ندارد كه بحث آن در كتب ديگر نگارنده مفصّلًا مستدل شده است.
سؤال ديگر
آيا نفى عذاب استيصال تنها در فرض غيبت أنبياء است و شامل عدم حجّت معتبر بر تحقّق تكليف فعلى هم مىشود؟
در فرض ثانى معناى آيه اين مىشود: ما در گذشته معصيت كاران را تا زمانى كه حجّت شرعى- چه از جانب رسول موجود و چه از جانب علماى شريعت آن رسول) بر آنان ثابت نگرديده باشد در دنيا عذاب نكردهايم.
احتمال دوم مطابق مقتضاى حكم عقلى و احتمال اول مقتضاى اطلاق آيه. مگر اينكه بگوييم در بين مدلول آيه و مقتضاى حكم عقل تعارضى نيست؛ زيرا آيه تنها بعثت رسول را شرط وقوع عذاب مىداند نه حضور رسول را در موقع نزول عذاب، پس احتمال دوم معين مىشود. عذابهاى كه امروز توسط حكومتهاى بىدين غربى و شرقى حوادث طبيعى خطرناك كه بر ملّتهاى مسلمانى كه از وظايف خود دور شده اند و به فسق و فجور عادت كردهاند و به هيچ وجه به قرآن و سنت و نصايح علماى خود توجه ندارند، همه مصداق (حتى نبعث رسولا) مىباشند. والله اعلم.
عياشى پول داران سبب نابودى مردم
«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً»(الإسراء: 16)؛ «قريه» به معناى مردم و به معناى محل اجتماع مردم آمده است «مترف» پول داران عياش و فاسد «تدمير» نابود كردن.
در تفسير اين آيه احتمالات چندى است تا آنچه كه در ابتدا به نظر مىآيد امر به مترفين جزاى شرط نباشد كه عقل آن را ظلم مىداند، بلكه خلاف حكمت نيز مىداند، و خداوند اولًا حكيم است و ثانياً عادل. بعد از تدبّر لازم اين معنى بدست مىآيد كه جمله«أَمَرْنا مُتْرَفِيها»
صفت قريه است و جزاى كلمه «اذا» شرطيه محذوف است كه از ذيل آيه بدست مىآيد. معناى آيه بر اين وجه: وقتى بخواهيم قريهاى را نابود كنيم كه به مترفين آن امر كرده بوديم (كه از دستور خدا اطاعت كنند) آنان از امر ما گردن كشى كردند عذاب براى آن ثابت شد و آنان را هلاك كرديم. به اين ترتيب بر مدلول آيه هيچ ايرادى وارد نمىآيد، بلى ممكن است اولًا گفته شود كه متعلّق امر خصوص مترفين نيست؛ بلكه خطاب به همه مردم تعلّق مىگيرد و ثانياً فسق مترفين چرا سبب نابودى همه مردم گردد.
بلى خطاب و تكليف به همه تعلّق دارد ولى عصيان مخصوص به همه طبقه سرمايه دار عياش و فاسد است كه بجاى پيروى از دين به فسق و فجور مى پردازند كه گاهى سبب خرابى مردم و ديار مىگردد. و جواب سؤال دوم اين است كه سنت خدا بر همين جاريست كه عذاب دنيوى همه را مىگيرد و به بىگناهان در آخرت جزا داده مىشود:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ»(الأنفال: 25)؛ از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها دامن ستمگران شما را نمىگيرد كه بىگناهان شما را نيز احاطه مىكند ولى در قيامت به مراتب بيشتر عوض جبران مىشوند، بلى حواشى مترفين و همكاران آنان و حتى هوشياران و دانشمندانى كه از امر به معروف و نهى از منكر عمداً و بدون عذر سكوت كردهاند، هم در حد تقصير و تعدّى خود مسؤل هستند. هدانا الله برحمته.
تفاوت درجات دنيوى و اخروى
«انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا»(الإسراء: 21)؛ ببين چگونه بعضى (از اين دو گروه را) بر بعض ديگر برترى داديم و مؤكداً در آن سراى ديگر درجات برترو بزرگترى وجود دارد. برترى افراد در ضمن سلامت كامل بدن[1]و استعداد عالى سلول هاى مغز و كمال عقل و اعتدال روح و شفافيت آن براى كسب مزيد علم و تلاش
[1]- و اخذ طينت آن از عليين كه در احاديث آمده است( جزء 4 يا 5 بحارالأنوار).
بيشتر در تحصيل تجارب و عوامل اختيارى چه تصادفى و چه ممتد و نيمه دائمى تحقّق مىيابد اختلاف درجات دنيايى در قدرت علمى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى است يكى گرسنه است و ديگر ملياردر، يكى مظلوم بىنام يكى رئيس و وزير يكى پيشواى جماعات زياد و ديگرى گمنام و گدا كه بين آنان درجات زيادى وجود دارد. عالم آخرت و بهشتها از كرهزمين ما خيلى بزرگتر هست و طبعاً درجات و برترى افراد بر يكديگر از درجات دنيا بزرگتر و مهمتر هستند كه ما تفصيل آن را نمىدانيم.
جزاى مادّى و معنوى
در سوره اسراء آيه 18 كلمه مذموماً مدحوراً (مذمّت شده و رانده شده) ظاهراً مراد از آن خصوص عذاب و جزاى معنوى است و چنانچه كلمه (مشكوراً) در آخر آيه 19 شامل جزاى مادّى و معنوى مىباشد والله اعلم. و در همين آيه 19 إيمان به خدا و روز قيامت و پيامبر (ص) شرط صحت عمل قرار گرفته است.
إمداد خداوند
«كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً»(الإسراء: 20) به هر دو دسته طالبان دنيا و آخرت إمداد و بخشش پروردگارت مى رسد و عطاى پروردگار تو از كسى ممنوع نيست.
اساساً دشمنان سرسخت خدا و دين خدا ممكن نيست كه از إمداد و بهره خدا ممنوع شوند وگرنه يك ثانيه زنده نمى مانند، جسماً و روحاً محو مىشوند، بلى ممكنات حدوثاً و بقاءً در هر ثانيه به إمداد و بهره و فيض واجب الوجود نياز دارند. و از طرف ديگر واجب الوجود مجرّد نه احساس دارد و نه نياز، تا بر اساس اطاعت و معصيت در دنيا فرقى در لطف و كرم بى پايان خود بگذارد.
اى كريمى كه از خزانه غيب
گبر و ترسا وظيفه خور دارى
دوستان را كجا كنى محروم
تو كه با دشمنان نظر دارى
اسباب برترى إنسانها در امكانات مادّى و معنوى ربطى به دين و كفر ندارد؛ بلكه تابع علم و توانايى وسلولهاى مغز و رشد روح افراد و شرايط محيط زندگى و تمكن از تعليم و تحصيل و غيره مىباشد. بلى آخرت نظام خاص به خود را دارد كه إيمان و عمل صالح درجات آن را شكل مىدهند.
فرمانهايى كه حكمت است
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً»(الإسراء: 23)، و ما بعد آن تا آيه 39)
در 15 آيه خداوند فرمان خود را بيان مىكند و در شانزدهمين آيه كه آيه 39 است مىفرمايد:«ذلِكَ مِمَّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ»و سپس تأكيد مىفرمايد«وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً»(الإسراء: 39) اين فرامين و دستورات از حكمتهايى است كه پروردگارت به تو وحى نموده و با او معبود ديگر قرار مده كه در جهنم مىافتى (انداخته مى شوى) سرزنش شده و رانده شده (از ساحت قرب ما) مىگردى[1].
مختصرى از مداليل اين 15 آيه كه در اول فرمان ناميده شده و در آخر حكمت گفته شده است:
1- (تنها خدا را پرستش كنيد) و غير او را عبادت نكنيد.
2- به پدر ومادر نيكى نماييد، اگر يكى از آنان و يا هردو به بزرگى (پيرى برسند) به آنان اف مگو (تنفّر خود را از آنان اظهار مكن و با آنان صحبت كريمانه (و با احترام) بنما.
3- بالهاى خود را فروتنانه براى آنان پايين آر و بگو پروردگارا اين دو را رحمت فرما
[1]- اين آيه( آيه 39 اسراء) دليل بر آسمانى بودن قرآن است وگرنه پيامبر چنين خطاب به خودش نمىكرد و آيات مشابه در قرآن زياد است.
همانگونه كه مرا در حال كوچكى تربيت كردند.
4- پروردگار شما به آنچه در نفوس شما است داناتر است اگر صالح باشيد او آمرزنده توبه كنندگان است (احترام والدين و دعا كردن براى آنان و احسان به آنان در همه جهات خصوصاً در موقع صحبت، پس از توحيد خداوند از اهميت زيادى برخوردار است كه از جملات فوق كتاب خداوند پيدا است.
5- حق نزديكان و بيچارگان (و مستمندان و براه ماندگان) را أداء كن
6- و از تبذير و اسراف جلوگيرى كن. مبذّرين برادران شياطين هستند و شيطان نعمتهاى پروردگارش را ناسپاسى كرد.
7- اگر (بخاطر تنگ دستى فعلًا و توقّع رحمتى از پروردگارت كه نعمتى بتو بدهد تا به مستمندان مذكور بدهى ندارى) با آنان به نرمى و ملاطفت سخن بگو.
8- نه دست خود را ببند (كه به كسى چيزى ندهى) و نه آنقدر زيادى بدهى (تا از تنگ دستى) با سرزنش مردم و واماندهگى بنشينى (در بخشش حد اعتدال را رعايت كن).
9- پروردگار تو روزى كسانى را كه بخواهد زياد و كم مىكند او به حال بندگان خود آگاه و بينا مىباشد.
10- فرزندان خود را از ترس نادارى نكشيد ما روزى آنان و شما را مى رسانيم كشتن آنان گناهبزرگى است.
11- به زنا نزديك نشويد كه بسيار زشت و راه بدى است.
12- جان كسى را كه خداوند مگر (به سبب خاصى كه خداوند آن را حلال الدم نموده) مكشيد و هركس مظلوم كشته شود براى ولى او اختيار (قصاص) قرار دادهايم و در قتل (قصاص) اسراف نكنيد چون قصاص كننده مورد حمايت (قانون) است.
13- از چيزى كه به آن علم ندارى پيروى مكن كه گوش و چشم و دل همه اينها مسؤل
هستند[1].
14- در روى زمين با تكبّر راه مرو تو نه زمين را شكافته مىتوانى و نه به درازى كوهها مى رسى.
15- بدى همه اين كارها نزد پروردگار تو منفور و مكروه است.
16- همه اين حكمتها را به سوى تو وحى كرديم با معبود خود معبود ديگرى قرار مده كه در جهنّم انداخته مىشوى! در حاليكه ملامت شده و رانده شده باشى.
نفى شريك
«قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا»(الإسراء: 42)، (رسول من به مردم) بگو اگر با خدا معبود هاى ديگرى مى بودند- كه مشركين به زبان مى آورند- در اين صورت تلاش مىكردند به سوى (خداوند) مالك عرش راهى را بيابند. آلهة جمع إله مىباشد كه دو معنى دارد يكيپ به معناى خالق و فاعل مانند:«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا ...»(الأنبياء: 22) و گاهى به معناى معبود كه در كلمه توحيد آمده است. وهابيها به پيروى رهبر خود اصرار دارند كه معناى «إله» فقط معبود است و تمام مبارزه قرآن با مشركين در نفى عبادت براى غير خداوند است؛ چون مشركين قريش اقرار داشتند آسمانها و زمين مخلوق خداوند است و آنان در مرحله خالقيت مشرك نبودند، بلكه موحّد بودند!
اينان از يك واقعيت روشن غفلت يا چشم پوشى كردهاند كه إنسان تا از كسى يا چيزى توقّع منفعت و يا دفع ضرر نداشته باشد براى او تملّق و كرنش و تعظيم و خضوع نمىكند.
بلى مشركين قريش خلقت آسمانها و زمين را منحصراً از إراده آفريدگار جهان مى
[1]- اكثر جنگها و دشمنىها و دورىها از همديگر حتى بين خويشاوندان از گمانه زنىها و عدم توجه به تحصيل علم است و نيز اكثر پشيمانىها از كارهاى گذشته بخاطر اين است كه تحقيق نكرده بوديم و بىگدار به آب زده بوديم پيروى از علم نقش كليدى را در زندگانى إنسانها دارد.
دانستند ولى در حوادث روز مره بتهاى خود را مؤثّر مىدانستند؛ مثلًا براى آمدن باران، پسر شدن حمل زن، شفا يافتن مرض، دفع دشمن و امثال اينها نزد بتها قربانى تقديم مىكردند و به رشوت مىخواستند بتها به آنان روى خوش نشان دهند نفس شفاعت بتهاى بىجان و تقريب اين بتها عبادت كنندگان خود را به خداوند نوعى از شرك در فاعليت و تأثير است كه شرك در خالقيت است«ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى ...»(الزمر: 3)؛ هيچ عاقلى هيچ كس و هيچ چيزى را بدون حصول منفعت از او چه مادّى و چه معنوى نمى پرستد«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا»(مريم: 81)؛ از بتها عزت و شكست ناپذيرى را در رقابت هاى فردى و قبيلهاى مىخواستند كه شرك در فاعليت است.«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ»(يس: 74) به اميد يارى دادن بتها آنها را عبادت مىكردند. قرآن از راه توحيد فاعليت، شرك در خالقيت را باطل مىسازد:«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ ...»(الفرقان: 3) مشركين «آلهة» خود را ضرر رسان مىپنداشتند:«إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ ...»(هود: 54)
بنابراين چه كلمه «إله» در لغت به معناى معبود باشد و چه مشترك لفظى يا معنوى بين معبود و خالق، در خارج و جهان مشركين، هر معبود بايد خالق و شهكار باشد تا عبادت شود.
مراد از جمله(كَما يَقُولُونَ)چه مشركين قريش باشند و چه مطلق مشركين كره زمين از زمان آدم تا روز قيامت، «آلهة» آنان غالباً اجسام مادى بوده و زنده جانها مانند جن، حضرت عيسى و ملائكه و شيطان[1]نيز مورد پرستش قرار گرفتهاند. در مورد اجسام مادّى قرآن در مورد اول مىگويد كه شما و آنچه را كه غير از خدا عبادت مىكنيد در جهنم هستند. البته شيطان و كفّار جن نيز به جهنم مى روند.
[1]- مىگويند در شمال عراق جمعى شيطان را خدا و يزيد بن معاويه را پيامبرش مىدانند. در آمريكا جماعتى هستند كه شرمگاه زن را سجده مىكنند كه مركز إنسانها مىباشد.
معناى استدلال آيه معنونه اين است كه معبودهاى شما چه اجسام و چه غير اينها اگر واقعاً بر حق بودند بايد به سوى مالك عرش و خالق كائنات راهى پيدا مىكردند و در آفرينش كائنات مؤثر مى بودند. در حاليكه خود تان به اين چنين الوهيت براى آنها معتقد نيستيد.
احتمالًا اين يك كلام جدلى است كه براى اقناع و يا الزام بت پرستان كمعقل ذكر شده و به هيچ وجه از مصاديق برهان تمانع متكلّمين كه بر توحيد واجب الوجود و يا توحيد خالق إقامه كردهاند نيست.
بلى ممكن است آيه مباركه:«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»(الأنبياء: 22)؛ مشمول دليل تمانع گردد كه جمعى از متكلّمين آن را در قالب همين دليل بيان كردهاند، ولى ظاهراً مفاد اين آيه همانند آيه سابقه است كه بيان الزامى براى كفّار است؛ زيرا در آيه وجود آسمانها و زمين با وجود «آلهة» فرض شده و سپس فساد و تباهى آن دو با وجود «آلهة» بيان شده است، مسلّماً مراد از «آلهة»، «آلهة» باطل نيست كه فعلًا هم محقق است؛ بلكه مراد آلهة برحق است كه قهراً مستلزم تعدّد واجب است و تعدّد واجب به براهين مختلف عقلًا مستحيل است.
بنابراين بيان كه مدلول آيه بدون واسط وجوب وجود تقرير شود، دو ايراد لازم مىآيد كه يكى از اين دو را سبزوارى در لئالى المنتظمه بيان كرده كه مدعا انكار و يا استحاله مطلق واجب الوجود است نه امتناع واجبين مختلف الإراده كه مفاد دليل است. ايراد دوم كه در ذهن اينجانب است اين است كه موجودات واجب، مظروف آسمانها و زمين نيستند؛ بلكه وجود آنها ازلى و قبل از وجود مادّه در فضا است و دو واجب، هيچگاه مختلف الإراده نمىشوند چون علم و قدرت و حكمت آنها محيط بر همه چيز است و دواعى آنها عقلانى است جز اكمل و اصلح چيزى إراده نمىكنند و اجتماع علّتين مستقلّين بر معلول واحد نيز لازم نمىآيد؛ زيرا واجب الوجود به نظر متكلّمين فاعل مختار است، و دو يا چند مختار براى