كه نبايد كسى بدانها ستم كند كه خدا آفريننده و انتقامكش است.
سپس در «إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ» گفته: يعنى پس از مرگ نزد پروردگارشان محشور شوند چنانچه بندهها، و خدا پاداشى كه آنها را سزد بدهد و نسبت به همديگرشان انتقام كشد، و در آنچه از ابى هريره روايت كردند آمده است كه خدا روز رستاخيز بهائم و جنبندهها و پرندهها را محشور سازد، و هر چيز را و عدالت خدا بدان جا رسد در آن روز كه براى جانور بيشاخ از شاخدار حق ستاند. سپس فرمايد: خاك باشيد، و از اين رو كافر هم گويد: «اى كاش بودم خاك» 40- انبياء» و از ابى ذر است كه من نزد رسول خدا بودم و دو نر بهم شاخ زدند، پيغمبر فرمود ميدانيد براى چه بهم شاخ زنند؟ گفتند: ندانيم، فرمود: ولى خدا داند و ميان آنها قضاوت كند البته بنا بر اين مانند ما باشند در حشر و قصاص و جمعى از معتقدان به تناسخ اين آيه را دليل دانستند بر اينكه بهايم و پرندهها مكلفند كه فرموده «امتهايند چون شما» و اين درست نيست زيرا ما بيان كرديم مانندى آنها از چه راه است و اگر بايد در همه چيز باشد بايستى در شكل و ژست و آفرينش و اخلاق هم مانند ما باشند، و چگونه تكليف به بهائم توان كرد و خردى ندارند و تكليف بىخرد كامل درست نباشد- پايان- رازى در (12: 218 تفسيرش) گفته: فضلاء را در تفسيرش دو قول است.
1- خدا بهائم و پرندهها را محشور كند تا بدانها عوض دهد و اين عقيده معتزله است براى اينكه دردمند كردن آنها بىجنايت آنها نيكو نيست جز براى عوض و چون دادن عوض بدانها واجب است خدا زندهشان كند تا عوضشان دهد.
2- اصحاب ما گويند كه ايجاب بر خدا نشدنيست بلكه خدا بخواست خود آنها را زنده كند و چند دليل آوردند كه عوض بر خدا واجب نيست، يكم: وجوب در آنجا
است كه تركش نكوهش آرد و نكوهش در باره خدا نشدنيست زيرا او در ذات خود كامل است و براى آنچه بيرون از او است نكوهش پذير نيست زيرا هر چه در برون رخ دهد لازم ذات را از ميان نبرد، دوّم: اگر زيانزدن بديگرى براى عوض نيكو باشد بايد از ما پسند باشد كه بديگرى زيان رسانيم و عوض بدهيم و اين نادرست است و ثابت شود كه قول بعوض نادرست است چون اين را دانستى برخى فروعى كه قاضى در اين باب گفته ياد آور شويم.
1- هر جانورى كه عوضش از خدا بايد كه در دنيا درد كشيده و عوضش را نديده، بر خداست كه در ديگر سرايش زنده كند و عوض بدو پردازد، و هر جانور كه چنين نباشد زنده كردنش در خرد بايست نيست جز اينكه خدا تعالى خبر داده همه جانوران را زنده كند و از دليل شرع دانسته شده و گفتيم جانورى باشد كه عوضى نخواهد چون جاندارى كه در زندگى دردى نچشيده و خدايش بىدرد ميرانده چون دليلى نيست كه هر مرگى دردناك باشد و بنا بر اين عوضى نخواهد.
2- هر جاندارى كه خدا اجازه سر بريدنش را داده عوض اين سر بريدنش بر خدا است و چند بخشند مانند آنكه براى خوردنش كشند و مانند آنكه براى آزارش كشند چون درندهها و گزندهها، و مانند آنكه به بيمارى آزار ديده، و مانند آنچه خدايش باركش ساخته و كار كش كارهاى دشوار، ولى اگر مردم بجاندار ستم كنند و آزارش دهند عوض بر ستمكار است و اگر هم خود بهم ستم كنند عوض بر ستمكار است، اگر گويند: جاندارى كه بنا مشروع سرش برند عوض بر كيست؟ جواب اينكه بر سربر و از اين رو پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله از سر بريدن جاندار نه براى خوردنش غدقن كرده.
3- عوض سود بسياريست كه اگر جاندار خرد داشته باشد براى آن جانبازى كند اينست عوضى كه در اينجا بايد.
4- عقيده قاضى و بيشتر معتزليان بصره اينست كه عوض پايان پذيرد و قاضى گفته اين قول اكثر مفسران است زيرا چون خدا عوض را بجانور پرداخت او را
خاك نمايد و آنگه كافر گويد: كاش من خاك بودم ابو القاسم گفته: بايد عوض بىپايان و جاويد باشد، قاضى براى خود دليل آورده كه براى ما نيكو است كه كار دشوارى را براى سود پايان پذير انجام دهيم، و دانستيم كه درد دادن بديگرى مشروط بمزد بىپايان نيست، بلخى دليل آورده كه پايان دادن بعوض بىجان گرفتن از جاندار نشود و جانگرفتن از او خود دردى باشد و عوضى خواهد و همچنين تا بىپايان بكشد.
و جوابش اينست كه دليلى نيست كه جان گرفتن هميشه دردناك است.
5- اگر جانورى از ديگرى عوض خواهد و جانور ديگر ستمكار از خدا عوضى خواهد آن را بدان ستمكش پردازد و اگر نه چنين است خدا عوض او را كامل گرداند اين مختصريست از احكام عوض بعقيده معتزله- پايان- و در تفسير قول خداوَ لِلَّهِ يَسْجُدُدر (20: 42 تفسيرش) گفته: البته ما گفتيم سجده دو نوع است يكى سجده عبادت چون سجده مسلمانان براى خدا، و ديگرى سجده انقياد و زبونى بدين معنى كه همه اينها ممكن الوجود هستند و از خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خداست.
و برخى گويند مقصود همين معنا است چون جانور را جز همان نسزد و برخى گويند مقصود معنى نخست است كه فرشتهها را سزد و ديگرى گفته هر دو معنا مقصود است چون رواست لفظ مشترك براى دو معنا آيد و آن سست است.
و در قول خداأَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِدر «20: 90 تفسيرش» گفته: اين ديگر دليل است بر نيرو و توانائى خدا تعالى و حكمتش كه پرندهها را پرواز كن آفريده و فضا را پرواز پذير چون بپرنده بالى داده كه باز و بسته گردد چنانچه شناگر در آب كند، و هوا را نازك آفريده كه بآسانى دريده شود و نفوذ پذيرد و گر نه پرواز نميشد «ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ» چون تن پرنده سنگين است و خود بخود در فضا آويزان نماند و نگهدارى خواهد و آن جز خدا نباشد، قاضى گفته: همانا
خدا آن را بخود بسته براى آنكه ابزار ماندن در فضا را او بپرنده داده- پايان- اينكه فرمود «و الطير» يعنى پرنده هم تسبيح كرد و گذشت كه تسبيحش يا بمعنى حقيقى است چون فهمش را دارد و يا در آن وقت بمعجزه داود فهمش را يابد، يا مقصود زبان حال است چنانچه در تسبيح جمادات گذشت يا مقصود شناى آنها است در فضا.
رازى در (32: 300 تفسيرش) گفته: مانعى ندارد كه پرنده سخن گويد ولى همه امت گويند مكلف تنها پرى و آدمى و فرشته است و پرندهها نشود بدرجه از خرد رسند كه شايان تكليف است بلكه چون كودك خردسال دستور پذير بودند و همين معجزه داود7بود كه در فهم باندازه كودك فرمانپذير رسيدند.
طبرسى- ره- در (7: 58 مجمع) گفته: خود مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح بود و دليل بود كه مسخر كن آنها توانا است و درمانده نيست چون بندهها از جبّائى و على بن عيسى، و گفتند: پرندهها در بام و شام با او تسبيح ميخواندند و اين معجزه او بود، از وهب قول خدا «أَ لَمْ تَرَ» رازى در (24: 10- 11 تفسيرش) گفته: يعنى آيا ندانيد و بايد بدانيد. و مقصود از تسبيح دلالت اين چيزها است بر اينكه خدا از كاستى بركنار است و اوصاف جلال دارد، يا در باره برخى همين است و در باره ديگران گفتار با زبانست و معنى عمومى نخست نزديكتر است و اما اينكه گفته شود يك لفظ در معنى حقيقى و مجازى هر دو استعمال شده جائز نيست و همان معنى نخست ميماند.
اگر گويند تسبيح بدين معنا از هر آفريده باشد و چرا بهمان خردمندان مخصوص كرده است؟
گوئيم چون آفريدن خردمندان بهتر رهنما ببود صانع است سبحانه چون شگفتيها در او بيش است.
و چون ياد آورد كه اهل آسمانها و زمين تسبيح گويند فرمود: آنها هم كه در هوايند چون پرندهها تسبيح گويند، زيرا دادن نيرو بتن سنگين تا در هوا بماند و صف بندد و پر گشايد و بندد از اعظم دلائل است بر توانائى صانع مدبّر سبحانه و پرش آنها را سجده آنها نموده براى خدا و اين تاييد آنچه را كه ما گفتيم از اينكه مقصود از تسبيح دلالت اين امور است بر تنزيه نه گفتار بزبان «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ» يعنى خدا ميداند و دليلش «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ» باشد و آن اختيار جمهور متكلمين است.
2- يعنى همه آفريدهها نماز و تسبيح كه فريضه آنها است ميدانند 3- يعنى همه ميدانند نماز و تسبيح بر خدا را كه بدان مكلفند و بنا بر اين دو «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ» جمله جدا نيست، و از ابى ثابت روايت است كه نزد ابى جعفر باقر7نشسته بودم و فرمود بمن: ميدانى اين گنجشكها نزد برآمدن خورشيد و پس از آن چه گويند؟ فرمود: پروردگار خود را تقديس كنند و از او خوراك روز خود را خواهند و متكلمين اين را دور از باور دانستند.
گفتند اگر پرنده خداشناس بود چون خردمندان بود كه سخن و اشاره ما را ميفهميد ولى چنين نيست چون ببديهه ميدانيم از كودكى كه چيز فهم نيست كم فهمتر است و سزاوارتر است كه اين گونه دريافت در او نباشد و چون ثابت شد خداشناس نيست، نشود كه گفتارش تسبيح خدا باشد و تسبيح ندارد جز با زبانحال.
سپس بسيارى از چارهجوئيها و نازككاريهاى جانداران را چنانچه بيايد يادآورى كرده و آنها را دليل آورده كه فهم و خرد دارند و آنگه گفته: خردمندان زيرك از اين گونه كارها و چارهها در مانند و چرا نبايد گفت: خدا شناخت و ستايش خود را بدانها الهام ميكند و گرچه بامور ديگرى كه آدمى داند آشنا نباشند، و چه خوب گفته شهاب سمعانى كه گفته: خدا والاتر از آنست كه با ترازوى اعتزال سنجيده شود.
و در قول خداوَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍدر (24: 16- 19 تفسيرش) گفته
در اين آيه پرسشها است.
1- خدا فرموده هر جنبنده را از آب آفريده با اينكه بسيارى از جنبندههايند كه از آب آفريده نيستند چون فرشتهها كه از همه آفريدهها در شمار بيشند از نور آفريده شدند، پريان هم كه از آتش آفريده شدند، آدم هم از خاك آفريده شده و عيسى از باد كه فرموده «دميديم در آن از روح خود، 12- التحريم» و نيز بسيارى از جانورانند كه از نطفه بر نيايند، و جواب از چند راه است: يكم كه بهتر از همه است قفال گفته: و آن اينست كه «مِنْ ماءٍ» قيد دابه است نه صله «خلق» و مقصود اينست كه هر جانورى از آب پديد شود آفريده خدا است.
دوم: اينكه مايه آفرينش همه آفريدهها آب است كه روايت است نخست چيزى كه خدا تعالى آفريد گوهرى بود و بدان نگريست و از هيبت خدا آب شد و از آن آب آتش و هواء و روشنى آفريد، و چون مقصود از اين آيه بيان اصل آفرينش است و مايه آن آب بوده چنين تعبير كرده.
سوّم مقصود از دابه جنبنده بر زمين است كه مسكن او است و فرشته و پرى را نگيرد، و چون بيشتر اين جانوران از آباند چون يا از نطفهاند يا در آب زندهاند، از اين رو همه را از آب تعبير كرد.
2- كشش شكم را بر زمين چگونه راه رفتن ناميده؟
و جوابش اينست كه بر سبيل استعاره چنانچه گويند كار فلانى براه نيفتاده و بر روش مشاكله است.
3- اين سه بخش همه را فرا ندارد زيرا جاندارانى باشند كه بر بيش از چهار پا روند چون عنكبوت و كژدم و هزار پا با 44 پا راه رود.
جواب اينست كه اينها كميابند و نابود بشمارند، بعلاوه فلاسفه گويند جاندارى كه بيش از چهار پا دارد روى همان چهار تكيه دارد در راه رفتن و جمله «يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ» آگهى است بوجوه اختلافهاى ديگر در جانداران جز اختلاف در وضع راه رفتن
كه در اينجا ببرخى از آنها پردازيم بخش پذيرى يكم: جانوران بسا در اندامى مانندند چون آدمى و اسب در گوشت و پى و استخوان يا از هم جدايند در اصل عضو يا وصفش و در اصل عضو هم يا ماده آن مشترك است يا نه يكم چون دم اسب كه در آدمى نيست ولى مايه آن كه استخوان و پى و گوشت است مشترك است و دومى چون صدفى كه پوست سنگ پشت است و فلسى كه بر پشت ماهى است و خارى كه بر تن خارپشت است و آدمى هيچ كدام را ندارد.
و اختلاف در وصف عضو يا در اندازه است چون چشم جغد كه درشت است و چشم عقاب كه خرد است يا در شمار است چون پاى پارهاى عنكبوتان كه شش است و پارهاى ديگر كه 8 يا 10 است و يا در چگونگى مانند رنگ، شكل، سفتى، نرمى يا در وضع چون پستان فيل كه نزديك سينه او است و پستان اسب كه نزد ناف است و يا در كار است چون گوش فيل كه مگس پرانست بخلاف آدمى و بينى او كه با آن چيزها را بگيرد بخلاف جانداران ديگر و يا در پذيرش مانند چشم شب پره كه زود از روشنى خيره شود و چشم خطاف برعكس آنست تقسيم دوم: جاندار يا آبى است و در آن زنده است يا زمينى يا نخست آبيست و آنگه زمينى شود جانداران آبى چند حال مخصوص دارند يا جا، خوراك و نفس آنها در آبست و بجاى تنفس بهواء آب را بدرون خود كشند و برون آرند و اگر از آب جدا شوند زنده نمانند و همه ماهيها چنين باشند، يا جايش آبست و غذايش آب ولى تنفس ندارد چون برخى رستههاى صدف كه هوا نبيند و آب بدرون نكشد، دوم: جاى برخى جانوران آبى نهر است و برخى آبهاى ايستاده چون قورباغه و برخى دريا سوم برخى در ژرفا باشند، برخى در كناره، برخى در گل و برخى در سنگ چهارم: جانورانى كه در آب رفت و آمد دارند برخى با سر فرو روند و با بال شنا كنند چون ماهى، و يا بر پاها شنا كنند چون قورباغه، برخى در ته
آب راه روند چون خرچنگ و برخى بخزند چون كرم.
جانوران خشكى هم از دو نظر حال آنها سنجيده شود.
يكم برخى از راه دهان يا بينى نفس كشند و برخى چنين نفس نكشند مانند زنبور و مگس عسل دوم: برخى جانوران زمين جايگاه مشخصى دارند، و برخى هر شبى جايى بسر برند جز اينكه بچه آرند و براى پرستاريش بر سر آن بمانند، و آنها كه جا دارند برخى بر قله تپههايند و برخى روى زمين.
سوم: جانور خشكى پرنده بدو بال با دو پا راه رود و راه رفتن برخى دشوار باشد بر او چون خطاف بزرگ و شب پره و اما آنكه بالش پوست يا پرده است پا ندارد چون نوعى مار پرنده در حبشه چهارم- پرندهها مختلفند برخى با هم زندگى كنند مانند كراكى و برخى تنها مانند عقاب و همه پرندههاى شكارى كه بر سر طعمه ستيزه دارند و براى شكار كوشايند، برخى جفت هم زندگى كنند چون قطا، برخى گاهى با هم و گاهى تنها، سپس آنكه تنها است بسا شهريست و بسا بيابانى و بسا در باغها زندگى كند ميان همه جانداران تنها آدمى است كه نميتواند تنها زندگى كند، زيرا وسيله زندگى و معاشش بشركت در مدينه است و زنبور عسل و برخى پروانهها هم در اجتماعى بودن چون آدميند ولى حدا و كراكى پيرو يك رئيس باشند و مورچه اجتماعى است و رئيس ندارند.
پنجم: پرندهها گوشت خوار دارند و دانه چين و گياه خوار و برخى چون مگس عسل تنها از گل تغذيه كند و عنكبوت تنها از مگس و برخى با هم يك خوراك دارند.
و اما بخش سوم جانوريست كه يك بار آبيست و يك بار در خشكى و گويند جانوريست كه در دريا زندگى كند و آنگه بخشكى رود و در آن بماند.
تقسيم سوم: برخى جانوران بطبع خود مأنوسند با هم (چون آدمى و برخى