بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 178

اين موضوع كه با وجود يقين به صحت چيزى، آن را انكار مى كنند؛ مخصوص به ايمان به خدا و به نبوت انبياء و اصول ديگر دين نيست، اسباب و موارد اين لجبازى بچه گانه بشر متعدد است.

1- تكبر از تسليم به حقيقت و برترى خود و ناچيز شمردن آن واقعيت. مثلا فرعون و اطرافيان او، موسى و هارون را دو مرد فقير مى ديدند. به علاوه موسى در خانه فرعون به عنوان پسر گفته او بوده و او با مقام پادشاهى نمى خواهد به اين پسر گفته خود ايمان بياورد. و در اخير او از قوم فقيرى هستند كه تنها به نظر استعمارى و استثمارى به آنان نگاه مى‌شود و به كار هاى خيلى پايين براى خدمت قوم برتر مشغول هستند.

فرعون كه تكبر و غرور او مانع توجه به رب العالمين است و عظمت خدا از نظر وضع دو ژنده پوش فاقد مزيت هاى اجتماعى آن روز مى دانست، چگونه مى شد به او تسليم شود، حتى اگر توسط او دوباره به سلطنت خود برسد.

حقيقت اين است كه اين حالت، مخصوص به شخص فرعون مذكور نبوده و اين حالت قبل از او به مدت ها و بعد از او تا امروز و تا قيامت يا قيام مهدى (ع) در مغز بسيارى از افراد، حتى ثروتمندان متوسط و دانشمندان متوسط دينى و حتى در بسيارى از مردم نادان و فقير وجود دارد.

و شايد ريشه اين خود پسندى همان محبت به ذات است كه فطرى و يا غريزى بشر است كه حكمت الهى آن را در وجود انسان و يا حيوان به وديعت گذاشته است.

بلى به انسان عقل هم داده تا دوستى به ذات را تعديل كند كه اغلب افراد از اين تعديل ناكام ماندند و يا عمدا و تقصيرا به آن اعتنا نكردند.


صفحه 179

و ممكن است مراد از ظلم و ستم، ظلم آنان برخود شان باشند، چون دورى انسان از دين كه براى سعادت دارين او آمده، برزگ ترين ستم بر خود آنان است، كه در قرآن مكررا آمده است كه ما بر انسان ظلم نمى‌كنيم و خود آنان بر خود شان ظلم و ستم مى نمايند.

هركس عاقلانه و منصفانه قضاوت كند مى داند كه علت مشكلات و بدبختى هاى ميليون ها انسان در قرن حاضر و نيز در قرون گذشته، دورى و يا بدفهمى آنان از دين بوده است.

و ممكن است مراد از ظلم، ظلم بر حقانيت دين باشد. و بعيد نيست مراد هردو باشد.

از اين آيه يك مطلب مهم به دست مى‌آيد كه ايمان تنها به اعتقاد ظنى تحقق پيدا نمى‌كند، بلكه به يقين داشتن تنها به عقايد هم محقق نمى‌شود، بلى با اعتقاد جزمى و بناگزارى و عقد القلب و تسليمى به عبوديت حق ايمان تحقق پيدا مى‌كند. (دقت كنيد).

تفضل خداوند بر سليمان‌

«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ».(سوره نمل، آيه 16).

سليمان از داود ارث برد و به مردم گفت نطق پرنده ها به ما تعليم داده شده و از هرچيزى كه به ما رسيده و اين حال فضل بزرگى (از جانب خدا) بر ما است.

صدر و ذيل آيه دلالت مى‌كند كه مراد سليمان از اين فضل خداوند، فضل زايد بر آن چه است كه به انبياء (ع) داده مى‌شود و شرط نبوت نيست.

اين پدر و پسر به علاوه نبوت، به مقام حكومت هم- مانند حضرت يوسف (ع)- رسيده بودند؛ بلكه خيلى بالاتر از يوسف، حكمت و علم قضاوت دينى (فصل الخطاب) و علم به سياست و تدبير امور جامعه، به آن ها داده شده بود. و از همه مهمتر علم به نطق پرندگان است.


صفحه 180

و كليت مذكور در كلام سليمان‌«وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ»چه علمى باشد و چه خارجى، كليت استغراقى و شمولى نيست كه عقلّا و عادتا ممكن نيست، بلكه مراد اين است كه هرچيزى كه براى مقام نبوت و حكومت ما لازم بود، خداوند آن‌ها را به ما ارزانى فرمود.

و نيز بساط سليمان و تسخير باد ها و تسخير جبال و پرنده ها در موقع تسبيح و حمد و قرائت زبور با آن صداى روح افزاى داود، همه از امتيازات خاص اين پدر و پسر است. البته سليمان نطق نمل (مورچگان) را نيز مى دانست. (سوره نمل، آيه 19).

صحبت پرندگان و مورچگان و در كل نطق حيوانات، در زمان سابق قابل پذيرش خردمندان نبود، تا در دو قرن اخير تحقيقات گسترده دانشمندان حيوان شناس انجام گرفت و كتاب هاى بسيار مفيدى توسط آنان نوشته شده و واقعيت قرآن كه كلام خداوند است، آشكار شد.[1]

و از مزيت هاى خاص به سليمان (ع) فرمان روايى بر نوع جن است كه در آيه 17 اين سوره چنين آمده است: «براى سليمان لشكريانش از جن و انس و پرندگان جمع شده بود» و معلوم نيست كه شماره جن و پرندگان به چه اندازه‌ى بوده، و احتمالا چنين جنودى براى هيچ يك از انبياء به وجود نيامده است. و محتمل كه عفريت جنى فرمانده لشكر جن بوده كه در محضر فرمان روايى سليمان (ع) حاضر بوده تا فرامين او را به جنى ها منتقل نمايد.

و از امورى كه قابل تعجب است، اين است كه مورچه‌ى به آن اندام ريز و كوچك اين قدر فهم داشته كه به ساير مورچه ها فرمان مى دهد كه: «اى موران در مساكين خود (سوراخ‌

[1]- كتاب هاى جالبى در زندگانى زنبور عسل، مورچه و موريانه( خويه) نوشته كه بسيار جالب و خواندنى است، من آن ها را در جوانى مطالعه كرده بودم.


صفحه 181

هاى زمين) داخل شويد تا سليمان و لشكريان او شما را در حال ناآگاهى پايمال و خورد نكنند!».

آينده كه علم و تجربه بشر به حيوانات و حشرات زمينى بيشتر مى‌شود، مضمون اين آيه روشن تر خواهد شد. اين مور كوچك چگونه سليمان و لشكريان او را شناخته و چگونه از اين كه آنان در نابودى شما تعمد ندارند، از بى خبرى و بى شعورى به شما ضرر مى رسانند، آگاهى يافته و چگونه بين اعمال قصدى و اشتباهى فرق گذاشته است؟

ما امروز چيزى نمى دانيم، شكى نيست كه فهم سليمان از سخنان مورچه سبب استثنايى و اعجازى داشته.

و سوال مهم اين است كه آيا انسان هاى آينده به اين فهم از طريق طبيعى خواهند رسيد يانه؟

علم پرندگان‌

مهمتر از همه علم پرنده هُدهُد است كه در مورد ملكه شهر سباء (در يمن) مى‌گويد من احاطه پيدا كردم به چيزى كه تو- اى نبى زمامدار- احاطه ندارى! و راست هم مى گفت سليمان تا آن روز از حكومت آن و خورشيد پرستى او و زمدارى و مردم آن كشور هيچ اطلاعى نداشت.[1]سليمان مانند يك شاگرد در محضر استاد به سخنان پرنده گوش داد.

و مهمتر از اين موضوع اين است كه علم هدهد تنها در امور حسى جزيى نبود كه در امور حدسى هم بود! آيا همه حيوانات حدس مى زنند؟ سوال مهمتر اين كه هدهد از احكام كلى‌

[1]- ما قبلا در همين كتاب گفتيم كه مستفاد از قرآن اين است كه انبياء( عليهم السلام) به موضوعات خارجى بيشتر از مردم عادى نمى دانند، مگر آن كه خداوند به آنان تعليم نمايد. بلى در صحت رسالت آنان شرط است كه علم به عقايد و اخلاق دينى و احكام شرعى به اندازه كافى داشته باشند.


صفحه 182

عقلى هم در مورد خداوند صحبت كرده كه مرز دانايى حيوان و انسان را شديدا تضعيف مى‌كند!!

گويا سليمان از استعداد فكرى اين پرنده نسبتا كوچك خبرى داشته كه در غياب او، او را تهديد كرد كه اگر دليل روشنى بر غيبت خود اقامه نكند او را معاقبه و مجازات شديد مى كنم و يا او را ذبح مى كنم (به اعدام او دستور مى دهم). اذيت حيوان تا چه رسد به عقوبت و تا چه رسد به اشد مجازات براى پيامبران آن وقت جايز و يا نيكو مى‌شود كه در كار خود تعمد و يا تقصير داشته، و گرنه مؤاخذه نادان، نادانى بدتر است كه شأن انبياى الهى از اين كار منزه است. معلوم است پرنده دانا و مكلف بوده!!

و حرف اخير اين كه اگره قوه علمى اين پرنده موهبت فوق العاد در همين قضيه شخصى (ملكه سبا و ملت او) نبوده، آيا در بين پرندگان و چرندگان چند نوع ديگر از حيوانات از چنين دانش بالاى برخودار هستند كه مرز انسان و حيوان را بر هم مى زنند و قوه تعقل را از انحصار آدمى بيرون مى برند؛ چنانچه ملك (فرشته) و جن نيز در تعقل شريك آدمى مى باشند. و الله العالم بحقايق الاشياء و استعداد مخلوقاته.

مشوره زمامدار در امور كشور و شيوه استعمار

«قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ، قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ، قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ».(سوره نمل، آيات 32 تا 34).

بلقيس زمامدار كشور سباء از طبقه اشراف و دربارى هاى خود نظر خواست (كه با تقاضى تسليمى به حضرت سليمان چه كند؟) گفت من قبلا بدون حضور شما (و مشوره با شما) كارى‌


صفحه 183

را اجراء نمى‌كردم. طبقه مذكور در مقام تأديب گفتند، ما صاحبان قدرت (و اسلحه) و سخت كوش و مقاوم هستيم، دستور تراست، بسنج كه چه امر مى دهى (كه ما امر تو را انجام دهيم)، خانم بلقيس گفت زمامداران وقتى داخل شهرى (و كشور بيگانه) شوند، آن را به تباهى مى كشانند و مردم شريف و وطن دوست آن جا را ذليل مى كنند، و اين روش مستمر زمامداران متجاوز است!!

در اين آيه سه نكته سياسى وجود دارد:

1- مشوره زمامدار با ساير اعضاى دولت و صاحب نظران.

2- تسليمى عسكر و زورمندان به اوامر قانونى زمامدار در موارد جنگ و صلح و عدم مداخله در امور سياسى.[1]

3- بيان مفاسد استعمار چيان استثمار گر و ضربه زدن به مردم شريف كشور و اين كه مستعمرين متجاوز در آينده هم چنين كارى را در جهان ادامه خواهند داد، و طبيعت بشر فاقد تربيت همين استعمار و تجاوز و ضربه زدن به ملت هاى مغلوب است!(وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ».

فال بدن زدن‌

«قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ».(سوره نمل، آيه 47).

قوم ثمود به پيامبر خود (حضرت صالح عليه السلام) گفتند، ما تو و همراهانت را به فال بد گرفته ايم؛ (صالح) گفت فال بد شما نزد خداوند است. بلكه شما قومى هستيد كه مورد

[1]- كشور پاكستان از مداخله نظاميان در امور سياسى چه مخفيانه و چه توسط كودتاها ضرر زيادى ديده است، هرچند سياست مداران آن ها غالبا به اموال بيت المال خيانت كرده‌اند!!


صفحه 184

آزمايش قرار گرفته ايد.

مشركين و كفار گذشته و حتى در قرن بيست و يكم به خرافات گرفتار اند.[1]تعداد فال بينان در غرب وحشتناك است، و پول زيادى از حرام به دست مى آورند. و اين خرافات در ميان مسلمان و خصوصا زنان هنوز ادامه دارد؛ و فرهنگ قرآن هنوز در بين خواص باقى مانده و جمعى زيادى از عوام مسلمانان هنوز براى جادو و امثال آن پول زيادى را به شيادان مى دهند و تعويذ نويسان دروغ گو جنايت مى كنند.

بعضى از دختران و زنان و مردان در كابل كه مسايل شرعى خود را توسط تلويزيون تمدن از اين جانب سوال مى كنند، گاهى نوشته اند كه مادرم به من گفت كه بخت تو بند شده، پيش تعويذ نويس و فالگير برو كه بخت تو را باز كند، من نزد بعضى از آن ها رفتم او به بهانه اين كه بخت بسته مرا باز كند، به مواضع حساس بدنم دست زد؛ وقتى از منزلش بيرون شدم فهميدم او شياد فاسق بوده و از من لذت جنسى برده، فعلا از خودم بدم مى‌آيد، چكار كنم؟

نظاير اين پستى ها زياد است كه به تلف وقت من و شما نمى ارزد.

اكثر تعويذ ها باطل و تعويذ نويس ها پول مردم را به حرام مى خورند و كار هاى بدى در حدود توانايى خود، با زنان و دختران غافل انجام مى دهند؛ آنان را لمس مى كنند، مى بوسند و پول هم مى گيرند.

مردم بايد بدانند كه اين دسته متدين نيستند، حرام خور مى باشند، و شهوت ران. فال و جادو و فال بد زدن و بخت باز كردن و بخت بند كردن همه دروغ و نيرنگ و فريب است و هيچ اثرى ندارد.

[1]- مى گويند، ريگان( رييس جمهورى آمريكا) به فال اعتقاد داشته است!


صفحه 185

چرا مردم ساده ما فكر نمى كنند كه اگر تعويذ نويسان مى‌توانستند محبت پسر جوان را در ديل يك دختر دلخواه او و يا بر عكس محبت يك دختر جوان را در دل يك پسر داخل كنند، چرا اين قدر فقير و بدبخت ماندند، چرا براى خود تعويذ و جادو نمى كنند كه محبت خود را در دل يك پولدار داخل كند تا مصرف ماهانه او را بدهد و از بدبختى او را برهاند؟!!! معلوم است هيچ كارى نمى توانند.

قرآن كريم در يك جمله فال بد را باطل مى‌كند كه بدى و خوبى افراد به اراده خداوند دانا و توانا است، و قضا و قدر او برهمه حاكم است.(قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ).

انسان بايد طبق موازين عقلايى عقب خوش بختى خود برود و از بدبختى خود دور شود، فال خوب و بد (تطير و تفأل) اثرى ندارد؛ چرا ما در زندگانى خود را به خرافات مقيد سازيم و بيراهه برويم.

يك اتفاق عجيب‌

در دوران جهاد كشور، من مدتى در اسلام آباد پاكستان بودم، يك روز صبح يك رمال قندهارى از شهر كويته براى خودش يا به وسيله فردى ديگر (يادم نيست) تلفون كرد كه امروز براى شما يكى خربوزه مى‌آورد و نخوريد كه مسموم است!!

من به آن پيام اعتنايى نكردم، احتمالا نزديك ظهر يكى از پسر ماماهايم از پشاور به اسلام آباد آمد و يك خربوزه بزرگ با خود براى من تحفه آورد كه نصف پيش گويى اين رمال و تغويذ نويس قندهارى تحقق يافت! شما اگر به جاى من مى بوديد چه كار مى‌كرديد؟ آن را مى خورديد يا نه؟!

من خربوزه را به فاميل دادم كه پوست كنيد و شما هم بخوريد و براى من و مهمان هم بفرستيد، بعد از غذا با فكر آرام خربوزه را خوردم كه هيچ ضررى به كسى نرسيد.