از برخى علماء ما نقل كرده كه اخته كردن حيوان حرام است گفته اولى نزد من دورى از آنست، ولى مكروه است نه حرام، زيرا ملك آدمى است و هر چه خواهد با آن تواند كه صلاحش باشد و آنچه در اين باره رسيده حمل بر كراهت شود نه حرمت 2- در قرب الاسناد: 131-: بسندش از يونس بن يعقوب كه از امام هفتم7اخته كردن گوسفند را پرسيدم فرمود: باكى ندارد.
3- در كافى- 5: 49 فروع-: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه چون پاكش شما در سرزمين دشمن واماند بايد او را سر برد و پى نكند.
4- و از همان بسند پيش كه امام ششم7ميفرمود: در روز جنگ موته جعفر بن ابى طالب سوار بر اسبى بود و چون بدشمن رسيد پياده شد و اسب خود را پى كرد با شمشير و آن نخست اسب بود كه در اسلام پى شد.
در محاسن- 624- مانندش آمده بيان: دلالت دارد بر جواز پى كردن در حال ضرورت.
5- در مجالس شيخ: بسندى از امام ششم7كه پيره مرد عابدى در بنى اسرائيل بود و خدا را ميپرستيد، در اين ميان كه در نماز و عبادت بود، دو پسر بچه ديد كه خروسى گرفتند و پرهاش را ميكنند بعبادت پرداخت و آنها را باز نداشت، و خدا بزمين وحى كرد كه بندهام را فرو بر و زمينش بدردون فرو برد تا هميشه.
بيان: دردون را در كتب لغت نيافتيم و گويا نام يك طبقه از زمين يا زمين يا دوزخ است، و دلالت دارد كه زيانزدن بجانوران بىمصلحتى روا نيست و بايد كودكان را از آن باز داشت، و تاكيد اكيدى دارد در باره امر بمعروف و نهى از منكر.
6- در محاسن- 634- بسندش تا امام پنجم كه بد داشت اخته كردن دابهها را و واداشتن آنها را بهمدگر.
7- در نوادر راوندى: 34-: بسندى از موسى بن جعفر7از پدرانش كه مردى از نجران در غزوهاى همراه رسول خدا6بود و اسبى داشت، و رسول خدا به شيهه آن انس داشت و آن را نيافت و نزد آن مرد فرستاد كه اسبت چه كرده؟ گفت
پر بر من شلوغ كرد و من اختهاش كردم، پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: او را مثله كردى، او را مثله كردى! هر خيرى بكاكل اسبان بسته است تا روز قيامت، و اسب داران كمك گيرند بر داشتن آنها، يالشان وقارشان باشد و كاكلشان جمالشان و دمشان مگس پرانشان.
8- در كافى- 6: 254 فروع-: بسندى از كاهلى كه مردى از امام ششم7پرسيد و من نزد او بودم در باره بريدن دنبههاى گوسفند، فرمود: اگر براى اصلاح مالت باشد باكى ندارد كه آنها را ببرى وانگه فرمود: در كتاب على7است كه هر چه از آنها بريده شود مردار است و از آن سود نبرند.
بيان: از آن فهم شود كه زيان زدن بحيوان براى بهبود آن جائز است گر چه بسود حيوان نباشد.
9- در كافى: بسندش تا امام ششم7كه رسول خدا غدقن كرد از اينكه ماده شترى كه بچهاش خرد است بكشند جز اينكه بچهاش را بصدقه دهند يا سر ببرند و غدقن كرد كه نره خر را با اسب ماده عربى بپرانند.
10- در تهذيب: بسندش از هشام بن ابراهيم كه از او پرسيدم نره خر را بپرانند بماديان تا استر آورد حلال است؟ فرمود: چه خوب اثرى دارد.
گويم: اين خبر با خبر پيش و پس خود منافات ندارد زيرا غدقن آنها در باره پراندن بر ماديان عربى است و جواز اين خبر در باره يابو است با اينكه بسا خبر آينده بيان خصائص ائمه7باشد بلكه ظاهرش آنست.
11- در صحيفه رضا7بسند طبرسى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: ما خاندانى هستيم كه صدقه بر ما حلال نيست، و فرمانداريم وضوء را كامل بسازيم، و خر را بماديان عربى نجهانيم و بر موزه مسح نكشيم.
بيان: در نهايه است كه در حديث على7است «ما فرمانداريم خران را بر اسبان نجهانيم» يعنى براى بچه آوردن آنها (4: 142) 12- در محاسن- 634- بسندش از امام ششم7از پدرانش كه على7در راه
به بهيمه گذشت كه نرى او را ميگائيد و از او رو برگردانيد، باو گفته شد يا امير المؤمنين چرا چنين كردى، فرمود: نشايد شما مانند آنها كنيد، اين كار زشتى است جز آنكه نهانش داريد، آنجا كه نه مردى بيند و نه زنى.
در نوادر راوندى: بسندى مانندش آمده.
13- در كافى- 6: 547- بسندش از ابن ابى نصر كه مردى از امام هشتم7پرسيد از كبوتران كه نزد او جوجه گذارند، و پرنده بمادرش جهد و بدخترش فرمود: باكى نيست بدان چه ميان بهائم است.
14- در سرائر: بسندش از مسمع كردين كه از امام ششم7پرسيدم از وادار كردن بهائم بهمدگر، فرمود: همه را بددارم جز سگ را.
در كافى 6: 554 فروع- مانندش آمده 15- در محاسن- 428- (همين مضمون روايت شده)، و در كافى شماره 13 همين روايت شده.
16- در فقيه- 4: 5 رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم نهى كرد از كيش دادن بهائم جز سگها.
بيان: اينكه فرموده جز سگها گويا مقصود وادار كردن آنها است بگرفتن شكار نه بپريدن و جنگ با يك ديگر و اخبار گرچه لفظ كراهت دارند ولى دانستى كه كراهت در زبان اخبار اعم از حرمت است، و وادار كردن حيوانات بهم بازى، بيهوده و آزار بىمصلحت بدانها است و قول بحرمت بعيد نيست و اللَّه يعلم.
17- در مجالس صدوق و در فقيه- 4: 5 در مناهى پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله كه او نهى كرد از داغ نهادن 18- در قرب الاسناد- 121-: بسندش از على بن جعفر كه از برادرم امام هفتم پرسيدم كه رواست به روى دابه زد و يا او را با آتش داغ كرد؟ فرمود: باك ندارد.
19- در محاسن- 644: بسندى از يونس بن يعقوب كه از امام ششم7پرسيدم از داغ نهادن در روى گوسفند، فرمود: گوش آنها را داغ كن.
20- و از همان: بسندش از ابن سنان كه از امام ششم7پرسيدم از داغ
كردن مواشى فرمود رواست جز در چهره. در كافى- 6: 545: بسندش مانندش آمده.
21- در محاسن: بسندش از امام ششم كه باكى ندارد جز آنچه در چهره باشد.
22- و از همان: بسندى (همين را از امام ششم آورده).
23- و از همان- 628-: بسندش از على بن جعفر كه پرسيدم از امام هفتم كه بروى دابه زنند يا آن را با آتش داغ نهند، فرمود: باكى ندارد.
24- عياشى- 2: 294 تفسيرش-: بسندى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از داغ كردن روى بهائم و زدن بروى آنها زيرا آنها بسپاس پروردگارشان تسبيح گويند.
25- در كافى- 6: 545 فروع- (مضمون شماره 19 را آورده).
26- در قرب الاسناد- 39: بسندى از امام پنجم كه داغ كردن مواشى باكى ندارد چون روى آنها را برگردانيد (يعنى داغ بر آن ننهيد).
27- در حياة الحيوان- 1: 182- بخارى روايت كرده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم به خرى گذشت كه داغ در رويش بود فرمود: لعنت كند خدا كسى را كه اين داغ بر آن نهاده.
28- در روايت ديگريست كه: لعنت كند خدا كسى را كه آن را داغ نهاده.
باب دهم زنبور عسل، مورچه، جانوران ديگر كه از كشتن آنها نهى شده يا كشتن آنها رواست چون مارها. كژدمها و كلاغها. نهى از سوختن جانوران و شكنجه آنان
آيات قرآن مجيد
: 1- المائده آيه 30- پس فرستاد خدا كلاغى- تا آخر آيه- 2- النحل 68- و وحى كرد پروردگارت به زنبور عسل كه در كوهها و درختها خانه بساز و از آنچه سقف بر آن بندند 69- وانگه بخور از همه ميوهها و بآرامى
در راههاى پروردگارت برو، برآيد از شكم آنها نوشى چند رنگ كه در آن درمان باشد براى مردم، راستى در اين نشانهها است براى مردمى كه انديشند.
3- النمل- 18- تا چون بوادى مورچگان آمدند مورچهاى گفت: آيا مورچهها بلانههاى خود درآئيد مبادا پايمال كنند شما را سليمان و لشكريانش و آنان نميفهمند 19 و لبخند زد از گفته او- تا خدا فرمايد- و بررسى كرد پرندهها را و گفت: مرا چه شده كه نبينم هدهد را يا اينكه از غائبانست.
تفسير
: داستان كلاغى كه استاد قابيل بود كه چگونه تن هابيل را كه كشته بودش بخاك سپارد گذشت، «وَ أَوْحى رَبُّكَ».
رازى گفته: مقصود از وحى اينست كه خدا در دل او ندازد اين كارهاى شگفتى را كه خردمندان آدمى از آن در مانند از چند راه:
1- خانههاى شش گوش با پهلوهاى برابر بىكم و بيش سازد بمنش خود و خردمندان از بشر نتوانند آنها را بسازند جز با ابزارى چون خطكش و پرگار.
2- در هندسه ثابت است كه هر شكلى جز شش گوش ميان خانههايش رخنههاى تهى و بيهوده بمانند و رهبرى اين جانور ناتوان بدين حكمت دقيق و نهان از اعاجيب است.
3- زنبور عسل را ملكهايست كه پيكرش از ديگران بزرگتر است و فرمانش بر همه رواست و همه كارگزار اويند و چون خسته شود بدو شش كشند و اين هم بسيار شگفت آور است.
4- چون ملكه از لانهاش بجاى ديگر رود همه بدنبالش روند و چون خواهند بلانهاش برگردد، طبل و ابزار موسيقى زنند و بدان وسيله توانند او را بلانهاش برگردانند، و اين هم منش شگفت آورى است، و اين هوش و زيركى اين جانور جز الهام از پروردگار نيست و آن مانند وحى است و از اين رو خدا در باره او فرموده:
«و چون وحى كرد پروردگارت بزنبور عسل».
و بدان كه وحى در باره انبياء آمده چون قول خدا «و آدمى را نرسد كه خدايش با او سخن كند جز بوحى، 51- الشورى» و در باره اولياء هم آمده خدا فرمايد
«و چون وحى كرد به حواريون، 111- المائده» و بمعنى الهام در باره آدمى رسيده «و وحى كرديم به مادر موسى. 7- القصص» و در باره جانوران ديگر خاص نحل است زجّاج گفته: روايت است كه نحل نام اين جانور شده براى اينكه خدا عسل را كه از شكمش برآيد به مردم بخشيده، و ديگرى گفته واژه نحل مذكر آيد و مؤنث و در لغت حجاز مؤنث است و خدا تعالى هم آن را مؤنث آورده، و چنين است هر جمعى كه مفردش با تاء است و بدان كه زنبور عسل دو نوع است: يكى در كوهها و بيشهها باشد و هيچ كس وارس او نباشد و دوم در خانه مردم و در زير پرورش آنان و مقصود خدا از اينكه «برگير از كوهها و درختان خانها» نوع يكم است و از اينكه فرمود «و از آنچه سقف بنديها» نوع دوم، و همانا فرمود: بعضى از كوهها و بعضى درختها. چون زنبور عسل در هر جا لانه نسازد بلكه در جايى كه او را سزد و در باره آن اختلاف دارند برخى مردم گفتند: دور نيست اين جانوران را خردى باشد و امر و نهى خدا بدانها آيد، ديگران گفتند: چنين نيست بلكه خدا طبعى بدانها داده كه چنين حالاتى دارند «پس بخور از هر ميوه».
در كتب طب ديدم كه خدا تعالى چنان اين جهان را تدبير كرده كه در هوا نم لطيفى پديد گردد در شبها و بر برگ درختان نشيند و گاهى پراكنده شود بر برگ و گل درختها و گاهى فراوان باشد كه صمغى از آن فراهم شود چون ترنجبين كه چون نمى از هوا آيد بر برگ درختان برخى زمينها فراهم گردد و محسوس است، و بخش يكم همانست كه خدا به زنبور عسل الهام كرده كه آن ريزهها را از گلها و برگ درختها برگيرد و بخورد و چون سير شود بار ديگر از آن ذرهها بدم گيرد و بلانه آورد و در آن نهد كه گويا ميخواهد پس انداز كند براى خوراك خود، و چون بسيارى از اين ذرات نمناك فراهم گردند همان عسل باشند.
و برخى مردم گويند: زنبور عسل از گلها و برگهاى خوشبو خورد و در شكمش عسل شود و آن را قى كند و گفته يكم خردمندانهتر و با بررسى جورتر است، زيرا
ترنجبين در مزه و شكل با عسل نزديك است، و شك ندارد كه آن نمى است كه در هوا پديد شود و بر برگ درخت و گل نشيند و عسل هم چنين باشد و بعلاوه ما مىبينيم كه زنبور عسل خورد، و از اين رو چون عسل را از خانه او درآوريم اندازهاى را در آن وانهيم تا خوراك او باشد، و دانيم كه خوراك او همان عسل است كه از اجزاء نمناك عسلى آن را برگيرد.
چون اين را دانستى گوئيم «بخور از هر ميوه» همان عسل است كه از ميوهها خورد «و به پيما راه پروردگارت را» يعنى راه عسل ساختن كه بتو فهمانده يا راه جستن ميوهها را كه برايت هموار كرده و بايد رام و فرمانگزار باشى «برآيد از شكمشان» در اينجا از خطاب به غيبت برگشته.
و سببش اينست كه مقصود از ذكر اين احوال اينست كه آدمى مكلف است از آنها بنيروى خدا و حكمت و حسن تدبير او براى جهان بالا و فرودين پى برد و گويا خدا پس از خطاب به زنبور عسل بدان چه گذشت آدمى را مخاطب ساخته و گفته:
همانا بدين زنبور عسل اين عجائب را الهام كرديم تا از شكم آنها نوشى چند رنگ برآيد، سپس گفتيم برخى مردم گويند از ذرههاى نم است كه در هوا پديد شوند و بكناره درختان و بر برگ و گل نشينند و زنبور آن را بدهان گيرد و بنا بر اين مقصود از اينكه از شكم آنها برآيد اينست كه از دهن آنهاى برآيد، و هر سوراخى در درون تن شكم ناميده شود، نبينى كه گويند «بطون دماغ» و مقصود سوراخهاى مغزند و همچنين در اينجا «از شكمشان برآيد» يعنى از دهانشان.
ولى بگفته اهل ظاهر كه زنبور عسل برگ و گل خورد سپس عسل قى كند، سخن روشن است، و آنگه عسل را نوشابه وصف كرده كه يكباره تنها نوشند و يك بار از آن شربتها سازند و آن را چند رنگ وصف كرده و منظور ابطال قول بطبع است در تأثير ماده اين جسم كه يك طبع دارد و چند رنگ پديد آرد و اين دليل است كه اين رنگها از تدبير فاعل مختار است نه طبع واداشته بر كار، و در اينكه فرموده درمان مردم است دو قول است و يكم كه درست است اينست كه وصف عسل است
اگر گويند: چگونه درمان مردم است و بصفراء زيان دارد و سوداء را بجنبش آرد، گوئيم: خدا نفرموده درمان همه مردم است از هر دردى در هر حالى بلكه درمان در آنست في الجمله، و معجونى نيست جز كه عسل تماميت و كمال آنست و نوشابهها كه از آن سازند براى بيمارىهاى بلغمى بسيار سودمندند.
و قول دوم از مجاهد است كه يعنى در قرآن درمان مردمانست و داستان زنبور عسل در جمله «مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ» تمام است وفِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِآغاز سخن تازهايست يعنى قرآن درمان مردم است از كفر و بدعت بمانند همين داستانى كه از زنبور عسل گذشت و بدان كه اين قول از دو راه سست است يكم ضمير بايد بنزديكتر مرجع مذكور برگردد و آن همانشَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُميباشد و اما حكم باينكه بقرآن برميگردد با اينكه نامش پيشتر نيست تناسب ندارد.
دوم روايت ابى سعيد خدريست كه مردى نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمد و گفت:
برادرم از درد شكمش شكوه دارد فرمود: عسل بدو بنوشان رفت وانگه برگشت و گفت: عسلش دادم و سودى نداشتش، باز فرمود: برو عسلش بده، و فرمود خدا راست گفته و شكم برادرت دروغگو است، و باو نوشاند و گويا از بند آزاد شد، و اينكه فرمود: خدا راست گفته تعبير كردند به گفته خدافِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِو اين درست است باينكه وصف عسل باشد.
اگر كسى گويد پس معنى شكم برادرت دروغگو است چيست؟ گوئيم چون بنور وحى ميدانست كه اثر عسل بزودى روشن شود و در اين حال روشن نبوده اين را چون دروغ و اظهار خلاف واقع تعبير كرده- پايان- كلام رازى- و تفسير آيات نمل گذشت و دلالت دارند بر شرافتى در باره مورچه، و بر برخى از آنچه آيد، و آيات هدهد دليلند بر ارجمندى او و برخى احوالش و داستانش گذشت و برخى از آنهم آيد.
دميرى در حياة الحيوان گفته: نحل: مگس عسل است و گذشت كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرموده همه مگسها در آتشند جز نحل و يحيى بن وثاب «أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ»