بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 210

گانه باستثناى وسوسه، به شيطان نسبت فعل مباشرى نيست؛ بلكه تسببى است كه به سبب وسوسه شيطان، پيدا مى‌شود.

شيطان در روز قيامت مى‌گويد:

«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ...»(ابراهيم: 22)

من بر شما تسلّطى نداشتم مگر اين كه (بوسيله وسوسه) شما را (به سوى معاصى) خواندم و دعوت كردم شما هم (به رضا و اختيار خود) پذيرفتيد بنا براين مرا سرزنش نكنيد و خود را سرزنش كنيد در آيه 99 و 100 سوره نحل چنين مى خوانيم: شيطان بر آنانيكه إيمان آورده اند و بر پرودگار شان توكّل مى نمايد تسلّطى ندارد. تنها سلطان و تأثير او بر كسانى است كه سرپرستى او را مى پذيرند و بر كسانى كه او را شريك با خدا (در اطاعت) قرار داده اند.

بنا براين به همين مقدار، همه چيز حل مى‌شود، بلى اگر كسى خواسته باشد در خصوصيات مطالبى كه در امور متقدمه، بيان شد تحقيق بيشترى كند ممكن است نكات خوبى را به دست بياورد والله الموفّق.

شيطان به عزّت خداوند قسم خورده كه همه‌ى بنى آدم را گمراه مى‌كنم مگر بندگان مخلص تو را، خدا هم فرموده كه تو و پيروان تو را به دوزخ مى برم.

نكته اخير اين كه وسواس خنّاس، منحصر به شيطان نيست كه آدمى زاد گمراه كننده را نيز شامل مى‌شود«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ، الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ‌(الناس: 4 و 5 و 6)

همانگونه كه وسوسه مردم آدمى را مجبور نمى تواند و چنانچه تصوّرات بد خود إنسان او را به گمراهى مجبور نمى‌سازد هم چنين وسوسه جنّى ها كسى را مجبور به معصيت نمى تواند.


صفحه 211

تفسير سوره هود

از بين بردن بديها توسط خوبيها

«إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى‌ لِلذَّاكِرِينَ»(هود: 114)

موكدا كارهاى خوب كارهايى بد را مى برند و اين (لطف و بخشش حق تعالى بايد از ياد شما نرود (تا به وسيله خوبى‌ها بدى‌ها را ازخود دور كنيد و از لطف خداى خود استفاده ببريد.) ظاهر مراد از اذهاب (بردن) هم دفع بدى‌ها و هم رفع بدى‌ها است؛ مثلا ممكن است عمل نيكو مانع به جا آوردن بدى‌ها گردد چنانچه مى‌شود عمل خوب بعد از بدكردن سبب ننوشتن عمل بد در نامه عمل گردد به شرطى كه اين خوبى تا هفت ساعت صورت گيرد و پس از هفت ساعت، عمل نيكو اگر نتواند مانع نوشتن فرشته‌ى كاتب گناهان شود، حد اقل موجب رفع آن نوشته و اثر دنيوى و اخروى آن (عذاب و عقاب) مى‌شود.

و تفصيل مباحث اين آيه در مجلد دوم حدودالشريعة فى واجباتها ص 602 و 603 و 604 آمده است.

قابل تذكر اينكه بحث مسقطات عقاب در حدود الشريعة (مجلد دوم) در كتاب معاد ج 4 صراط آمده است.

چند كلمه در مورد حضرت يوسف (ع)

1- خداوند به او تأويل احاديث را (كه ظاهراً تعبير خوابها باشد) قبل از نبوّت داده بود، بلى از چندين آيه قرآن دانسته مى‌شود همه‌ى خوابها آشفته و پريشان و تخيل صرف نيست؛ بلكه قسمتى از آنها تعبير دارد و مردم غالباً تعبير را بلد نيستند كه خدا آن را به يوسف (ع) و تا حدى به بعضى از بندگان خود ياد داده است. (يوسف، 21 و 101)

2- يوسف از خانه پدر و قريه كوچك كنعان به تدبير و تمكين خداوند براى آينده بهتر به مصر برده شد (يوسف 21)

3- يوسف در مصر و پس از دوره رشد به مرتبه نبوّت نائل گشت (يوسف 22) و فرد شماره دوم حكومت و محبوب اول ملت شد.


صفحه 212

4- يوسف در علاقه زليخا هيچ دخلى نداشت و اين زليخا بود كه به او علاقه شديد پيدا كرد و اظهار آمادگى براى گناه كرد و يوسف (ع) بلافاصله آن را رد كرد. (يوسف 23)

5- پسر كوچكى به پاكى او بطور معجزه شهادت داد (يوسف 26 و 27 و 28) و زليخا نيز به برائت و پاكى يوسف پس از اتهام اول خود به يوسف بخاطر فرار ازغضب شوهر، شهادت داد (يوسف 20 و 32 و 51)

6- خداوند نيز شهادت داده است كه او يوسف را از كيد زنان متقاضى گناه نجات داد و دعاى يوسف را قبول فرمود و زندان را نصيب او كرد (يوسف 34)

7- خود يوسف هم در چند مورد خود را از اين گناه بدور دانست (يوسف 52 و 23 و 26)

8- شوهر زليخا هم گفت كه زليخا مقصّر بوده (يوسف 28 و 29)

بنا براين دلايل بايد گفت كه فرموده يوسف: من خودم را تبرئه نمى‌كنم نفس زياد امر كننده به بدى است مگر اين كه خدا رحم كند پروردگار من غفور و رحيم است.

بعنوان اولى بيان شده نه بلحاظ رحمت پروردگار براى بخشش لغزش، چون هيچ لغزشى در كار نبوده و يوسف قهرمان عفت و پاكى بوده سلام الله على نبينا و عليه.

تنها اين آيه مى ماند كه بايد به طور درست حل شود:«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‌ بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ‌(يوسف: 24)»

در اين آيه خبر داده شده كه زليخا قصد يوسف كرد و يوسف قصد زليخا را اگر (يوسف) نمى ديد برهان پرودگار خود را كه او را از بدى و فحشاء دور كنيم‌

اگر آيه چنين مى بود«و لقد همت به و لو لا أن رأى برهان ربّه هم بها»

مدلول آن هيچ عيبى را براى يوسف ثابت نمى‌كرد ولى با عبارت فعلى آيه مشكل است كه قصد يوسف بر فرض عدم ديدن برهان پرودگارش معلق گردد ولى با تمام قرائنى كه در آيه وجود دارد خصوصاً كلمه معاذالله خصوصاً جمله پيش تر از اين جمله قال معاذالله مى رساند يوسف نه تنها از آن عمل دورى كرد كه قصد آن را نيز ننموده است. والله العالم.


صفحه 213

سجده والدين و برادران يوسف‌

سجده كردن براى تعظيم موجودى، عقلًا دلالتى بر خدايى بودن مسجود ندارد، تا مستلزم شرك سجده كننده شود، منتهى تعظيم مخلوقى به سجده كردن براى او شرعاً حرام است.

بلى سجده و ركوع براى فردى يا چيزى بعنوان رَب و پرورنده أشياء موجب شرك مى‌شود.

بنا براين سجده بر دوقسم است:

سجده و هر نوع خضوع ديگرى براى شخصى يا موجودى بعنوان رب موجب شرك بوده و از اكبر گناهان كبيره است؛ بلكه إعتقاد به ربوبيت موجودى غير از ذات مقدس آفريدگار جهان (جلّت عظمته) بدون هيچ خشوع و تعظيم و مبرزى، موجب شرك و خلود معتقد در جنهم است‌[1]و حرمت شديد آن قابليت هيچ إستثنايى را ندارد.«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ ..»(النساء: 116)

1- تعظيم بهر نوع آن، براى مجرد إحترام والدين و فرد دانشمند يا رئيس كشورى و أمثال اينها با علم به اين كه او مخلوقى است؛ مانند ساير مخلوقات، حرام نيست؛ يعنى دليلى از قرآن و سنت و عقل و اجماع بر آن نداريم.

بلى خصوص سجده بعنوان تعظيم هر چند با إعتقاد به مخلوقيت و عجز مسجود و هر چند با إعتقاد به وحدانيت رب العالمين باشد حرام است.

و لى فعل حرام موجب كفر و شرك نمى‌شود؛ بلكه موجب فسق و سلب عدالت و استحقاق عقاب مى‌شود؛ مانند ارتكاب ساير كباير وترك واجبات و اين حرمت مانند ساير عمومات و مطلقات قابل تخصيص و تقييد مى باشد.

دليل بر حرمت اين سجده:«وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ‌

[1]- اين موضوع، در كتب ديگر نگارنده مورد تحقيق و استدلال قرار گرفته است.


صفحه 214

وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ»(فصلت: 37)؛ ممكن است بگوييم شمس و قمر خصوصيت ندارد، سجده براى مطلق مخلوقات مورد نهى قرار گرفته. و ممكن است گفته شود سجده ممنوعه و منهيه براى خورشيد و ماه از نوع اول است. و لذا آيه تصريح مى‌كند كه:(وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ)و ظاهر نظم و سياق آيه اين است كه: هر دو سجده از يك نوع است. و مى‌شود سجده مردم «سبأ» را براى خورشيد در قلمرو حكومت بلقيس از نوع عبادت دانست‌«وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ ..»(النمل: 24)

به هر حال مى‌شود سجده تعظيمى را بدليل ارتكاز متشرعه‌[1]حرام دانست، حتى اگر كسى آن را بقصد احترام پدر، يا پييامبر، يا عالم دينى أنجام دهد باز هم حرام است.

قابل ياد آوريست كه سجده حرام چه مستلزم شرك باشد و چه نباشد حرمت آن مشروط به شرايط واجبه سجده نماز نيست؛ بلكه صدق عرفى سجده بر سر پايين كردن به زمين كفايت مى‌كند.

در عروة الوثقى مى‌گويد: و حقيقت آن گذاشتن پيشانى بر زمين است. ولى در حرمت سجده گذاشتن آن اولًا بر أجسام زمينى؛ مانند ظرف و فرش مثلا هم كفايت مى‌كند. و بعيد نيست فرود آوردن پيشانى تا نزيك زمين بدون گذاشتن آن بر زمين و فرش و ظرف و غيره در صدق سجده كفايت كند. باز هم فقيه يزدى در وجه حرمت سجده در كتاب عروة الوثقى مى‌گويد: سجده آخرين درجه خضوع است، پس مخصوص مى‌شود براى كسى كه در نهايت كبرياء و عظمت باشد. و كسى از معلقين بر او ايراد نگرفته است.

اين استدلال حرمت شرعى را إثبات نمى‌تواند؛ بلكه دليل حرمت ارتكاز متشرعه مى‌باشد.

سپس اين فقيه متبحر و مشهور مى‌فرمايد: و سجده ملائكه براى آدم نبوده؛ بلكه آدم قبله ملائكه بوده، چنانچه سجده يعقوب و فرزندان او براى يوسف نبوده؛ بلكه سجده شكر براى‌

[1]- و روايات مانعه غير معتبرة السند را مؤيد اين ارتكاز دانست.


صفحه 215

خدا بوده وقتى ديدند كه خدا به يوسف زمامدارى را عطا فرموده است.

به نظر اينجانب توجيه اين فقيه بزرگ كه مورد پسند معلقين كتاب او قرار گرفته قابل إثبات نيست. مسلم آنست كه اين سجده، سجده قسم اول نبوده و ملائكه آدم را و يعقوب و فرزندان او، يوسف را بقصد ربوبيت آن دوتن سجده نكرده‌اند. و اين موضوع قطعى و حتى ضرورى است؛ بلكه سجده براى اين دوتن- آدم و يوسف- (على نبينا و آله و عليهما السلام) براى تعظيم آن دو بوده كه فى نفسه حرام است ولى چون امر خداوند به آن تعلق گيرد از باب جمع بين دو دليل واجب مى‌شود.

مسأله اخير در سجد ه زائران‌

باز هم صاحب عروه مى‌فرمايد (و معلّقين عروه ايرادى نگرفته اند)[1]پس آنچه مردم عوام شيعه انجام ميدهند و صورت سجده را پيش قبر اميرالمؤمنين و غير او از إمامان (عليهم السلام) به وجود مى‌آورند مشكل است، مگر اين كه آن را بقصد شكر خداوند بر توفيق زيارت بجا آورند.

فرض أخير كه زائران سجده را براى خداوند و شكر توفيق زيارت إمامان بجا بياورند شكى در جواز و رجحان آن و جود ندارد ولى اگر عوام الناس آن را براى تعظيم إمامان- هر چند كه قصد ربوبيت إمامان را قطعاً ندارند- بجا آورند لازم است جلو آنان را از اين عمل قبيح المنظر بگيرند، و نگارنده چندين مرتبه در مشهد رضوى از آن نهى كرده است چون عمل مذكور حرام است نه اين كه مشكل باشد.

آيا أنبياء و رسولان همه مَرْدْ، بودند؟

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‌ ..»(يوسف: 109)؛ ازاين آيه‌

[1]- اين معلّقين ده تن از اهل اجتهاد هستند و اكثر آنان از مشاهير مفتيان پنجاه سال اخير بوده‌اند كه فعلا همه آنان بجوار حق تعالى شتافته اند. رفع الله درجاتهم و تجاوز عن سياتى.


صفحه 216

مباركه دو مطلب به دست مى‌آيد:

اول: همه‌ى أنبياء و رسولان پيش از حضرت ختمى مرتبت، مرد بوده‌اند و از جنس زنان نبوده‌اند. وكلمه «ارسلنا» رجال را به رسل تنها كه أنبياء را شامل نشود اختصاص نمى‌دهد؛ بلكه ارسال شامل هر دو صنف مى‌شود به دو دليل توجه شود:«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا ..»(الحج: 52)«وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ»(الزخرف: 6)

ابن حزم اندلسى كه به زنها خيلى توجه دارد، به نبوت مادر موسى و مادر اسحاق و زوجه فرعون و مريم مادر عيسى قايل شده كه نظرش مخالف آيه فوق قرآن و امثال آن، مى‌باشد. اين كج سليقه ناصبى بر خلاف نظر مشهور علماى اسلامى، گفته است كه بعد از پيامبر اسلام (ص) افضل مردم، زنان آن حضرت است و افضل آنان خديجه و عائشه است. ولى على و فاطمه را بر احدى بر ترى نداده است.[1]

دوم: أنبياء و رسولان از ساكنان شهرها و قريه‌ها بوده‌اند و از بيابانى‌ها كسى بدرجه نبوت و رسالت نرسيده‌اند و فلسفه آن معلوم است.

مشكلى در حق رسولان (عليهم السلام)

«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ»(يوسف: 110)؛ تا وقتى كه رسولان نااميد شدند و گمان بردند كه به آنان دروغ گفته شده، كه يارى ما، براى آنان آمد، پس نجات داده شدند كسانى كه ما مى‌خواستيم و عذاب ما از مردم بدكار، باز گردانده نمى‌شود.

نصّ الفاظ اين آيه اين است كه رسولان از رسيدن يارى خداوند (بعلت دير رسيدن) نااميد

[1]- ابن حزم اندلسى در كتاب الفصل فى الملل و الاهواء و النحل ج 3/ 111 به نصب شديد مبتلا شده و نظريات عجيبى دارد. اگر كسى بخواهد سوء اخلاق دينى اين مرد را بداند به‌كتاب تاريخ ابن خلكان ج 1/ 370 مراجعه كند يكى از علماء در حق او گفته:« لقد حق عليه كلمة العذاب.»


صفحه 217

شدند كه يارى ما به كسانى كه مى خواستيم رسيده و نجات داده شدند و عذاب ما ازمتمردين (دشمنان أنبياء) قابل رد نيست.

تا اينجا در آيه اشكالى به نظر نمى‌رسد و آيه به دلالت التزامى مى‌گويد كه رسولان علم غيب نداشته اند، يارى خدا بطول انجاميده و رسولان خدا (عليهم السلام) به اساس اسباب ظاهرى و عادى از يارى خدا نااميد شده‌اند. و دليلى نداريم كه چنين يأس و نااميدى در شرايع آنان حرام بوده باشد.[1]

آنچه كه باعث تشويش فكرها شده اين‌جمله است‌(وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا)رسل گمان بردند به آنان دروغ گفته شده بوده. ازمجموع چنين به دست مى‌آيد كه رسولان از آمدن نصر و يارى خداوند نااميد شده بودند گمان بردند (و يا يقين كردند[2]) كه به آنان دروغ گفته شده بوده كه (ناگاه يارى ما به آنان رسيد) بحث سر فاعل دروغ است كه در آيه ذكر نشده، على القاعده اين كذب به وحى مى‌رسد؛ يعنى رسولان به اين فكر افتادند كه شياطين به آنان وعده نصر إلهى را به دروغ إلقاء كرده‌اند و رسولان وحى را اولًا از مَلَك مى‌دانستند. ولى شك رسولان- نه يك رسول و دو رسول، در صحت وحى امريست كه از مجموع قرآن بطلان آن دانسته مى‌شود.

راغب در مادّه كذب، آيه فوق را چنين تأويل مى برد: «أى علموا أنهم تلقوا من جهة الذى‌

[1]- در سوره بقره آيه 214 چنين آمده است:« مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‌ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» البقرة: 214؛ به پيشينيان شما سختيها و آسيبهاى فراوانى رسيد و مضطرب شدند تا جايكه رسول و كسانى كه با او إيمان آورده بودند گفتند: چه وقت يارى خدا مى‌رسد؟.

[2]- راغب د رمفردات مى‌گويد: ظن چيزى است كه از أماره پيدا مى‌شود وقتى قوى شد، به علم مى‌رسد و باز مى‌گويد ظن وقتى قوى شد، يا او« انّ» مشدده و« أن» مخففه إستعمال مى‌شود. اگر اين قاعده صحيحى باشد« ظنوا» به معناى« علموا» مى‌باشد و علم براى عالم حجت عقلى مى‌باشد.