خواندن غير خدا بيهوده است
«قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا»(الإسراء: 56) (به مشركين) بگو آنانى را كه غير از خداوند را (معبود يا خالق) مى پنداريد بخوانيد (ولى بدانيد كه) آنان نمى توانند ضرر را از شما بر طرف كند و نه تغييرى (در آن ايجاد) نمايند.
مضمون آيه قطعى است و غير از خداوند هر چه از انبياء و ملائكه باشد و چه غير آنها، همه در وجود و افعال خود در حدوث و در بقاء نيازمندند و لا حول ولا قوة إلّا بالله. پس از غير خدا توانايى بر طرف كردن ضرر و جلب منفعت ر اندارند؛ واگر موجودات عاقل مختار؛ مانند إنسان و جن چنين قدرتى در حدود معينى دارند، تنها به تمليك و اقدار خداوند دارند.
سؤال خداوند هم مشكلات مردم را غالباً حل نمىكند. تجربه قطعى اين است كه اكثر دعاهاى بندگان قبول نمىشود. مطالب عباد تنها از راه قانون سببيت و وجود اسباب به إراده خداوند مورد قبول قرار مى گيرند؛ بلى در مواردى كه دعا در سلسله علل از امور مدخليت داشته باشد دعا قبول مىشود؛ ولى اين موارد كم است هرچند براى دعا كننده مطلقا ثواب دعا كردن داده مىشود چون دعا در حد ذات خود عبادت است.
به هر حال آيه مىگويد كسانى را كه شريك خداوند برگزيدهايد قدرت و مالكيت اجابت دعا را ندارند و تنها خداوند است كه قدرت اين كار را دارد و اگر مصلحت ديد آن را بجا مىآورد.
پيش از قيامت
قرآن مى فرمايد پيش از روز قيامت همه شهر ها و آبادىها را نابود مىكنيم و يا عذاب سختى را بر آنها نازل مىكنيم و اين حادثه بزرگ در كتاب (لوح مخفوظ) نوشته شده است (اسري 58) آيا اين هلاكت ساختمآنها و شهرها و عذاب مردم همان زلزله معروف
قيامت نيست؟«إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها»(الزلزلة: 1)«إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ، يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها ..»(الحج: 1- 2) اين آيه دلالت روشنى ندارد كه روز زلزله كه هر زن شير دهنده از طفل رضيع خود غفلت مىكنند و هر زن باردار بار خود را مى گذارند، روز قيامت است، و لذا مىشود ذهول زن شيرده را بر معناى حقيقى آن حمل كنيم نه بر يك معناى تمثيلى و هم چنين جملات بعد آن. والله العالم.
و اضافه زلزله به كلمه «الساعه» كه نام روز قيامت است با هردو احتمال مى سازد احتمال اين كه زلزله در روز قيامت باشد و اين كه زلزله نزديك به روز قيامت باشد. والله العالم.
مطلب اخير اين كه آيات سوره زلزله در مجموع دلالت قطعى دارند كه زلزله مذكور در كره زمين است نه در ميدان قيامت كه من نام آن را با ملاحظه آيه قرآن«فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ»(النازعات: 14) كره ساهره نهادهام.
«يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلًا»(المزمل: 14)«يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ، تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ، قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ»(النازعات: 6- 8) آيه سوره مزمّل نيز دلالت دارد كه رجفه و زلزله در همين كره است.
كلامى در مورد معجزه
«وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلَّا تَخْوِيفاً(الإسراء: 59) ما را از فرستادن آيات (معجزات) باز نداشت جز اين كه امّتهاى گذشته به آياتى (كه فرستاده شده بود) تكذيب نمودند و آنها را نسبت به دروغ داده بود«وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلَّا تَخْوِيفاً»آيات بر چند گونه است:
1- كارهاى فوق العاده كه خداوند إبتداء آنها را براى اثبات نبوّت پيامبران و هدايت مردم انجام مى دهد.
2- كارهاى فوق العاده كه مردم يا پيامبر از خداوند مى خواهند آنها را انجام بدهد.
3- كارهاى فوق العاده كه خود پيامبر به حول و قوه خداوند آنها را بجا مىآورد.
4- معجزات و خارقات عادات كه خداوند آنها را براى ترسانيدن از معصيت مردم انجام مى دهد.
اطلاق آيه مباركه اين است كه تكذيب گذشته گان- در امّتهاى پيشين به معجزات مرسله الهى، مانع از فرستادن دوباره مثل آنها حتّى براى امّت اسلامى گرديده چه از قسم اوّلى باشد و چه از قبيل دوّم و اقتراحى (پيشنهادى) مردم يا پيامبر اكرم (ص)؛ زيرا اگر ما آن را بفرستيم و شما آنها را نپذيريد بر شما عذاب نازل مىكنيم كه مصلحت نيست شما عذاب شويد و يا اگر شما نپذيريد ارسال آنها لغو مىشود. ولى در اين دو صورت اين سؤال پيش مىآيد كه چرا براى مردم اوايل فرستاده شد كه آيات لغو شد و موجب عذاب مردم گرديد؟ مگر اين كه گفته شود كه خدا مردم را با وجود رحمة للعالمين عذاب نمىكند.«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ..»(الأنفال: 33) ولى لغويت در هر دو زمان مانع ارسال معجزات مى گردد (دقت شود).
بلى ارسال آيات تخويفى مانعى ندارد و ما آنها را مى فرستيم؛ مانند زلزله، قحطى، مرضهايى كه بسيارى از مردم را مى گيرد و اقسام ديگر[1]
بنابراين معجزه شقّ القمر به اين آيه نفى مىشود مگر اين كه شق آن به إراده پيامبر صورت گرفته باشد، هرچند به حول و قوه پروردگار[2](دقت شود).
به هر حال نفى آيه از ارسال معجزات مخصوص به ارسال خداوند است، نه معجزات صادره از پيامبر اكرم (ص)؛ بلكه ممكن است نفى به معجزات مرسله از آسمان و فضا باشد، نه
[1]احتمال مى رود كه مراد از آيات تخويفى، آيات قرآن باشد كه مكلفين را از معصيت و يا عقاب مى ترساند؛ هرچند اين احتمال ضعيف است مانند احتمال اين كه مراد از آيات ممنوعه تنها آيات اقتراحى و پيشنهادى مردم باشد كه ضعيف است.
[2]- مانند تخت بلقيس كه آصف برخيا آن را به إراده خود آورد؛ هرچند به قدرت خدا.
از ايجاد اعمال خارق العاده در روى زمين كه ارسال صدق نكند؛ ولى علّت (تكذيب اوّلين) عام است همه گونه معجزه از جانب خداوند را نفى مىكند.
تكريم و تفضيل بنى آدم
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا»(الإسراء: 70) مؤكّداً فرزندان آدم را گرامى و كرامت داديم و بر كثيرى از كسانى كه آنان را آفريده ايم برترى داديم نوعى از برترى.
بعيد نيست كرامت إنسان در پناه روح مجرّد او و بدن اسرار آميز او كه فيزيو لوژى هنوز در پى كشف اسرار و عجائب آنست در حالىكه عقل و فلسفه و علم هنوز موفّقيت چندانى در گشودن خزانه وسيع و پيچيده روح، قدمهاى إبتدايى بر داشته است، و علوم تجربى هنوز توفيق اندكى در كشف اسرار آن داشته است[1]
به هر حال قرآن در جاى ديگر مىگويد:«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ»(التين: 4) ممكن است مراد از تقويم جسم و روح هر دو مراد باشد. و از آيه فهميده مىشود كه قوام إنسان بهترين قوام است كه بهتر از آن در جهان آفرينش وجود ندارد. بلى آيه دلالتى بر بهترى قوام انسان بر همه مخلوقات و آفريده ها نيست؛ بلكه ممكن است يك عده از آفريدگان جهان امكانى به همين درجه احسنيت و بهترين رسيده باشند و كمى بعد تر خواهيم گفت كه همين احتمال ظاهراً واقعيت دارد.
به هر حال اين موجود در جهان تكوين از خود برتر و بهتر و برتر (افضل) ندارد و او استعداد خود را در علوم تجربى و علوم عقلى و معرفت خالق جهان و صفات او و تكنالوژى و روحانيت به اثبات رسانيده و در آينده تاريخ او، ترقّيات و اكتشافات بيشترى توقّع برده
[1]- كتابهاى متعدّدى كه در علم روحى جديد نوشته شده، مرد محقق را به آينده كشفياتى در مورد روح اميد وار مى سازد.
مىشود خلاصه اين كه إنسان- يعنى نوع آن- بدون در نظر داشت دين و اخلاق و سيره عملى او در زندگانى فردى و اجتماعى، در عالم تكوين و وجود و هستى در بهترين درجه قرار دارد و حكمت ازلى حق در حق او چنين روا داشته است.
او بر اساس همين استعداد اعلى بر دريا و زمين (و حتّى فضا) سوار و مسلّط شد و از طيبات صاحب روزى شد و زمين پر از خاك را براى خود از ميوه هاى رنگارنگ و معادن مختلف به وسيله علم خود بهترين بستر زندگانى بساخت.
خلافت الهى
خداوند از اوّل اعلام كرد كه من آدم را جانشين خود قرار مى دهم، ملائكه جنبه سفّاكى و خون ريزى و تباه روزى بنى آدم را وسيله خوبى براى كسب خلافت الهى براى خود تشخيص دادند و لهذا خواهان اين مقام براى خود شدند، خداوند به آنان فرمود من در وجود آدم (يعنى نوع آدم يعنى بنى آدم) چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد، وقتى استعداد علمى آدم براى ملائكه ثابت شد ملائكه از نامزدى خود از اين مقام منصرف شده و تسليم به امر خداوند و خلافت آدم شدند.
خلافت دو معنى دارد:
اوّل: جانشين فردى مقام فرد ديگر، مانند متصدّى شدن معاون رئيس، مقام رئيس را در فرض غيبت او. اين گونه جانشنى در مورد خداوند مستحيل است و مخالف عقل، زيرا همه عوالم و جهان هاى امكانى در حدوث وبقاى خود به إراده واجب الوجود نياز دارد و جز واجب الوجود كه علم و قدرت و اشراف لايتناهى دارد، ديگر كسى و چيزى كه قهراً همه چيز او محدود است، نمى تواند حتّى در يك قريه كوچكى جانشين خداوند شود. و براى واجب، هيچ گونه غيبتى و غفلتى و حاجتى بغير تصوّر نمىشود؛ و احاطه او بر همه مخلوقات از صبح خلقت تا شام ابد (كه ابديت شام ندارد) بر قرار است.
دوّم: نمايندگى يكى از ديگرى با حضور علمى و توانايى او و با كمك گرفتن همه جانبه اوّل به دوّم. همانند نمايندگى انبياء و رسولان از خداوند در هدايت بشر.
فرق نمايندگى نوع إنسانى با نمايندگى خصوص اشخاص معدود و معين انبياء و رسولان در اين است كه نمايندگى اوّلى تكوينى است و نمايندگى دوّمى تشريعى و تربيتى است (دقت شود) به هر حال حمل بر درياها و بيابانها و هوا و فضا همه از شئون نمايندگى تكوينى از خداوند است.
در تعريف دقيق خلافت تكوينى إنسان از خداوند تصاوير و تعاريفى متعدّد و متفاوت وجود دارد كه احتمالًا در يكى از دو جزء كتاب رنگارنگ اين نگارنده نقل شده است. و امّا اين كه إنسان به دو دسته خيرالبريه و شرّالبريه (بهترين مخلوقات و بدترين مخلوقات) تقسيم شده و يا اين كه گرامى ترين انسانها متقى تر آنان است، ربطى به خلافت و نمايندگى إنسان از خداوند در كره زمين ندارد و متعلّق به حيثيت تشريعى إنسان است.
كلامى در برترى تكوينى
كدام نوع مخلوق افضل و برتر از همه مخلوقات است؟
تكريم إنسان كه بيان شد دلالتى بر برترى او ندارد[1]بلكه ذيل آيه گذشته مىگويد كه ما إنسان را بر كثيرى از مخلوقات خود برترى داديم. اين آيه به روشنى مىگويد: إنسان برتر از همه مخلوقات نيست؛ بلكه برتر از بسيارى از موجودات است. ولى طبرسى مرحوم ظاهر آيه را چنين تأويل برده است: منظور از لفظ كثير نه به مفهوم بيشتر؛ بلكه به مفهوم كل است و اين شيوه سخن در گفت و گوها در شعر و نثر نيز رواج دارد، مثلًا وقتى زمامدارى مىگويد من جاه و مقام بسيار خود را به او بخشيدم .. منظور اين است كه همه موجودات خود را به او
[1]- به اصطلاح طلاب:« اثبات شى نفى ماعدا را نمىكند.»
واگذار كردم و نه بخشى از آن را[1]. اين تأويل خلاف ظاهر آيه است و بدون دليل معتبر جايز نيست آن را بپذيريم.
سؤال: موجود يا موجود هاى كه از برترى إنسان إستثناء شده كيانند؟
بعضى ملائكه را گفته اند. ولى هركس آيات سجده ملائكه براى آدم را در قرآن بخواند، مىداند إنسان از ملائكه برتر است.
ممكن است نوع جن را از مستثنى بدانيم، چون قرآن جن و إنسان هردو را خلق شده براى عبادت مى داند و در بسيارى از آيات اسم جن پيش از اسم إنسان ذكر شده است. و در سوره رحمن مخاطب به ضمير تثنيه مكرّر جن و إنس است[2].
بعيد نيست موجودات عاقل در منظومه هاى شمسى و يا كهكشان هاى ديگر، هم پايه إنسان باشد و ما از كائنات وسيع چيزى را نمى دانيم. والله العالم.
قرينه بزرگ بر اين كه قرآن كلام خدا است.
«وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا، وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا، إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً»(الإسراء: 73- 75) نزديك بود آنان (مشركين مكه) ترا بفريبند از آنچه كه به سوى تو وحى كرديم (توحيد و دورى و يا مبارزه با شرك) تا بر ما افتراء ببندى و در اين صورت دوست خود بگيرند. و اگر ما ترا (به عصمت غير منافى اختيار) ثابت و استوار نمى ساختيم مسلّماً نزديك بود كه تمايلى[3]به سوى آنان بنمايى (يعنى براى مصلحت گرايى
[1]- ترجمه مجمع البيان ج 8/ 205.
[2]- در همين سوره اين آيه قابل توجّه است« يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ» الرحمن: 33 كه استعداد هردو را همسان به نمايش مى گذارد.
[3]- در اين كه ركون به معناى اعتماد است و يا تمايل بحث درازى در تفسير الميزان و تفسير المنار در ذيل آيه« وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا ..» هود: 113 مذكور است ولى كلمه در اين مقام« اليهم» قول دوّم را تاييد مىكند.
براى مدّت كوتاهى با آنان مدارا كنى) كه در اين صورت ما دو و چند برابر مجازات در زندگانى حاضر و دو و چند برابر عذاب آخرت را به تو مى چشانيديم و سپس در برابر ما ياورى براى خود نمى يافتى كه عذاب ما را دفع مىكرد.
خواننده عزيز، در سه آيه فوق دقت كنيد، خصوصاً آيهى سوّم را دو سه بار بخوانيد ببيند آيا اگر قرآن كلام پيامبر (ص) مى بود چنين خطاب تهديد آميز بلكه توهين آميز به خود مىكرد؟ شما فرض كنيد در برابر پنجاهتن مريد و زير دست خود راضى مىشديد چنانچه توهين شويد؟ پس بدانيد خطاب خطاب خداوند است و پيامبر (ص) جز صبر و افشا چاره نداشته است.
دو برابر و چند برابر عذاب
ممكن است به ذهن خواننده برسد كه اگر پيامبر (ص) سازشى مىكرد و خداى نخواسته مستحق عقذاب مى شد؛ چرا چند برابر عذاب را در دنيا و آخرت به او مى چشانيد؟ چرا يك عذاب نه؟
دليل اين چند برابر عذاب ظاهراً در دو نكته نهفته است:
1- علّت استحقاق عقاب عاصى و حتّى كافر، مطلق عصيان و كفر نيست و لذا كسى كه سهواً و يا به جهل قصورى معصيت كبيره انجام دهد مستحق عقاب اخروى نمىشود، و همه عدليه چنين عقابى را قبيح مى داند، بنابراين علّت عقاب تجرّى است كه عصيان تعمّدى و تقصيرى محقق مىشود، و عقل به استحقاق عقاب متجرّى مستقلًا حكم مىكند.
2- هرچه تجرّى بيشتر باشد، عقل به عقاب بيشتر او حكم مىكند، و شكى نيست كه هرچه مراتب علم عاصى بيشتر باشد و حجّت بر او بيشتر تمام شده باشد عقاب او بيشتر مىشود و عين همين شدّت و تعدّد در جانب انقياد نيز مىآيد و هر چه انقياد بيشتر باشد ثواب بيشتر مى گردد.