112- التكوير- 81- و چون وحوش محشور شوند.
13- فيل- 105- آيا نديدى چه كرد پروردگارت با اصحاب فيل تا آخر سوره.
تفسير
: طبرسى- قد- 4: 297 مجمع- در قول خداوَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِگفته نه هر جانورى كه بر زمين راه رود «و نه پرندهاى كه پرواز كند با دو بالش» با اين دو لفظ همه جانوران را گرد كرده زيرا يا پرواز ميكنند يا ميجنبند و دو بال را آورده براى تاكيد يا رفع اشتباه چون پريدن را در شتاب استعمال كنند و هم در شناى ماهى در آب و ماهى پرنده نيست چون جانور دريائى است و همانا مقصود خدا همه آنچه است كه در زمين است و يا در هوا، و من گويم: گفتند ماهيان دريا را هم فراگيرد زيرا جنبنده در آب و يا پرندهاند و هر دو بعيد است.
رازى- 12: 213- 215 تفسيرش- در قول خداإِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْگفته:
فرّاء گفته هر دسته از بهائم امتى باشند، و در حديث است «اگر سگها امتى نبودند تسبيح گو، فرمان كشتن آنها را ميدادم» سگها را امتى ناميده، چون چنين است گويم، همه جنبنده و پرندهها مانند ما شمرده شدند، و در آيه شرح نداده اين همانندى در چه وضعى است، و نميشود گفت از همه جهت است و گر نه بايد آنها در صورت و وصف و آفرينش چون ما باشند و اين نادرست است و مردم در تفسير وجه مانندى ميان آدمى و دواب و طيور كه خدا فرموده اختلاف دارند و در آن چند قول است:
1- واحدى از ابن عباس آورده كه مقصود اينست كه: مرا ميشناسند و يگانه ميدانند و تسبيح ميگويند و سپاس ميكنند، و گروه بزرگى از مفسران بر اين قولند، گفتند: اين حيوانات خداشناس سپاسگزار و تسبيح خوانند، و دليل آوردند بقول خدا «نيست چيزى جز اينكه تسبيح گو است بسپاسش، 44- الاسراء» و بفرموده او در وصف جانوران «همه آنها دانستهاند نياز بوى و تسبيح او را» بعلاوه خداوند بمورچه و هدهد خطاب كرده، و از ابى درداء است كه خرد بهائم در همه چيز
بسته و نارسا است جز در چهار چيز، خداشناسى، روزيخواهى، شناخت نر و ماده خود و آماده شدن هر كدام براى جفت خود و از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت است كه هر كه گنجشكى را بيهوده بكشد روز قيامت شيون كند بخدا تعالى گويد: پروردگارا اين مرا بيهوده كشت و از من سودى نبرد و مرا نگذاشت از حشرات زمين بخورم.
2- جانوران مانند شمايند در اينكه امت و گروه دارند و در آفرينش بهم مانند و هم دم يك ديگرند و از هم زايند، ولى جاى اين اعتراض هست كه اين معنا براى آيه سود معتبرى ندارد و توضيح واضح است.
3- مقصود اينست كه مانند شمايند در اينكه در سرپرستى خدايند و آفريده او و روزيخور او و اين هم نزديك بقول دوم است.
4- مقصود اين است كه خدا براى جانوران در كتاب خود آمارگيرى دارد در عمر و روزى و مرگ و سعادت و شقاوت مانند بشر و دليلش اين است كه فرموده:
«كم نگذارديم در كتاب چيزى را».
5- اينكه مانند بشر در قيامت محشور شوند و بحق خود رسند چنانچه از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت است كه براى بىشاخ از شاخدار قصاص شود.
6- آنچه خطابى از سفيان بن عيينه آورده كه چون اين آيه را خواند گفت در زمين هيچ آدمى نيست جز اينكه مانند يك جانورى است يكى چون شير يورش برد، يكى چون گرگ بدرد، يكى چون سگ بانگ كند و يكى چون طاوس زيور نمائى كند.
يكى چون خنزير است كه پاك و حلال را وانهد و دنبال پليد و حرام رود چنانچه خوراك پاك براى خود افكنند و چون كسى از سر فضلهاش برخيزد در آن زبان كشد، و همچنين آدمى باشد كه اگر 50 سخن حكمت شنود يكى را حفظ نكند و اگر يك بار خطاء كردى آن را حفظ كند و جايى ننشيند جز آن را واگويد.
سپس گفته: اى برادر بدان كه با بهائم و درندهها معاشرت دارى و تا توانى
از آنها خود را نگهدار.
و آنگه گفته: معتقدان به تناسخ گويند اگر جان آدمى سعيد و فرمانبر خدا و شناساى حق و داراى اخلاق پاك باشد پس از مردن بكالبد پادشاهان درآيد و بسا گويند بجهان فرشتهها برآيد و اگر شقى و نادان و نافرمان است بتن جانورى گرايد، و هر چه بدتر باشد و شكنجه بيشتر، بايد بتن جاندار پستتر و رنجكشتر و بدبختتر درآيد، و اين آيه را دليل قول خود ساخته.
و گفتند صريح است كه هيچ جنبنده و پرنده نيست جز امتى مانند ماها و مانندى بايد در همه اوصاف ذاتيه باشد و اوصاف عرضيه در مانندى اعتبار ندارند، و بدين گفته خود افزودند كه جان همه جانداران خداشناس و آينده شناسند كه خوشند يا ناخوش، و خدا بهر جنسى از آنها رسولى فرستاده از خودشان براى اينكه باين آيه ثابت شود كه جنبندهها و پرندهها امت هستند.
سپس خداى تعالى فرموده هيچ امتى نباشد جز آنكه در او بيم دهى گذشته، و اين صريح است كه هر گروه از اين جانداران رسولى دارند كه خدا بدانها فرستاده و آنگه آن را با داستان هدهد و مورچه سليمان و داستانهاى ديگر قرآن تأييد كردهاند.
و بدان كه ما عقيده تناسخ را با دليلهاى خوبى در اصول نادرست نموديم و پاسخ آنها در اين آيه همان است كه گفتيم همانندى در برخى امور نامبرده بس است و نيازى به اثبات عقيده آنها نيست- پايان- طبرسى- ره- (4: 297 مجمع گفته: «إلا أمم» يعنى اصناف معين كه بنام خود شناخته شوند و هر صنفى شماره بسيارى دارند- از مجاهد- «امثالكم» يعنى مانند شما در اينكه آفريده خدايند و دليل اينكه صانعى دارند، گفتند:
همانندى آنان با مردم از نظر نياز بسرپرست است براى آماده كردن خوراك و جامه و خواب و بيدارى و راهنمائى در راههاى زندگى كه در هر حال بايد و صلاح باشد و آنها بىشمارند و در اينكه بميرند و محشور شوند، و بدين جمله بيان كرده
كه نبايد كسى بدانها ستم كند كه خدا آفريننده و انتقامكش است.
سپس در «إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ» گفته: يعنى پس از مرگ نزد پروردگارشان محشور شوند چنانچه بندهها، و خدا پاداشى كه آنها را سزد بدهد و نسبت به همديگرشان انتقام كشد، و در آنچه از ابى هريره روايت كردند آمده است كه خدا روز رستاخيز بهائم و جنبندهها و پرندهها را محشور سازد، و هر چيز را و عدالت خدا بدان جا رسد در آن روز كه براى جانور بيشاخ از شاخدار حق ستاند. سپس فرمايد: خاك باشيد، و از اين رو كافر هم گويد: «اى كاش بودم خاك» 40- انبياء» و از ابى ذر است كه من نزد رسول خدا بودم و دو نر بهم شاخ زدند، پيغمبر فرمود ميدانيد براى چه بهم شاخ زنند؟ گفتند: ندانيم، فرمود: ولى خدا داند و ميان آنها قضاوت كند البته بنا بر اين مانند ما باشند در حشر و قصاص و جمعى از معتقدان به تناسخ اين آيه را دليل دانستند بر اينكه بهايم و پرندهها مكلفند كه فرموده «امتهايند چون شما» و اين درست نيست زيرا ما بيان كرديم مانندى آنها از چه راه است و اگر بايد در همه چيز باشد بايستى در شكل و ژست و آفرينش و اخلاق هم مانند ما باشند، و چگونه تكليف به بهائم توان كرد و خردى ندارند و تكليف بىخرد كامل درست نباشد- پايان- رازى در (12: 218 تفسيرش) گفته: فضلاء را در تفسيرش دو قول است.
1- خدا بهائم و پرندهها را محشور كند تا بدانها عوض دهد و اين عقيده معتزله است براى اينكه دردمند كردن آنها بىجنايت آنها نيكو نيست جز براى عوض و چون دادن عوض بدانها واجب است خدا زندهشان كند تا عوضشان دهد.
2- اصحاب ما گويند كه ايجاب بر خدا نشدنيست بلكه خدا بخواست خود آنها را زنده كند و چند دليل آوردند كه عوض بر خدا واجب نيست، يكم: وجوب در آنجا
است كه تركش نكوهش آرد و نكوهش در باره خدا نشدنيست زيرا او در ذات خود كامل است و براى آنچه بيرون از او است نكوهش پذير نيست زيرا هر چه در برون رخ دهد لازم ذات را از ميان نبرد، دوّم: اگر زيانزدن بديگرى براى عوض نيكو باشد بايد از ما پسند باشد كه بديگرى زيان رسانيم و عوض بدهيم و اين نادرست است و ثابت شود كه قول بعوض نادرست است چون اين را دانستى برخى فروعى كه قاضى در اين باب گفته ياد آور شويم.
1- هر جانورى كه عوضش از خدا بايد كه در دنيا درد كشيده و عوضش را نديده، بر خداست كه در ديگر سرايش زنده كند و عوض بدو پردازد، و هر جانور كه چنين نباشد زنده كردنش در خرد بايست نيست جز اينكه خدا تعالى خبر داده همه جانوران را زنده كند و از دليل شرع دانسته شده و گفتيم جانورى باشد كه عوضى نخواهد چون جاندارى كه در زندگى دردى نچشيده و خدايش بىدرد ميرانده چون دليلى نيست كه هر مرگى دردناك باشد و بنا بر اين عوضى نخواهد.
2- هر جاندارى كه خدا اجازه سر بريدنش را داده عوض اين سر بريدنش بر خدا است و چند بخشند مانند آنكه براى خوردنش كشند و مانند آنكه براى آزارش كشند چون درندهها و گزندهها، و مانند آنكه به بيمارى آزار ديده، و مانند آنچه خدايش باركش ساخته و كار كش كارهاى دشوار، ولى اگر مردم بجاندار ستم كنند و آزارش دهند عوض بر ستمكار است و اگر هم خود بهم ستم كنند عوض بر ستمكار است، اگر گويند: جاندارى كه بنا مشروع سرش برند عوض بر كيست؟ جواب اينكه بر سربر و از اين رو پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله از سر بريدن جاندار نه براى خوردنش غدقن كرده.
3- عوض سود بسياريست كه اگر جاندار خرد داشته باشد براى آن جانبازى كند اينست عوضى كه در اينجا بايد.
4- عقيده قاضى و بيشتر معتزليان بصره اينست كه عوض پايان پذيرد و قاضى گفته اين قول اكثر مفسران است زيرا چون خدا عوض را بجانور پرداخت او را
خاك نمايد و آنگه كافر گويد: كاش من خاك بودم ابو القاسم گفته: بايد عوض بىپايان و جاويد باشد، قاضى براى خود دليل آورده كه براى ما نيكو است كه كار دشوارى را براى سود پايان پذير انجام دهيم، و دانستيم كه درد دادن بديگرى مشروط بمزد بىپايان نيست، بلخى دليل آورده كه پايان دادن بعوض بىجان گرفتن از جاندار نشود و جانگرفتن از او خود دردى باشد و عوضى خواهد و همچنين تا بىپايان بكشد.
و جوابش اينست كه دليلى نيست كه جان گرفتن هميشه دردناك است.
5- اگر جانورى از ديگرى عوض خواهد و جانور ديگر ستمكار از خدا عوضى خواهد آن را بدان ستمكش پردازد و اگر نه چنين است خدا عوض او را كامل گرداند اين مختصريست از احكام عوض بعقيده معتزله- پايان- و در تفسير قول خداوَ لِلَّهِ يَسْجُدُدر (20: 42 تفسيرش) گفته: البته ما گفتيم سجده دو نوع است يكى سجده عبادت چون سجده مسلمانان براى خدا، و ديگرى سجده انقياد و زبونى بدين معنى كه همه اينها ممكن الوجود هستند و از خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خداست.
و برخى گويند مقصود همين معنا است چون جانور را جز همان نسزد و برخى گويند مقصود معنى نخست است كه فرشتهها را سزد و ديگرى گفته هر دو معنا مقصود است چون رواست لفظ مشترك براى دو معنا آيد و آن سست است.
و در قول خداأَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِدر «20: 90 تفسيرش» گفته: اين ديگر دليل است بر نيرو و توانائى خدا تعالى و حكمتش كه پرندهها را پرواز كن آفريده و فضا را پرواز پذير چون بپرنده بالى داده كه باز و بسته گردد چنانچه شناگر در آب كند، و هوا را نازك آفريده كه بآسانى دريده شود و نفوذ پذيرد و گر نه پرواز نميشد «ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ» چون تن پرنده سنگين است و خود بخود در فضا آويزان نماند و نگهدارى خواهد و آن جز خدا نباشد، قاضى گفته: همانا
خدا آن را بخود بسته براى آنكه ابزار ماندن در فضا را او بپرنده داده- پايان- اينكه فرمود «و الطير» يعنى پرنده هم تسبيح كرد و گذشت كه تسبيحش يا بمعنى حقيقى است چون فهمش را دارد و يا در آن وقت بمعجزه داود فهمش را يابد، يا مقصود زبان حال است چنانچه در تسبيح جمادات گذشت يا مقصود شناى آنها است در فضا.
رازى در (32: 300 تفسيرش) گفته: مانعى ندارد كه پرنده سخن گويد ولى همه امت گويند مكلف تنها پرى و آدمى و فرشته است و پرندهها نشود بدرجه از خرد رسند كه شايان تكليف است بلكه چون كودك خردسال دستور پذير بودند و همين معجزه داود7بود كه در فهم باندازه كودك فرمانپذير رسيدند.
طبرسى- ره- در (7: 58 مجمع) گفته: خود مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح بود و دليل بود كه مسخر كن آنها توانا است و درمانده نيست چون بندهها از جبّائى و على بن عيسى، و گفتند: پرندهها در بام و شام با او تسبيح ميخواندند و اين معجزه او بود، از وهب قول خدا «أَ لَمْ تَرَ» رازى در (24: 10- 11 تفسيرش) گفته: يعنى آيا ندانيد و بايد بدانيد. و مقصود از تسبيح دلالت اين چيزها است بر اينكه خدا از كاستى بركنار است و اوصاف جلال دارد، يا در باره برخى همين است و در باره ديگران گفتار با زبانست و معنى عمومى نخست نزديكتر است و اما اينكه گفته شود يك لفظ در معنى حقيقى و مجازى هر دو استعمال شده جائز نيست و همان معنى نخست ميماند.
اگر گويند تسبيح بدين معنا از هر آفريده باشد و چرا بهمان خردمندان مخصوص كرده است؟
گوئيم چون آفريدن خردمندان بهتر رهنما ببود صانع است سبحانه چون شگفتيها در او بيش است.
و چون ياد آورد كه اهل آسمانها و زمين تسبيح گويند فرمود: آنها هم كه در هوايند چون پرندهها تسبيح گويند، زيرا دادن نيرو بتن سنگين تا در هوا بماند و صف بندد و پر گشايد و بندد از اعظم دلائل است بر توانائى صانع مدبّر سبحانه و پرش آنها را سجده آنها نموده براى خدا و اين تاييد آنچه را كه ما گفتيم از اينكه مقصود از تسبيح دلالت اين امور است بر تنزيه نه گفتار بزبان «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ» يعنى خدا ميداند و دليلش «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ» باشد و آن اختيار جمهور متكلمين است.
2- يعنى همه آفريدهها نماز و تسبيح كه فريضه آنها است ميدانند 3- يعنى همه ميدانند نماز و تسبيح بر خدا را كه بدان مكلفند و بنا بر اين دو «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ» جمله جدا نيست، و از ابى ثابت روايت است كه نزد ابى جعفر باقر7نشسته بودم و فرمود بمن: ميدانى اين گنجشكها نزد برآمدن خورشيد و پس از آن چه گويند؟ فرمود: پروردگار خود را تقديس كنند و از او خوراك روز خود را خواهند و متكلمين اين را دور از باور دانستند.
گفتند اگر پرنده خداشناس بود چون خردمندان بود كه سخن و اشاره ما را ميفهميد ولى چنين نيست چون ببديهه ميدانيم از كودكى كه چيز فهم نيست كم فهمتر است و سزاوارتر است كه اين گونه دريافت در او نباشد و چون ثابت شد خداشناس نيست، نشود كه گفتارش تسبيح خدا باشد و تسبيح ندارد جز با زبانحال.
سپس بسيارى از چارهجوئيها و نازككاريهاى جانداران را چنانچه بيايد يادآورى كرده و آنها را دليل آورده كه فهم و خرد دارند و آنگه گفته: خردمندان زيرك از اين گونه كارها و چارهها در مانند و چرا نبايد گفت: خدا شناخت و ستايش خود را بدانها الهام ميكند و گرچه بامور ديگرى كه آدمى داند آشنا نباشند، و چه خوب گفته شهاب سمعانى كه گفته: خدا والاتر از آنست كه با ترازوى اعتزال سنجيده شود.
و در قول خداوَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍدر (24: 16- 19 تفسيرش) گفته