باب ششم سبب نامگذارى جانداران و آغاز آفرينش آنان
1- در علل- 1: 2 و 3-: بسندى تا امير المؤمنين7كه در پاسخ پرسش يهودى فرمود: همانا به اسب گويند اجد براى اينكه نخست كسى كه سوار اسب شد قابيل بود روزى كه برادرش هابيل را كشت و مىسرود:
اجد اليوم و ما+ ترك الناس دما يابم امروز كه واننهد كس خون رها و از اينرو به اسب گفتند: اجد، و باستر گفته شد: عد، براى اينكه نخست كسى كه سوار استر شد آدم7بود كه پسرى داشت بنام «معد» و شيفته جانوران بود، و استر آدم را ميراند و چون استر مىماند، آدم فرياد ميزد: اى معد آن را بران، و استر با نام معد انس گرفت، و مردم بجاى معدّ، گفتند: عد و همانا به الاغ خر گفتند زيرا نخست كسى كه سوارش شد حوّاء بود كه الاغى داشت و سوارش ميشد براى زيارت گور پسرش هابيل و در راه خود ميگفت «وا حرّاه» و چون اين سخن را ميگفت الاغ راه ميرفت و چون نميگفت سست ميكرد و مردم بجاى آن حرّ ميگفتند.
بيان: اجد از اجاده يعنى خوب ميگريزم چون مردم خونخواهى ميكنند يا از وجدان دريابم كه مردم خون را واننهند. يا با دال تشديد دار است يعنى بكوشم و بمعنى يكم برگردد، و بسا گفته شود «و ما» تصحيف «دما» است يعنى امروز انتقام خون را از دشمنم گرفتم، و «ترك الناس دما» گفته امام7است و بنا بمعنى يكم و دوم ظاهر اينست كه كلمه اجد براى راندن اسب باشد چنانچه عدّ، عدّ، ولى مشهور اينست كه براى راندن شتر است، در قاموس گفته: عدعد براى راندن استر است، حرّ راندن شتر چنانچه براى ميش حيه گويند- پايان- گويا نخست براى راندن خر بوده و عدّ براى استر، و چون شتر نزد عرب بيشتر بوده براى آن بكار رفته.
2- در علل- 2: 70: بسندش از عبدوس بن ابى عبيده كه شنيدم حضرت امام رضا7مىفرمود: نخست كسى كه سوار اسب شد اسماعيل بود، اسب وحشى بود و سوارى نميداد، خدا عزّ و جلّ آن را از كوه منى براى اسماعيل فراهم كرد و همانا اسب را عراب ناميدند براى آنكه نخست اسماعيل بر آن سوار شد.
بيان: يعنى اسب خوب را عربى ناميدند چون نخست سوار بر آن اسماعيل بود كه ريشه عرب است و جد آنها است در نهايه گفته: (2: 88) عرب نام اين تيره معروف مردم است كه مفردى ندارد، خواه چادرنشين بيابان باشند يا در شهرها، و منسوب بدان را اعرابى و عربى گويند، و در حديث سطيح است كه «ميكشد اسبهاى عرابى را» يعنى وابسته بعرب، ميان اسب و آدم جدا كردند، آدم را عرب و عربى گفتند و اسب را عراب.
3- در امان الاخطار- 97- در حديثى از ابن عباس كه چون اسماعيل بالغ شد خدا از دريا صد اسب برآورد و در مكه تا خدا خواست ميچريدند و بدر خانه او آمدند و آنها را افسار زد و آماده كرد و سوار شد.
4- در حديث ديگر است از محمّد بن مسلم (از مسلم بن جندب خ ب) نخست كس كه سوار اسب شد اسماعيل بود.
5- در علل- 1: 35-: بسندش از ابن عباس كه اسب عربى وحشى بود در سرزمين عرب، و چون ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را برآوردند فرمود:
البته بتو گنجى دادم كه بكسى پيش از تو ندادم، گفت: پس ابراهيم و اسماعيل بيرون شدند تا بكوه جياد برآمدند و گفتند الا هلّا الا هلّا و در سرزمين عرب اسبى نماند جز نزد ابراهيم آمد و رام او شد و سر بر كف او نهاد، و براى همين جياد ناميده شدند، و پيوسته اسبها از خدا خواهند كه آنها را محبوب صاحبان خود سازد. و اسبها پيوسته زنده بودند تا سليمان آنها را برگرفت، و چون او را دل بردند فرمود تا گردن آنها را زدند و همه را پى كردند تا 40 اسب زنده ماندند.
بيان: فيروزآبادى گفته: هلّا راندن اسب است ... و خيل چند اسب را
گويند و مفرد ندارد يا مفردش خائل است چون بتكبر راه رود، و جوهرى گفته:
جواد اسب رهوار است و جمع آن جياد و اجياد است كه اجياد نام كوهى است در مكه كه براى اينكه جايگاه اسبهاى تبّع شد اين نام را گرفت، و قيقعان هم ناميده شد كه جاى اسلحه او بود، و در قاموس گفته: اجياد: گوسفند است و زمينى يا كوهى در مكه كه جاى اسبهاى تبّع بوده- پايان- و اين خبر دلالت دارد كه نام كوه جياد است بىالف و بسا كه الف از زبان راويان يا خامه نسخه برداران افتاده باشد و مؤيدش آنست كه دميرى آن را از ابن عباس بلفظ اجياد روايت كرده كه بيايد و اينكه گفته دل او را بردند الخ در برخى نسخهها نيست و گويا مصنف در پايان او را قلم زده چون مخالف عقيده او است در اين داستان چنانچه بتفصيل در باب خود گذشت، و اين موافق روايت مخالفين است.
6- در كافى- 5- 47 فروع-: بسندش از امام ششم7كه اسب در بلاد عرب وحشى بود و ابراهيم و اسماعيل به كوه جياد برآمدند و فرياد كردند، الا هلمّ الا هلم، فرمود: اسبى نماند جز فرمانبر آنها شد در محاسن- 630- از چند كس مانندش آمده 7- در حياة الحيوان- 1: 224 و 225- بنقل از تاريخ نيشابورى بسندش از امام يكم7كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: چون خدا خواست اسب را آفريند بباد جنوب فرمود: من از تو خلقى آفرينم و او را عزت دوستان خود و زبونى دشمنانم و جلال فرمانبرانم سازم، باو گفت پروردگارا بيافرين و از آن مشتى برگرفت و اسبى آفريد و فرمود تو را عربى آفريدم و خير را به پيشانى تو بستم و غنيمتها را بدوش تو فراهم كردم و تو را در وسعت روزى جاى دادم و ديگر جانوران را كمك كار تو ساختم، و صاحبت را بر تو مهربان كردم و تو را بىبال پرنده نمودم، تو براى جستن هستى و براى گريختن، و بر پشت تو مردانى آورم كه مرا تسبيح گويند و تهليل و سپاس و تكبير، سپس فرمود تسبيح و تهليل و تكبيرى صاحبش نگويد جز كه او بمانندش پاسخ گويد:
فرمود: چون فرشتهها آفرينش اسب را شنيدند گفتند: پروردگارا ما فرشتههاى تو تسبيح تو گوئيم و سپاست كنيم و تهليل تو گوئيم، براى ما چه باشد؟ و خدا برايشان اسبها آفريد با گردنهائى چون گردن شتر بختى كه كمك دهند بهر كه خواهد از پيغمبران و رسولانش، فرمود: چون قوائم اسب بر زمين استوار شدند، خدا بدو فرمود: با شيهه تو مشركان را خوار كنم و گوششان را از آن پر كنم و آنها را زبون كنم و در دلشان هراس افكنم.
فرمود: چون خدا هر چيزى را بآدم عرضه كرد كه آفريده بود باو فرمود:
برگزين از آفريدههايم آنچه خواهى، و اسب را برگزيد و باو گفته شد: برگزيدى عزت خود و عزت فرزندانت را تا هميشه كه بپايند و بمانند تا پايان روزگار.
سپس فرمود: نخست كسى كه بر آن سوار شد اسماعيل7بود و از اين رو عراب نام گرفت، و پيش از آن وحشى بود چون وحشيان ديگر، و چون خدا تعالى با ابراهيم و اسماعيل رخصت داد تا پايههاى خانه كعبه را برآوردند فرمود عزّ و جلّ من بشما گنجى دهم كه براى شما ذخيرهاش كردم، سپس خداى تعالى باسماعيل وحى كرد كه برون شو و آن گنج را بخوان و بكوه اجياد برآمد و نميدانست گنج چيست و خواندن چيست و خدا عزّ و جلّ خواندن را بدو الهام كرد، و در روى زمين هيچ اسبى در سرزمين عرب نماند جز از او پذيرا شد و در فرمان او آمد، و از اينرو پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: سوار اسب شويد كه ميراث پدر شما اسماعيل است.
8- در قرب الاسناد 105-: بسندش از على بن جعفر كه از برادرش امام هفتم7پرسيد از جياد كه چرا جيادش خوانند؟ فرمود: چون اسبها وحشى بودند، و ابراهيم و اسماعيل بدانها نيازمند شدند و از خدا تبارك و تعالى خواستند آنها را زير فرمانشان آورد، و او را فرمود، تا بر ابى قبيس برآيد و فرياد زند الا هلمّ الا هلمَّ و آمدند تا بر كوه جياد ايستادند، و فرو آمد و آنها را گرفت و آن را جياد ناميدند، در كتاب المسائل (مصنف همه آن را در كتاب احتجاجات آورده- 10: 249- 921) مثل آن است.
باب هفتم فضيلت داشتن چهارپايان و انواعشان، شوم و با بركت آنان
آيات قرآن مجيد:
1- الانفال- 60- آماده كنيد برايشان هر چه توانيد از نيرو و داشتن اسبان بترسانيد بدان دشمن خدا و دشمن خود را.
2- النحل- 16- و اسبان و اشتران و خران براى آنند كه سوارشان شويد و زيور باشند.
3- ص- 31- چون عرضه شد بر او شامگاه اسبان عربى رهوار 32- گفت مهر ورزيدم با اسبها تا ياد پروردگارم رفت و خورشيد پنهان شد 33 برشان گردانيد و آغاز كرد به پى كردن و گردن زدن آنها.
تفسير
: «براشان آماده كنيد» يعنى براى سركوبى پيمانشكنان يا كافران «هر چه توانيد» بدان نبرد كنيد در تفسير على بن ابراهيم است، كه مقصود ساز و برگ جهاد است، و در فقيه-: 70- است كه خضاب سياه هم از آنست، و در تفسير عياشى- 2: 66- از امام ششم7كه شمشير و سپر است، و در كافى- 5، 29 فروع- بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه تيراندازيست «و داشتن اسبها» كه در راه خدا نگاهدارى شوند.
و در مجمع البيان- 4: 555- از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله است كه نگهداريد اسبان را زيرا سواريشان براى شما عزتست و درونشان گنج تا بترسانيد بدان آمادگى «دشمنان خدا و دشمنان خود را» يعنى كفّار مكه را.
و من گويم خصوص سببى حكم را مخصوص آن نسازد، و دلالت دارد بر خوبى داشتن اسب براى جهاد و ترساندن دشمنان خدا گرچه در زمان غيبت امام باشد براى
انتظار ظهور آن حضرت چنانچه در اخبار آمده است و تفسير آيه 2 و 3 در باب احوال داود7گذشت.
و خير مال فراوانست و مقصود از آن در اينجا اسبانند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: خير به پيشانى اسبان بسته است تا روز قيامت.
در قراءت ابن مسعود است كه «حب الخيل». «تا نهان شد در پرده» يعنى اسبها يا خورشيد، و در خبر است كه مقصود خورشيد است و مقصود از مسح ساق و گردن وضوء گرفتن است بروشى كه در شرع آنها بوده است.
اخبار باب
1- در فقيه- 2: 185- رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: خير به پيشانى اسبان بسته است تا روز رستاخيز، و هر كه بر آنها هزينه دهد در راه خدا ثواب صدقه دارد و چون خواستى اسب آماده كنى، نقطه سفيد در پيشانى آن باشد و بينى و لب بالايش سفيد باشد و سه تا از دست و پاهايش تا زير زانو سفيد باشند و هر دو دستش يك رنگ باشند و رنگش ميان سياه و سرخ باشد، و از آن فروتر، پيشانى سفيد است تا سالم مانى و غنيمت ستانى.
توضيح: در نهايه- 3: 69- گفته در حديث است كه «بهترين اسب ارثم اقرح محجل است» ارثم آنچه بينى و لب بالاش سفيد است، اقرح آنچه در پيشانى لكه سفيد دارد كمتر از غرّه، محجل آنچه دست و پايش تا بالاى مچ و زير زانو سفيد است و سفيدى يك دست و دو پا را نگويند تا يك پا يا دو پا هم سفيد باشند و طلق اليد را معنا كرده بآن كه دستش سفيد نباشد كه در حديث «بهتر است اقرح دست راست طلق است» آمده.
2- در كافى- 6: 535 فروع- بسندى از ابن طيفور پزشك كه أبو الحسن7پرسيد مرا كه بر چه سوار شوى؟ گفتم: بر الاغ، فرمود: بچندش خريدى؟ گفتم:
13 اشرفى، فرمود: اين اسراف است كه يك الاغى را به 13 اشرفى بخرى و يابو
نخرى، گفتم: اى آقايم هزينه يابو بيش از الاغ است، فرمود: آنكه روزى الاغ را ميدهد روزى يابو را هم ميدهد، نميدانى هر كه پاكشى داشته باشد در انتظار فرج، و دشمن ما را خشمناك كند كه وابسته ما است خدا روزيش را برگشايد و سينهاش را باز كند و او را به آرزويش رساند و كمك او باشد در كارهايش.
3- در كافى: بسندش از امام ششم7كه نه دهم روزى با حيواندار است.
4- و از همان: بسندش از داود رقّى كه امام ششم فرمود: هر كه حيوان پاكشى بخرد سواريش از او است و روزيش بر خدا.
5- و از همان: از يونس بن يعقوب كه امام ششم فرمود: بگير الاغى تا بنهات را ببرد كه روزيش بر خدا است و من الاغى گرفتم و هميشه با برادرم يوسف در پايان سال هزينه خود را بررسى ميكرديم و اندازه آن را داشتيم و پس از خريد الاغ هم باز رسيديم و باندازه سال گذشته بود و چيزى فزون نبود.
6- از همان- 637- بسندى از ابى جعفر7كه از بدى زندگى پاكش بد است.
7- در معانى الاخبار- 292 چاپ غفارى-: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه بهترين مال نخلستان گرد نَر خورده است و اسبان ماده پر كرّه فراوان است.
8- از همان (همين روايت با پس و پيش دو جمله بسند ديگر) آمده كه مهره مأموره و سكه مأبورة: سكّه خيابانيست كه در دو طرف نخل دارد و كوچه را بمانندى آن سكه گويند كه در دو طرف خانهها دارد و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: براه نگوئيد سكه، زيرا سكه جز سكههاى بهشت نباشد، و مأبوره نخلى است كه گرد نر بر آن زدند كه گرد ريز را آبر گويند و صاحب زرع را مؤبر و خود نخل را مأبور.
و مهره مأموره يعنى حيوان پر بچه ده و يا اسب پر كرّه، و در مأموره دو واژه است يكى از امر كه مأموره است و يكى از آمره كه مؤمره است. و يكى قرائت كرده «أَمَرْنا مُتْرَفِيها» 17- الاسراء بىمدّ كه از امر است و از حسن روايت شده كه آن را تفسير كرده باينكه فرمان داديم آنها را بطاعت و نافرمانى كردند
و بسا كه امرنا يعنى فزون كرديم آنها را طبق گفته آن حضرت: مهره مأموره و اسب مأموره و كسى كه آمرنا خوانده معنايش جز فزون كرديم نيست و كسى كه امّرنا بتشديد خوانده بمعنى مسلط كردنست (و از كلام عرب گواه آورده كه امر بمعنى فزونى است) تأييد: در قاموس ماده مهر گفته: مهر بضمه ميم كرّه اسب است يا نخست كرّه كه از او و يا از ديگريست ...
(و از نهايه- 1: 11- همين معانى و شواهد را براى (خير المال مهرة ماموره و سكّة مأبوره آورده).
و من گويم: در شهاب گفته روايت است كه «و اسب مأموره» و در ضوء الشهاب گفته: روايت است كه «و مهرة مأمورة» و آن بمعنى فزونى است (و پس از ذكر شواهدى) گفته: از آمره بمدهم مأموره آمده بر سبيل مشاكله چنانچه گويند «غدايا و عشايا» و حقش اينست كه بگويند غدوات و چنانچه گويند «هنأنى الطعام و مرأنى» و در تنها گويند: امرأنى، و مانند فرموده او صلى اللَّه عليه و اله «ارجعن مأزورات غير مأجورات» و آن از وزراست و بايد موزورات باشد، و چون فرموده او صلى اللَّه عليه و اله «اعوذ باللَّه من الهامة و اللامة» و چون جداگوئى ملمة آيد زيرا از المَّ است، و گويا فرموده: بهترين مال نخل است و نتاج اسب.
و پس از تفسير سكه به نخل گفته: اصمعى اين سخن را تفسير ديگر كرده و گفته: سكّه خيش آهن است كه زمين را با آن شخم زنند براى كشت و مأبوره بمعنى ساخته شده و تيز است و بد وجهى نيست و معنا اينست كه بهترين مال زرع است و نتاج حيوان، و در حديث است كه «در نيابد سكه بخانه مردمى» يعنى زراعت و دنبال گاو رفتن و ترك نبرد.
و همانا نخل و زراعت و نتاج حيوان بهتر مال است چون نخل و زراعت زكاة و ده يك دارند و مايه وفور بر مستمندان و نيازمندان و مستحقانند، و نتاج مايه وفور بر مجاهدين در راه خداست و فائده حديث برترى نخل و زرع است بر كسبهاى