششم7نداشتم، و در منى يك شبانه روز در چادر او نشستم، و اجازه دادند به جوانانى مانند مردان هندى، و عيسى شلقان بيرون آمد و ما از او خواستيم و بمن اجازه شرفيابى داد گويد: بمن فرمود: اى ابا عاصم از كى آمدى؟ گفتم: پيش از آنها كه نزد تو آمدند و نديدم بيرون روند، فرمود: آنها قومى از پريان بودند مسائل خود را پرسيدند و رفتند.
66- در بصائر و دلائل طبرى- 100-: بسندش از سدير صيرفى كه امام پنجم7حوائجى را در مدينه داشت بمن سفارش داد، و در اين ميان كه در دره روحاء بر شترم سوار بودم ناگاه ديدم يك آدمى جامه اشرا بخود ميپيچيد گويد براى او ايستادم و پنداشتم تشنه است و قمقمه را باو دادم، گفت: نيازى بدان ندارم و نامهاى كه گل مهرش تر بود بمن داد، و نگاه كردم مهر امام7را داشت گفتم چه وقت حضور نامه نويس بودى گفت هم اكنون و ديدم در نامه كارهائيست كه بمن فرموده و نگاه برگرداندم و كسى را نديدم.
گويد: امام7آمد و ديدارش كردم و گفتمش قربانت: مردى نامهاى با گل تر برايم آورد فرمود: كار شتابانهاى كه داشته باشيم يكى از آن پريها را بدنبالش فرستيم، و در روايت ديگر است كه بما خانواده يارانى از پرى داده شده كه چون كار شتابانه داريم آنها را بفرستيم.
67- در دلائل الائمه- 101: بسندى از سعد اسكاف كه از ابى جعفر7با ياران خود اجازه شرفيابى خواستيم و ناگاه هر تن كه گويا از يك پدر و مادرند و جامه زرابى و قباهاى طاقى و عمامههاى زرد دارند وارد شدند و زود بيرون آمدند، بمن
فرمود: اى سعد آنها را ديدى؟ گفتم: آرى، قربانت اينان چه كسانى بودند؟ فرمود برادران پرى شما، آمده بودند از حلال و حرام خود پرسش كنند چنانچه شما بپرسيد در باره آنها، گفتم: قربانت براى شما نمايان شوند؟ فرمود: آرى در بصائر- 27- بسندش از سعد مانندش آمده.
در اختصاص- 181- بسندى از اصبغ بن نباته كه ما با امير المؤمنين7در روز جمعه پس از عصر در مسجد بوديم مرد درازى كه بدوى مينمود پيش آمد و سلام كرد بآن حضرت و على7باو فرمود: آن پرى كه نزد تو مىآمد چه كرد؟ گفت:
تا اكنون كه برابرت ايستادم مىآيد و قطع رابطه نكرده فرمود: آنچه از او بوده براى اين قوم بازگو، نشست و ما باو گوش داديم.
گفت من در يمن پيش از اينكه خدا پيغمبرش را مبعوث كند در خواب بودم ناگاه نيمه شب يك جنى آمد ما را با پا لگد كرد و گفت بنشين من هراسانه نشستم و گفت: بشنو، گفتم چه بشنوم؛ گفت:
در شگفتم از پرى و اشتباهش
وز سوارى شترها با پلاسش
ميرود در مكه دنبال هدايت
نيست پاكان پرى چون با نجاست
كوچ كن سوى گزيده آل هاشم
بين بچشمانت سرو سردار هاشم
گويد: گفتم: بخدا در فرزندان هاشم خبرى شده يا مىشود و برايم روشن نكرد و اميدوارم كه روشن كند آن شب بيدار ماندم و در اندوه بامداد كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم آمد مرا با پايش لگد كرد و گفت: بنشين و هراسان نشستم گفت: بشنو، گفتم چه بشنوم، گفت:
در شگفتم از پرى و از گزارشهاى او
وز سوارى شترهايش ابا ابزار او
ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن
مؤمنان جن نميباشند چون كفار او
كوچ كن سوى گزيده خاندان هاشمى
در ميان تپهها و هم بر احجار او
گفتم بخدا در فرزندان هاشم پديده شده يا مىشود و روشن نكرد برايم و
اميدوارم روشن كند و آن شب را بيدار ماندم و با اندوه صبح كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم نزد من آمد و با پايش مرا لگد كرد و گفت: بنشين و هراسان نشستم و گفت بشنو گفتم: چه شنوم، گفت:
در شگفتى اندرم از جن و از انديشهاش
كه سوارى بر جهاز اشتران شد پيشهاش
ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن
نيست جن راستگو همچون دروغ از ريشهاش
كوچ كن سوى گزيده هاشم نيكو خصال
احمد آن بهتر سر و سردار خوشانديشهاش
گفتم: اى دشمن خدا روشن گفتى، او كجا است گفت پشت مكه است و مردم را ميخواند به شهادت بر يگانگى خدا و بر اينكه محمّد رسول خداست، صبح كردم و شترم را زين كردم و بسوى مكه آمدم.
در آغاز ورود بمكه بابى سفيان بر خوردم كه سرور گمراهى بود بر او سلام كردم و از حال عشيره پرسيدم، گفت در رفاهند جز اينكه يتيم ابى طالب دين ما را بتباهى كشيده، گفتم: نامش چيست، گفت محمّد، احمد، گفتم: كجا است، گفت: خديجه دختر خويلد را بزنى گرفته و در بر او آرميده.
مهار شترم را گرفتم و بر در خانه خديجه رفتم، شتر را زانوبند زدم و در را كوبيدم، پاسخم داد كه كيست، گفتم: محمّد را ميخواهم، گفت پى كارت برو، گفتم خدايت رحمت كند من مرديم از يمن آمدم باميد اينكه خدا بمن منتى نهد ديدار او را بر من دريغ مكن.
پيغمبر مهربان بود و شنيدم ميفرمود: اى خديجه در را بگشا و گشود و وارد شدم و نور را در چهرهاش ديدم كه نور در نور ميكشد، و در پس او چرخيدم و ناگاه مهر نبوت بر شانه راستش نقش بود و آن را بوسيديم و در برابرش ايستادم و سرودم.
منجئى آمد مرا بعد از سكوت و بيهشى
كه نبد در آنچه من خواندم دروغ و ناروا
در سه شب گفتم بهر شب خيز از خواب و نگر
كز لؤىّ غالبت آمد رسولى دادخوا
بر ميان بستم ازار و در بيابانم فكند
اشترى سخت و قوى در دشت بىبرگ و نوا
هر چه آوردى بفرما اى نكوتر با توان
گرچه باشد اندر آن اسپيدى گيسوى ما
من گواهم نيست معبودى بجز ذات خدا
تو امينى بر همه امر نهان از ديدهها
نو ز هر پيغمبر مرسل بحق نزديكتر
زاده رادان و پاكانى و محبوب خدا
شو شفيعم روز محشر كه نميباشد شفيع
بر سواد قارب بيچاره كس پيش خدا
نام آن مرد سواد بن قارب بود (اين تفسير از مؤلف اختصاص يا يكى از رواتست- از پاورقى ص- 106) گفت: بخدا باو گرديدم مؤمن، سپس بجنگ صفين رفت و در ركاب امير المؤمنين7شهيد شد.
گويم: شرحش در مجلد ششم در ابواب معجزات گذشت (جلد 18- 100 از طبع ما- پاورقى ص 107) 69- و در كتاب مسلم بن محمود بروايت ابن عباس چنين آمده: سوادة بن قارب بعمر بن خطاب وارد شد و بدو سلام داد و جوابش داد و عمر گفت: اى سواده از كاهنى تو چه مانده است! او بخشم رفت و گفت گمان ندارم چنين سخنى با ديگرى گفته باشى، چون عمر از چهره او فهميد بدش آمده گفت اى سواده بتپرستى ديرين بدتر از كاهنى بود، بمن بگو داستانى را كه دوست دارم از زبانت بشنوم.
گفت: آرى در اين ميان كه بر سر رمه شترانم در سراة بودم همراز پريم كه خبرگزاريم ميكرد شبى كه خواب بودم ببالينم آمد و مرا با پايش لگد كرد و گفت
اى سواده برخيز داعى حق براه راست آمده گفتم من در چرتم از من برگشت و ميگفت.
و شعرهاى نخست را تا و احجارها خواند.
شب دوم آمد و مانند آن را گفت و من گفتم خواب آلودهام و بمن پشت كرد سرود ديگر خواند تا گفت از خاندان هاشم است و سرور ايشان چون دنبال دوانشان نباشند، شب سوم آمد و همان سخن نخست را گفت: گفتم من خواب زدهام و پشت كرد و شعر ديگر را خواند كه آخرش «رأسها» است، صبح كه شد يك شتر سوارى از رمه شترانم گرفتم و سوار شدم و نزد رسول خدا6آمدم و در برابرش اين اشعار را خواندم.
(اشعارى كه گذشت با اندك اختلافى) 70- در كتاب محمّد بن مثنى: بسندى از عمار سيستانى كه آمدم درب خانه امام ششم و نخواستم اجازه شرفيابى بگيرم، نشستم و گفتم شايد يكى كه ميرود گزارش باو دهد و بمن اجازه دهد، گفت: در اين ميانه جوانانى گندمگون با ازار و رداء وارد خانه آن حضرت شدند و نديدم كه در آيند.
عيسى شلقان بيرون آمد و مرا ديد و گفت: اى ابو عاصم تو اينجا هستى و بدرون رفت و براى من اجازه خواست و وارد شدم و امام ششم فرمود: اى عمار از چه زمانى تو اينجا بودى؟ گفتم پيش از آنكه آن جوانان گندمگون بشما وارد شوند كه نديدم بيرون بيايند فرمود: آنها گروهى از پريان بودند و آمدند و از امر دين خود بپرسيدند.
71- در در منثور- 1: 51- از ابى عامر مكى كه فرشتهها از نور آفريده شدند و جانّ از آتش و بهائم از آب و آدم از گل، و فرمانبرى در فرشتهها و بهائم نهاده است و نافرمانى در آدمى و پرى.
72- در تفسير نيشابورى: زهرى از امام چهارم7روايت كرده، در اين ميان كه پيغمبر6با گروهى اصحابش نشسته بود اخترى پرتاب شد و نهان گرديد
فرمود: شما در زمان جاهليت چون چنين چيز پديد ميشد چه ميگفتيد؟ گفتند ميگفتيم بزرگى ميزايد يا ميميرد، فرمود: اين نه براى مرگ كسى باشد و نه زندگى او.
ولى چون پروردگار، تبارك و تعالى فرمانى در آسمان صادر كند حاملان عرش تسبيح گويند و سپس اهل هر آسمانى تا تسبيح باين آسمان دنيا رسد و اهل آسمان از حاملان عرش گزارش خواهند كه پروردگارتان چه فرمود: و بآنان گزارش دهند و اين گزارش از آسمانى بآسمانى رسد تا باين آسمان رسد و پريان آن را بربايند و به تير زده شوند، و آنچه بياورند درست است ولى بر آن بيفزايند.
73- در كتاب زيد زراد: كه، سالى بحج رفتيم و چون بخرابههاى مدينه رسيديم يك همسفر از برادران خود را گم كرديم و آن را نيافتيم، مردم مدينه گفتند: يار شما را پرى ربوده، و من نزد امام ششم رفتم گزارش او و گفته مردم مدينه را دادم. فرمود: برو همان جا كه ربوده شده و يا فرمود: گم شده، و بآواز بلند بگو اى صالح بن على راستى جعفر بن محمّد بتو فرمايد، آيا چنين پريان با على بن ابى طالب7عهد و پيمان بستند، فلانى را بجوئيد و برفيقانش برسانيد وانگه بگو:
من شما را قسم ميدهم بدان چه على بن ابى طالب7شما را قسم داده كه رفيق مرا آزاد كنيد و براه برسانيد.
گويد چنين كردم و درنگى نشد كه از يكى از خرابهها نزد من بيرون آمد و گفت شخصى كه زيباتر از او نديده بودم خود را بمن نمود و گفت: اى جوان گمانم دوستدار خاندان محمّدى گفتم: آرى، گفت: در اينجا مردى از خاندان محمّد6است ميخواهى اجر ببرى و باو سلام كنى، گفتم: آرى، مرا ميان اين ديوارها آورد و جلو من راه ميرفت، و چون اندكى رفت نگاه كردم و چيزى نديدم و بيهوش شدم و در بيهوشى ماندم و ندانستم كجا هستم تا هم اكنون كه كسى آمد و مرا برداشت تا براه رسانيد.
من آن را بامام ششم7گزارش دادم، فرمود: آن غول است كه نوعى پرى است و آدمى را ميربايد، چون در راه يكى ديديد از او راه را بپرسيد و اگر
راه بشما نشان داد خلاف آن برويد، و چون او را در ويرانه بينى و يا در بيابان كه بر شما بيرون آيد در روى او با آواز بلند اذان بگو و بگو:
سبحان الذى جعل في السماء نجوما رجوما للشياطين، عزمت عليك يا خبيث بعزيمة اللَّه التى عزم بها امير المؤمنين على بن ابى طالب، و رميت بسهم اللَّه المصيب الذى لا يخطى، و جعلت سمع اللَّه على سمعك و بصرك، و ذللتك بعزة اللَّه، و قهرت سلطانك بسلطان اللَّه، يا خبيث لا سبيل لك» كه ان شاء اللَّه او را مقهور سازى و از خود بگردانى.
و چون راه گم كنى بآواز بلند اذان بگو و بگو: يا سيارة اللَّه ما را ره نمائيد تا خدا شما را رحمت كند و براه راست رسانيد تا خدا شما را ارشاد كند، اگر براه رسيدى چه بهتر و گر نه فرياد كن:
اى پريان سركش و ديوان متمرد، مرا ارشاد كنيد و راه نمائى كنيد و گر نه تير نشانگير خدا را بر شما بكشم بترسيد از عزيمت على بن ابى طالب اى ديوان متمرد «إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍمبين، اللَّه غالبكم بجنده الغالب، و قاهركم بسلطانه القاهر و مذللكم بعزته المتين،فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» و آوازت را باذان برآور تا راه يابى ان شاء اللَّه (اصول 16- 11- و- 12-) 74- و از همان كه بامام ششم7گفتم: پريان آدمى را ميربايند؟ فرمود:
بكسى كه اين دعا را بخواند راهى ندارند و دعا را ذكر كرده (كه طولانيست) 75- از در منثور- 1: 120- از طارق بن حبيب كه با عبد اللَّه بن عمر و بن عاص در حجر نشسته بوديم تا سايه برچيده شد و مجالس بهم خورد ناگاه پرتو مار نرى از اين باب كه باب بنى شيبه است بر آمد و مردم همه بدان گردن افراشتند و چشم دوختند و 7 بار بخانه كعبه طواف كرد و دو ركعت نماز خواند در پشت مقام