بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 86

راه بشما نشان داد خلاف آن برويد، و چون او را در ويرانه بينى و يا در بيابان كه بر شما بيرون آيد در روى او با آواز بلند اذان بگو و بگو:

سبحان الذى جعل في السماء نجوما رجوما للشياطين، عزمت عليك يا خبيث بعزيمة اللَّه التى عزم بها امير المؤمنين على بن ابى طالب، و رميت بسهم اللَّه المصيب الذى لا يخطى، و جعلت سمع اللَّه على سمعك و بصرك، و ذللتك بعزة اللَّه، و قهرت سلطانك بسلطان اللَّه، يا خبيث لا سبيل لك» كه ان شاء اللَّه او را مقهور سازى و از خود بگردانى.

و چون راه گم كنى بآواز بلند اذان بگو و بگو: يا سيارة اللَّه ما را ره نمائيد تا خدا شما را رحمت كند و براه راست رسانيد تا خدا شما را ارشاد كند، اگر براه رسيدى چه بهتر و گر نه فرياد كن:

اى پريان سركش و ديوان متمرد، مرا ارشاد كنيد و راه نمائى كنيد و گر نه تير نشان‌گير خدا را بر شما بكشم بترسيد از عزيمت على بن ابى طالب اى ديوان متمرد «إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ‌مبين، اللَّه غالبكم بجنده الغالب، و قاهركم بسلطانه القاهر و مذللكم بعزته المتين،فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌» و آوازت را باذان برآور تا راه يابى ان شاء اللَّه (اصول 16- 11- و- 12-) 74- و از همان كه بامام ششم7گفتم: پريان آدمى را ميربايند؟ فرمود:

بكسى كه اين دعا را بخواند راهى ندارند و دعا را ذكر كرده (كه طولانيست) 75- از در منثور- 1: 120- از طارق بن حبيب كه با عبد اللَّه بن عمر و بن عاص در حجر نشسته بوديم تا سايه برچيده شد و مجالس بهم خورد ناگاه پرتو مار نرى از اين باب كه باب بنى شيبه است بر آمد و مردم همه بدان گردن افراشتند و چشم دوختند و 7 بار بخانه كعبه طواف كرد و دو ركعت نماز خواند در پشت مقام‌


صفحه 87

و من نزد او برخاستم و گفتم: اى عمره‌گزار خدا عبادتت را بپذيرد، همانا در سرزمين ما بنده‌ها و كم‌خردانند، و من از آنها بر تو نگرانم، پس سر به كپه خاك بطحاء نهاد و دمش را بر آن گذاشت و بآسمان بر آمد تا آنجا كه او را نديدم.

76- از رقى از ابى طفيل آورده كه زنى پرى در جاهليت نشيمن در ذى طوى داشت و تنها يك پسر داشت و بسيار دوستش ميداشت، و در ميان تيره خود ارجمند بود و زن گرفت و عروسى كرد و روز هفتم بمادرش گفت: من ميخواهم در روز روشن هفت بار بخانه كعبه طواف كنم.

مادرش گفت پسر جانم من از نابخردان قريش بر تو نگرانم، گفت: اميدوارم سالم بمانم باو اجازه داد و در صورت پرى براى طواف رفت و 7 دور طواف كرد و پشت مقام دور كعبه نماز خواند، و برگشت و يك جوانى از بنى سهم او را كشت و گرد و طوفانى مكه را فراگرفت كه كوههايش ديده نميشدند.

ابو طفيل گفت: بما رسيده بود كه چنين طوفانى از مرگ سرور پريانست، گفت: بامدادان در بنى سهم مردگان بسيارى كه پريان كشته بودند يافت شد كه 70 پيره مرد اصلع بودند جز جوانها.

77- و از ابن مسعود است كه يك آدمى بيرون شد و بيك پرى برخورد و جنى باو گفت: با من كشتى ميگيرى و اگرم بزمين زدى بتو يك آيه بياموزم كه چون هنگام ورود بخانه‌ات بخوانى شيطان در آن نيايد، و كشتى گرفت و آدمى او را بزمين زد و او گفت: آيه الكرسى را بخوان كه هيچ كس بورود در خانه‌اش آن را نخواند جز كه شيطان از آن بدر رود و مانند خر تيز برآرد.

78- از معاذ بن جبل كه رسول خدا6خرماى زكات را جمع آورى كرد و در اتاق من انبار كرد، و هر روز ميديدم كم مى‌شود و از آن برسول خدا شكوه كردم فرمود: كار شيطانست و او را بپا.

شب در كمين او نشستم و چون پاسى بسيار از شب گذشت در صورت فيل پيش‌


صفحه 88

آمد و چون بدر رسيد صورت عوض كرد و از سوراخهايش وارد شد، و نزد خرماها آمد و آنها را بدهن ميكرد و من جامه را بر خود تنگ بستم و سر راهش را گرفتم و گفتم: اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا عبده و رسوله اى دشمن خدا بزكات خرما يورش بردى و آن را برگرفتى و سزاوارتر بدان از تو هست، البته تو را نزد رسول خدا6برم و رسوايت كنم، و با من پيمان بست كه برنگردد.

فردا نزد رسول خدا رفتم و فرمود: اسيرت چه كرد؟ گفتم پيمان داد كه بر نگردد، فرمود: او برگردد در كمينش باش، شب دوم در كمينش بودم: و همان كار را كرد و با من پيمان بست كه برنگردد و فردا نزد رسول خدا6رفتم و گزارش دادم، فرمود: البته او باز گردد و در كمينش باش و شب سوم او را پائيدم و همان كار را كرد و منهم با او همان را كردم و گفتم: اى دشمن خدا دو بار با من عهد بستى و اين بار سوم است.

گفت: من نانخور بسيار دارم و از نصيبين تا اينجا آمدم و اگر در فرود آن بچيزى دسترسى داشتم اينجا نميامدم و ما در همين شهر شما بوديم تا پيغمبر شما مبعوث شد و چون دو آيه بر او فرود آمدند ما از او گريزان شديم و به نصيبين افتاديم و آنها در خانه‌اى خوانده نشوند جز اينكه تا سه روز شيطان در آن در نيايد، و اگر تو مرا آزاد كنى آنها را بتو بياموزم، گفتم: آرى، گفت: آية الكرسى و آخر سوره بقره از «آمن الرسول» تا آخر سوره.

من آزادش كردم و بامداد نزد رسول خدا6رفتم و آنچه گفت باو گزارش دادم، فرمود: اين دروغگو راست گفته: گويد: پس از آن آنها را بر آن انبار ميخواندم و كسى در آن نديدم 1: 324- 79-: 325- از ابن عباس كه رسول خدا6مهمان ابى ايوب انصارى بود و خوراكش در زنبيلى بود در پستوخانه، و از روزنه خانه نور مانندى مى‌آمد و از خوراك برميداشت و از آن برسول خدا6شكوه كرد، فرمود: آن غول‌


صفحه 89

است و چون آيد بگو سوگند برسول خدا6كه از جايت بيرون مرو، آمد و ابو ايوب او را برسول خدا6سوگند داد كه از جايش تكان نخورد.

گفت: اى ابو ايوب اين بار مرا واگذار كه ديگر برنگردم و آن را از دست نهاد و باو گفت: ميخواهى بتو كلماتى آموزم كه چون بخوانى شيطان در آن شب و روزش و فردا بخانه‌ات نيايد؟ گفت: آرى، گفت: آية الكرسى بخوان و او نزد رسول خدا6آمد و بوى گزارش داد و فرمود: راست گفته با اينكه دروغگو است.

80- و از حمزه زيات كه شبى بيرون شدم بروم كوفه و شب بيك ويرانه در آمدم، و در اين ميانه كه در آن بودم دو عفريت جن بر من وارد شدند و يكى بديگرى گفت: اين حمزه بن حبيب زياتست كه در كوفه بمردم قرائت مى‌آموزد آرى بخدا من البته او را بكشم، گفت بگذار اين مسكين زنده ماند، گفت: نه البته او را بكشم و چون آهنگ كشتن من كرد گفتم:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ- تا- قول او-الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ‌. و يارش بدو گفت بگير اكنون بايدت او را تا بامداد نگهدارى كنى بكورى چشمت (2: 12- در منثور) 81- 2: 26 در منثور: از ابن عباس كه آفريده‌ها چهارند: يكى همه در بهشتند و يكى همه در دوزخ، و دو تا در بهشت و دوزخ هر دو، نخست فرشته‌هايند دوم ديوها كه همه در دوزخند، سوم و چهارم پرى و آدمى كه ثواب و كيفر هر دو را دارند.

82- 3: 46: و از ابى ثعلبه كه رسول خدا6فرمود: جن سه رسته‌اند: يكى بالدار كه در هوا ميپرند 2- ماران و سگان 3- دوره گردان 83- 3: 47- و از وهب پرسيدند از جن كه ميخورند و مينوشند و يا بميرند و زناشوئى كنند؟ گفت: چند جنسند: جن خالص باد است نه بخورند، نه بنوشند نه بميرند، نه زناشوئى كنند و بزايند اجناسى دارند كه ميخورند، مينوشند


صفحه 90

زناشوئى دارند و بميرند، و آنان همانند كه چون شغال و غول و مانند آنهايند.

84- از يزيد بن جابر كه هيچ خانه مسلمانى نيست جز آنكه در سقفش خاندانى پريانند كه مسلمانند و چون چاشت بكشند فرو آيند و غذا خورند و چون شام كشند فرو آيند و شام بخورند.

85- و از عكرمه بن خالد كه در اين ميانه كه در دل شب نزد زمزم نشسته بود چند تن با جامه‌هاى سفيد كه بسفيدى آنها نديده بودم هرگز طواف كردند و چون فارغ شدند نزديكم نماز كردند و يكيشان رو بيارانش كرد و گفت: ما را ببريد تا از نوشابه نيكان بنوشيم، و بزمزم در آمدند، و گفتم بخدا كاش ميان آنان ميرفتم و از آنها پرسش ميكردم، برخاستم و بدرون رفتم، هيچ آدم نديدم.

86- 6: 44 در منثور و از زبير در قول خدا تعالى «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ‌» اين در نخله بود كه رسول خدا نماز عشاء پسين را ميخواند و نزديك بود همه بر او بشورند.

87- و از ابن مسعود كه فرو شدند بر پيغمبر6و او در بطن نخله قرآن ميخواند و چون شنيدند گفتند: «خاموش باشيد و نه تن بودند و يكيشان زوبعه بود و خدا فرو آورد «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراًتا آخر آيه» 88- از ابن عباس كه نه تن از اهل نصيبين بودند و رسول خدا6آنها را پيك عشيره خودشان نمود.

89- و نيز از او است كه جن دو بار رو به رسول خدا6آوردند و از اشراف جن و نصيبين بودند.

90- و از ابن مسعود كه پرسيدندش كجا رسول خدا بپريان خواند؟ گفت:

دره‌اى بنام حجون.

91- و از عكرمه است كه 12 هزار بودند و از جزيره موصل آمدند.

92- و از صفوان بن معطل كه بحج رفتيم و چون بعرج رسيديم و بناگاه‌


صفحه 91

مارى پريشان بود و درنگى نشد كه مرد، و مردى او را در پارچه‌اى پيچيد و بخاك سپرد، سپس بمكه آمديم و در مسجد الحرام بوديم كه مردى در بر ما ايستاد و گفت كدام شما عمرو را بخاك سپرد؟ گفتيم ما عمرو را نشناسيم گفت كدام آن جانّ را بخاك سپرد گفتيم: اين، گفت او باقيماند 9 تنى بود كه نزد رسول خدا6آمدند و قرآن از او گوش گرفتند.

93- از كعب الاحبار- 6: 45- كه چون نه نفر اهل نصيبين از بطن نخله برگشتند، آمدند و عشيره خود را تبليغ كردند و با 300 تن نماينده برسول خدا وارد شدند در حجون (كوه مكه) و اخضب (احقب خ ب) آمد و برسول خدا6سلام كرد و گفت: عشيره ما در حجون بديدار شما آمدند، و با رسول خدا6براى يك ساعت از شب رفته وعده گذاشت.

94- 6: 140- در منثور از جابر بن عبد اللّه كه رسول خدا نزد يارانش بر آمد و سوره الرحمن را از آغاز تا انجام بر آنها خواند و همه خاموش بودند و فرمود چه شده كه همه خاموشيد، من در شب جنّ آن را بر آنها خواندم، بهتر از شما بر گردان داشتند، هر گاه ميگفتم: «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ‌» ميگفتند: و لا بشى‌ء من نعمك ربنا نكذب فلك الحمد.

و از ابن عمر مانندش آمده.

95- 6: 270 در منثور و از عبد الملك، كه پريان در فترت ميان عيسى و محمّد پاسبانى نشدند و چون خدا محمّد6را مبعوث كرد آسمان دنيا پاسبانى شد و جنّ را با شهاب زدند و همه نزد ابليس گرد آمدند و گفتند البته در زمين پديده‌اى با ديده شده، و پراكنده شدند تا بدانند چه شده، و اين دسته را كه اشراف و سروران جن بودند به تهامه و يمن فرستادند و پيغمبر6را در نماز بامداد در نخله برخوردند و شنيدند قرآن ميخواند و چون حاضر او شدند گفتند خاموش باشيد.

و چون پايان يافت نماز بامدادش، برگشتند بعشيره خود براى تبليغ‌


صفحه 92

و مؤمن شده بودند و پيغمبر از آنها خبر نداشت تا سوره «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» فرود آمد و گفته‌اند هفت تن از اهل نصيبين بودند.

96- 6: 270 در منثور و از سهل بن عبد اللّه كه در ناحيه ديار عاد بودم كه ناگاه شهرى ديدم از سنگ تراشيده و در ميانش كاخى بود كه پريان در آن جا داشتند در آن وارد شدم و ناگاه پيرى تنومند كه جبه صوف تازه‌اى در برداشت بسوى كعبه نماز ميخواند، و از تنومندى او آنقدر در شگفت نشدم كه از تازگى جبه‌اش باو سلام كردم.

پاسخ داد و گفت: اى سهل جامه‌ها را تن كهنه نسازد و همانا بوهاى گناهان آنها را كهنه سازد و حرامخوارى و اين جبه 700 سال است كه در تن من است و با آن عيسى و محمّد6را ديدار كردم و بآنها ايمان آوردم، باو گفتم: تو كيستى؟ گفت: از آن نه نفر كه در باره آنها نازل شد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» 97- و از عبد اللّه بن مسعود كه در قول خدا «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» گفته از جن نصيبين بودند.

98- 6: 271- از كردم بن ابى سائب انصارى كه با پدرم براى كارى از مدينه بيرون رفتم و تازه نام رسول خدا6در مكه بلند شده بود، و بشبان گوسفند مأوى گرفتم و نيمه شب گرگى آمد و بره‌اى از رمه گرفت و شبان از جا جست و گفت اى سردار وادى بفرياد پناهنده‌ات برس، يك جارچى كه آن را نديدم فرياد زد اى گرگ رها كن و بره بسختى دويد تا برمه رسيد و خدا در مكه فرود آورد برسولش «و راستش بودند مردانى از آدمى كه پناهنده ميشدند بمردانى از پرى» تا آخر آيه.

99- و از ابن عباس كه مردى بر شب و ريگزارها دلير بود و شبى رفت و در سرزمين پريان منزل كرد و بهراس افتاد و زانوى شترش را بست و روى بازويش خوابيد و گفت: پناه بعزيزترين اهل اين وادى از شر اهلش و پيرى از آنها او را


صفحه 93

پناه داد و جوانى در آنها بود كه سرور پريها بود از اينكه آن پيره‌مرد او را در پناه گرفته بخشم رفت و شمشير زهرآگين خود را برداشت تا شتر آن مرد را با آن نحر كند و آن پير جلو او را گرفت و گفت:

آرام اى مالك بن مهلهل پرتوان‌

اين جامه من و اين ازار من اى جوان‌

اين ناقه ز آدمى است تعرض آن مكن‌

بردار دست از پناهم و شو براه درست روان‌

با تيغ زهردار بسوى آن شده‌اى روان‌

اف باد بر قرابتت اى ابو قيطار خان‌

و شعرهاى ديگرى هم در اين باره سرود و آن جوان در پاسخش گفت:

تو خواهى سرفرازى تا كه نام ما فرو گردد

ابو الغير ار بى‌جنگ و ستيز اين كار چون گردد

مقام و جاه را خواهى كه بى‌فضلى بدست آرى‌

برو زينجا كه باشد سرورى بهر مرا و هم علمدارى‌

كدام از خاندانت سرور و سردار بودندى‌

بسردارى ز زاد سروران بايد ستودندى‌

سر خود گير و حد خويش بشناس اى معيكر چون‌

مهلهل بن ديارى را مجيرى مى‌سزد بيچون‌

آن پير گفت: راست گفتى پدر تو سرور و بهتر ما بود ولى اين مرد را دست بدار و من پس از او در باره كسى با تو ستيزه نكنم، او را وانهاد و او نزد پيغمبر6آمد و داستان خود را بوى گفت و رسول خدا6فرمود: چون هراسى بشما دست داد يا در زمين پريان منزل كرديد بگوئيد «اعوذ بكلمات اللَّه التامات التى لا يجاوزهن برّ و لا فاجر من شر ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء