وسيله رستگارى
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ ..»(المائدة: 35) اى مؤمنين از (معصيت) خدا بپرهيزيد و وسيله بسوى او را بطلبيد و در راه او جهاد كنيد شايد رستگار شويد. وسيله يعنى دست آويز؛ يعنى إيمان و أعمال صالحه متنوعه، و شفيع قرار دادن پيامبر اكرم (ص) نزد خداوند. انطباق وسيله بر دو امر اول روشن است و بر امر سوم توسط اين آيه:«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ(المنافقون: 5)؛ وقتى به منافقين گفته مىشود بياييد براى شما رسول خدا استغفار كند، سرهاى خود را برمى گردانند و مى بينى آنان را (كه از حق) تكبر مىكنند. و آيه«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً(النساء: 64)؛ اگر چنانچه منافقين بر خود ستم مىكنند نزد تو بيايند و از خدا استغفار كنند و رسول (هم) براى آنان استغفار كند مؤكداً خداوند را توبه پذير و مهربان مى يابند. ممكن است كسى توهم كند كه اين استغفار و شفاعت مخصوص زمان حيات آن حضرت باشد نه زمان وفات آن حضرت.
در جواب اين ادعاء كه جمعى از ظاهر بينان آن را بيان داشتهاند بايد بگويم كه قرآن مردم را نهى مىكند كه شهداء راه خدا را مرده مپنداريد؛ بلكه زندگانند و درنزد پروردگار خود شان روزى مى خورند. آيا مسلمانى جرئت مىكندكه بگويد شهداء حيات برزخى دارند وحضرت پيامبر (ص) مرده است و حيات ندارد؟! بعلاوه كه آن حضرت هم بوسيله أثر زهر زن يهوديه شهيد شده است.
بنا براين فعلا پيامبر (ص) از شهداى زنده مى باشند وشفاعت مى توانند؛ بلكه زندگانى برزخى براى تمام مسلمانان چه شهيد شده باشند و چه بمرگ طبيعى فوت كرده شده باشند، ثابت است كه در كتاب صراط الحق ج 4 (معاد) ذكر نمودهام.
اراده و حكم خداوند
«إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ»(المائدة: 1)؛ حكم به معناى فرمان، گاهى در قرآن به معناى حكم تكوينى (ايجاد) إستعمال شده و گاهى به معناى إعتبارى و قضاوت إستعمال شده.
أحكامى كه به بندگان نسبت صدور آنها داده شده إعتبارى مىباشد وأحكامى كه از خداوند صادر شده بعضى از آنها حمل بر تكوينى مىشود. در آيه فوق ظاهراً متعلق به مدلول آيه است كه در باره ايجاب و فاى به عقود و پيمانها و حليت گوشت چار پايان است و اين حكم إعتبارى مىباشد وأساساً تمام أحكام تكليفى و أحكام وضعى در فقه اسلامى همانند أحكام عقلى عملى إعتبارى مىباشد، ولى أحكام عقل نظرى- امكان، وجوب و امتناع- واقعيت دارد؛ بلكه وجوب واجب الوجود خارجيت دارد كه تأكد وجود است. بلى ضرورت در امر ممكن مانند ضرورى بودن ضرب دو در دو، يا جمع آنها با چهار واقعيت دارد و وجود خارجى ندارد. و آنچه كه موجود است دو عدد دو و يك عدد چهار است. (دقت شود)
اراده إنسان و حيوان همان قصد آنان به سوى كارى است. و اين قصد صفت نفس و روح قاصد است و ربطى به بدن او ندارد. نبات و جماد كه ظاهراً نفس ندارند اراده ندارند، دو جزء اول اراده (تصور و تصديق) علم است و جماد علم ندارد پس اراده هم ندارد. و خداوند كه نه بدن دارد و نه روح، قصد ندارد، بايد اراده نداشته باشد، ولى در قرآن مجيد مكرراً- من جمله آيه فوق- از اراده خود خبر داده است. پس خدا اراده دارد و لى به معناى قصد نيست. اراده خداوند در تكوينيات إيجاد و إعمال قدرت او است كه در احاديث ائمه اهل البيت (ع) وارد شده است. و در تشريعيات و أحكام شرعى چه وضعى و چه تكليفى إنشاء و إيجاد إعتبارى است (دقت شود)
نگارنده در بعضى از كتابهاى كلامى خود در مورد اراده مفصلًا صحبت نموده كه در كتب كلامى بى نظير است.
حكم شكار
«أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ»(المائدة: 2)
اول:در سوره مائده شكار بر كسانى كه براى حج و يا عمره إحرام مى بندند حرام شده است(غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ)و قتى از إحرام خود بازشد حرمت شكار هم مى رود«وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا»
جهت توضيح مطلب بايد بگويم كه شكار بر سه قسم است:
1- شكار حيوانات براى خوردن مورد نياز
2- شكار آنها براى فروش و تحصيل مال
3- شكار حيوانات براى سرگرمى (صيد لهوى)
از كلام فقيه همدانى[1]معلوم مىشود مشهور فقهاء قايل به حرمت صيد لهوى مى باشند و تنها محقق بغدادى حرمت آن را شديداً إنكار نموده است و استاد ما آقاى خويى (ره) نيز قايل بجواز آن است. گاهى گفته مىشود لهو حرام است، پس شكار لهوى نيز حرام است ولى مادليل معتبرى بر حرمت مطلق لهو نداريم[2]از آيات سوره مايده (1 و 2 و 94 و 96) حرمت شكار حيوانات زمينى و هوايى در زمان إحرام براى عمره و يا حج به دست مىآيد.
دوم:حليت و جواز صيد حيوانات زمين و هوايى بعد از إحرام.
سوم:حليت شكار حيوانات در يايى در حالت إحرام.
در قرآن مجيد نامى از صيد لهوى- تا چه رسد به تحريم آن- برده نشده است؛ بلى مدرك فتواى مشهورات روايت معتبره حماد بن عثمان است كه از إمام صادق (ع) از آيه مباركه(فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ)سؤال كرد و إمام فرمود: بغى: باغى صيد است و عادى:
[1]- مصباح الفقيه ج 2/ 743
[2]- رجوع شود به حدودالشريعة ج 2/ 640 چاپ دوم.
سارق است. ليس لهما ان ياكلا الميتة اذا اضطر، هى حرام عليهم، ليس هى عليهما كما هى على المسلمين، و ليس لهما ان يقصرا الصلاة[1]مناقشه استاد ما در دلالت حديث به حرمت شكار باغى بسيار ضعيف است؛ بلكه جواب بقلم يكى از شاگردان إيشان مىباشد، من نمى دانم تا چه حد خود آقاى خويى مرحوم به اين جواب راضى بوده كه آن را مُهر كرده بوده[2]بلى ممكن است بگويى حديث مخالف قرآن است، چون تباين كلى حديث باقرآن موجب سقوط حجيت حديث است، و اين حديث، صيد را به گونه مطلق حرام مىداند، در حالىكه قرآن صيد حيوان دريايى و زمينى و هوايى را در غير إحرام جايز مىداند و تنها قسم أخير را در فرض إحرام بر حجاج و معتمرين حرام فرموده است. مگر اين كه گفته شود در حديث بغى صيد حرام قرار داده شد و بغى به مطلق طلب گفته نمىشود؛ بلكه بغى يك كار تجاوز از حد در آن كار است و احتمالًا بر صيد لهوى صدق نمىكند. (دقت شود) بلى روايت حمادبن عثمان بسند كافى ضعيف است[3]ولى بسند تهذيب معتبر است.[4]
سخنى در باره تورات و انجيل
«إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هادُوا ..»(المائدة: 44)وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ(المائدة: 46)؛ ممكن است در نظر ابتدايى از آيات مباركات سوره مايده (42 تا 49) امور زير إستفاده شود كه ناسخيت اسلام و قرآن به معناى زوال تمام أحكام دو شريعت متقدمه نيست؛ بلكه از باب قدر متيقن به معناى ناسخيت مجموع أحكام دو شريعت مذكور است. و به اصطلاح منطق منسوخ بنحو موجبه جزئيه است نه موجبه كليه، و اين معنى مطابق
[1]- الوسايل طبع متوسط ج 16/ 479.
[2]- به مجلد اول حدودالشريعة فى محرماتها ص 427 مراجعه شود.
[3]- كافى ج 3/ 438 و جامع الاحاديث ج 7/ 497
[4]- تهذيب ج 16/ 479 بدو سند معتبر نقل نموده است.
اعتبارات دينى است؛ زيرا همهى كتب از جانب خداوند عالم و حكيم است، إنسانها از إبتداى وجود شان در كره زمين تا امروز تا انقراض دنيا مشتركات زيادى دارند و قهراً مشتركات وظايف دينى شان نيز زياد است. از آيات مذكور با در نظر داشت آيات ديگر مى توان بگوييم كه مطالب موجود در تورات و انجيل به دو شرط براى خود اهل كتاب و براى ما مسلمانان قابل استناد است.
شرط اول: اين كه آن مطالب با آنچه كه در قرآن مجيد و سنت نبوى آمده است مخالفت نداشته باشد و گرنه مطالب مذكور منسوخه است كه بوسيله احكام جديد و شريعت الهى اسلام نسخ و بى اعتبار شده است.
شرط دوم: كه مطالب مذكور مورد تحريف يهود و نصارى واقع نشده باشد، به اين آيات و موضوعات ديگر توجه كنيد:
2-«وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(المائدة: 66)؛ اگر اهل كتاب تورات وانجيل و آنچه را كه خدا بر آنان نازل كرده بود به آنها عمل مىكردند، از بركت آسمان و زمين روزى مى خوردند جمعى از آنان ميانه رو و معتدل هستند كثيرى از آنها بدكار.
«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ ..»(المائدة: 68)؛ به اهل كتاب بگو: شما به مسلك درستى نيستيد تا تورات و انجيل و آنچه كه به سوى شما از جانب پروردگار شما (الان) نازل شده بر پا بداريد.
اين آيات دلالت دارد كه عمل بدوكتاب و آنچه كه براى آنان نازل شده براى آنان مفيد است معلوم است كه مراد أعمال غير منسوخه و غير محرفه است.
3- ولى بعد از آمدن خاتم النبيين (ص) بر آنان حتمى است كه به شريعت او إيمان بياورند و در واجبات و محرمات چه از مشتركات أديان و چه از متميزات اسلام از او پيروى كنند و
از خدايى عيسى (ع) و تثليث دور شوند.[1]
«لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ... لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ»(المائدة: 72- 73)
به هر حال از شرط اول براى دانشمندان اسلامى چندان مشكل نيست، ولى احراز شرط دوم كه مطالب مذكور محرفه اهل كتاب نباشد بسيار مشكل و گاهى براى علماى عادى غير مقدور است، بلى براى حضرت نبوى كه متصل به وحى الهى بود تمييز حق و باطل آن مطالب سهل الوصول بود. در اين مشكله انجيل بيشتر گرفتار است؛ زيرا اولًا اناجيل موجوده يكى هم از آنها در زمان حضرت عيسى (ع) وجود نداشته، و همهى اناجيل توسط افراد عادى نوشته شده و قراين اشتباه و كذب هم دارد، با اين وصف ما امروز از اناجيل مطلبى را پيدا نمى توانيم كه مطمئن شويم از انجيل اصلى حضرت عيسى (ع) بوده است. در مورد تورات با اين كه كتاب واحد است قرآن مجيد جمعى از يهوديها ر اچنين وصف مىكند:«وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ ..»(المائدة: 41)؛ از يهوديان بسيار دروغ شونده (دروغ پسند) هستند و فرمان بران (يا جاسوسان) دسته و قوم ديگرى هستند (كه اين دسته از روى كبر و يا حسد) نزد تو نيآمدهاند (اين سماعون) كلمه ها و جملات را (بعد از استوارى در جاى شان) تحريف ميكنند. ولى اين يهوديان معاصر رسول خدا (ص) تورات را در معنى تحريف مىكردند و ظاهراً ربطى به تحريف لفظى ندارد. و سابقاً از زبان خود علماى يهود تحريف تورات را ملاحظه كرديد. بلى در مباحث گذشته اين كتاب مواردى بيان شد كه در تورات و انجيل تصرفانى صورت گرفته كه تورات فعلى را از درجه إعتبار ساقط مى گرداند. و حال انجيل بدتر از تورات است چون امروز چند انجيل وجود دارد كه بقلم مردم عادى بعد ازعيسى (ع) نوشته شد و انجيل خود عيسى (ع) وجود ندارد. ولى
[1]- شايد مراد از( ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ) ويا( ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ) در دو آيه مايده( 66 و 68) قرآن مجيد باشد.
اگر مطالب يكى از اين دو كتابب (تورات و انجيل) در قرآن ذكر شده باشد (وياحكمى از شرايع منسوخه ديگر در قرآن ذكر شده باشد) مىشود به آنها عمل شود مانند«وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»(يوسف: 72)
بنا بر اين كه اين ندا بامر يوسف بوده باشد مشروعيت جعاله را در فقه ما ثابت مىكند.
آنچه كه در خاتمه اين بحث مهم است اين است كه از آيه 68 متقدمه سوره مائده إستفاده مىشود كه اگر اهل كتاب معاصر رسول خاتم (ص) به تورات و انجيل عمل كنند مبرء ذمه آنان مىباشد و اين امر دلالت مىكند كه تورات و انجيل در عصر پيامير مورد تحريف واقع نشده است مگر اين كه آنچه را كه درتعليقه اخير نوشتهايم حل مشكل كند.
تعدد شرايع آسمانى
اول: آنچه مسلم است از زمان حضرت آدم ابوالبشر فعلى تا زمان آمدن دين اسلام در مكه مكرمه، كتابها و صحف- نوشته ها و صحيفه ها- و نيز وحى إلهى به اقسام مختلف آن بر أنبياء و رسولان إلهى بغرض تشريع و بيان عقايد و اخلاق و أحكام أعمال و تروك إنسان در قسمتى از آسيا و آفريقا نازل شده است. و اما نزول دين و شريعت در قاره امريكا و اروپا تاكنون مجهول است. بطور اجمال هدايت إلهى براى سعادت إنسان و جن در كره زمين حسب مصلحت و لزوم ديد خداوند دانا و توانا استمرار داشته است تا اين كه جريان وحى و ارسال رسل و بعثت أنبياء و تشريع و تقنين شرايع و أديان در حين فوت خاتم النبيين (ص) قطع گرديد، و إنسانها عموماً مامور شدند بقرآن و سنت نبوى عمل كنند، از آمدن آدم و حوا به زمين تا وفات پيامبر اعظم ما چند هزار يا چند صد هزار يا چند ميليون سال گذشته است، چيزى نمىدانيم ولى بشدت تحديد آن را به شش تا هفت هزار سال رد مىكنيم. اشاره مىكنم كه اگر ارسال رسل و انزال كتب براى بنىآدم برخداوند واجب مطلق مىبود ما شاهد رسوالانى در امريكا و اروپا و همهى نقاط زمين كه انسانها وجود داشت، مىبوديم كه نيستيم.
دوم: شرايع بزرگ آسمانى ظاهراً در پنج دين خلاصه مىشود:
1- شريعت نوح (ع) كه هيچ تفصيلى از آن و كتاب او را نمىدانيم.
2- شريعت ابراهيم (ع) و صحف او.
3- شريعت موسى (ع) و كتاب تورات و صحف او اگر غير از تورات فرض شود.
4- شريعت عيسى (ع) و انجيل او.
5- شريعت محمد (ص) و قرآن مجيد او و سنت او.
سوم: و اين پنج تن از أنبياء و رسولان اولى العزم هستند كه درآيه 13 شورى يكجا ذكر شدهاند:«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ[1]..» (الشورى: 13)
و اين كه اولى العزم منحصر به همين پنج تن مىباشد يا جمع ديگر نيز داراى اين مقام هستند بايد در پى دليل روشنى بود.
بعلاوه دلالت بعضى از احاديث معتبر السند بر ولايت عزمى اين پنج ذات مقدس آيه 7 سوره احزاب نيز به آن اشاره دارد:«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»(الأحزاب: 7)؛ مطلبى كه در اين جا لازم به اينگونه تذكر است كه براى سه تن از پنج تن مذكور كتاب مسمى ذكر شده است: قرآن، تورات و انجيل ولى براى ابراهيم (ع) تنها صحف بيان شده(صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى(الأعلى: 19)) و اين كه صحف موسى (ع) آيا همان تورات است يا چيز زايد بر آن بايد فحص كرد. ولى براى نوح (ع) كتابى و يا صحفى در قرآن ذكر نشد، كه سؤال انگيز است. ولى در بعضى آيات ديگر كه بعداً در اين كتاب مىآيد ذكر شده كه آن دو نيز كتاب داشته اند.
چهارم: آيا رسولانى كه داراى كتاب آسمانى هستند شريعتى جدا از شرايع پنجگانه فوق
[1]- نكته: اين كه در مورد پيامبر خاتم( ص) وحى و در مورد انبياى ديگر توصيه تعبير شده براى من مجهول است.