و ريزش از درشت كاركنتر، و از آب گوارا و زلال نوشد و هر جا باشد بجويد، از عسل باندازه نياز خورد، و چون عسل لانه كم شود آب بر آن ريزد تا مبادا بپايان رسد و آشوب شود، زيرا چون عسل لانه پايان يابد زنبورها خانههاى پادشاهان و نرها را تباه كنند و هر كه در آنها باشد بكشند.
يك حكيم يونانى بشاگردانش گفت: چون زنبور عسل باشيد، گفتند: چگونه گفت آنها در لانه خود بيكار نگذارند و او را برانند و از لانه بيرون كنند چون جا را تنگ كند و عسل را بخورد و بكاركنها بيكارى آموزد.
مگس عسل چون مار پوست گزارد، و از سرود خوشش آيد، و سوس آفت او است و درمانش اينست كه در هر كند و مشتى نمك ريزند و هر ماه آنها را بگشايند و با سرگين گاو دود دهند.
و از خوى او است كه چون از كندو بپرد و بچرد هر زنبورى بىخطا بجاى خود برگردد، و مردم مصر درهاى كندوها را بگردانند در كشتيها و آنها را بجائى كه گل و درخت است ببرند و درهاى كندوها را باز كنند و زنبورها از آنها بيرون روند و همه روز را بچرند و شب به كندوها بازگردند و هر زنبور بجاى خود رود و خطا نكند.
و احمد و ابن أبى شيبه و طبرانى روايت كردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: مؤمن چون زنبور عسل است، پاكيزه خورد و پاكيزه نهد و بيفتد و نه شكسته شود و نه تباه گردد.
و در شعب بيهقى است از مجاهد كه با عمر از مكه تا مدينه همراه بودم و از او نشنيدم حديثى از رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله باز گويد جز اينكه: مؤمن چون زنبور عسل است اگرش همراه باشى سودت دهد و اگرش مشورت كنى سودت دهد و اگرش همنشين گردى سودت دهد و همه كارش سود است و زنبور عسل هم همه كارش سود است.
ابن اثير گفته وجه شباهت مؤمن به زنبور عسل، استادى و هوش او است و بىآزارى
و مهربانى و سودمندى و قناعت و كوشائى او در روز و دورى او از پليديها، و پاكى خوراكش و اينكه از دسترنج ديگرى نخورد و بخشش و فرمانبريش از فرمانده و زنبور عسل را از آفاتى است كه از كارش باز دارد، چون تاريكى ابر، باد، دود آب و آتش و هم مؤمنان را آفاتى است كه از كارش باز دارند چون تيرگى غفلت، ابر ترديد باد فتنه، دود حرام، آب رفاه و آتش هوس.
و در مستدرك دارمى است از على بن ابى طالب7كه در ميان مردم چون زنبور عسل باشيد در پرندهها، كه پرندهاى نيست جز آنكه او را ناتوان شمارد، و اگر پرندهها ميدانستند در درون چه دارد از بركت با آن چنان نميكردند با مردم بزبان و تن در آميزيد و در كردار و دل جدا باشيد زيرا از آن هر كس همانست كه كند و روز قيامت با كسى است كه دوستش دارد.
و نيز در آنست از ابن عباس كه از كعب الاحبار پرسيد وصف رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم را در تورات چگونه يابى؟ گفت دريابيم كه: محمّد بن عبد اللّه است، در مكه زاده شود و به طيبه بكوچد، و در شام پادشاهى كند، دشنام ندهد، در بازارها فرياد نكشد بدى را ببدى سزا ندهد بلكه ببخشد و چشم پوشد، امتش حمدگويانند، خدا تعالى را در هر خوشى و بدى سپاس گويند، اندام خود را پاكيزه دارند، ميان خود را ازار بندند، و در نماز صف كشند چنانچه در نبرد خود، بنگ آنها در مساجدشان چون بنگ زنبور عسل باشد جار آنها در فضاى آسمان شنيده شود.
ابن خلكان در شرح حال عبد المؤمن بن على پادشاه مغرب گفته: پدرش كوره پز بود، در خردسالى در خانه پدر خوابيده بود و او گل ميزد، پدرش بنگى در آسمان شنيد و سر برداشت و ابر سياهى ديد از زنبور عسل كه سراسر خانه را پر كردند و بر سر پسرش گرد آمدند كه در خواب بود، و او را پوشاندند و مدتى بر سر او ماندند و از سر او برخاستند و دردى از آنها نديد، و نزديكش مردى فال بين بود و پدرش باو گزارش داد و او گفت: نزديك است مردم مغرب گرد پسر ترا بگيرند و چنين شد و كار او بجايى رسيد كه پادشاه مغرب دور و نزديك شد.
بيشتر مردم بر اينند كه عسل از دهان زنبور برآيد و از على بن ابى طالب7روايت است كه در خوارى دنيا فرمود: فاخرتر جامه آدميزاده در دنيا آب دهن كرمى است، و شريفترين نوشابهاش فضله زنبور عسل و ظاهرش اينست كه از جز دهانست، ابن عطيه از او چنين نقل كرده، و از آن حضرت معروف است كه فرمود دنيا شش چيز است: خوراك نوشيدنى، جامه، مركوب، منكوح و بوئيدنى، بهترين خوراك عسل است كه جاويده مگس است، بهترين نوشابه آبست كه نيك و بد در آن يكسانند، بهتر جامه ديبا است كه بافته كرم است، بهتر مركوب اسب است كه بر او مردم را كشند، و بهتر منكوح زنست كه مبالى است در مبالى، و بهتر بوئيدنى مشك است كه خون جانوريست.
و حق اينست كه عسل از درون آنها است ولى ندانيم از دهانست يا جز آن و به نشود جز بگرمى نفس آنها، و أرسطو كندوئى از شيشه ساخت تا بنگرد چگونه عسل ميسازند و نساختند تا آن را از درون شيشه با گل اندودند، غزنوى و ديگران چنين گفتند و در تفسير اوسط كواشى روايت داريم كه عسل از آسمان آيد و در جاهائى از زمين رويد و مگس عسل آن را نوشد و در شمع ميان كندو ريزد و چنان نيست كه برخى مردم پندارند از فزونيهاى خوراك است و در معده تبديل بعسل شده، اين عبارت او است و خداوند داناتر است (حياة الحيوان، 2:
245- 248).
اخبار باب
1- در تفسير على بن ابراهيم: 416- كه امام صادق7فرمود: خدا را درهايست كه معدن طلا و نقره است و آن را با ناتوانتر آفريدهاش كه مورچه است نگهدارى كرده، اگر شتران بختى آن را خواهند نتوانند.
[در باره مورچه]
2- در حياة الحيوان- 263- 266- مورچه معروف است و گويند زمين مورچه دار و خوراك مورچه زده كه مورچه در آن افتاده و نمله بضمّه سخن چينى است و مرد نمل يعنى سخن چين و چه خوش سروده است.
قناعت كن كه بىروزى نمانى
فراموش خدا يك مورچه نيست
چه آيد روزگارت پيش برخيز
و گر برگشت از دست در خواب از آن ايست
و مورچه را نمله گفتند كه پر مىجنبد و كم دست و پا دارد، مورچه زن و شوهرى ندارد و آبستن نشود، همانا ريزه از او بر زمين افتد و بزرگ شود تا تخم گردد و از او مورچه پديد شود، و تخم او را بيظ با ظاء دسته دار گويند، و مورچه نيرنگ فراوان دارد براى جستن روزى، و چون چيزى يابد بديگران آگهى دهد تا بر سر آن آيند، و گفتند: سروران آنها خبرگزار باشند.
خويش اينست كه خوراكش در تابستان انبار كند براى زمستان و از چارهجوئيهايش اينست كه چون بترسد دانهها كه فراهم كرده سبز كنند آنها را بدو نيم كند جز كسفرة كه آن را بچهار پخش كند چون بدو الهام شده كه هر نيمش سبز كند، و چون نگران شود از پوسيدن دانه آن را روى زمين آورد و پهن كند، و اين كار را بيشتر در شب و در پرتو ماه كند.
و گفتند: زندگيش بخوردن نيست چون شكم ندارد كه خوراك در آن رود و تنش دو نيمه است و قوتش همان بو كشيدن دانه است كه دو نيمش كند و از سفيان بن عيينه روايت است كه گفت: چيزى نباشد كه خوراكش را انبار كند جز آدمى و عقعق و مورچه و موش و در احياء در باب توكل آن را قطعى دانسته
و برخى گفتند: بلبل خوراك انبار كند و گفتند: عقعق انبارهاى زير زمينى دارد ولى آنها را فراموش ميكند، مورچه بينى تيزى دارد، و سبب نابوديش روئيدن بال او است كه وسيله فراوانى روزى گنجشكها شود، زيرا او را در حال پروازش شكار كنند و أبو العتاهيه بدان اشاره كرده در گفته خود:
چون براى مورچه پر درآيد* تا پرد مرگش رسد و رشيد پس از نكبت برمكيان بسيار بدين شعر مثل ميزد و مورچه با شش دست و پايش لانهاى كند و پس از آن در آن پيچها نهد تا آب باران در آن نرود و بسا براى همين لانهاى بالاى لانهاش سازد، و اين براى ترس او است از بلبل نسبت بدان چه انبار كرده.
بيهقى در شعب گفته: عدى بن حاتم طائى نان براى مورچهها خرد ميكرد و ميگفت: اينها همسايهاند و حق همسايگى دارند و در باب وحش از فتح بن خرشف آيد كه زاهد بود و براى مورچهها هر روز نان خورد ميكرد و در روز عاشوراء آن را نميخوردند.
و در جانوران چيزى نيست كه چند برابر تن خود را بارها بدوش كشد جز مورچه تا نپسندد چند برابر را و هسته خرما را هم كه از آن سودى نبرد بكشد و اين از روى حرص باشد و خوراك چند سال را گرد كند با اينكه يك سال بيشتر عمر ندارد، و از كارهاى شگفتش اينست كه در لانه زير زمين خود چند خانه و دهليز و بالا خانه و طبقههاى آويزان سازد و همه را پر از دانه و ذخيره براى زمستان كند.
رستهاى را فارسى گويند كه ميان مورچهها چون زنبورند ميان مگس عسل و رستهاى را مورچه شير نامند كه جلوش چون روى شير است و دنبالش چون مورچه و بخارى و ديگران از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت كردند كه يك پيغمبرى زير درختى منزل كرد و مورچهاى او را گزيد و فرمان داد بنهاش را از زير آن برآوردند و آن را آتش زدند و خدا باو وحى كرد چرا يك مورچه را تنها آتش نزدى
ابو عبد اللَّه ترمذى در نوادر الاصول گفته او را بر سوزاندن مورچه سرزنش نكرد بلكه بر اينكه بيگناه را بجرم گناهكار كيفر داد، و اين پيغمبر موسى بن عمران7بود كه گفته بود: پروردگارا مردم يك آبادى را بگناهشان عذاب كنى و در ميان آنها فرمانبر باشد و خدا خواست آن را بوى نمايد و گرما را بر او مسلط كرد تا پناه بدرختى برد كه در سايهاش بياسايد و نزد آن سوراخ مورچه بود، و خوابش گرفت و چون لذت خواب را چشيد، مورچهاش گزيد، و آنها را پامال كرد و نابود كرد و لانهشان را سوخت، و خدا اين آيت را عبرت او ساخت كه يك مورچهاش گزيد و ديگران را بكيفر كشيد و خواست آگاهش كند كه كيفر خدا فرمانبر و نافرمان را درگيرد ولى براى فرمانبر رحمت و پاكى و بركت باشد و بر نافرمان بدى و نقمت و عدوان، و بنا بر اين اين حديث دلالت ندارد بر كراهت و حرمت كشتن مورچه، چون حلال است دفع آزاركننده تو، و كسى در آفريدههاى خدا محترمتر از مؤمن نباشد و خدا دفع آن را از تو براى زدن و كشتن و بردن مال حلال كرده تا چه رسد بخزنده و جانورانى كه زير فرمان مؤمن باشند و بر آنها فرمانرواست و چون او را آزار دهند كشتن آنها برايش مباح است.
و اينكه فرمود: چرا مورچه را نكشتى؟ دليل است بر اينكه آزار كن كشته شود، و هر كشتارى كه براى سودى يا دفع زيانيست، نزد علماء باكى ندارد، و مخصوص همان مورچه نباشد كه گزيده چون مقصود قصاص نيست و گر نه ميفرمود چرا همان مورچه كه تو را گزيد نكشتى و فرمود يك مورچهاى را كه شامل بيگناه و گنهكار است، و از اينجا دانسته شود كه منظور آگهى او است در پاسخ پرسش از هلاك يك آبادى كه در آن مطيع و عاصى است.
و گفتهاند در شرع آن پيغمبر كيفر جانور بسوختن روا بوده از اين رو خدا او را بر سوختن بسيارى سرزنش كرد كه فرمود «چرا يك مورچه را نسوختى» و اين ناساز است با شرع ما كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله از عذاب دادن جانور بآتش غدقن كرده و فرموده:
«عذاب نكند بآتش جز خدا تعالى» و روا نيست سوختن جانور مگر آنكه آدمى را
سوزانده باشد كه ورثه او حق قصاص دارند بسوختن جانى.
و اما كشتن مورچه در مذهب جائز نيست براى حديث ابن عباس كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از كشتن چهار جاندار: مورچه، زنبور عسل، هدهد و جغد .. و منظور مورچه بزرگ سليمانى است چنانچه خطّابى و بغوى در شرح سنه گفته است ولى مورچه ريز كه آن را ذر نامند كشتنش جائز است، و مالك كشتن مورچه را مكروه دانسته جز اينكه زيان زند و دفعش نشود جز با كشتن و ابن ابى زيد كشتن مورچه را كه آزار كند مطلقا جائز دانسته، و گفتند همانا خدا آن پيغمبر را سر- زنش كرد براى اينكه انتقام خود را كشيد بنابود كردن گروهى كه يكى از آنها او را آزار كرده بود، و بهتر اين بود كه گذشت كند و شكيبا باشد، ولى پيغمبر چنين فهميد كه اين نوع آزار كن آدميزادهاند و احترام آدميزاد بيش از جانوران ديگر است و اگر تنها بهمين قصد بود و قصد انتقام نداشت سرزنش نميشد و سرزنش او براى انتقام گرفتن بود، و اللَّه اعلم.
و طبرانى در معجم اوسط خود آورده و هم دارقطنى كه چون با موسى خدا سخن گفت: موسى جاى پاى مورچه را بر سنگ سخت از ده فرسنگ راه ميديد.
و ترمذى بسندى با گواهى ابو بكر از رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله آورده كه آن حضرت نام شرك برد و فرمود: نهانتر است در ميان شما از آواز پاى مورچه و تو را بچيزى رهنمايم كه چون بجا آرى خدا خرد و درشت شرك را از تو برد، سه بار بگو: بار خدايا من بتو پناهم از اينكه چيزى را با تو شريك سازم و بدانم و از تو آمرزش خواهم در آنچه ندانم و نيز از ابى امامه باهلى روايت كرده كه نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم دو مرد را نام بردند يكى عابد و ديگر عالم، فرمود: فضل عالم بر عابد چون فضل من است بر فروتر شماها وانگه فرمود: راستى خدا تعالى و فرشتههايش و اهل زمين همه تا مورچه در سوراخش و تا ماهى در دريا رحمت خواهند براى آموزنده خير بمردم.
ترمذى گفته: حديث خوب و درست است.
و ابا عثمان حسين بن حرث خزاعى گفته: شنيدم فضيل بن عياض ميگفت: داناى آموزنده در ملكوت آسمانها بزرگ خوانده شود.
و روايت شده كه مورچهاى كه با سليمان7گفتگو كرد برايش يك دانه هديه برد و وى7آن را در مشت نهاد و آن مورچه گفت:
نبينى كه مال خدا هديه برديم سويش
و گر بىنياز است از آن ميپذيرد
اگر هديه باشد بقدر بزرگيش
بود كاست دريا و در آن نگيرد
ولى هديه آريم سوى محبّان
كه از ما پسندد و شكرش ببيند
و اين نيست بهر بزرگى و رادى
و گر نه نداريم چيزى كه ويرا بماند
سليمان7گفت: خدا شما را بركت دهد و از اثر دعايش مورچه بيشتر آفريدههاى خدا است و روايت است كه مردى از مأمون درخواست كه بايستد براى شنيدن از او و نايستاد، گفت: يا امير المؤمنين خدا سليمان بن داود7را براى شنيدن سخن مورچه باز داشت، و من نزد خدا از مورچه كمتر نيستم و تو نزد خدا بزرگتر از سليمان7نيستى، مأمون گفت: راست گفتى و ايستاد سخن او را گوش داد و نيازش را برآورد.
و فخر الدين رازى در تفسير قول خدا تعالىحَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِتا آخر آيه 18- النحل گفته: وادى نمل در شام است و مورچه بسيار دارد، اگر گويند: چرا واژه على آورده؟ گويم از دو راه:
1- از سوى بالا آمدند و حرف استعلاء آورده.
2- مقصودش اينست كه همه وادى را تا پايان در نور ديدند و اين عبارت چنين معنا دهد، مورچه اين سخن را گفت و دور از باور نباشد، زيرا دانش و سخنورى براى مورچه شدنيست، و خدا هم بر هر شدنى توانا است، و از قتادة حكايت است كه بكوفه آمد و مردم گردش را گرفتند و گفت: از هر چه خواهيد بپرسيد، ابو حنيفه كه پسرى نوجوان بود حاضر بود گفت از او بپرسيد مورچه سليمان7نر بود يا ماده