ابليس گفت: در زمين حادثهاى رخ داده و پريان گرد او فراهم شدند گفت:
در زمين پراكنده شويد و بمن گزارش دهيد كه اين حادثه چيست كه در آسمان با ديد شده، و يكم رسته فرستادهها كاروانى بودند از اهل نصيبين كه اشراف پريان بودند و سروران آنها و آنان را بتهامه فرستاده، و رفتند تا در وادى نخله رسيدند و ديدند پيغمبر6نماز بامداد ميخواند در بطن نخله و گوش دادند.
چون خواندن قرآن را شنيدند گفتند: خاموش باشيد، پيغمبر6نميدانست كه آنان گوش ميدهند و قرآن ميخواند، و چون از نماز فارغ شد، برگشتند و قوم خود را بيم دادند و مؤمن شدند.
106- و از ابن عمر است كه روزى كه پيغمبر بنبوت رسيد شياطين از آسمان ممنوع شدند و تير شهاب خوردند.
107- و از ابن عباس كه جن پيش از بعثت پيغمبر6از آسمان خبر ميشنيدند، و چون مبعوث شد آسمان پاسبانى شد و نتوانستند بشنوند و بديگران جن كه خبر نميگرفتند گفتند: ما آسمان را لمس كرديم و يافتيم كه از پاسبانانى سخت پر شده و از شهابها و آنها ستارههايند، ما در آن مىنشستيم براى گوش گرفتن و هر كه اكنون گوش گيرد شهابى در كمين خود يابد.
ميگويد ستارهاى در كمين خود يابد كه با آن تير خورد، فرمايد چون بتير زده شدند بقوم خود گفتند: ما نميدانيم قصد سوئى شده بكسانى كه در زمينند يا پروردگارشان ميخواهد آنها را هدايت كند.
180- و از اعمش كه جن گفتند: يا رسول اللَّه بما اجازه ميدهى كه در نماز مسجدت شركت كنيم و خدا فرو فرستاد «و راستى كه مساجد از آن خداست و نخوانيد با خدا احدى را» ميفرمايد نماز بخوانيد و با مردم نياميزيد.
109- و از سعيد بن جبير كه جن به پيغمبر6گفتند چگونه بمسجد آئيم و ما از تو دوريم؟ چگونه در نماز عصر حاضر شويم و از تو دوريم، و اين آيه آمد «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- الآية-
110- و از ابن مسعود كه رسول خدا6پيش از هجرت بيكى از نواحى مكه بيرون شد و براى من خطى كشيد و فرمود: كارى مكن تا من نزد تو آيم و فرمود: از هر چه ديدى هراس مكن، و اندكى جلو رفت و نشست و مردانى سياه چون هندو نزدش آمدند و چنانچه خدا فرمود: «نزديك بود بر او جامه نمدين شوند».
111- 6: 275- در منثور- از ابن عباس در قول خدا «و اينكه چون بنده خدا ايستاد و او را ميخواند نزديك بود بر او جامه نمدين شوند» گفت: چون شنيدند پيغمبر6قرآن ميخواند از حرص بدوش او برآمدند و او ندانست تا پيك آمد و ميخواند «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ».
112- و از ابن عباس در قول خدا «وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً» گفت چون پريان آمدند نزد رسول خدا و او با اصحابش در نماز بود و اصحاب در ركوع و سجود دنبالش بودند، از پيروى اصحابش تعجب كردند و بقوم خود خبر دادند، كه چون بنده خدا نماز ميخواند نزديك است جامه تن او باشند.
113- و از ابن مسعود كه چون در شب جن با پيغمبر رفتم تا به حجون برايم خطى كشيد، و آنگاه نزد آنها پيش رفت، و بسيار شدند در برابرش و سرور آنها بنام وردان گفت: يا رسول اللَّه من دشمنانت را از مكه بيرون نكنم؟ فرمود: راستش جز خدا كسى مرا پناه نگيرد.
بيان: در نهايه گفته: در حديث عمر است كه چون نماز برپا شود شيطان گريزد و ضرطه زند، و در روايت ديگر است كه چون كسى آية الكرسى خواند شيطان بدر رود و ضرطه زند مانند خر و گفته است كه در حديث است كه نه غول هست و نه صفر ولى سعالى هست و سعالى جادوگران پريانند يعنى غول نميتواند كسى را غول گير كند يا گمراه كند ولى در پريان جادوگرانيند چون جادوگر آدمى كه اشتباه كارى و خيال اندازى كنند، در قاموس گفته: زوبعه نام شيطان يا رئيس پريانست و از اين رو گردباد را زوبعه خوانند، و گفته حجون كوهى است در معلاة مكه.
114- در حياة الحيوان (در باب قنفذ) بيهقى در دلائل النبوه از ابى دجانه
كه نامش سماك بن خرشه است روايت كرده كه من برسول خدا6شكوه كردم از اينكه چون در بستر بخوابم سوتى مانند سوت آسيا و جنجالى چون جنجال مگس عسل بشنوم و پرتوى چون برق، و سر بردارم و در برابر خود سياهى بينم كه بالا رود بدرازى صحن خانهام و دست بپوستش كشم مانند پوست خارپشت است، و به چهرهام مانند شراره آتش افكند، فرمود: اين جن خانه تو است اى ابو دجانه وانگاه دوات و كاغذ خواست و بعلى7فرمود بنويسد:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم اين نامهايست از رسول رب العالمين بشب آيندههاى عمار و زوار جز آنكه براى نيكى آيد اما بعد راستى براى ما و شما در درستى گشايشى است اگر عاشق شيفتهاى باشد و يا هرزه يورشگرى اين كتاب خدا است كه بر ما و شما بحق گوياست «إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ» صاحب اين نامهام را وانهيد و بدنبال بت پرستان برويد و آنان كه پندارند با خدا معبود ديگريستلا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ، حم لا ينصرون، حمعسق پراكنده شويد اى دشمنان خدا من حجت خدا را بشما رساندم و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم،فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
ابو دجانه گفت: نامه را گرفتم و تا كردم و بخانه آوردم و زير سرم نهادم و شب را آسوده خوابيدم و بيدار نشدم جز از فرياد كسى كه ميگفت: اى ابو دجانه ما را با اين كلمات آتش زدى تو را بحق سرورت كه اين نامه را از ما بردار كه ما را بازگشتى بخانهات و در كنارت و در هر جا اين نامه باشد نباشد، ابو دجانه گفت:
برش ندارم تا رسول خدا6اجازه دهد.
ابو دجانه گفت: از اين ناله و شيون و گريه پريان كه شنيدم شبم دراز گذشت و بامداد نماز صبح را با رسول خدا6خواندم و آنچه آن شب از پريان شنيدم بوى
گزارش دادم و هر آنچه هم من بآنها گفتم فرمود: اى ابو دجانه دست از اين قوم بردار بدان كه مرا براستى فرستاده آنان تا روز رستاخيز درد كشند و وابلى حافظ آن را در كتاب ابانه روايت كرده و قرطبى در كتاب تذكره.
115- در فردوس از امام يكم7كه رسول خدا6فرمود: چون مارى در راه ديدى بكش كه من با پريان شرط كردم بصورت مار نمايان نشوند، هر كه نمايان شود خون خود را حلال كرده.
116- و من گويم: مناسب مقام و مؤيد آن چيزيست كه شارح ديوان امير المؤمنين7در ديباچه آن آورده: بسندى از شيخ برهان الدين موصلى مردى فاضل و نيك و پارسا كه از مصر بقصد حج بمكه ميرفتيم و در يك منزلى مار بزرگى بر ما در آمد و مردم شوريدند براى كشتن آن و عموزادهام او را كشت و ربوده شد و ديديم شتابانه ميبرندش و مردم با اسب و شتر تاختند تا او را برگردانند و نتوانستند، و سخت از اين رو اندوهگين شديم.
و چون پايان روز شد خودش آمد با آرامش و وقار و از او پرسيديم تو را چه شد؟ گفت همان شد كه آن مار را كشتم و ديديد با من چه شد و ناگاه من دچار گروهى پريان بودم، يكى ميگفت: پدرم را كشتى يكى ميگفت: برادرم را كشتى، يكى ميگفت: عموزادهام را كشتى ناگاه مردى خود را بمن چسبانيد و گفت: بگو: من بحكم خدا و شرع محمّد6راضيم اين را گفتم و اشاره كردند بآنها كه او را بمحضر شرع ببريد، و رفتيم تا رسيديم بشيخ بزرگوارى بر مسندى و چون برابرش رسيديم گفت: آزادش كنيد و بر او اقامه دعوى كنيد.
فرزندان گفتند او پدر ما را كشته گفتم حاش للَّه ما كاروان حج خانه خدائيم و باين منزل رسيديم و مار بزرگى بر ما درآمد و همه مردم پيش رفتند تا او را بكشند و من او را كشتم، چون شيخ گفتار مرا شنيد گفت او را رها كنيد، من در بطن نخله از پيغمبر6شنيدم هر كه، از زىّ خود بدر رود و زىّ ديگر بخود گيرد و كشته شود نه ديه دارد و نه قصاص- پايان-
و گويم: پدرم- قده- از شيخ بهائى عاملى- روّح- از يكى اصحاب علامه دوانى نقل كرد كه اين پيشامد براى او واقع شده بدين تقرير كه رفتم بقضاى حاجت و مارى پديد شد بمن و او را كشتم، و گروه بسيارى گردم را گرفتند و مرا دست بگير كردند و بردند نزد پادشاه خود كه بر تختى نشسته بود و بر من دعوى كشتن پدر و فرزند و خويش خود را نمودند چنانچه گذشت و از من پرسيد چه دينى دارى؟
گفتم: مسلمانم، گفت: او را نزد پادشاه مسلمانها بريد من بواسطه پيمان با رسول خدا6نميتوانم در باره او حكمى صادر كنم.
و مرا نزد پيرى كه سر و ريشش سفيد بود و بر تختى نشسته و ابروانش بر ديدههاش ريخته بود بردند و ابروها را از ديده برگرفت و چون داستان را برايش باز گفتيم گفت او را بهمانجا ببريد كه دستگيرش كرديد و رهاش كنيد زيرا من از رسول خدا6اللَّه عليه و آله شنيدم كه هر كه بجز زىّ خود را برگيرد خونش هدر است، و مرا بدين جا آوردند و رها كردند.
117- من در كتاب اخبار الجن شيخ مسلم از قدماء مخالفين بسندش از دعبل بن على خزاعى اين روايت را يافتم كه از معتصم خليفه گريختم و شبى در نيشابور تنها خفتم، و خواستم قصيده در مدح عبد اللّه بن طاهر بسازم در آن شب در اين كار بودم كه با دربسته شنيدم السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته من درون آمدم خدايت رحمت كند، تنم لرزيد و سخت اندوه خوردم گفت نترس خدايت عافيت دهد من يك پرى هم كيش توام و از اهل يمن، يكى از عراق بما وارد شد و قصيدهات را براى ما خواند و من دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم، و برايش خواندم.
مدارس آيات خلت عن تلاوة
و منزل وحى مقفر العرصات
و آن را تا پايان برايش خواندم و گريست تا بيهوش افتاد و سپس گفت: خدايت رحمت كند آيا برايت حديثى باز نگويم كه عقيدهات محكم شود و بتمسك بمذهبت بتو كمك كند؟ گفتم، چرا گفت: مدتها نام جعفر بن محمّد7را مىشنيدم، بمدينه
رفتم و شنيدم ميفرمود: بسندى از پدرانش تا رسول خدا6كه فرمود على و خاندانش همان پيروزمندانند، سپس با من وداع كرد كه برود، گفتم: رحمك اللَّه اگر خواهى نامت را بمن بگو گفت، من ظبيان بن عامرم.
118- از مفضل كه بدرياى خزر سوار شديم و بسيار دور نشده بوديم كه كشتى ما در لجهاى افتاد و باد شمال يكماه راه آن را بميان دريا كشاند و كشتى شكست و من و مردى از قريش به يك جزيره افتاديم كه در آن همدمى نبود، و بطمع زندگى بوديم و بر سر درهاى رسيديم و ناگاه شيخى بود كه بدرخت بزرگى تكيه زده، و چون ما را ديد جنبيد و بسمت ما آمد، و از او هراس كرديم و نزد او رفتيم و سلام كرديم و با او همدم شديم و در برش نشستيم.
گفت داستان شما چيست؟ باو گزارش داديم، خنديد و گفت پاى آدميزاده هرگز باين سرزمين نرسيده جز شما دو تا، شما كيستيد؟ گفتيم از عرب گفت پدر و مادرم قربان عرب از كدام عشيره عربيد؟ گفتم: من از خزاعه هستم و يارم از قريش، گفت پدر و مادرم قربان قريش و احمد قريش، اى برادر خزاعه چه كسى سروده:
گويا نبوده ميان حجون تا صفا
همدمى و كسى در مكه داستان شب نگفت
گفتم: حارث بن مصاص جرهمى گفت: گويندهاش همانست گفت عبد المطلب بن هاشم فرزند آورده؟ گفتم: كجائى خدا رحمتت كند، گفت: زمانى را بينم كه روزگارش نزديك است، آيا پسرش عبد اللّه فرزند آورده گفتم، تو از مردهها پرسش ميكنى، سپس گفت: پسرش محمّد رهبر چونست؟ گفتم: رسول خدا640 سال است كه مرده، يك ناله زد كه گمان برديم جانش درآمد و كوچك شد باندازه يك جوجه و ميسرود.
و چه بسيار اميدوارى كه باميدش نرسيد
و چه بسا آرزومندى كه آرزويش بر باد رفت
و شروع بناله و گريه كرد تا ريشش از اشكش تر شد و ما هم از گريه گريستيم
سپس گفتم اى شيخ از ما پرسيدى و پاسخ شنيدى بخدا بگو بدانم تو كه هستى گفت سفاح بن زفرات جنى هستم، و پيوسته بخدا و رسولش مؤمن و مصدق بودم، تورات و انجيل را ميدانم و اميد داشتم محمّد6را ببينم.
و چون جن سركش شدند و از بند گريختند، من در اين جزيره پنهان شدم براى عبادت خدا و يگانهپرستى و يارى پيغمبرش محمّد6و سوگند خوردم از اينجا بيرون نروم تا خروج او را بشنوم، و عمر آدميزاده پس از سكونت من در اين جزيره كوتاه شده كه 400 سال ميگذرد، عبد مناف در آن وقت جوان تازه سنى بود و گمان نداشتم تاكنون فرزندى آورده باشد، براى آن كه ما پديدهها را مىدانيم ولى سررسيد عمر را جز خدا نميداند.
واى دو تن بدانيد كه بيش از يك سال راه با آدميان فاصله داريد، ولى اين چوب را بگيريد از زير پايش تكه چوبى برآورد و دو پشته مانند يك چهارپا بر آن سوار شويد كه شما را ببلادتان ميرساند، و رسول خدا6را از قول من سلام برسانيد كه طمع دارم مجاور قبرش باشم، گويد همان كه گفت: انجام داديم و فردا صبح در آمد بوديم.
باب سوم ابليس، داستانهاى او، آغاز آفرينش و دامهاى او، احوال نژاد او و احتراز از آنها
آيات قرآن مجيد
1- البقره- 168- و 169- دنبال گامهاى شيطان نرويد كه دشمن آشكار شما است جز اين نيست كه شما را ببدى و هرزگى وادارد و باينكه ندانسته بخدا بگوئيد 268- شيطان بشما نويد فقر دهد و شما را بهرزهگى وادارد 275- آنان كه ربا خورند برنخيزند جز مانند كسى كه شيطان او را دست انداخته و گيج كرده 2- آل عمران- 26- و البته من پناهش دهم بتو و نژادش را هم از شيطان رجيم 157- همانا اين شيطانست كه ميترساند دوستانش را نترسيد از آنها و بترسيد از من اگر شما مؤمنانيد.
3- النساء 37- و هر كه شيطان همدوش او است چه بد همدوشى دارد 76- بجنگيد با دوستان شيطان كه نيرنگ شيطان سست است 82- و اگر فضل خدا و رحمتش نبود البته پيرو شيطان بوديد مگر اندكى از شماها 117- نخوانند در برابر او جز مادهها را و نخوانند جز شيطان متمرّد 118- خدا لعنش كرده و او گفته البته از بندههايت بگيرم بهرهاى باندازه 119- و البته آنها را گمراه كنم و بآرزو اندازم وادارم گوش چهارپايان را بشكافند، و وادارم آفرينش خدا را دگرگون كنند و هر كه شيطان را دوست خود گيرد در برابر خدا البته زيان آشكارى برد 120- نويدشان دهد و بآرزوشان اندازد و نويدشان ندهد جز بفريب 121