كردن مواشى فرمود رواست جز در چهره. در كافى- 6: 545: بسندش مانندش آمده.
21- در محاسن: بسندش از امام ششم كه باكى ندارد جز آنچه در چهره باشد.
22- و از همان: بسندى (همين را از امام ششم آورده).
23- و از همان- 628-: بسندش از على بن جعفر كه پرسيدم از امام هفتم كه بروى دابه زنند يا آن را با آتش داغ نهند، فرمود: باكى ندارد.
24- عياشى- 2: 294 تفسيرش-: بسندى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از داغ كردن روى بهائم و زدن بروى آنها زيرا آنها بسپاس پروردگارشان تسبيح گويند.
25- در كافى- 6: 545 فروع- (مضمون شماره 19 را آورده).
26- در قرب الاسناد- 39: بسندى از امام پنجم كه داغ كردن مواشى باكى ندارد چون روى آنها را برگردانيد (يعنى داغ بر آن ننهيد).
27- در حياة الحيوان- 1: 182- بخارى روايت كرده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم به خرى گذشت كه داغ در رويش بود فرمود: لعنت كند خدا كسى را كه اين داغ بر آن نهاده.
28- در روايت ديگريست كه: لعنت كند خدا كسى را كه آن را داغ نهاده.
باب دهم زنبور عسل، مورچه، جانوران ديگر كه از كشتن آنها نهى شده يا كشتن آنها رواست چون مارها. كژدمها و كلاغها. نهى از سوختن جانوران و شكنجه آنان
آيات قرآن مجيد
: 1- المائده آيه 30- پس فرستاد خدا كلاغى- تا آخر آيه- 2- النحل 68- و وحى كرد پروردگارت به زنبور عسل كه در كوهها و درختها خانه بساز و از آنچه سقف بر آن بندند 69- وانگه بخور از همه ميوهها و بآرامى
در راههاى پروردگارت برو، برآيد از شكم آنها نوشى چند رنگ كه در آن درمان باشد براى مردم، راستى در اين نشانهها است براى مردمى كه انديشند.
3- النمل- 18- تا چون بوادى مورچگان آمدند مورچهاى گفت: آيا مورچهها بلانههاى خود درآئيد مبادا پايمال كنند شما را سليمان و لشكريانش و آنان نميفهمند 19 و لبخند زد از گفته او- تا خدا فرمايد- و بررسى كرد پرندهها را و گفت: مرا چه شده كه نبينم هدهد را يا اينكه از غائبانست.
تفسير
: داستان كلاغى كه استاد قابيل بود كه چگونه تن هابيل را كه كشته بودش بخاك سپارد گذشت، «وَ أَوْحى رَبُّكَ».
رازى گفته: مقصود از وحى اينست كه خدا در دل او ندازد اين كارهاى شگفتى را كه خردمندان آدمى از آن در مانند از چند راه:
1- خانههاى شش گوش با پهلوهاى برابر بىكم و بيش سازد بمنش خود و خردمندان از بشر نتوانند آنها را بسازند جز با ابزارى چون خطكش و پرگار.
2- در هندسه ثابت است كه هر شكلى جز شش گوش ميان خانههايش رخنههاى تهى و بيهوده بمانند و رهبرى اين جانور ناتوان بدين حكمت دقيق و نهان از اعاجيب است.
3- زنبور عسل را ملكهايست كه پيكرش از ديگران بزرگتر است و فرمانش بر همه رواست و همه كارگزار اويند و چون خسته شود بدو شش كشند و اين هم بسيار شگفت آور است.
4- چون ملكه از لانهاش بجاى ديگر رود همه بدنبالش روند و چون خواهند بلانهاش برگردد، طبل و ابزار موسيقى زنند و بدان وسيله توانند او را بلانهاش برگردانند، و اين هم منش شگفت آورى است، و اين هوش و زيركى اين جانور جز الهام از پروردگار نيست و آن مانند وحى است و از اين رو خدا در باره او فرموده:
«و چون وحى كرد پروردگارت بزنبور عسل».
و بدان كه وحى در باره انبياء آمده چون قول خدا «و آدمى را نرسد كه خدايش با او سخن كند جز بوحى، 51- الشورى» و در باره اولياء هم آمده خدا فرمايد
«و چون وحى كرد به حواريون، 111- المائده» و بمعنى الهام در باره آدمى رسيده «و وحى كرديم به مادر موسى. 7- القصص» و در باره جانوران ديگر خاص نحل است زجّاج گفته: روايت است كه نحل نام اين جانور شده براى اينكه خدا عسل را كه از شكمش برآيد به مردم بخشيده، و ديگرى گفته واژه نحل مذكر آيد و مؤنث و در لغت حجاز مؤنث است و خدا تعالى هم آن را مؤنث آورده، و چنين است هر جمعى كه مفردش با تاء است و بدان كه زنبور عسل دو نوع است: يكى در كوهها و بيشهها باشد و هيچ كس وارس او نباشد و دوم در خانه مردم و در زير پرورش آنان و مقصود خدا از اينكه «برگير از كوهها و درختان خانها» نوع يكم است و از اينكه فرمود «و از آنچه سقف بنديها» نوع دوم، و همانا فرمود: بعضى از كوهها و بعضى درختها. چون زنبور عسل در هر جا لانه نسازد بلكه در جايى كه او را سزد و در باره آن اختلاف دارند برخى مردم گفتند: دور نيست اين جانوران را خردى باشد و امر و نهى خدا بدانها آيد، ديگران گفتند: چنين نيست بلكه خدا طبعى بدانها داده كه چنين حالاتى دارند «پس بخور از هر ميوه».
در كتب طب ديدم كه خدا تعالى چنان اين جهان را تدبير كرده كه در هوا نم لطيفى پديد گردد در شبها و بر برگ درختان نشيند و گاهى پراكنده شود بر برگ و گل درختها و گاهى فراوان باشد كه صمغى از آن فراهم شود چون ترنجبين كه چون نمى از هوا آيد بر برگ درختان برخى زمينها فراهم گردد و محسوس است، و بخش يكم همانست كه خدا به زنبور عسل الهام كرده كه آن ريزهها را از گلها و برگ درختها برگيرد و بخورد و چون سير شود بار ديگر از آن ذرهها بدم گيرد و بلانه آورد و در آن نهد كه گويا ميخواهد پس انداز كند براى خوراك خود، و چون بسيارى از اين ذرات نمناك فراهم گردند همان عسل باشند.
و برخى مردم گويند: زنبور عسل از گلها و برگهاى خوشبو خورد و در شكمش عسل شود و آن را قى كند و گفته يكم خردمندانهتر و با بررسى جورتر است، زيرا
ترنجبين در مزه و شكل با عسل نزديك است، و شك ندارد كه آن نمى است كه در هوا پديد شود و بر برگ درخت و گل نشيند و عسل هم چنين باشد و بعلاوه ما مىبينيم كه زنبور عسل خورد، و از اين رو چون عسل را از خانه او درآوريم اندازهاى را در آن وانهيم تا خوراك او باشد، و دانيم كه خوراك او همان عسل است كه از اجزاء نمناك عسلى آن را برگيرد.
چون اين را دانستى گوئيم «بخور از هر ميوه» همان عسل است كه از ميوهها خورد «و به پيما راه پروردگارت را» يعنى راه عسل ساختن كه بتو فهمانده يا راه جستن ميوهها را كه برايت هموار كرده و بايد رام و فرمانگزار باشى «برآيد از شكمشان» در اينجا از خطاب به غيبت برگشته.
و سببش اينست كه مقصود از ذكر اين احوال اينست كه آدمى مكلف است از آنها بنيروى خدا و حكمت و حسن تدبير او براى جهان بالا و فرودين پى برد و گويا خدا پس از خطاب به زنبور عسل بدان چه گذشت آدمى را مخاطب ساخته و گفته:
همانا بدين زنبور عسل اين عجائب را الهام كرديم تا از شكم آنها نوشى چند رنگ برآيد، سپس گفتيم برخى مردم گويند از ذرههاى نم است كه در هوا پديد شوند و بكناره درختان و بر برگ و گل نشينند و زنبور آن را بدهان گيرد و بنا بر اين مقصود از اينكه از شكم آنها برآيد اينست كه از دهن آنهاى برآيد، و هر سوراخى در درون تن شكم ناميده شود، نبينى كه گويند «بطون دماغ» و مقصود سوراخهاى مغزند و همچنين در اينجا «از شكمشان برآيد» يعنى از دهانشان.
ولى بگفته اهل ظاهر كه زنبور عسل برگ و گل خورد سپس عسل قى كند، سخن روشن است، و آنگه عسل را نوشابه وصف كرده كه يكباره تنها نوشند و يك بار از آن شربتها سازند و آن را چند رنگ وصف كرده و منظور ابطال قول بطبع است در تأثير ماده اين جسم كه يك طبع دارد و چند رنگ پديد آرد و اين دليل است كه اين رنگها از تدبير فاعل مختار است نه طبع واداشته بر كار، و در اينكه فرموده درمان مردم است دو قول است و يكم كه درست است اينست كه وصف عسل است
اگر گويند: چگونه درمان مردم است و بصفراء زيان دارد و سوداء را بجنبش آرد، گوئيم: خدا نفرموده درمان همه مردم است از هر دردى در هر حالى بلكه درمان در آنست في الجمله، و معجونى نيست جز كه عسل تماميت و كمال آنست و نوشابهها كه از آن سازند براى بيمارىهاى بلغمى بسيار سودمندند.
و قول دوم از مجاهد است كه يعنى در قرآن درمان مردمانست و داستان زنبور عسل در جمله «مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ» تمام است وفِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِآغاز سخن تازهايست يعنى قرآن درمان مردم است از كفر و بدعت بمانند همين داستانى كه از زنبور عسل گذشت و بدان كه اين قول از دو راه سست است يكم ضمير بايد بنزديكتر مرجع مذكور برگردد و آن همانشَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُميباشد و اما حكم باينكه بقرآن برميگردد با اينكه نامش پيشتر نيست تناسب ندارد.
دوم روايت ابى سعيد خدريست كه مردى نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمد و گفت:
برادرم از درد شكمش شكوه دارد فرمود: عسل بدو بنوشان رفت وانگه برگشت و گفت: عسلش دادم و سودى نداشتش، باز فرمود: برو عسلش بده، و فرمود خدا راست گفته و شكم برادرت دروغگو است، و باو نوشاند و گويا از بند آزاد شد، و اينكه فرمود: خدا راست گفته تعبير كردند به گفته خدافِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِو اين درست است باينكه وصف عسل باشد.
اگر كسى گويد پس معنى شكم برادرت دروغگو است چيست؟ گوئيم چون بنور وحى ميدانست كه اثر عسل بزودى روشن شود و در اين حال روشن نبوده اين را چون دروغ و اظهار خلاف واقع تعبير كرده- پايان- كلام رازى- و تفسير آيات نمل گذشت و دلالت دارند بر شرافتى در باره مورچه، و بر برخى از آنچه آيد، و آيات هدهد دليلند بر ارجمندى او و برخى احوالش و داستانش گذشت و برخى از آنهم آيد.
دميرى در حياة الحيوان گفته: نحل: مگس عسل است و گذشت كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرموده همه مگسها در آتشند جز نحل و يحيى بن وثاب «أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ»
با حاء فتحه دار خوانده و بيشتر بحاء ساكنه، زجاج در تفسير سوره نساء گفته:
آن را نحل ناميدند چون خدا تعالى عسلى كه از او برآيد بمردم بخشيده، و اينكه خدا باو وحى كرده ستايش او است كه گلها را در پس بيابانها دانسته و بر هر گل بويا افتد و شيره آن را مكد و عسل بيرون دهد.
در عجائب المخلوقات گفته روز عيد فطر را روز رحمت خوانند چون كه خدا در آن به نحل ساختن عسل را وحى كرده و خدا بيان كرده كه در زنبور عسل عبرت بزرگى است كه جانورى است با فهم، زيرك و دلير و عاقبت بين و فصلشناس و بارانشناس و مدبّر چراگاه و خوراك و فرمانبر سرور خود و زبون در برابر فرمانده و هنرمند و شگفت آفرينش.
ارسطو گفته: زنبور عسل 9 رسته است كه شش رسته آنها با هم آشيانه گيرند و از فزونى شيرينى و تريها كه از گلها و برگها تراوند بخورند و آنها همه را فراهم سازند و از آنها عسل و خانههاى آن را بسازند، و با آنها رطوبتهاى چربى فراهم كنند و جايگاه عسل را درست كنند كه شمع باشد، و آن را با خرطوم خود گيرد و ميان دو رانش بردارد و از آنها به پشت خود كشد.
دميرى گفته از قرآن برآيد كه مگس عسل بر گل چرد و آن گل در درونش عسل شود و از دهانش بدر اندازد، و از آن خروارها فراهم گردد خدا فرموده: «پس بخور از همه ميوهها- تا آخر- و مقصود برخى از ميوههاست، مانند قول او:
«و داده شديم از هر چيزى 16- النحل» مقصود بعضى از آنها است، و اختلاف رنگ عسل باختلاف نوع مگس عسل است و بسا مزهاش بر اثر چراگاه گوناگون شود و از اين باب است گفته زينب (همسر پيغمبر) به پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله كه مگس عسل عرفط را خوردى، چون بوئى كه دريافت به بوى مغافير مانند ساخت و اين حديث در دو صحيح و كتب ديگر مشهور است (عرفط: درخت طلع است و صمغ آن بدبو است).
و كار مگس عسل اينست كه چون جاى پاكى يابد در آن از شمع خانه سازد وانگه خانه شاهان را سازد وانگه خانههاى زنبورهاى نر را كه بيكارهاند و خردتر
از مادههايند و مايه درون خانهها را فزون كنند، و چون بيرون آيند همه با هم باشند و در هوا برآيند و با هم بخانهها برگردند، و نحل نخست شمع سازد و سپس تخم گذارند، چون كه بجاى آشيانه پرندهها است و چون تخم ريزد بر آن نشيند و گرمش كند مانند پرنده، و از آن تخم كرمى برآيد و خوراك كند تا پرنده شود.
مگس عسل بر چند گل ننشيند بلكه بر يك گل نشيند برخى خانهها را پر از عسل كند و برخى را پر از جوجه، و شيوهاش اينست كه چون پادشاهش تباه شود آن را بر كنار كند يا بكشد، و بيشتر در بيرون خانه كشد، و پادشاهان بيرون نشوند جز با همه مگسها، و چون از پرواز بماند او را بدوش كشند، و بيان آن در پايان كتاب در واژه يعسوب بيايد و ويژه پادشاه اينست كه نيش گزنده ندارد، و بهترين پادشاهان سرخها باشند، و بدتر آنها آنان كه تيرههاى سياه دارند.
و زنبوران عسل كارها را بخش كنند، برخى شمع سازند، برخى عسل، برخى آب كشند، برخى خانه سازند و خانههاشان شگفت انگيزتر چيزها است، زيرا شش گوش باشند تا پاره نشوند، و گويا با يك سنجش هندسى ساخته شده در دائرهاى شش گوش و بىاختلاف كه همه بهم پيوسته و يك تيكه شده چون اشكال را از سه گوش تا ده گوش كه بهم چسبانند پيوسته نشوند و ميان آنها رخنه افتد جز همان شكل شش گوش كه چون بهم پيوسته شود يك تيكه باشد و همه اين كارها را بىاندازه گير و ابزار كند، و هنر لطيف خبير و الهام او باشد بدانها چنانچه خدا تعالى فرمودهوَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ- تا آخر آيه.
بينديش در كمال فرمانبرى و خوش انجام دهى او براى فرمان پروردگارش كه چگونه در اين سه جا خانه سازد كوهها، درختها و خانههاى مردم كه «بر آن سقف بندند» و براى آنها در جز اين جاها لانه نباشد، و بينديش كه چگونه بيشتر در كوهها خانه سازند كه در آيه جلو ياد شده و آنگه در درختها كه كمتر از آنست و آنگه در خانههاى مردم كه كمترين لانه آنها است، و بنگر چگونه خوب فرمانبرده كه نخست خانه ساخته و آنگه از ميوهها چرا كرده و بخانههاى خود مأوى كرده و
فرمان خدا را مو بمو اجرا كرده.
در احياء گفته: بنگر بزنبور عسل چگونه خدا باو وحى كرده تا از كوهها خانه ساخته و از لعابش شمع و عسل برآورده و يكى را روشنى و ديگرى را درمان نموده، سپس اگر در كارهاى عجيبش بينديشى از خوردن گلها، دورى از پليديها و فرمانبرى از سردار خود كه بزرگتر آنها است، و داد و دهش سردار آنها نسبت بدانها تا آنجا كه اگر يكى آلوده بدر لانه آيد او را بكشد در شگفت مانى اگر خودشناس باشى و در انديشه شكم و فرج و دلخواه خود نباشى و سرگرم بدشمنى رقيبان و دوستى رفيقان نگردى.
و آنگه همه را بگذار و بخانه سازى او پرداز از ماده شمع و شكل شش گوش كه نه خانه گرد سازد و نه چهار گوش و نه پنج گوش بلكه تنها شش گوش برگزيده براى خاصيت كه دارد و بفهم جز مهندس نرسد و آن اينست كه پهنترين و جادارترين اشكال است، زيرا از مربع گوشههاى تنگى بيكاره ميماند و شكل زنبور دراز و بلند است و گرد، و مربع را وانهاده تا گوشههايش تهى نمانند و اگر خانه گرد مىساخت در بيرون آنها رخنههاى تهى مىماندند، زيرا چون دائرهها را گرد هم فراهم آرى بهم نچسبند با اينكه هيچ شكلى از اشكال گوشهدار جادارتر از گرد نباشد، و در فراهم كردن اشكال كه بيرخنه باشند همان شكل مسدس است، و اين خاصيت اين شكل است.
ببين چگونه خدا تعالى به زنبور عسل با خردى او اين را الهام كرده از لطف و عنايت خود بوجود نياز برآرش براى زندگى بشر، فسبحانه ما اعظم شأنه و اوسع لطفه و امتنانه.
و از خوى او است كه از هم گريزند و با هم بجنگند در سوراخ خود، و هر كه نزديك كندوى آنها شود بگزند و بسا بميرد، و چون يكى از آنها درون سوراخ بميرد او را بيرون اندازند، و از خوى او است نظافت و از اين رو فضله خود را بيرون لانه اندازد چون بد بو است، و او در بهار و پائيز عسل سازد و عسل بهارش بهتر