طمع دخول در بهشت عبادت تُجّار است. و عبادت بخاطر محبت خداوند عبادت آزاده گان است.
تَعصِى اللهَ و انتَ تَظهَرُ حُبَّهُ
هذا لَعَمرى فى الفَعالِ بديع
لوكان حُبُّك صادقاً لَاطَعتَه
إن المُحّب لِمَن يحِبّ مُطِيعٌ
نافرمانى و عصيان خدا را مى كنى در حالى كه اظهار محبت او را مى نمايى. بجانم قسم اين امر تازه اى است اگر دوستى تو راست مى بود حتماً از او اطاعت مىكردى، همانا دوست مطيع دوست خود مىباشد.
مقام محبان خدا
إمام صادق (ع) دريك حديث معتبرالسند مىفرمايد: «هل الدين الا الحُبّ»؛ آيا دين غير از محبت (چيزى ديگرى) است؟ بعد اين آيه را خواند:«إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي ..»اگر خدا را دوست داريد، از من (رسول الله) (ص) پيروى كنيد. در آيه 165 سوره بقره مىفرمايد:«وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»(البقرة: 165)؛ كسانى كه إيمان دارند محبت شان بخداوند شديد تر است. محبت خداوند در اخلاق اسلامى از جايگاه رفيعى بر خور دار است، و ما در كتاب اخلاق اسلامى آن را تا حدى بيان داشته ايم.
محبت يك عاقل به ديگرى داراى سه علت است:
1- كسى كه دفع ضرر از او كند؛
2- كسى كه به او نفعى برساند؛
3- كسى كه داراى كمال باشد.
مؤمن مىداند كه جز خدا كسى دفع ضرر از او نمى تواند، اگر والدين يا طبيب و دوستان از او دفع ضرر كنند باز هم بكمك تكوينى و تشريعى خداوند است. چنانچه همهى نعمتهاى مادى و معنوى و روحانى و بالاتر از همه وجود ما، روح ما و جسم ما از خداوند است كه
موقوف بر صدها يا هزاران شرط تكوينى است كه همه را خداوند فراهم كرده است. مهم تر از همه خداوند كمال مطلق لايتناهى است و همهى كمالات إنسانها نسيم كمال اوست. بنا بر اين مؤمن بخداى خود كه دافع ضرر و رساننده همهى نعمتها به بندگان خود است خدا را دوست دارد و مؤمن بعنوان يك عاقل كه خدا را كمال مطلق مىداند او را دوست دارد و اين كه هر كمال إنسانى به او منتهى مىشود بازهم او را دوست دارد.
نيست ما را، بجز از وصل تو، ديگر هوسى
اين محبت ز متاع دو جهان ما را بس
جمله اخير اين كه خداوند تنها موجودى است كه مستحق حقيقى محبت است چون همهى أسباب دوستى از اوست. دقت كنيد كه كمال ما در محبت خداوند است. به فرمايش إمام صادق (ع) آيا دين غير از حب و دوستى خداوند است مؤمن بايد غير ازخداوند براى خود ولى و ناصرى نگيرد و تنها سرپرستى مؤمنين؛ بلكه همهى موجودات جهان با خداوند است. ولى سرپرست گرفتن كفار بر مؤمن حرام است كه در آيات زياد قرآن ازآن نهى شده است و محبت با كفار حرام است حتى اگر كافر پدر و پسر و برادر مسلمان باشد و سرپرست گرفتن آنان نيز ناروا است.
«إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ»(الانفال: 34)؛ دوستان خدا، مؤمنين تقوى دارى هستند كه معصيت خدا را نمىكنند و إينانند كه ترس و غمى بر آنان نيست. آثار دوست داشتن خدا، در اين آيه دو چيز است: اول محبت خدا با مؤمن، دوم: آمرزش گناهان او، سوم: كه در قيامت ترس و غمى ندارند.
دوستان خدا در قرآن
«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ؛ لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(يونس: 62- 64)؛ آگاه باشيد كه دوستان متصل به خدا، ترسى بر آنان نيست و نه غمى دارند، كسانى كه إيمان
آورده اند و تقوى داشتند. براى آنان در زندگانى حاضر و در (زندگانى) ديگر (در قيامت يا بهشت) شاد هستند. كلمات (وعده هاى) خدا تبديلى ندارد و اين (مژده) همان فوز بزرگ است. دوستان مُقّرب بحق تعالى در دنيا و اخرت از فيوضات معنوى ربّانى بر خور دارند؛ و مانند نفوس ضعيفه بهر باد نمى لرزند و تحت تأثير مسايل مادى و مقطعى نمى روند.
ما رهروان بخلوت شب، چون سفر كنيم
بر تاج خسروان، بحقارت نظر كنيم.
مصاعب و مصائبى كه در دنيا بر إنسانها عارض ميگردد هر چند از نگاه فيزيكى بر أولياء و عوام مؤمنين و حتى دشمنان خدا فشار يكسان دارد ولى از نگاه روانى غم و اندوه متفاوت است، سيد اولياى اولين و اخرين از گرسنه گى رنج مى برد و برمرگ فرزند خود ابراهيم به شهادت تاريخ، گريه نمود آيا سيد البشر از فوت و دفن دختر خود محزون نشد؟ شايد إنكار آن نوعى توهين به إنسانيت آن حضرت (ص) باشد و همچنين از شهادت عموى خود حمزه (رض) ولى ترس و غم أولياء نسبت به ديگران بسيار ضعيف و قليل وكوتاه مدت است. بلى در قيامت أولياء جز خوشنودى و سرور، غم و اندوه و ترسى ندارند«أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(الأنعام: 82)
دام خطرناك ابليس
جماعتى از دين داران ادعا دوستى با خدا را دارند و ميگويند ما مطمئنيم كه در قيامت بهشت مى رويم جماعتى از صوفيه رسوايى را بالاتربرده اند و ميگويند عارف وقتى بكمال رسيد، تكليف از او ساقط مىشود آخر او ديگر تكاملى ندارد!! اين غافلان گمراه نمىدانند پيامبر بزرگ اسلام رئيس أولياء الله كاملين مكملّين بود تا آخرين لحظه حيات مكلف بود و خداوند را پرستش مىكرد.
بزرگترين امتياز أولياء الله در آيه يونس إيمان و تقوى (انجام فرايض و اجتناب محرمات) بوده، هر كسى خطاب قرآن را به سيد البشر بخواند، ميداند ادعاى سقوط تكليف خارج از
دين اسلام و وسوسه شيطان رجيم است.
خاتمه:
در بيان بعضى اصنافى كه خداوند آنان را دوست دارد و يا دوست ندارد:
اول:دوست داشتنى هاى خداوند: صابرين، متطهرين، متقين، محسنين صابرين متوكلين مقسطين (عدالت كنندگان بين مردم) مطهرين جنگ كنندگان در راه خدا پيروى كنندگان از پيامبر (ص)
دوم:خداوند مىفرمايد: اصناف و أعمالى را دوست ندارد: مفسدين، الفساد، كفار، كافرين، ظالمين، معتدين، مختال فخور (=فاسد فخركننده) خوان اثيم (خيانتكار گنهكار) الجهر بسوء غيبت، مسرفين خائنين، فرحين.
گناه زمينه ساز گناه
«إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ(آلعمران: 155)؛ كسانيكه از شما روز ملاقات دودسته (مسلمانان و مشركين در جنگ) فرار كردند، همانا شيطان آنها را به وسوسه هاى خود به سبب بعضى از أعمالى كه كسب نموده بودند به لغزش افگند. و خداوند از آنها عفو فرموده كه آمرزنده و برد بار است.
از اين آيه اين قانون كلى به دست مىآيد كه گناه معنويت و روحانيت نفس آدمى را تا حدى آلوده مىسازد و زمينه ساز ارتكاب او براى گناه ديگرى مىشود و هكذا و لذا براى مرد مؤمن لازم است گناه نكند و اگر گاهى گناه كرد زود توبه و إستغفار كند تا أثر آن از نفس محو شود. و گرنه از گناهانى كو چك به ارتكاب گناهان بالاتر مى پردازد. به اين آيه توجه فرماييد:«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ»(الروم: 10)؛ عاقبت مردم بدكار (از بدى به اين جا رسيد) كه آيات خدا را به دورغ نسبت
دادند و به آنها استهزاء و مسخره مىكردند.
آيه سوم: بر يهوديها بيچاره گى و ذلت فرود آمد و مورد غضب خداوند قرار گرفتند (علت آن) اين بود كه به آيات خدا كفر ورزيدند و استهزاء مىكردند و أنبياء را بدون حق مى كشتند (و اين قتل و كفر به سبب) آن است كه معصيت و تجاوز كارى مىكردند. دقت كنيد معصيت موجب و زمينه ساز كفر به آيات خدا و قتل انبياى خداوند مىشود كه از اكبر كباير موبقه و مهلكه است كه بنوبت خود سبب ذلت و بيچاره گى- پيش از عذاب قيامت- دردنيا مىشود.
واقعاً موضوع گناه خطرناك است و آدمى را به كفر مى كشاند بايد مواظب نفس خود باشيم كه گناه نكنيم و اگر گناهى كرديم زود آن را به توبه و إستغفار و إنابه جبران كنيم. اللهم بفضلك وكرمنك اعصمنا من العصيان و التعدّى.
دو سؤال مهم در دو آيه (النساء: 43)
در آيه 43 سوره نساء دو سؤال مهم وجود دارد كه هر كسى جواب معقول آن را به اين نويسنده ارايه دهد، جايزه دريافت ميدارد.
سؤال اول: جمله(إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ(النساء: 43)) است لازم به ذكر نبود چون از ذيل آيه معناى آن معلوم بود.[1]
سؤال دوم: كلمه «أو» در جمله(أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ(النساء: 43)) معناى آيه را از نظر فقه خراب مىكند، لذا آن را به حرف (واو) تأويل برده اند، چون آمدن «أو» به جاى (واو) خيلى بعيد نيست. ولى تأويل بردن اشكال ديگرى دارد. والله العالم بالحال.
سؤال دوم در آيه 6 سوره مائده نيز جارى است«أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ»(المائدة: 6)
[1]- و اين كه روايات مىگويد مراد جواز عبور جُنُب از مسجد است بهيچ وجه از قرآن فهميده نمىشود و قبول اين روابات بد سليقه گى است و بايد علم آنها را به صاحبان و گويندگان آنها رد كنيم.
حوا از چه خلق شد.
«... خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها ..»(النساء: 1) و در سوره اعراف آمده:«وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها»(الأعراف: 189)
وقتى خلق به معناى جعل تفسير شود، معناى آيه اين مىشود كه بدن حوا از بقيه گِل اندام آدم ساخته شده. و نفس واحده را بايد به بدن مادى آدم تفسير كنيم و گرنه معناى آيه اين مىشود كه بدن و روح حوا را از روح آدم آفريديم و يا قرار داديم كه مفهومى ندارد وآدم و حوا و فرزندان بلا واسطه آدم هر كدام از خود روح جداگانه اى داشته اند. (دقت شود)
تيمم به جاى غسل و وضوء
«فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»(النساء: 43)؛ (ا گر در موقع غسل و وضوء) آب نيابيديد با خاك پاكى تيمم كنيد. (جاى بلندى را قصد كنيد)
بر تشريع تيمم ايراد گرفته اند كه دست زدن بخاك و ماليدن آن به رو و دست چه فايده اى دارد خصوصاً كه بسيارى از خاكها مكروب دارد؟
جواب اين ايراد دوگونه است، يكى عام و ديگرى خاص.
جواب خاص: ما وقتى خداوند را بعنوان عالِم و قادر بر همه چيز و به همه چيز قبول كرديم و او را در تكوين و تشريع حكيم دانستيم كه دلايل آن در علم كلام ذكر شده حق ايراد را نداريم و گرنه ايراد مخصوص به چند مورد از تشريعات فقهى تيمم نمىماند؛ بلكه در غالب أحكام فقهى خصوصاً در عبادات جارى مىشود.
جواب عام: آن اين است كه خداوند عالم و قادر و حكيمى است همهى دستورات او معقول و داراى حكمت و حقانيت و خير و بركت است، ندانستن ما از علل و أسباب أحكام، حكايت از محدوديت علمى ما مىكند(وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا)(الإسراء: 85) نه از نقص أحكام.
و عين همين سؤال و جواب در تكوين و جهان خلقت نيز وجود دارد. مردم دوره هاى گذشته از علل و أسباب و حكمت بسيارى از موجودات آگاهى نداشتند و ايراد مى گرفتند و حتى از همين زاويه (ناآگاهى بحكمت و استحكام كائنات جهان ماده) منكر آفريدگار جهان مىشدند و به جاى خالق دانا و توانا و زنده و حكيم، طبيعت كَر وكُور را معرفى مىكردند!! و به جاى روح در إنسان به سلولهاى مغز بسنده مىكردند. ولى پيشرفت علوم طبيعى- فيزيك كيميا (شيمى) بيالوژى جيالوژى و خصوصاً فيزى لوژى إنسانى و حيوانى و نباتى و نيز علم نجوم- عظمت خالق دانا و توانا و حكيم را بسيار روشن ساخت و همه سنگر هاى موهوم ماتريالزم را بى رحمانه ويران ساخت و حتى علم روحى جديد، وجود روح إنسان را علمى ساخت. إنسان بحكم عقل و فطرت- با تجربيات علمى دو سه قرن اخير- معذور نيست و حتى هيچ مجوزى ندارد كه جهل خود به فلسفه تكوين و تشريع را دليل إنكار قرار دهد.
بلى جاهل حق سؤال را دارد كه فرق آن با إنكار بسيار روشن است بعضى از دانشمندان معاصربا در نظر داشت علوم روز چنين جواب ميدهد: «امروز ثابت شده كه خاك به خاطرداشتن باكتريهاى فراوان مى تواند الودگيها را از بين ببرد، اين باكتريها كه كار آنها تجزيه كردن مواد آلى و از بين بردن انواع عفونتهاست معمولا در سطح زمين و اعماق كم كه از هوا و نور آفتاب بهتر مى توانند إستفاده كنند فراوانند، به همين دليل هنگامى كه لاشه هاى حيوانات و يا بدن إنسان پس ازمردن زير خاك دفن شود و همچنين مواد آلوده گوناگونى كه روى زمينها مىباشد، در مدت نسبتاً كوتاهى تجزيه شده و بر أثر حمله باكتريها كانون عفونت از هم متلاشى مىگردد، مسلم است اگر اين خاصيت در خاك نبود كره زمين در مدت كوتاهى مبدل به يك كانون عفونت مىشده، اصولًا خاك خاصيتى شبيه مواد «آنتى بيوتيك» دارد و تأثير آن در كشتن ميكربها فوق العاده زياد است.
بنابر اين خاك پاك نه تنها آلوده نيست؛ بلكه از بين برنده آلودگيها است و مى تواند از اين نظرتا حدودى جانشين آب شود، با اين تفاوت كه آب حلال است يعنى ميكربها را حل كرده و با خود مى برده ولى خاك ميكرب كُش است. أما بايد توجه داشت كه خاك تيمم كاملًا پاك باشد همانطور كه قرآن در تعبير جالب خود مىگويد: (طيباً) قابل توجه اين كه تعبير به «صعيد» كه از ماده «صعود» گرفته شده اشاره به اين است كه بهتر است خاكهاى سطح زمين براى اين كار انتخاب شود؛ همان خاكهايى كه در معرض تابش آفتاب و مملو ازهوا و باكتريهاى ميكرب كُش است، اگر چنين خاكى طيب و پاكيزه نيز بود، تيمم با آنان أثرات فوق را دارد بدون اين كه كمترين زيانى داشته باشد.
جاهل قاصر معاقب نيست
«رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(النساء: 165)؛ رسولان (ما) بشارت دهنده (به بهشت) و بيم دهندگان (به دوزخ) هستند تا براى مردم بر خدا (در صورت محروم شدن آنان از بهشت و رفتن به دوزخ) حجتى بعد از رسولان نباشد. بلى وجود أنبياء در زمان حيات شان حجت خدا بر مردم است و مردم كافر قهراً يا مقصر هستند يا معاند چنانچه قرآن مىگويد:«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا»(النمل: 14)؛ با اين كه ارواح شان به آيات ما يقين داشتند آنها را از روى ستم و تكبر إنكار كردند و امثال اين آيه كه در مذمت مقصرين و معاندين وارد شده زياد است. بلى در أماكن دور كره زمين مردمى كه خدمت رسولان نرسيده اند و عقل كاملى ندارند قاصر و معذورند ولى پس از فوت أنبياء و ائمه و سد باب معجزه بعيد نيست حتى در زمان ما، نود در صد مردم، جاهل قاصر باشند كه مستحق عقاب نيستند. و ما اين موضوع را در كتابهاى ديگر خود به وسيله آيات إثبات كردهايم هر كسى متفكر باشد قصور أكثريت إنسانها براى او محسوس است. و عقاب قاصر عقلًا قبيح است. والله الاعلم. وقتى قاصر معاقب نباشد و تنها دوزخى ها معاندان و مقصران